سکانس طلايي: باد ما را خواهد برد
نويسنده: سيد آريا قريشي
به نظر مي رسد سکانس پاياني نويسنده پشت پرده قابل ذکرترين سکانس فيلم باشد.سکانسي که در فيلمنامه اوليه وجود نداشته و پولانسکي آن را حين تمرينات اوليه با ديگر عوامل در ميان گذاشته است. کارگرداني هنرمندانه پولانسکي و تعليق فيلمنامه اي موجود دراين صحنه، به آن غنايي مي بخشد که باعث مي شود اين سکانس در سطحي بالاتر از ديگر قسمت هاي فيلم قرار گيرد. اما من مي خواهم سکانس ديگري از فيلم را به عنوان سکانس طلايي مورد بررسي قرار دهم. صحنه اي که اتفاقاً ظاهر بسيار ساده اي دارد و به نظر نمي رسد داراي نکته ويژه اي باشد.اين صحنه(که در اوايل فيلم قرار دارد)نه يکي از نقاط عطف اصلي فيلمنامه است، نه گره خاصي در داستان ايجاد مي کند و نه گرهي از گره هاي آن مي گشايد. اما علاوه بر اين که در شخصيت پردازي سه نفر اصلي ماجرا(نويسنده،آدام و روث)مؤثر است.ارجاعات هوشمندانه اي به ماهيت کلي ماجرا هم مي دهد. به خصوص در يکي دو مورد، مقايسه آن با سکانس پاياني فيلم، مي تواند ما را به نتايج روشنگرانه اي برساند. در اين صحنه، نويسنده قرار است نسخه موجود از کتاب زندگينامه آدام را بخواند تا بفهمد چه تغييراتي بايد در آن به وجود بياورد. او کار را با نوعي بي اعتقادي به عقايد و نوشته هاي آدام شروع مي کند و در حين خواندن، خوابش مي برد. پس از بيدار شدن، کتاب را به اتمام مي رساند. بعداز خواندن آخرين سطور کتاب، واکنشي از روي عصبانيت نشان مي دهد، غافل از اين که روث جلوي در اتاق ايستاده و شاهد حرکات اوست.آن دو با هم درباره کتاب مکالمه کوتاهي انجام مي دهند و سکانس به پايان مي رسد.
اولين نکته اي که در اين صحنه بايد مورد توجه قرار داد، پردازش هوشمندانه شخصيت هاست. پولانسکي و هريس آگاهانه پايه هاي شخصيت پردازي آدام لنگ را، دقايقي پيش از ورود فيزيکي او به ماجرا، در ذهن تماشاگر محکم مي کنند. اولين کلماتي که نويسنده از کتاب مي خواند، اين است:«تقديم به روث، فرزندانم و مردم بريتانيا». ابهام مهمي که در طول فيلم درباره شخصيت آدام وجود دارد، از اين سکانس شروع به شکل گيري مي کند. آيا او واقعاً انسان خانواده دوستي است؟آيا او مملکت و مردمش را به اندازه خانواده اش دوست دارد؟ يا همه اينها جزئي از رياکاري معمول سياستمداران است؟پولانسکي و هريس عامدانه پاسخ مشخصي به اين سؤال نمي دهند. در ابتداي فصل اول کتاب (سال هاي آغازين)، درباره اصل و نسب اسکاتلندي آدام و افتخار او به نژاد و اجدادش صحبت مي شود. اينجا دومين ويژگي آدام شکل مي گيرد. اين که او سعي دارد با تکيه بر اصل و نسبش، اعتبار از دسته رفته اش را بازيابد. مي بينيد که در همين سکانس ساده، دو ويژگي مهم درباره شخصيت آدام را پيش از ورودش به داستان درمي يابيم. يکي اعتبار از دست رفته اش و ديگري ابهامي که تا انتها در شخصيت او مي ماند و مي توان بيش از اينها درباره اش صحبت کرد.
بلافاصله بعداز خواندن جملاتي که در باب اصل و ريشه نژادي آدام نقل شده، نويسنده سرش را با بي اعتقادي بالا مي آورد و مي گويد:«واي!» همين کنش ساده، کليد مهمي براي ورود به شخصيت نويسنده در اختيار ما قرار مي دهد؛ کسي که اعتقادي به اين حرف ها ندارد و فقط به دنبال پولي است که قرار است به او برسد. همين کنش را وقتي در مقابل تلاش او در اواخر فيلم براي دستيابي به حقيقت قرار دهيم، مي توانيم به نتايج مهمي درباره تغيير ماهيت نويسنده به جزئي از محيط اطرافش برسيم، نويسنده که دراين سکانس کاملاً متفاوت با محيط به نظر مي رسد، در نهايت در آن فرو مي رود و سعي مي کند در حدي که مي تواند، آن را تغيير دهد. پس اين صحنه آغازي است براي تغيير نياز دراماتيک شخصيت اصلي اثر. در اوايل فيلم نياز دراماتيک نويسنده، پول است و در اواخر آن، رسيدن به حقيقت. اين صحنه حتي در مورد شخصيت روث هم مي تواند روشنگر باشد؛ کسي که ظاهراً دخالتي در قضايا ندارد، اما حواسش به همه جا هست و تازه نقش اصلي اش در انتهاي فيلم هويدا مي شود. همان گونه که دراين صحنه (که سکانس معرفي او هم هست، چرا که براي اولين بار روث را دراين صحنه مي بينيم)،بي سرو صدا به کنار در اتاق آمده و شاهد حرکات نويسنده است.
نکته ديگري که دراين صحنه به چشم مي خورد و يکي ديگر از مضامين کليدي فيلم به شمار مي رود، انزواي نويسنده در ميان جمع است. دراين صحنه هيچ کس اطراف نويسنده نيست. او فقط از پشت شيشه مي تواند شاهد باغباني باشد که دارد برگ ها را جمع مي کند. حتي روث هم در طول اين صحنه کنار در اتاق ايستاده و هيچ گاه وارد نمي شود تا مرز بين نويسنده و اطرافيانش کاملاً هويدا شود.
اما اين سکانس حاوي نکات استعاري تري هم هست. در طول اين سکانس، بادي که مدام در حال وزيدن است. لحظه به لحظه شدت مي گيرد و ابرهاي سياه به آن منطقه نزديک و نزديک تر مي شوند که نشانه اي است از تهديدي که به تدريج دارد روي سر تمام افراد آن منطقه سايه مي اندازد. در طول اين سکانس، دوبار شاهد نمايي از باغبان هستيم که دارد برگ هاي ريخته شده روي زمين را جمع مي کند.کاري که بي شباهت به آينده خود نويسنده نيست. نويسنده هم بايد زوايدي را که روي حقيقت را پوشانده اند، کنار بزند تا به اصل و ريشه حقيقت دست يابد.در نماي بعدي، باد تندي که مي وزد، برگ هايي را که باغبان جمع کرده مجدداً پراکنده مي کند. همان گونه که همه تلاش هاي نويسنده، در نهايت نمي تواند نتيجه مورد نظر را براي او به دست بياورد. به خصوص اين که نماي برگ هاي پراکنده شده، در قياس با سکانس پاياني و کاغذهايي که به وسيله باد در حال پراکنده شدن اند، قرينه جالب و معناداري را به وجود مي آورد.
ديالوگي هم که در انتهاي اين صحنه بين نويسنده و روث رد و بدل مي شود، ديالوگ مهم، کنايي و زيرکانه اي است. روث از نويسنده مي پرسد که کتاب تا چه حد مشکل دارد و روح پاسخ مي دهد:«همه حرف ها زده شده. فقط ترتيب درستي نداره.»اين جمله به ظاهر فقط به نثر کتاب اشاره دارد و اين که ترتيب نوشته هاي کتاب بايد تغيير کند.اما در واقع به طرز کنايه آميزي دارد راه حل مسئله اصلي را به تماشاگر نشان ميدهد؛ نکته اي که تنها در مرتبه دوم تماشاي فيلم يا خواندن فيلمنامه مي توان متوجه شد. ماجراي استخدام روث در سازمان سيا توسط پروفسور پل امت هم در کتاب وجود دارد. يعني همه حرف ها زده شده است. فقط کسي بايد ترتيب درست کلمات را به دست بياورد!
سکانس هاي ديگري در فيلم وجود دارند که مهم تر از صحنه ياده شده به نظر مي رسند. غير از سکانس نهايي، مي توان به دونقطه عطف فيلمنامه هم اشاره کرد. سکانس پيدا کردن عکس هاي آدام و شماره ريکارت با دست خط مک آرا، و سکانس ملاقات نويسنده با پل امت و تعقيب پس از آن، اما سکانسي که درباره اش صحبت کرديم، به دليل تأثيري که در شناخت شخصيت ها مي گذارد و در ضمن اشارات پنهاني که به ماجراي اصلي دارد، مي تواند طلايي ترين سکانس فيلم نام گيرد.
منبع:ماهنامه فيلم نگار 99
اولين نکته اي که در اين صحنه بايد مورد توجه قرار داد، پردازش هوشمندانه شخصيت هاست. پولانسکي و هريس آگاهانه پايه هاي شخصيت پردازي آدام لنگ را، دقايقي پيش از ورود فيزيکي او به ماجرا، در ذهن تماشاگر محکم مي کنند. اولين کلماتي که نويسنده از کتاب مي خواند، اين است:«تقديم به روث، فرزندانم و مردم بريتانيا». ابهام مهمي که در طول فيلم درباره شخصيت آدام وجود دارد، از اين سکانس شروع به شکل گيري مي کند. آيا او واقعاً انسان خانواده دوستي است؟آيا او مملکت و مردمش را به اندازه خانواده اش دوست دارد؟ يا همه اينها جزئي از رياکاري معمول سياستمداران است؟پولانسکي و هريس عامدانه پاسخ مشخصي به اين سؤال نمي دهند. در ابتداي فصل اول کتاب (سال هاي آغازين)، درباره اصل و نسب اسکاتلندي آدام و افتخار او به نژاد و اجدادش صحبت مي شود. اينجا دومين ويژگي آدام شکل مي گيرد. اين که او سعي دارد با تکيه بر اصل و نسبش، اعتبار از دسته رفته اش را بازيابد. مي بينيد که در همين سکانس ساده، دو ويژگي مهم درباره شخصيت آدام را پيش از ورودش به داستان درمي يابيم. يکي اعتبار از دست رفته اش و ديگري ابهامي که تا انتها در شخصيت او مي ماند و مي توان بيش از اينها درباره اش صحبت کرد.
بلافاصله بعداز خواندن جملاتي که در باب اصل و ريشه نژادي آدام نقل شده، نويسنده سرش را با بي اعتقادي بالا مي آورد و مي گويد:«واي!» همين کنش ساده، کليد مهمي براي ورود به شخصيت نويسنده در اختيار ما قرار مي دهد؛ کسي که اعتقادي به اين حرف ها ندارد و فقط به دنبال پولي است که قرار است به او برسد. همين کنش را وقتي در مقابل تلاش او در اواخر فيلم براي دستيابي به حقيقت قرار دهيم، مي توانيم به نتايج مهمي درباره تغيير ماهيت نويسنده به جزئي از محيط اطرافش برسيم، نويسنده که دراين سکانس کاملاً متفاوت با محيط به نظر مي رسد، در نهايت در آن فرو مي رود و سعي مي کند در حدي که مي تواند، آن را تغيير دهد. پس اين صحنه آغازي است براي تغيير نياز دراماتيک شخصيت اصلي اثر. در اوايل فيلم نياز دراماتيک نويسنده، پول است و در اواخر آن، رسيدن به حقيقت. اين صحنه حتي در مورد شخصيت روث هم مي تواند روشنگر باشد؛ کسي که ظاهراً دخالتي در قضايا ندارد، اما حواسش به همه جا هست و تازه نقش اصلي اش در انتهاي فيلم هويدا مي شود. همان گونه که دراين صحنه (که سکانس معرفي او هم هست، چرا که براي اولين بار روث را دراين صحنه مي بينيم)،بي سرو صدا به کنار در اتاق آمده و شاهد حرکات نويسنده است.
نکته ديگري که دراين صحنه به چشم مي خورد و يکي ديگر از مضامين کليدي فيلم به شمار مي رود، انزواي نويسنده در ميان جمع است. دراين صحنه هيچ کس اطراف نويسنده نيست. او فقط از پشت شيشه مي تواند شاهد باغباني باشد که دارد برگ ها را جمع مي کند. حتي روث هم در طول اين صحنه کنار در اتاق ايستاده و هيچ گاه وارد نمي شود تا مرز بين نويسنده و اطرافيانش کاملاً هويدا شود.
اما اين سکانس حاوي نکات استعاري تري هم هست. در طول اين سکانس، بادي که مدام در حال وزيدن است. لحظه به لحظه شدت مي گيرد و ابرهاي سياه به آن منطقه نزديک و نزديک تر مي شوند که نشانه اي است از تهديدي که به تدريج دارد روي سر تمام افراد آن منطقه سايه مي اندازد. در طول اين سکانس، دوبار شاهد نمايي از باغبان هستيم که دارد برگ هاي ريخته شده روي زمين را جمع مي کند.کاري که بي شباهت به آينده خود نويسنده نيست. نويسنده هم بايد زوايدي را که روي حقيقت را پوشانده اند، کنار بزند تا به اصل و ريشه حقيقت دست يابد.در نماي بعدي، باد تندي که مي وزد، برگ هايي را که باغبان جمع کرده مجدداً پراکنده مي کند. همان گونه که همه تلاش هاي نويسنده، در نهايت نمي تواند نتيجه مورد نظر را براي او به دست بياورد. به خصوص اين که نماي برگ هاي پراکنده شده، در قياس با سکانس پاياني و کاغذهايي که به وسيله باد در حال پراکنده شدن اند، قرينه جالب و معناداري را به وجود مي آورد.
ديالوگي هم که در انتهاي اين صحنه بين نويسنده و روث رد و بدل مي شود، ديالوگ مهم، کنايي و زيرکانه اي است. روث از نويسنده مي پرسد که کتاب تا چه حد مشکل دارد و روح پاسخ مي دهد:«همه حرف ها زده شده. فقط ترتيب درستي نداره.»اين جمله به ظاهر فقط به نثر کتاب اشاره دارد و اين که ترتيب نوشته هاي کتاب بايد تغيير کند.اما در واقع به طرز کنايه آميزي دارد راه حل مسئله اصلي را به تماشاگر نشان ميدهد؛ نکته اي که تنها در مرتبه دوم تماشاي فيلم يا خواندن فيلمنامه مي توان متوجه شد. ماجراي استخدام روث در سازمان سيا توسط پروفسور پل امت هم در کتاب وجود دارد. يعني همه حرف ها زده شده است. فقط کسي بايد ترتيب درست کلمات را به دست بياورد!
سکانس هاي ديگري در فيلم وجود دارند که مهم تر از صحنه ياده شده به نظر مي رسند. غير از سکانس نهايي، مي توان به دونقطه عطف فيلمنامه هم اشاره کرد. سکانس پيدا کردن عکس هاي آدام و شماره ريکارت با دست خط مک آرا، و سکانس ملاقات نويسنده با پل امت و تعقيب پس از آن، اما سکانسي که درباره اش صحبت کرديم، به دليل تأثيري که در شناخت شخصيت ها مي گذارد و در ضمن اشارات پنهاني که به ماجراي اصلي دارد، مي تواند طلايي ترين سکانس فيلم نام گيرد.
منبع:ماهنامه فيلم نگار 99