شب عيد با يك چمدان اسكناس
پرويز نوري
نزديك عيد، مادرمان من و برادر كوچك ترم را مي برد لباس عيد بخرد. محل خريد هم هميشه كوچه برلن بود در لاله زار و فروشگاه پيرايش. از لباس هايش خوشم نمي آمد ولي ما سيلقه و نظري نداشتيم. مادر بود كه تصميم مي گرفت و انجام مي داد. دو تا كت و شلوار يشمي را گير مي آورد، عين هم. خيلي بدم مي آمد كه من و برادرم يك جور كت و شلوار بپوشيم. به گمانم عين دو تا اسب درشكه مي شديم! البته چاره اي نبود، بايد قبول مي كرديم. كت و شلوار را با اوقات تلخي تن مان مي كرديم، و مادر نگاهي به سرتا پاي ما مي انداخت و بعد خيلي جدي مي گفت: «خوبه. همينا رو بدين». و تمام مي شد مي رفت. يعني يك سال آزگار بايد اين كت و شلوار پشمي لعنتي را مي پوشيديم.
در يكي از همين روزهاي خوش قبل از عيد بود و داشتيم ذوق مي كرديم كه مدرسه سيزده چهارده روز تعطيل مي شود، ناگهان از كرمان دوست ديرين مادر، «خانم عشرت الملوك» به همراه شوهرش «آقاي سالار»ــ كه از اعيان شهر بودند ــ به اتفاق سه تا از دخترانش (اورانوس، نپتون و ونوس) به خانه ما شبيخون زدند و شنيديم كه قرار است ده پانزده روز هم مهمان مان باشند. بعداً فهميديم كه اين خانواده متمول چرا بايد عيد را در خانه ما بگذرانند و به يك هتل شيك و مجلل تهران نمي روند.
از روزي كه مهمانان عزيز تشريف فرما شدند، بساط هميشه عيد ما برچيده شد. مادر به قدري سرش شلوغ شد و قاطي كرد كه اصلاً يادش رفت بايد هفت سين بچيند يا طبق روال گذشته عدس و لوبيا در ظرف بگذارد و سبزه درست كند. فقط من و برادرم بدون آن كه مادر بداند رفتيم و سه تا ماهي قرمز خريديم و آورديم خانه ولي قبل از انداختن آن ها توي تنگ آب، دو تاشان مُردند. يكي هم مدام داخل تنگ تك و تنها پرپر زد و به دور و بر شيشه خورد و تا رسيدن مهمانان آن يكي هم دق كرد و به رحمت ايزدي پيوست!
مادر مهمان خانه را كه در طبقه بالا بود به مهمانان داد و بعدش هم به ما تأكيد كرد كه اصلاً پاي مان را بالا نگذاريم و همين اولتيماتوم باعث شد كنجكاو شويم و از روز اول نقشه بكشيم يك جوري خودمان را به طبقه بالا برسانيم و ببينيم مهمانان عزيز دارند چه كار مي كنند. در فكر نقشه بوديم كه ديديم آقاي سالار را آوردند اتاق من و برادرم و برايش روي فرش در گوشه اي سفره اي پهن كردند و بعد منقلي را كه توي سيني بود و پر زغال سرخ گذاشتند وسط سفره و يك چمدان كوچك هم در كنار سفره قرار دادند كه به نظر مي رسيد درش قفل باشد. ما اطلاع چنداني از مصرف منقل و زغال و دستگاهي كه آقاي سالار با خود آورده بود، نداشتيم. همان شب، قضيه براي مان روشن شد. من و برادرم از لاي در اتاق ديديم كه ايشان دستگاه را داغ كردند و چيزي بهش چسباندند و بعد تكه اي از زغال را برداشتند و مشغول شدند. دقيقه اي نگذشته بود كه دود فضاي اتاق را پركرد. بوي ناخوشايندي به دماغ ما خورد. اين بو بدبختانه هر شب طي مدتي كه آقاي سالار مهمان ما بود، به خوردمان داده مي شد و تا صبح كلافه بوديم.
آن چه براي ما كنجكاوي برانگيز بود چمداني كوچك در كنار بساط بود. هرچه كرديم در فرصتي كه آقاي سالار درش را باز مي كند ببينيم تويش چه هست، نمي شد. يعني پيش نمي آمد. آقاي سالار اين چمدان را شب ها به طبقه بالا مي برد. از قضا در يكي از روزها، ايشان و خانم و بچه هايش براي گردش و خريد رفتند بيرون و اتفاقاً چمدان در اتاق ما جامانده بود و اين نخستين فرصت براي ما بود كه سراغش برويم. به برادرم گفتم تو دم در اتاق بايست و كشيك بده و من مي روم چمدان را باز مي كنم. قلبم به شدت مي زد و آهسته رفتم طرف چمدان و خم شدم و دست زدم به قفل آن ديدم يك مرتبه تقّي كرد و پريد بيرون. باز بود. برادرم از لاي در نگاهم كرد و با اشاره مي گفت زود باشم و كار را تمام كنم. در چمدان را گشودم. چشمانم گرد شد. كل چمدان پر از دسته هاي اسكناس ده توماني بود. اسكناس هاي سرخ. دست زدم ديدم تا ته چمدان اسكناس چيده شده. وحشت سراپايم را فراگرفته بود. يك دانه از آن ده توماني ها مي توانست همه آن آروزهاي ما را برآورده كند. چراغ قوه اي را كه هميشه دل مان مي خواست داشته باشيم. جفت فريم هاي فيلم سامسون در صحنه اي كه ميان ستون هاي معبد بسته شده ــ كه قيمتش گران بود: يك تومان ــ بعدشم سينما و ساندويچ و نوشابه سينالكو. فقط يك ده توماني درد ما را دوا مي كرد. به قدري از ديدن اسكناس ها مبهوت شده بودم و غرق رؤيا كه درِ چمدان باز بود و همان جور هاج و واج مدتي نگاهش مي كردم. برادرم كه ديد من معطل كرده ام آمد داخل و گفت «چه كار مي كني؟» و تا چمدان مملو از اسكناس را ديد، در جايش خشك شد. ناگهان صدايي خارج از اتاق آمد و ما وحشت زده در چمدان را بستيم و دويديم بيرون. كسي نبود و درِ راهرو را باد به هم زده بود.
وسوسه چمدان پراز اسكناس از شب همان روز گريبان مرا گرفت. وقتي در رختخوابم دراز كشيده بودم و خوابم نمي برد، يك لحظه به فكرم رسيد چه مي شود اگر من يك دانه ــ فقط يك دانه ــ از آن همه اسكناس هاي سرخ را از دسته اش جدا كنم و بردارم؟ واقعاً چه مي شود؟ آقاي سالار مي فهمد؟ ديدم برادرم هم بيداراست و فكر مي كند. گفتم: «تو فكر چمدوني؟» گفت: «آره». گفتم: «من دست نمي زنم، مي ترسم». گفت: «مي خواي من...» مادرم در اتاق را باز كرد و آمد داخل و گفت: «بخوابين ديگه. آقاي سالار صبح زود اين جا كار داره!»
يك روز ابري بود و آسمان غُرنبه بود و من يواش رفتم به طرف اتاق مان و برقي در هوا زد ديدم كسي آن جا نيست. چمدان حالا درش باز بود. بازِ باز. نگاهي به دور و برم انداختم. فقط صداي رعد و برق شنيده مي شد و فضا يك لحظه روشن مي شد و همه جا را سفيد مي كرد. آهسته آهسته به چمدان نزديك شدم و نشستم زمين و اسكناس سرخ حالا به نظرم گنده تر از هميشه مي آمد. دست داراز كردم تا آن را از لاي دسته بيرون بكشم. بيرون نمي آمد. همين كه آمد ناگاه كسي مچم را گرفت. برگشتم آقاي سالار بود. چنان رعشه اي بر اندامم افتاده بود كه حس كردم الان است قلبم از كار بيفتد. عرق از پيشاني ام سرازيرشد و هرچه كردم چيزي بگويم زبانم كار نمي كرد. من من كنان ديدم نفسم دارد قطع مي شود. دستي به صورتم خورد مثل برق زده ها از جا پريدم. برادرم بود. با وحشت گفت: «چته؟ خواب ديدي؟ خواب بد؟»
در آن چند روز باقي مانده اقامت مهمانان، وقتي به ياد آن خواب وحشتناك مي افتادم، حتي ديگر به چمدان نگاه هم نمي كردم. زمان به سرعت سپري مي شد و ما اصلاً عيد را از ياد برده بوديم. روزي رسيد كه آقاي سالار و خانواده داشتند خداحافظي مي كردند. در آخرين روز وقتي آقاي سالار آمد تا چمدان را قفل كند و بردارد، مرا صدا كرد. اولش ترسيدم و قلبم شروع كرد به تاپ تاپ زدن اما او دستي به سرم كشيد و بعد يك اسكناس سرخ گذاشت توي دستم و گفت: «اينو داشته باش، هرچي مي خواي بخر».
منبع: ماهنامه سينمايي فيلم 408