بازگشت يکه سوار

کارگردان: مارتين کمپبل. فيلم نامه: ويليام موناهون، اندرو بوول، براساس کتابي از تروي کندي مارتين. فيلم بردار: فيليپ ميهو. تدوين: استوارت بايرد. موسيقي: هاوارد شور. طراح صحنه: توماس اي. سندرس. بازيگران: مل گيبسن (تامس کريون)، ري وينستن (جد برگ)، دني هيوستن ( جک بنت)، بوجانا نوواکووچ ( اما کروان)، شاون رابرتز
شنبه، 19 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
بازگشت يکه سوار

بازگست يکه سوار
بازگشت يکه سوار


 





 
«لبه تاريکي»
و کارنامه بازيگري و کارگداني مل گيبسن
لبه تاريکي
کارگردان: مارتين کمپبل. فيلم نامه: ويليام موناهون، اندرو بوول، براساس کتابي از تروي کندي مارتين. فيلم بردار: فيليپ ميهو. تدوين: استوارت بايرد. موسيقي: هاوارد شور. طراح صحنه: توماس اي. سندرس. بازيگران: مل گيبسن (تامس کريون)، ري وينستن (جد برگ)، دني هيوستن ( جک بنت)، بوجانا نوواکووچ ( اما کروان)، شاون رابرتز (ديويد برنهام)، ديويد آرون باکر (ميلوري)، کاترينا اسکورزون (مليسا)، جي او. سندرس (بيل)، وين دووال (رييس پليس). محصول (2010) آمريکا و انگليس، (117) دقيقه.

بازگست يکه سوار

تامس کريون کارآگاه کهنه کار دايره جنايي پس از مرگ همسرش تنها زندگي مي کند. تنها دخترش اما براي ديدن او سفر کرده و کريون در فرودگاه چشم انتظار اوست . پدر و دختر خوش حال از ديدن دوباره هم به سوي خان مي روند، اما در راه اما دچار ناراحتي و تهوع مي شود. در خانه با هم گپ مي زنند و پدر براي دختر غذا مي پزد. حال دختر دوباره به هم مي خورد و اين بار وخيم تر از دفعه قبل. به قصد بيمارستان از خانه خارج مي شوند که گلوله اي از يک ماشين شليک مي شود و اما کشته مي شود. همکاران کريون به خانه مي آيند و تحقيق براي رد گيري قاتل شروع مي شود. اما به نظر مي رسد هيچ نشاني از زندگي خصوصي دختر وجود ندارد و تقريباً هيچ دليلي نيست که کسي بخواهد اما را بکشد. تامس در جست و جوهايش، در کشوي وسايل اما به يک سلاح سرد برمي خورد. با شناسايي کد صاحب سلاح به مرد جوان پريشان حالي به نام ديويد مي رسد که دوست صميمي اما بوده. ديويد که در ابتدا با تامس درگيري شديدي پيدا مي کند و در برابر توانايي هاي او مغلوب مي شود مدام از چيزي هراس دارد و بي قرار است. تامس ناکام از حرف زدن ديويد به سراغ آپارتمان دخترش مي رود ومتوجه نبود کيس کامپيوتر و شکستگي پنجره ها مي شود. او به سازمان مخوف نورث مور، محل کار اما، مي رود و با جک بنت، رييس او صحبت مي کند ولي رييس، پاسخ واضحي به پرسش هايش نمي دهد.يکي از شب ها غريبه اي به نام جد برگ به سراغ تامس مي آيد تا درباره مرگ دخترش با او صحبا کند. جدبرگ اطلاعاتي درباره نورث مور به تامس مي دهد. تامس مصصم از درک حادثه به سراغ جک بنت مي رود و او را تهديد مي کند. پس از مرگ ديويد، دوست اما، پدر به ديدن آخرين آشناي دخترش، مليسا، مي رود. اما آن ها به مليسا هم حمله مي کنند. تامس از طريق يک سي دي به ويدئويي دست پيدا مي کند که دخترش پيش از مرگ آن را ضبط کرده بود. اما در آن ويدئو افشا مي کند که شرکت نورث مور مشغول توليد سلاح هسته اي بوده. تامس قصد دارد انتقام دخترش را بگيرد اما رفيق صميمي و همکارش بيل به او خيانت مي کند و تحويلش مي دهد به افراد نورث مور. تامس را به نورث مور مي برند اما او فرار مي کند و به خانه جک بنت حمله ور مي شود. بنت را مي کشد و خودش هم کشته مي شود. پدر و دختر، دو روح، در راهروي بيمارستان راه مي افتند و خوشنود از داشتن هم به سوي سپيدي مي روند.
*مل گيبسن را اغلب مخاطبان سينما مي شناسند. حتي تماشاگر متفنن هم لااقل فيلم هاي اکشن سلاح مرگ بار را با بازي او ديده است. گيبسن ستاره اي ست که خودش را طي سال ها فعاليت به خوبي ثابت کرده است؛ هم به عنوان چهره برجسته محصولات جريان اصلي هاليوود و هم در جايگاه يک فيلم ساز گزيده کار. از يک سو فيلم هاي عامه پسند و اکشن او را ديده ايم و از سوي ديگر با حضور مقتدرانه اش در کسوت کارگردان روبه رو شده ايم. او در زمان شهرت، به خاطر علاقه اش به فيلم سازي مدتي از بازيگري فاصله گرفت و هيچ پيشنهادي را نپذيرفت. در اين فاصله هفت ساله او سه اپيزود از سريال کمدي Complete Savages و دو فيلم بلند مطرح ساخت اما سال (2010) براي گيبسن، پس از تمام آن جنجال هاي خبري پيرامون فيلم ها و نظرها و اعتقاداتش، فرصت بازگشتي دوباره به دنياي بازيگري فراهم شد. او کار خود را با باسازي يک سريال محبوب انگليسي، يعني لبه تاريکي شروع کرده و دو فيلم جديد ديگر در برنامه هاي آينده اش است. مارتين کمپبل نيوزلندي که پس از کازينو رويال در لبه تاريکي دوباره به سراغ مايه هاي تريلر رفته،گرچه فيلم ديدني و سرپايي نساخته اما مل (54) ساله را به ياد کارهاي جواني اش به قالب مرد عاصي و زخم خورده و اسلحه به دستي بُرده که در برابر سيستم مي ايستد و حقش را مي گيرد. او تصويري از گيبسن ساخته که هم درارتباط با کليشه هاي ژانر است و هم به طور فردي جذابيت هاي شخصيتي دارد. اين فيلم بهانه اي شد براي تهيه پرونده اي درباره پرسوناي مل گيبسن و البته پس از تمام اين سال ها مروري بر چهار فيلمي که کارگرداني کرده (او سه قسمت از يک سريال را هم ساخته است ). پرونده شامل مصاحبه اي ست که پس از نمايش لبه تاريکي با مل گيبسن انجام شده، به اضافه نقد هايي بر فيلم. همچنين در مورد چهار فيلمي که ساخته مطالبي تدارک ديده ايم.
*لبه تاريکي شروع نفس گيري دارد. ظرف ده دقيقه شخصيت هاي اصلي معرفي و در همين مدت يکي از آن ها کشته مي شود. پيش از اين که اصلاً مقدمه اي در کار باشد ما را به سوي بحران قصه (دليل قاتل و پيدا کردن قاتل) هُل مي دهد. ده دقيقه نخست چنان بُهتي به همراهش مي آورد که تعجب انگيز نيست پنجه اش تا انتها گريبان ما و شخصيت اصلي فيلم را رها نکند. اصلاً به دليل همين مرگ ناگهاني است که شبح و صداي دختر مُرده تا انتها در زندگي پدر باقي مي ماند. اما بين آن شروع کوبنده و ريتم پر نوسان و پر دست انداز فيلم که گاهي شدت مي گيرد و گاه متوقف مي شود تناسبي وجود ندارد. پس از آن بخش ابتدايي، فيلم خودش را وقف تماشاي قهرماني مي کند که خارج از چارچوب ريتم آثار جنايي بي هدف راه مي رود و حرف مي زند. اين مکالمه ها به قدري زياد مي شوند که وقتي به يک صحنه اکشن و پر تحرک بر مي خوريم شگفت زده مي شويم. در حالي که اصول تريلرهاي جنايي ايجاب مي کند در تمام مدت تماشاي فيلم، يا دست کم طي نود درصدش، در حالت شگفت زدگي باشيم. نويسندگان قصد داشته اند با تخطي از قوانين ثابت درام و تريلر از چهره کارهاي آشنا و کهنه شده پليسي / معمايي فاصله بگيرند، اما در کنترل کردن گام هايي که روي لبه پرتگاه بر مي داشتند غفلت کردند. اولين تغيير واضح لبه تاريکي تن زدن از نمايش يک خط داستاني روشن است. حتي هيچ تلاشي در خلق کردن نمادين مسير قهرمان قصه و نمايش اين مسير نشده. به همين دليل هم وقتي فيلم با آن انتقام گيري عجولانه و زود رس و خون آلود تمام مي شود، وجود آن سکانس را در آن جا نمي پذيريم و درک سهولت رسيدن به چنين نتيجه گيري آساني براي مان دشوار مي شود. فيلم نامه درست از کار روي اوج هاي قصه سر باز زده. هيچ اوجي به معناي واقعي، در حد اوج ابتدايي فيلم، در اثر به چشم نمي خورد. مثلاً فرار از نورث مور هيجان انگيز و شجاعانه و بزرگ تصوير نشده. فاصله گذاري متني و داستاني فراموش شده و انگار جاي خيلي از صحنه ها آن جا که بايد باشد نيست. انگار هرچه زودتر از موعدش فرا مي رسد.
يکي ديگر ازنا به ساماني هايي که به فيلم نامه برمي گردد شخصيت پردازي هاست.اغلب آدم هاي اين فيلم آدمک هاي کليشه اي و عقيم هستند. حتي در همان چهارچوب آدم هاي کليشه اي هم خوب معرفي نشده اند. انگار در تقسيم بندي هيجان آن قدر وسواس به خرج داده شده که کل هيجان فيلم از بين رفته و از روح شخصيت هاي فيلم جدا شده است. فيلم چهره يک اثر اکشن و پر جنب وجوش را وعده مي دهد، ولي در گفت و گوهاي بي معناي طولاني دست و پا مي زند و وقت تلف مي کند. تريلرهاي جنايي، حتي بيش تر از آثار هنري و دقيق، نيازمند توجه به زمان بندي هستند. کم ترين اتلاف وقت مي تواند قصه را به راحتي از راه خودش خارج کند. البته چند صحنه اکشن هست که به دليل کارگرداني خوب،به چشم مي آيند اما باز براي حفظ تعادل قصه کافي نيستند. بعضي تصويرهاي ديدني (مثل سکانس سايه روشني که پس از تصادف مليسا در جاده و توي بيمارستان گرفته شده، يا کارگرداني سکانس هاي تعقيب و گريز) در اثر وجود دارند که دال بر توانايي هاي خفته فيلم ساز هستند که قرباني فيلم نامه مبتديانه اش شده اند. با اين حال، انتخاب داستان لبه تاريکي، در زمانه ما که بحران هاي کلان اتُمي سر و کله مي زند بسيار هوشمندانه به نظر مي رسد، و ساختن چنين اثر سياه و تراژيکي که درماندگي کامل فرد مقابل سيستم را يادآوري مي کند بر اهميت مضموني آن مي افزايد.

بازگست يکه سوار

مل گيبسن بازيگر وسواسي وسخت پسندي ست. بر خلاف تصور عامه که گمان مي کنند او در هر فيلم هاليوودي ممکن بازي مي کند، بارها پيشنهاد حضور در نقش هايي مهم را رد کرده است. از آن جمله فيلم ها مي توان به رفتگان اسکورسيزي، جيمز باند در چشم طلا،بتمن و جي اف کي اشاره کرد که به هر حال از نقش هاي کليدي فيلم هاي برجسته اين سال ها هستند. او که در رشته بازيگري تحصيل کرده، به دقت و سخت گيري و وسواس در کار مشهور است. در کارنامه بازيگري اش به ندرت فيلم ضعيف و سست پيدا مي کنيد. بعيد است فيلمي بيابيد که بازي او در آن بي اهميت و ملال آور باشد يا نشان بدهد تمام نيرو و خلاقيتش را براي نجات آن نقش صرف نکرده.حتي ساده ترين فيلم هايي که در آن ها حضور داشته (مثل نشانه هاي ميني ماليستي شاملان) از ظرافت و دوگانگي طنز و خشونت و جديت بازي او لبريزند (توجه کنيد در همان فيلم به خوي خجالتي و با نزاکت کشيش، و در عين حال مقاوم و شجاع بودنش). يا در نقش هاي عامه پسندتر،مثل پورتر در بازپرداخت (برايان هلگلند)، چنان ديدني و تمام و کمال ظاهر شده و از تمام توان بازيگري اش مايه گذاشته که آن ها را به کارهاي مفرح جذابي تبديل کرده. کارهايي که مي توانند به خاطر حضور او زنده بمانند و سر پا بايستند. توانايي عجيب گيبسن در بازي سکانس هاي اکشن و فيزيکي و جهش و پرش و جا خالي دادن و شليک کردن و کتک خوردن، فيلم هاي ساده .معمولي را نيز به آثاري ويژه تبديل کرده است. برخي از فيلم هاي دوره متأخر کارنامه بازيگري اش مثل کمدي زن ها چه مي خواهند ( نانسي مه يرز) که با آن قصه تخيلي و تکراري بدون گيبسن در همان مرحله پيش توليد شکست مي خورد يا همان نشانه ها در رده« فيلم هاي بازيگر» قرار مي گيرد. در کنار کارهاي مهمي مثل هتل ميليون دلاري (ويم وندرس) و ما سرباز بوديم (رولند والاس) پذيرفتن نقش هاي نه چندان سخت در فيلم هاي جمع و جور اين بخش از کارنامه گيبسن را به يک مسير بي فراز و نشيب تبديل کرده . بين سال هاي (2003) تا (2010)، به دليل وقتي که صرف کارگرداني و استراحت ناشي از خستگي آن تجربه ها کرد حفره اي در کارنامه بازيگري اش به وجود آمد و موجب رد کردن بسياري از پيشنهاد ها و فاصله گرفتن از هاليوود شد. هم چنان به عنوان تهيه کننده در چند سريال سرمايه گذاري کرد، اما از بازيگري دور ماند، تا زماني که پيشنهاد بازي در لبه تاريکي را پذيرفت. لبه تاريکي از اين نظر در واقع مي تواند نقطه بازگشت گيبسن به دوران طلايي اش باشد. گرچه خود فيلم چندان دل نشين و در گير کننده نيست اما بازي پر انرژي و پر تحرک گيبسن نشان مي دهد که در اين سن و سال، هم چنان توانايي هاي گيبسن مکس ديوانه وسال زندگي پر مخاطره و رودخانه را دارد. هم چنان تماشاي هراس نگاه هاي اين مرد يادآور طلوع تکيلا و پرنده اي روي سيم است. با اين که سال ها از دورا ن باشکوه آن فيلم هاي کم ياب و درخشان گذشته، و با اينکه ديگر در کمتر فيلم جنايي اکشني آن صداقت و روراستي نهادينه را مي يابيم، گيبسن هم چنان مي تواند با گزينش هاي هوشمندانه و بازي هاي خوبش خاطرات آن آثار را زنده کند.
مل گيبسن در دوره خاصي از سينماي جنايي که محل گسست از آثار کلاسيک و هويت يابي اين ژانر در بستري مدرن بود در هاليوود حضور فعال داشت. بعضي از آن کارها مثل طلوع تکيلا با وجود حفظ ناگزير مشخصه هاي کلاسيک روح نا آرام و وحشي انتهاي دهه نود را به خوبي برون افکني مي کنند. دهه اي که همه مشخصه هاي زندگي در آن، به سمت جنون عظيم قرن بيستم مي روند. گرچه بيش تر اين فيلم ها فرزندان گيشه و سينماي تجاري هستند، اما گاه در همين مختصات هم، دست به عصيان هاي کوچک مي زنند و عليه شرايط حرکت مي کنند تا فقط فيلم هاي تفريحي صرف نباشند. حضور گيبسن و بازي هاي کنترل شده اش، يکي از عناصر موفق آن دوره بود، که هم چنان به حياتش ادامه مي دهد.
منبع:ماهنامه سينمايي فيلم شماره 415




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط