چهل سالگي شايد ايستادن روي مرز است...ايستادن روي مرزي باريک که جواني را از پيري جدا مي کند. آدم ها وقتي پيش پايشان را نگاه مي کنند و خود را ايستاده براين خط مرزي مي بينند، هر کدام حال غريبي دارند...بعضي ها دل نگرانو مضطرب و حسرت زده به پشت سرنگاه مي کنند و بعضي ها...بعضي ها هم با لخندي غريب و در سکوت و چشم انداز روبه رويشان خيره مي شوند...و شايد اين لب گزيدن و آن لبخند، اين صورت و آن اشتياق، ان اضطراب و اين هيجان وقتي که قهرمان چهل
چهل سالگي شايد ايستادن روي مرز است...ايستادن روي مرزي باريک که جواني را از پيري جدا مي کند. آدم ها وقتي پيش پايشان را نگاه مي کنند و خود را ايستاده براين خط مرزي مي بينند، هر کدام حال غريبي دارند...بعضي ها دل نگرانو مضطرب و حسرت زده به پشت سرنگاه مي کنند و بعضي ها...بعضي ها هم با لخندي غريب و در سکوت و چشم انداز روبه رويشان خيره مي شوند...و شايد اين لب گزيدن و آن لبخند، اين صورت و آن اشتياق، ان اضطراب و اين هيجان وقتي که قهرمان چهل ساله قصه ات زن باشد، ديدني تر و شنيدني تر باشد..مردان "پيامبر"درست روي همين مرز بود که به رسالت مي رسيدند و دختران قصه ها شايد روي همين مرز بود که به تمامي "زن"مي شدند... و مگر "زن شدن"چيست جز زايش، جز باروري، جز بخشندگي و جز همانند"زمين شدن؟...اين که رازها را در دل خود پنهان کني تا طلوع يک روز...همان روزي که به آن رستاخيز مي گويند..روزي که زمين با صداي بلند باز مي گويد هر چه را در دلش پنهان کرده است...روزي که زمين زبان باز مي کند...وچهل سالگي شايد قصه رستاخيز درون نگار ...باشد..و اين نگار...زني در آستانه چهل سالگي ...
2ـدرباره پادشاه و کنيزک"
...نگار در چهل سالگل انگار قيامت اش درحال برپا شدن است... درست مثل ان کنيزکي که چسم اش در قصر پادشاه بود و دلش در سمرقند..و اگر دل جايي باشد و تن جايي ديگر، تن چه زود پژمرده و پريده رنگ مي شود...و جسم هاي کنيزيک و نگار چهل سالگي به پشت سر و دوردست ها خيره است، طوري که حتي پيش پايش را، اين قصر زيبا را و پادشاهي که ديوانه وار عاشق اوست و بر رنگ پريدگي او اشک مي ريزد نمي تواند ببيند...ودواي اين دوربيني و نزديک بيني چيست؟...شايد در اين جاي قصه هاي قديمي پيرمردي حکيم لازم است تا علت اين خطاي چشم را تشخيص دهد و برايش مرهمي تجويز کند...و آن مرهم و داروي جادويي چيست به جز "نزديک آوردن آن که دو راست"و براي چند روز"دور کردن آن که در همين نزديکي است"؟...زرگر سمرقندي بايد از سمرقند به قهر آورده شود و پادشاه عاشق پيشه چند روز خود را پنهان کند...نوازنده خوش قد و بالاي دوره جواني به ايران بيايد و شوهر عاشق چند روز در اطراف نگار نباشد.دواي اين خطاي چشم نگار همان دواي قديمي است...«بعضي چيزهاي دور و زيبا وهم و سراب اند و بعضي چيزهاي واقعي آن قدر نزديک اند که از شدت نزديکي ديده نمي شوند»(1)و مگر خداوند همان حقيقتي نيست که از فرط نزديک به چشم ديده نمي شود؟!...و اينک نگار، براي چند روز نزديک محبوب آن روزگار و دور از شوهر وفادار...
3ـ درباره بلوغ شخصيت ها
...ن فقط نگار چهل سالگي، که تمام آدم هاي کوچک و بزرگ داستان در حال بالغ شدن اند...دختر بچه اي که گوش هايش به حقيقت پنهان قصه هاي افسانه اي قبل از خواب تيز شده و مثل کودکي ها اين حقيقي که از دنياي آدم بزرگ ها مي آيد ديگر نمي گذارد قصه او را خواب کند... مهناز، همکار نگار در اداره موسيقي که در آستانه زن شدن و ازدواج است، دارد داستان بيست سال بعد خود و رسيدنش را روي همان خط مرز در نگار چهل سالگي از نزديک مي بيند و حس مي کند...کورش کيا، همان نوازنده از دوردست برگشته با نگار جواني اش در چهل سالگي ملاقات مي کند و نگار آينه اي را مقابل او و خودش مي گيرد تا هر کدام خودشان را، خود حقيقي شان را به تماشا بنشينند و بالغ شوند...و فرهاد که ايستاد ه روي مرز درحال امتحان پس دادن است..امتحان سختي که اشک چشم هايش را در مي آورد و بيشتر به يک قمار مي ماند...قماري که اگر در آن ببازي، حقيقت را مي فهمي و اگر آن را ببري، حقيقت را با خود به خانه مي بري...فرهاد بايد"رها کردن فرمان زندگي"را با تمام دلهره هاو وحشت ها و اضطراب هايش تجربه کند...بايد بايستد و تماشا کند که "رها کردن فرمان"او را از راه پرت مي کند يا برعکس، کاري مي کند تا اين بار به جاي آن که او راه برود، راه او را با خود ببرد... و اينک آدم ...ها...آدم هايي در نيمه راه...
4ـدرباره ضرباهنگ زمان
زماني که در بيرون مي گذرد زمان روز و ساعت و دقيقه و ثانيه است...زماني که برهمه يکسان مي گذرد و از نقطه اي آغاز و به نقطه اي ديگر مي رسد...اما زماني هم است که در درون آدم ها مي گذرد و براي هر آدمي که بوده و هست و خواهد بود ضرباهنگش يکه و يگانه است...زمان دروني شخصيت ها و تنوع و منحصر به فرد بودن هر کدام است که شخصيت هاي يک درام را اصيل، يگانه و منحصر به فرد مي کند...در "درام شخصيت"برخلاف "درام موقعيت"اين زمان دروني است که ساختار روايت را رقم مي زند...پس در ضرباهنگ روايي "درام شخصيت"حرکت زمانه نه خطي، بلکه دايره اي است ...کوچک ترين تشابه، تداعي و يادآوري، تو را به عقب برمي گرداند و تو بايد يک بار گذشته را تا همان لحظه اکنوني که در آن ايستاده اي بگردي و بازگري..هر نقطه اي از زمان حال در اين نوع از روايت درست مانند آن نقطه اي است که سوزن پرگار در آن فرو رفته و در حرکتي دايره وار به دور خود چرخ ميزند و باز به نقطه اول باز مي گردد و يک خرده روايت را کامل مي کند...و تمام اين خرده روايت ها و خرده دايره ها وقتي در اينگونه از درام در کنار هم قرار مي گيرند يک دايره بزرگ را شکل مي دهند که ساختمان و ساختاري اصلي در "درام هاي شخصيت"است...موقعيت ها در "درام هاي شخصيت"بهانه اي هستند براي اين چرخش دوراني روايت...و اين دستور جادويي همان دستور العمل روايت در کهن داستان هاي اسطوره اي و افسانه اي است که در درام هاي نو ودر سينماي قصه گوي نوين بازآفريني شده است...اين که نگار در سالن موسيقي را باز کند، صداها به درون گوشش هجوم بياورد و آرام آرام صداي کورش کيا در جواني هايش هم..اين که فرهاد حين گفت و گو با قاضي پيرنيا کنار پنجره برود و خود بيست سال پيش اش را ببيند که از درحياط وارد خانه پيرنيا مي شود...و اينک "نگار درست در نقطه چهل سالگي "پرگار...
5ـدرباره چکش پاياني دادگاه چهلم
...قاضي پيرنيا در چهل سالگي، هنگامي که قاضي يک پرونده جنجالي قتل بود، به دليل آن که شهادت دلش با گواهي اسناد و مدارک موجود در دستش متفاوت بود، قضاوت را بوسيد و کنار گذاشت...او قبل از صدور حکم نهايي آن آخرين دادگاه، تالا ر دادگستري را مخفيانه و پنهاني ترک کرد و گريخت...و لباس و چکش مخصوص قضاوت را در گنجه خانه اش پنهان کرد تا پايان روايت...تا نقطه پاياني روايت دايره وارد چهل سالگي. همان نقطه پاياني که گويي همان نقطه آغاز هم بود...رأي نهايي دادگاه درست در همان لحظه اي آغاز شد که روايت به پايان رسيد...لحظه اي که در آن اجراي ارکستر پايان يافت...لحظه اي که در آن نگار با چشماني پر از اشک دستش را از روي ساز پس کشيد و فرهاد دستش را از روي فرمان ماشين در حال حرکت برداشت...و قاضي پس از سال ها، آن دادگاه ناتمام را تمام کرد...د ر حالي که اينک تمام آدم هاي اين دادگاه درست روي همان نقطه بودند...روي همان نقطه که گفت:«در دايره قسمت، ما نقطه تسليم ايم/رأي ان چه تو انديشي، حکم آن چه تو فرمايي(2)»و اينک طنين کوبيدن "چکش پايان دادگاه و"ختم جلسه دادرسي..."
پي نوشت ها :
دکتراي فلسفه هنر، فيلمنامه نويس و مدرس دانشگاه*
1ـ از ديالوگ هاي قاضي پيرنيا در فيلم
2ـ حافظ
منبع:صنعت سينما شماره 96.
تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.