نگاهي به فيلمنامه «جي. اف. کي»

ترورجان اف کندي، براي اليور استون و نسلش حادثه خيلي مهمي بود و به زخم کهنه اي تبديل شد که اين نسل، همراه آن بزرگ شدند. آرمان ها وآرزوهاي جوان هاي پرجنب و جوش دهه1960، با حضور رئيس جمهور پيوند خورده بود که نماينده اين جماعت دردل قدرت سياسي به حساب مي آمد و حالا که به گلوله مردي ناشناس همه چيز به هم ريخته ورئيس جمهور از دست رفته بود.
دوشنبه، 21 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
نگاهي به فيلمنامه «جي. اف. کي»

 نگاهي به فيلمنامه «جي. اف. کي»
نگاهي به فيلمنامه «جي. اف. کي»


 





 
در جهاني که قدرت همه را درغگو کرده اميرقادري
ترورجان اف کندي، براي اليور استون و نسلش حادثه خيلي مهمي بود و به زخم کهنه اي تبديل شد که اين نسل، همراه آن بزرگ شدند. آرمان ها وآرزوهاي جوان هاي پرجنب و جوش دهه1960، با حضور رئيس جمهور پيوند خورده بود که نماينده اين جماعت دردل قدرت سياسي به حساب مي آمد و حالا که به گلوله مردي ناشناس همه چيز به هم ريخته ورئيس جمهور از دست رفته بود.
استون البته پيش از ساخت اين فيلم طرف زخم هاي ديگري رفت که در جنگ ويتنام بر سر وجان آمريکاي آن سال ها نشسته و باقي مانده معصوميت را به باد داده بود. اما وقتي سراغ حادثه ترور جي.اف. کي را گرفت، اين مي توانست فيلم عمرش باشد. مي گويند جي. اف. کي فيلم مورد علاقه استون در ميان همه فيلم هايش به شمار مي رود و خيلي ازما اعتقاد داريم که بهترين فيلم کارنامه فيلم سازي او، همين جي. اف. کي است.
پس فيلمنامه براساس يک حادثه واقعي نوشته شده است. حادثه اي که اگر واقعي هم نبود، باز ارزش و مايه لازم براي تبديل شدن به يک فيلمنامه جنايي را داشت. اينجا با حادثه اي روبه رو مي شويم که در اولين بخش هاي داستان اتفاق مي افتد. رئيس جمهور ترور مي شود. اما مردي که به عنوان ضارب دستگير شده، خودش را قرباني يک توطئه مي داند و در راه دادگاه گلوله مي خورد و مي ميرد. پس ابهامات فراواني در اين باره باقي مي ماند. واقعاً چه کسي رئيس جمهور را کشته است؟ ضارب از چه کسي دستور مي گرفته و چرا اين کار را کرده است؟ به اين ترتيب، فارغ از بار تاريخي، فيلمنامه جي اف کي، شبيه بسياري از فيلمنامه هاي موفق و محبوب تايخ سينما، نيروي اصلي اش را از يک پرونده مبهم قتل مي گيرد و قهرمان اصلي اش، مرد قانون پاک نهادي است که با وجود همه فشارها، مي خواهد راه خودش را برود و ابهامات و ناگفتني هاي اين پرونده را حل کند و به نتيجه برسد. پس مهم ترين محورهاي جذابيت فيلمنامه، آن چه قرار است تماشاگر را روي صندلي بنشاند و در برابر فيلم منکوب کند، يکي شخصيت سالم و قوي اين مرد قانون است و ديگري ابهامات پرونده اي که به عنوان کلي گره ريز فيلمنامه اي، در طول ماجرا يکي يکي گشوده مي شوند. مثل هر فيلم جنايي خيالي ديگري، اينجا هم برگ برنده فيلمنامه نويس ها، هماني است که به آن روند انتقال اطلاعات مي گوييم. هر لحظه اتفاق جديدي مي افتد و نکته مبهم تازه اي گشوده مي شود تا داستان از تک و تا نيفتد. استون و همکار فيلمنامه نويسش، زاخاري اسکلار، مستندات ماجرا را در يک چهار چوب دراماتيک مي ريزند و قهرماني علم مي کنند که قرار است از آرمان هاي مردم آمريکا، در برابر سياستمداران کثيفي که پول و قدرت از همه چيز برايشان مهم تر است، دفاع کند.
اين طوري مي شود رفت سراغ شخصيت اصلي ماجرا، جيم گاريسون، قهرمان پاک نهاد داستان که به سنت اين قبيل فيلمنامه ها هر چقدر تحقيق مي کند و در ماجرا پيش مي رود، با حقايق هولناک تري رو به رو مي شود. به سنت فيلمنامه هاي جنايي سينماي کلاسيک، گاريسون قهرمان عمل گرايي است که هر چقدر براي کشف حقيقت تلاش مي کند، اين حقيقت را دهشتناک تر، غريب تر و عظيم تر مي يابد و خودش را در دل اجتماع اطراف تنهاتر احساس مي کند. بازبا اسطوره نزديک شدن به خورشيد (حقيقت؟) وسوختن بال طرفيم. فيلمنامه اززاويه ديد قهرمان روايت مي شود و تماشاگر را در موضع همراهي وهم ذات پنداري با گاريسون در مسير کشف حقيقت قرار مي دهد. الگويي که در سينماي آمريکا، از دوران کلاسيک هاليوود تا به حال، هميشه اجرا شده وجواب گرفته است. نتيجه همه صحبت هاي ما اين است که استون و اسکلار، تمام مستندات و ايده هاي تحقيقاتي فيلمنامه (که حاصل يک رويداد تاريخي است) را گرفته اند و در قالب هاي امتحان پس داده و معمول ريخته اند. حاصل اين ترکيب ميان غريبه و آشنا، فيلمنامه دلپذيري شده که هم تماشاگر را تکان مي دهد و هم جذبش مي کند.
اما صحبت درباره قهرمان ماجرا هنوزتمام نشده. شخصيت اصلي فيلمنامه فقط يک مرد قانون پي گير نيست. او با سنت هاي ديگري هم ارتباط دارد. اسطوره مرد روستايي معصوم و خانواده داري که به شهر مي رود و با فساد فراگيري روبه رو مي شود که تمام دنيا را پرکرده است. گاريسون اهل نيواورلئان است و در فيلمنامه، بارها بر زندگي خانوادگي اش تأکيد شده است. او يک مرد سنتي است که به آرمان هاي قديمي اعتقاد دارد. عقايد و آرايي که فکر مي کند درقانون اساسي شورش متجلي شده و حالا آدم هايي را مي بيند که به دليل منافع شخصي شان، براي رسيدن به قدرت و پول دارند اين آرمان را لگد مال مي کنند. همان اتفاقي که با عزم شهرکردن آقاي اسميت در فيلم آقاي اسميت به شهر مي رود فرانک کاپرا مي افتد. يا تصويري که مايکل مور، از خودش به عنوان يک آدم معمولي که در برابر فساد دولت بوش (که قرار است آن را افشا کند) قد علم کرده، ارائه مي دهد. در بخشي از فيلمنامه، يکي از استخوان خورد کرده هاي سياست، نگاهي به گاريسون مي اندازد و در برابر اظهار نظر او به شکل طعنه آميزي مي گويد: تو چقدر ساده اي مرد! بعداً و در سکانس دادگاه نهايي، جيم گاريسون عصاره اعتقادش را چنين بيان مي کند: حقيقت مهم ترين ارزشي است که داريم، زيرا اگر حقيقت مسلط نشود، اگر حکومت حقيقت را مثله کند، اگر نتوانيم به قلب هاي پاک اين مردم (نامه هارا درهوا تکان مي دهد) احترام بگذاريم، در آن صورت بايد بگويم که اين کشوري نيست که همه ما در آن زاده شديم و اين کشوري نيست که آرزو داشته باشم در آن بميرم.
جيم گاريسون بيچاره به اين ترتيب پيش مي رود و مثل خبرنگارهاي فيلم تمام مردان رئيس جمهور، با مشکلات تازه اي مواجه مي شود. اتفاقي که به نرمي و آرامي در مسير فيلمنامه شکل مي گيرد. مرد براي کم کردن ابهام ها و روشن کردن حقيقت پيش مي رود، اما فضاي اطرافش برعکس، تيره و تيره ترمي شود. مي فهمد دنيايي که اطرافش را فراگرفته چقدر فاسد است و کم کم به همه چيز و همه کس مظنون مي شود. يک جور پارانويا نسبت به اجتماع، به سراغش مي آيد. تمام آن چيزهايي که به نظرش درست و صادق مي آمدند، از دست رفته به نظر مي رسند. تحقيقات مرد، جاي اين که او را به ساحل روشني برسانند، در دريايي تاريک رهايش کرده اند. ديگر بايد از همه چيز بترسد وحتي جان خود و خانواده اش را در خطر ببيند. باز به سنت قديمي چنين آثاري، سايه سنگين فساد، نزديک است آخرين دارايي مرد را هم از او بگيرد؛ خانواده سالمي که حداقل در چهار چوب آن، احساس راحتي و آرامش مي کرد.
اما حقيقت وحشتناکي که مرد با آن روبه رو مي شود چيست؟ لب مطلب اين که چطور قدرت فاسد شده وآدم هايي که سراغ نفع و پول خودشان مي گردند، به دل تشکيلات دولتي نفوذ کرده اند که در شرايط معمول به عرض نفع خود بايد نفع کل جامعه را در نظر بگيرند. اين قدرتي است که براي حفظ خودش، به هر کاري متوسل مي شود؛ به اعتقاد استون، حتي به قتل کندي. اوج اين ماجرا را در سکانس ملاقات گاريسون و يک مامور امنيتي که حاضر نيست نامش را افشا کند (در فيلمنامه با عنوان ايکس ازاو ياد مي شود و دانالد ساترلند، نقشش را در فيلم معرکه بازي مي کند) مي بينيم. مرد اطلاعاتي به استون مي دهد و سرنخ ها را به جاهايي وصل مي کند که روستايي ساد ه آرمان گرا،جيم گاريسون، حتي فکرش را هم نمي تواند بکند و همين طورمات و مبهوت نشسته و به مرد خيره شده است. ايکس براي گاريسون مي گويد: سياست يعني قدرت. و ادامه مي دهد: بودجه نظامي آمريکا در 1950، فقط13ميليارد بود. اگه جنگي نباشه. پولي هم براي ارتش در کار نيست. بعضي وقت ها به اين نتيجه مي رسم که اصل اساسي سازمان دهي هر جامعه اي بر پايه جنگ استواره. اقتدار حکومت بر ملتش بر پايه قدرت هاي جنگي او بنا شده. وبه اين ترتيب نتيجه مي گيرد که حضور جان اف کندي و سياست هاي ضد جنگش، براي بخش عظيمي از قدرت سياسي آمريکا، يک خطر اساسي به حساب مي آمده، به همين دليل کشته شده است.
در چنين فيلمنامه اي، آن چه اهميتي فراوان و بيش از حد معمول پيدا مي کند، عنصر تحقيق است. چون تمام گره هاي داستاني و نقاط تاريکي که گريسون يکي يکي روشن مي کند، نقطه اصلي جذابيت فيلم به حساب مي آيند. اين اطلاعات که تنه فيلم نامه را تشکيل مي دهند، حاصل تحقيقات 24پژوهشگري هستند که در کار نوشتن فيلمنامه به نوعي دخيل بوده اند. مشکل اما اينجاست که اطلاعات مذکور آن قدر زياد و پيچيده اند و به چنان سرعتي در اختيار بيننده قرار مي گيرند که تا دفعه چندم تماشاي فيلم هم نمي شود مطمئن بود که تمام اطلاعات و ارتباط آنها با يکديگر به تماشاگر منتقل شده است. در چنين شرايطي آن چه اهميت دارد، درک فيلمنامه نويس ها و کارگردان از شخصيت ها و طرح داستاني اصلي، آن قدر روشن و قوي باشد که اگر مخاطب از جزئيات سردرنياورد، بازهم ارتباطش با فيلم به طور کامل قطع نشود.
ازنکات جالب فيلمنامه، اين است که يکي از شخصيت هاي اصلي آن، شخصيتي که نامش را به فيلم بخشيده است، يعني جان اف کندي، در ابتداي داستان کشته مي شود. شخصيتي که کارگردان به او اعتقاد دارد واحترامش را به جا مي آورد. اما تحقيقات گاريسون که وجوه مختلفي از شخصيت جان اف کندي را روشن مي کند، با عث مي شود که يکي از قهرمانان داستان، بي اين که مستقيماً درباره اش صحبت شود، پيش چشم تماشاگر شکل بگيرد. چنين امکاني را هر فيلمنامه اي ندارد. نقطه اوج فيلمنامه را از قبل مي شود پيش بيني کرد. خيلي زود مي شود به اين نتيجه رسيد که بهترين پايان بندي براي چنين داستاني، يک دادگاه است. دادگاه و محيط دراماتيک حاکم بر آن، هميشه به داد فيلمنامه نويس هارسيده است. مثلاً در فيلمي زندگينامه اي مثل هوانورد، جايي که به سختي مي شود بخشي از زندگي قهرمانش را به عنوان نقطه اوج اصلي داستان انتخاب کرد، فيلمنامه نويس باز يک دادگاه را به عنوان اين نقطه اوج برگزيده است. پس در فيلمي مثل جان اف کندي که چنين امکاني نه فقط براي به هيجان آوردن تماشاگر، که براي جمع بندي و اشاره به نتيجه تحقيقات گاريسون و هيئت همراهش وجود دارد، بعيد است نويسندگان اين فرصت را ازدست بدهند. سکانس دادگاه اين فيلم، بسيار طولاني و پراز اطلاعاتي جذاب است و بد نيست بدانيد که دادگاهي بدين حد طولاني در عالم واقعيت وجود نداشته و نويسنده ها، حرف هاي گاريسون در اين سکانس را براساس چند دادگاه مختلف او و آن چه در کتاب هايش آورده، نوشته اند.
وسؤال آخر. نوشتن و ساختن چنين فيلمي چقدر کمک مي کند؟ چقدر بر ساختارهاي قدرت و تلقي جامعه از خودشا ن به عنوان يک شهروند آگاه تأثير مي گذارد؟ شايد اصلاً نبايد اين سؤال را مطرح کرد. شايد آدم بايد کاري را که فکر مي کند درست است، انجام دهد و در بند نتيجه اش نباشد.
شايد نوشتن چنين متني بيش از هرچيز به درد شخصيت نويسندگانش بخورد. اما اتفاقاً دراين مورد خاص نکته اي وجود دارد. نمايش اين فيلم سبب شده تا پرونده هاي محرمانه ترور که قرار بوده سال ها بعد در دسترس عموم قرار بگيرد، زودتر رو شود.
منبع: فيلم نگار شماره 40


/ج

 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.