از سايکو سينما تو گرافي تا سينما تراپي
نويسنده : رضا کاظمي
ساعت گرگ و ميش
جز خود سينما ، تحليل و نقد سينمايي نيز گاه آميخته با مفاهيم روان کاوي است و از مفاهيم و پديده هايي به ظاهر نامربوط با مقوله روان ، تعبيرهايي روان کاوانه به دست داده است فرويد قصه هاي اسطوره اي اديب شهريار سوفوکل و هملت شکسپير را منظر روان کاوي بازخواني کرد و درگذر زمان ، بازخواني مجدد نگره هاي فرويد و تعميق و تعميم آن ها ، مستقيم يا غير مستقيم ، به تحليل سينما معطوف شد . از اين جمله است رويکرد فلسفي و گاه روان کاوانه کساني مثل ژيل دولوز و رولان بارت سينما و تأثير انديشه ژاک لاکان برکساني هم چون اسلاوي ژيژک و ديگر انديشمندان مکتب روان کاوي اسلووني که رويکرد روان کاوانه به سينما به منزلتي انکار ناپذير رسانده اند .
جز پيوندهاي نظري بالا ، با پا گرفتن مقوله اي به نام «سينما درماني » رابطه ميان سينما و روان به حيطه اي تازه و عمل گرايانه پا گذاشته و از محدوده بحث هاي نظري فراتر رفته است . براي آشنايي بيشتر با مفاهيم و نيز رويکرد سينما درماني گفت و گويي با يکي از سينما درمان گران آمريکايي انجام داده ام و نيز مقاله اي درباره «روان کاوي – که نبايد آن را با روان شناسي يکي دانست –در سينما ) را به فارسي برگردانده ام ولي گمان مي کنم پيش از مطالعه آن ها بد نيست پيش زمينه روشن تري از موضوع مورد بحث داسته باشيم.
فويد يا يونگ ؟
تعريف روان هميشه تعريفي شهودي ، اسطوره اي و يونگي نيست . روان از نگاه نوروسايکولوژي (عصب – روان شناسي ) برآيندي از همه ساز و کارها و برهم کنش هاي دستگاه عصبي مرکزي و محيطي است که در بخش هاي گوناگون نيم کره هاي مغزي تحليل و تفسير مي شوند و از اين رو روان با دگرگوني ها و آسيب پذيرهاي کالبد انسان ، رابطه اي دو سويه و نزديک دارد . در اين ديدگاه براي شناخت و حتي پيش بيني اختلال هاي روان مي توان تا سطح مولکول هاي ژن انسان پيش رفت و اين سفر به ژرفاي عينيت است ؛ در برابر پيش روي در اعماق ذهنيت که فسله روان کاوي است . رويکرد روان کاوي معاصر در برار دستاوردهاي نوين علمي رفته رفته در حال نرمش و تعديل است و روان کاوي از يک بحث صرفاً ذهني ، نظري و جزمي ، ناگزير است به روي يافته اي علمي در باز کند . ژيژک از کساني است که اذعان مي کنند قلمرو انديشه نظري چاره اي جز روبه رو شدن با دانش
و تکنولوژي نوين ندارد و مهم ترين چالش فلسفي روزگار معاصر را «صورت بندي مفهوم آزادي انسان در زمينه شناخت ژنتيک » مي داند .
اهريمن روان
اختلا هاي رواني غالباً بر اثر ناهمگوني کارکرداحتماعي يک فرد در قياس اجتماع پيرامونش نمود مي يابند و چنان چه موجب اختلال در روابط و منافع انساني شوند با فشار همان اجتماع ، فرد به سوي درمان يا ايزوله شدن سوق داده مي شود . طيف اين ناهمگوني چنان وسيع است که گاه هر اتفاق خرق عادت و هر رهيافت ذهني تازه را به روان پريشي يا اختلال ذهن و روان مي توان نسبت داد . سينما سرشار از اين نمونه هاست . رويکرد ضد علمي - البته عامدانه – به اين ناهنگوني را در فيلم هاي مي توان جست که مضمون هايي هم چون تناسخ و حلول را دست مايه قرار مي دهند و در آن ها حلول شر در کالبد /روان فرد ، او را به تباهي مي کشاند . بچه رزمري (رومن پولانسکي ) نمونه سينمايي مهمي از نمايش حلول و دخول شر است و ضربه مهلک و نهايي بر پيکر نحيف رزمري آن جاست که روان درمان گر او ، خود از قلمرو شر و شيطان است . در ميان انبوه فيلم هاي بي ارزشي که با اين مضمون ساخته شده اند جن گير (ويليام فريد کين ) و بي گناهان (جک کليتن ) دو نمونه شاخص و ارزشمند سينمايي ديگر درباره حلول و مسخ شخصيت هستند. ولي اين پرسش به ذهن مي آيد که اين فيلم هاي اهريمني چه ربطي به مقوله روان دارند؟ شوشانا فلمن در نوشتار «ادبيات و روان کاوي » بدون اشاره به نام فيلم اخير به تحليل قصه اي از هنري جيمز با عنوان The turn of the screw(که تعبيري استعاري است و معادل دقيقي در فارسي ندارد و مي توان آن را به معني افزون شدن رنج وعذاب دانست ) مي پردازد که ويژگي هاي داستان ارواح را در بردارد و به دليل مضمون اهريمني اش در زمان انتشار ، موجي از تقبيح و انتقاد را برانگيخته بود . فيلم بي گناهان برداشت کما بيش وفادارانه اي از داستان جيمز است . فلمن به «خوانش فرويدي» ادموند ويلسن از اين داستان اشاره مي کند که آن را نه يک داستان ارواح که يک مطالعه موردي درباره روان نژدي (روان رنجوري ) مي داند . مايکل وينر در سال (1971) فيلمي به نام شبايندگان با بازي مارلون براندو ساخت که در واقع پيش درآمد فيلم بي گناهان بود . اين فيلم دقيقاً با نگاهي اخلاقي رويکرد کژکارانه آدم ها را زمينه ساز تباهي آن ها معرفي مي کند و به آن چه در بي گناهان ديده ايم تفسيري غير ماورايي مي بخشد . چنان که مي بينيد و در فيلم هاي ياد شده هم قابل طرح و تأمل است ، مرز ميان حلول اهريمن و بروز نژندي مرز باريک و شکننده اي است . نژندي بدون برخورد با حريم و منفعت «ديگري » يا «ديگران » آشکار نمي شود . قضاوتش هم با همان «ديگران » است که فرد را روان پريش بنامند يا تسخيز شده . ميشل فوکو با تبارشناسي جنون ، تغيير رويکرد تاريخي اجتماع و قدرت به افراد داراي اختلال رواني را مستنداً پيش رو مي گذارد.
لزوم بصيرت
آيا سينما مي تواند نقش درماني داشته باشد ؟
پايه هاي نظري سينما درماني
فراگير و با دلايل مستند و علمي به عنوان يک ابزار درمان گر مورد استفاده قرار گيرد ، مقوله نسبتاً نوپا و قابل تأملي است که دست کم نگارنده تاکنون به آن خوش بين نبوده و باور نداشته و مهم ترين انگيزه اش در تدارک ديدن اين مجموعه ، يافتن پاسخي براي اين پرسش و ترديد دروني است و ترجيح مي دهد به جاي تأييد تام و تمام مقوله مورد بحث ،صرفاً باب بحث و بررسي بيش تر در اين باره را باز کند.
يونگ مي گويد : «سينما مثل قصه هاي کارآگاهي ، ما را قادر مي سازد تا بدون در افتادن به خطر ، همه هيجان ها ، احساسات فانتزي هايي را که در روزگار بشري واپس زده شده اند ، تجربه کنيم. » او معتقد است محتويات ناخودآگاه انسان ، پيوند عميق و ازلي با نمادها دارد . شان هومر (استاد ادبيات تطبيقي ) در خوانشش از لاکان مي نويسد : «روان کاوي در وهله نخست درباره واقعيت اميال و خواست هاي ناخودآگاه ماست ... که اين اميال ناخودآگاه در بستر فانتزي متجلي مي شوند . فانتزي صحنه اي خيالي است که مخاطب در آنِ قهرمان داستان است . فانتزي همواره بيان گر برآورده شدن يک آرزو ست . فانتزي هاي صرفاً ماجراجويي هاي خصوصي و شخصي نيستند بلکه در قلمرو عمومي رسانه هاي چون فيلم ، ادبيات و تلويزيون پرسه مي زنند » (ژاک لاکان ، نوشته شان هومر ).
سينما درماني در اوايل دهه (1990) در مقاله هاي روان شناسي مورد توجه قرار گرفت و در(1993) مارشاسينِتار ، نخستين کتاب در اين زمينه را با عنوان قدرت حلقه فيلم – رشد معنوي از راه سينما منتشر کرد . دکتر بيرگيت ولز ، سينما درمان گر ، که گفت و گو با او را در ادامه مي خوانيد در کتابش درباره سينما درماني چنين مي نويسد: «براي اين که تصوري از نيرومندي سينما داشته باشيد در نظر بگيريد که تاکنون جامعه شناسان ، روان شناسان ، سياست مداران و مذهبي ها چه قدر درباره تأثير فيلم بر زندگي اجتماعي و افراد ، به خصوص بر کودکان ، سخن گفته اند . بسياري از اين سخنان منتقدانه ، بر پايه دفاع از عناصر بنيادي سرشت انسان ، تأکيد بيش از حد فيلم ها بر خشونت و جنسيت را زير ذره بين برده اند. البته اين خرده گيري ها نه مربوط به خود اين رسانه که درباره محتوا و درون مايه آن است اما جالب ست که سينما در قياس با رسانه هاي ديگر هم چون کتاب ، مجله ، موسيقي پاپ و هنرهاي زيبا در برابر اين حمله ها سرسختي بيش تري از خود نشان مي دهد . به نظرم فيلم به دليل سرشتش که بازنمايي واقعيت و ذات هستي است به طرز محسوسي نيروي بيش تري از ساير رسانه ها براي اثر گذاري بر مخاطب دارد و مي تواند شيوه درک و مشاهده ما از خود ودنياي پيرامن مان را دستخوش تغيير کند ... در يک آزمون ، (88) در صد کودکاني که تماشاگر فيلمي با مضمون کتک زدن خشونت بار يک عروسک توسط يک بازيگر بودند، اين رفتار تهاجمي و خشونت بار را تقليد کردند. هشت ماه بعد چهل درصد از همان بچه ها به خشونتي شبيه آن چه در اين آزمون ديده بودند دست زدند.د بسياري از فيلم ها با نازل ترين سطوح انساني هم چون غرايز و اميال سرو کار دارند . با اين حال فيلم هايي که در قطب مخالف قرار دارند و به ارزش هاي برتر انساني مي پردازند نيز کم شمار نيستند فيلم ها گاه حتي ناخواسته کاتاليزوري براي درک فهم انسان از گوشه تاريک ذهن و روان مي شوند. وقتي اين گوشه هاي تاريک را به روشنايي آگاهي فرا مي خوانيم ، آزداي دروني ميسر مي شود . برخلاف رسانه هاي پيش از خود ، سينماي عامه پسند پتانسيلي تازه براي روشن ساختن ژرفاي تجربه هاي انساني دارد . هر چند که فيلمها سوژه هايي بيرون از وجود ما مخاطبان هستند ، ولي هنگامي که واکنش عاطفي مان را بر مي انگيزانند در مي يابيم که بازتاب دهنده دنياي درون ما هستند . از خلال صور خيال فيلم ها مي توانيم خود را کشف کشف کنيم زيرا ناخود آگاه ما محتويات خود را به وسيله تصاوير نمادين به ذهن خودآگاه مان "پيوند" مي زند . »
رولان بارت جاذبه فيلم را هيپنوتيزم سينما تو گرافيک و ترک سالن سينما را فاصله گرفتني عاشقانه – و نه فکري – مي دانست که وجود او را در بر مي گيرد و هيپنوتيزم مي کند . اين طرز تلقي انيشمندي هم چون رولان بارت هرچند وجهي شاعرانه دارد ولي با بنيان روان کاوي و سينما درماني هم خوان و هم سو است . ميلتن اريکسن (روان شناس و هيپنوتراپيست نامدار آمريکايي ) قصه هاي آموزنده را در حالت خلسه رسمي (خلسه القا شده با ماده خواب آور و شل کننده عضلاني ) به کار مي گرفت ولي گاه در خلسه با چشمان باز (بدون تزريق ماده خلسه آور ) به قصه گفتن صرف بسنده مي کرد . اساس کار او بر اين فرض استوار بود که گوش سپردن به قصه در يک حالت متمرکز ، يک جور خلسه به وجود مي آورد . او اين قصه ها را القاي غير مستقيم مي ناميد و اين روش را براي دور زدن مقاومت بيمار در برابر هيپنوتيزم (يا هر القاي ديگر ) از طريق ياد گيري ناخود آگاه به کار مي برد . يادگيري ناخودآگاه ، حالتي است که بيماران به شکل شهودي ،معاني روياها ونمادها ومفاهيم ناخود آگاه را در مي يابد .بيماران با شنيدن وارد فازي مي شوند که در آن ذهن شان کم تر درگير افکار و مقوله هاي ديگر است .اريکسن عقيده داشت آن ها اين گونه القا را با حس بدبينانه و انتقاد کم تري مي پذيرند . اريکسن هم چنين تأکيد مي کرد که برخي از بيماران در برابر دستو روان کاو مقاومت مي کنند ، ولي نمي توانند در برابر توصيف مقاومت کنند . او قصه هاي استعاري در بر گيرنده دستورهاي مورد نظرش را براي رسيدن به اهداف درماني بر مي گزيد . غرق شدن در يک فيلم هنگام تماشا را نيز مي توان يک جور خلسه به حساب آورد .
مؤخره : مخالف خواني
در تحليلي روان کاوانه ،تلاشي نارسيسيستي براي نمايش خود (خودنمايي ) و آفرينش هويتي جديد و غرق شدن در آن است . رويکردي که بر فاصله گيري بازيگر از نقش تأکيد دارد و او را از ذوب شدن شدن در شخصيت آفريده شده بر حذر مي دارد ، راهکاري درست و هوشمندانه براي گريز از شکل گيري هويت هاي مجازي چند گانه است که سر آخر بازيگر را در روندي تدريجي به بحران رواني و اختلال چند شخصيتي سوق مي دهد . ايجاد يا تشديد آسيب هاي رواني در برخي از بازيگران پس از ايفاي خود ويران گرانه نقش ، محصول مستقيم نگاه مخالف اين رويکرد است . نمونه هاي مشهور چنين آسيبي را در نقش آفريني ويوين لي در اتوبوسي به نام هوس (اليا کازان )در نقش بلانش و عود و تشديد اختلال دو قطبي (افسردگي و شيدايي )او ؛ سر خوردگي ، افسردگي و در نهايت به دامان اعتياد افتادن ماريا اشنايدر پس از بازي در آخرين تانگو در پاريس (برناردو برتولوچي ) در ابتداي راه بازيگري اش ؛ يا آغاز فروپاشي رواني هيث لجر پس از بازي در نقش جوکر در فيلم شواليه سياه (کريستوفر نولان ) که به فرجامي تلخ منجر شد ، مي توان مشاهده کرد . ايده چند شخصيتي بودن به لحاظ داستاني به اندازه اي جذاب است که دستمايه فيلم هاي مهم و قابل تأملي قرار گرفته است : رواني (آلفرد هيچکاک ) ، بزرگراه گم شده و جاده مالهالند (ديويد لينچ )، باشگاه مشت زني (ديويد فينچر ) ، تلألو (استني کوبريک )، پنجره مخفي (ديويد کوپ )هويت (جيمز منگولد ) ، ماشين چي (براد اندرسن ) و ...
فيلمي که فکر را عميقاً دچار يک جور همراهي بيمار گونه و جدايي ناپذير کند (چنان چه مرسوم عاشقان افراطي سينما و حتي برخي تحليل گران احساستي و افراطي است )بيش از اين که درمان گر باشد ، خود موجد يا نشان گر يک جور اختلال جدي در عملکرد شناختي روان فرد مورد نظر خواهد بود که قابليت تفکيک يک اثر هنري مصنوع از هستي و وجود خويش را از دست داده است. اين جور وقت ها معمولا جمله مشهور هيچکاک به ذهن مي آيد که «اين فقط يک فيلم است » و اين زماني اهميت مضاعف مي يابد که بدانيم هچکاک خود مجموعه کاملي از انواع اختلال ها کارکردي و شناختي و انواع کژکاري هاي سايکوسوماتيک (جسمي – رواني ) را در فيلم هايش به نمايش گذاشته است . از اختلال چند شخصيتي در رواني تا اختلال چشم چراني در پنجره عقبي ، ترس مرضي از ارتفاع و مرده دوستي در سرگيجه ، ساديسم در جنون و طناب ، عقده اختگي و عقده اديپ در بيگانگان در قطار ، رواني ، مارني ، شمال از شمال غربي و ... ده ها نمونه ديگر .
شايد آثار هيچ فيلم سازي به اندازه هيچکاک دست مايه تحليل هاي روان شناسانه نبوده است . جالب است که اين تحليل ها اغلب با کنجکاوي در احوال شخصي خود فيلم ساز و جست جوي اختلال هاي رواني خود او در آميخته است . مرور اين نوشته هيچکاک که در واقع بخشي از مقدمه او بر کتابي از ادگار آلن پو ، نويسنده آثار گوتيک و ظلماني گونه جنايي و معمايي ، است خالي از لطف نيست : «پيش از هر چيز اعتراف مي کنم که من به راحتي مي ترسم و اين را زماني که چهار پنج ساله بودم فهميدم . هنوز شبي را که ناگهان از خواب پريدم و خانه را در تاريکي يکدست يافتم به ياد مي آورم . همه چيز در سکوت فرو رفته بود . در بسترم نشستم و مادرم را صدا زدم . اگر چه از ترس مي لرزيدم ، اما آن قدر شهامت در خود جمع کردم تا توانستم از جا برخيزم وخانه خلوت را بگردم . وارد آشپزخانه شدم . نور ماه به گونه اي هراس آور همه چيز را روشن کرده بود و من بيش از پيش به لرزه افتادم. در همان حال احساس گرسنگي وجودم را انباشت . در بوفه را گشودم . گوشت سرد را بيرون آوردم و درحالي که مي گريستم شروع به خوردن آن کردم . ناآرامي من ادامه داشت تا وقتي پدر و مادرم به خانه بازگشتند . آن ها برايم توضيح دادند که فکر مي کردند من خوابيده ام . از آن شب به بعد دو چيز را نمي توانم تحمل کنم : تنها بودن در شب و خوردن گوشت سرد را ! »
جز رنگ مايه هاي روان شناسانه فراوان در فيلم هاي هيچکاک ، سخنان و نوشته هاي به جا مانده از او – که کم شمار هم نيستند – مصالح مناسبي براي روان کاوي هيچکاک به شمار مي آيند که البته هدف اين نوشته نيست . فقط براي نمونه ، خوانندگان اين نوشته را براي آشنايي بيش تر با ساختار شخصيتي عجيب ، پيچيده و عميقاً واپس زده اين فيلم ساز بزرگ ارجاع مي دهم به کتاب گفت و گوي هيچکاک و تروفو و خاطره اي که استاد درباره کارگرداني نخستين فيلمش باغ لذت از سکانس پا به آب گذاشتن بازيگر زن فيلم تعريف مي کند .
با اين که در اثر سودمند و گاه تسکين بخش سينما – هم چون شاخه هاي هنري ديگر – برروان انسان و نقش عوامل عاطفي (خنده و گريه )و هيجاني در برقراري تعادل رواني ، جاي ترديدي وجود ندارد ولي حالا وقتش است که يک گام به پيش بگذاريم ، از اين کليات حالا ديگر بديهي فاصله بگيريم، ابتدا مروري بر جلوه هاي روان کاوي سينما داشته باشيم و سپس در يک گفت وگوي تفضيلي ، دامنه تأثيري گذاري سينما و مکانيسم اثرش بر روان را بررسي کنيم .
منبع:ماهنامه سينمايي فيلم شماره 415
/ج