وکيل مدافع شيطان (قسمت دوم) DEVILS ADVOCATE

باور کردني نيست. تعداد زيادي آدم در اينجا حضور دارند. احتمالاً تعداد آنها به چهل نفر مي رسد؛ شرکاي اصلي و رؤساي بخش ها. همه پشت يک ميز بزرگ گرد نشسته اند. آنها دارند خودشان را به کوين معرفي مي کنند. ما از جايي وارد مي شويم که معرفي آدم هاي انتهايي است.
جمعه، 11 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
وکيل مدافع شيطان (قسمت دوم) DEVILS ADVOCATE

وکيل مدافع شيطان (قسمت دوم) DEVILS  ADVOCATE
وکيل مدافع شيطان (قسمت دوم) DEVILS ADVOCATE


 






 

34.داخلي-اتاق کنفرانس شرکت حقوقي-روز
 

باور کردني نيست. تعداد زيادي آدم در اينجا حضور دارند. احتمالاً تعداد آنها به چهل نفر مي رسد؛ شرکاي اصلي و رؤساي بخش ها. همه پشت يک ميز بزرگ گرد نشسته اند. آنها دارند خودشان را به کوين معرفي مي کنند. ما از جايي وارد مي شويم که معرفي آدم هاي انتهايي است.
وکيل1.کراسنا؛ حقوق دريايي.
وکيل2.پارواتي رش؛ حقوق انرژي. من زير گروه اسلامي را اداره مي کنم.
وکيل3.جويس رنسالير؛ ادغام ها و تملک ها
وکيل4.چان سانيو؛ مديربرنامه ريزي
کريستابلا و چند زن ديگر وارد شده و به سرعت روي صندلي ها مي نشينند. کريستابلا کنار کوين مي نشيند.
کريستابلا: کريستابلا آدريولي؛ اقتصاد
ميلتون: خب کوين هم که به ما ملحق شد. حالا تيم ما کامله. من دارم سعي مي کنم که به ياد بياورم از چه زماني ما دور هم جمع شديم؛ همه ما. البته خيلي وقته. وقتي چشم مي گردونم، مي بينيم که بعضي از شما از جاهاي خيلي دور اومدين تا امروز اينجا باشين. واقعاً قابل تحسينه. خب حالا بياييم همه مون دست هامون رو بالا بگيريم.
ميلتون اولين کسي است که دستش را بالا مي گيرد.
ميلتون: خب حالا هر کس بايد دست بغل دستيشو بگيره.

35.داخلي-راهروري دفتر کوين-روز
 

اتاق قشنگي است. پنجره هاي اتاق بزرگ هستند. اتاق تقريباً خالي است، فقط يک ميز تحرير و يک تلفن به چشم مي خورد.
هيث: چي فکر مي کني؟
کوين: حدس مي زنم درست مي شه.
پم (صداي خارج از قاب): از اين بهتر مي شه ...
در آستانه در، پم گارتي ديده مي شود.او زني مجرد است. مسن است، اما کاملاً شق و رق و تروتميز است؛ زني منظم و با اصول
هيث: کوين لومکس. پم گارتي
هيث آنها را به يکديگر معرفي مي کند. آن دو با هم دست مي دهند.
هيث: پم حدود چهارده سال توي يه دفتر حقوقي در بروکلين کارکرده، بنابراين به مسائل محلي کاملاً آشناست. پم تو رو راهنمايي مي کنه.
پم: به دستور آقاي ميلتون، قراره پرونده مويز رو به آقاي لومکس بديم.
کوين:پرونده مويز؟

36.خارجي-خياباني در هارلم شرقي-روز
 

وارد خياباني کثيف مي شويم. يکي از ساختمان هاي کنار خيابان کاملاً مخروبه است. حالا مي توانيم رديفي از ساختمان ها را ببينيم که اغلبشان نماي خارجي زهوار دررفته اي دارند، يک ماشين سياه رنگ در خيابان به آرامي جلو مي رود.

37الف.داهومي باکا-روز
 

ويترين مغازه اي را تماشا مي کنيم. مغازه داهومي باکا کاملاً رنگ و رو رفته است. آهن هاي دور ويترين پوسيده اند. يک در فلزي باز مي شود. سگي که مريض احوال به نظر مي رسد، جلوي در مغازه بسته شده است. او شروع مي کند به پارس کردن. کوين از ماشين پياده مي شود. کت به تن دارد و کراوات بسته است. يک کيف کوچک به دست گرفته است. کوين به طرف مغازه حرکت مي کند.
مردي سياهپوست که ولگرد و معتاد به نظر مي آيد، رو به روي سگ مي ايستد و بر سر او داد و فرياد مي کند. لحظه اي بعد مرد دست از سر سگ بر مي دارد، چرا که مي بينيم زني در آستانه در مغازه ظاهر مي شود. زن ظاهر ژنده اي دارد. پوستش کاملاً سياه است؛ او چشماني به رنگ آبي روشن دارد. موهايش سفيد است. او مرغي زنده را از پاهايش گرفته است. سگ همچنان پارس مي کند. او قلاده سگ را باز کرده و به دست خود مي گيرد. حالا سگ آرام مي گيرد.
کوين: من دنبال فيليپ مويز مي گردم
زن کنار مي رود. کوين وارد مغازه مي شود.

38.داخلي-داهوي باکا-روز
 

مغازه تاريک است. چراغ هاي نفتي و شمع ها، نور آنجا را تأمين مي کنند. هوا گرفته است. پارچ ها، ساک ها و جعبه ها روي قفسه ها قرارگرفته اند. چيزهاي ديگري هم ديده مي شوند؛ مثلاً پودرها، روغن ها، استخوان ها، پوست ها، معجون ها و علف هاي خشک. اينجا يک مغازه عطاري است.
کوين: صبح به اينجا زنگ زدم. مطمئن نيستم با خودش حرف زده باشم. من وکيل اون هستم. اينم کارتمه. اونا گفتن که مي تونم اينجا باهاش حرف بزنم؛ با فيليپ مويز.
زن: باهالا! باهالا!
کوين نفس عميقي مي کشد.

39.داخلي-داخوي باکا-پله ها-روز
 

دوباره تاريکي. بالاي سرما، دري باز مي شود. پسر بچه اي-شايد ده ساله-آنجا ايستاده است. کوين پشت سر اوست.
کوين: هي، من درست نمي تونم ببينم.
پسر (با يک لهجه فرانسوي): مويز... برو باهاش حرف بزن.

40.داخلي-داهوي باکا-پله ها-روز
 

پسر چراغ ها را روشن مي کند.
کوين: مي خواي بگي که اون اونجاست؟ اون پايين؟ (باورش نمي شود) توي زير زمين؟ تو اون تاريکي؟
پسر (مي خندد): آره! پس فکر مي کني کجا دارم مي برمت؟

41.داخلي-داهوي باکا-راهروري زيرزمين-روز
 

پسر همچنان مي خندد. او از پله ها پايين مي رود و وارد فضايي تاريک مي شود. کوين مردد است. کوين به دنبال پسر مي رود. او کمرش را خم کرده تا سرش به جايي اصابت نکند.

42.داخلي-داهوي باکا-زيرزمين-روز
 

پسر از پاگرد عبور مي کند. او همچنان جلوست و کوين پشت سرش است. پسر چراغ ها را روشن مي کند. آنجا روشن است. در زيرزمين هيچ مبل و صندلي اي ديده نمي شود. يک کپه استخوان در گوشه اي به چشم مي خورد.
رنگ ديوارها قرمز تيره است.

43.داخلي-داهومي باکا-زيرزمين مويز-روز
 

کوين منتظر مي ماند تا آخرين چراغ هم روشن شود.
مويز (صداي خارج از قاب): فکر مي کردم شما رو بشناسم، ولي انگار نمي شناسمتون.
کوين کمي وحشت مي کند و بعد مي چرخد. فيليپ مويز در گوشه اي چمباتمه زده است. تکيه اش به ديوار است. استخواني و قوي هيکل است. چشماني هم زمان نافذ و تيره دارد. روي پاهايش يک کيسه پلاستيکي گذاشته که در آن گياهان سبز تازه اي قرار دارد؛ گويا چيزي مي جود.
کوين: آقاي مويز؟ (مويز سر تکان مي دهد) ما قبلاً همديگه رو نديديم. من وکيلم. به خاطر مسئله حيوانات اينجا اومدم.
مويز: پس که اين طور.
کوين: من راجع به پرونده شما با اونا صحبت کردم. الان بايد از شما چند تا سؤال بپرسم. (پوشه اي را بيرون مي آورد) من تحقيقات اوليه رو انجام دادم.
مويز: ما توي شرکت شما پرونده داريم. ما از ماليات معاف هستيم.
کوين: قراره من سر موضوع حيوانات تحقيق کنم. اگه اجازه بدين...
مويز: شما بايد به اون به عنوان يک مراسم روحاني فکر کنين.
مويز از جا بر مي خيزد و به طرف ديگر زيرزمين مي رود.
کوين: ببينين آقاي مويز، من به کمک شما احتياج دارم.
مويز: بله، کاملاً واضحه.
کوين: خب شايد بهتر باشه که از اول شروع کنيم.
مويز بي توجه به او به طرف يک يخچال کهنه مي رود که کنار پله ها قرار گرفته است. او يک لحظه در يخچال را باز مي کند و نگاهي کوتاه به داخل آن مي اندازد. او يک تکه گوشت از داخل يخچال بيرون آورده و به طرف ميزي مي رود که کنار ديوار قرار دارد.
کوين: آقاي مويز؟
مويز: اسم اوني که از من شکايت کرده، چيه؟
کوين (به پوشه نگاه مي کند): مرتو، معاون دادستان، آرنولد مرتو.
مويز تکه گوشت را روي ميز مي گذارد. پسر به طرف پله ها مي رود. مويز چند ميخ روي ميز مي گذارد.
کوين: دارين چي کار مي کنين؟
مويز: ديگه مي تونين برين. بعداً بهتون هر چقدر که بخواين، مي تونم کمک کنم.

44.داخلي-دفتر کوين-روز
 

ويديو روشن است. از يک مانيتور تصاويري پخش مي شود.

45.داخلي-زيرزمين داهومي باکا-روز
 

تصاوير مربوط مي شود به حمله پليس. تصاوير تکان هاي زيادي دارند و معلوم است که با يک دوربين روي دست گرفته شده اند. کسي که دوربين در دست دارد، پشت دو پليس قرار گرفته است. پليس ها از پله هاي زيرزمين پايين مي روند. آنها از خلال يک در مي گذرند. سرو صداي زيادي شنيده مي شود. حالا به سطح زير زمين مي رسيم. جايي که يک زن سياهپوست و مويز در وسط آن به چشم مي خورند. پليس ها يک راست به طرف مويز مي روند. زن سعي مي کند جلوي آنها را بگيرد. مويز با يک چاقو گردن يک بز را بريده است. خون از گردن بز سرازير شده است. پليس ها سعي دارند بز را از دست مويز بگيرند، اما او مقاومت مي کند و نمي گذارد بز را از او جدا کنند. داد و فرياد زيادي شنيده مي شود. عاقبت بز از دست مويز رها شده و به کف زمين مي افتد. پليس ها، صورت مويز را بالا مي گيرند. اکنون تمام صورت مويز در کادر دوربين است. تصوير فيکس مي شود.

46.داخلي-دفتر کوين-روز
 

حالا متوجه مي شويم که پم و کوين در حال تماشاي اين تصاوير بوده اند. در دست پم يک ريموت کنترل ديده مي شود. بعد از فيکس شدن تصوير، سکوتي طولاني حکمفرما مي شود.
پم: خب، چي فکر مي کنين؟
کوين: معلومه، اين پرونده رو بايد جزو موارد بهداشتي ارزيابي کنيم. خب موضوع چيه؟ دارين امتحانم مي کنين؟

47.داخلي-يک پارچه فروشي-روز
 

مري آن پشت ميزي نشسته و چند تکه پارچه را تماشا مي کند. يک مرد و دو زن بالاي سر او هستند.
زن1: اين پارچه ايتالياييه؛ مال قرن هجدهه، خيلي قشنگه، مگه نه؟
مري آن: قيمتش چنده؟
مرد: حدود دو هزار دلار
مري آن فکر مي کند که خيلي گران است.
کوين (صداي خارج از قاب): برش مي داريم.
مري آن به طرف صدا بر مي گردد. از ديدن کوين و حرف او خوشحال شده است.

48.داخلي-آپارتمان لومکس-روز
 

مري آن روبه روي ديواري سفيد ايستاده و با يک فرچه بزرگ رنگ، تکه اي از ديوار را رنگ مي کند.
مري آن: سبز مغز پسته اي. به نظرت چطوره؟
مري به طرف جکي که با فاصله اي از او ايستاده بر مي گردد. جکي به رنگ نگاه مي کند.
جکي: نه با روحيه تو سازگار نيست.
مري آن کمي جا مي خورد. نمي داند چه کار بايد بکند. او به سوي ديوار بر مي گردد و يک بار ديگر رنگ را نگاه مي کند.

49.داخلي-دفتر کوين-روز
 

دور و ور کوين پر از کتاب هاي حقوقي است. يکي از دستياران او، با يک ترولي تعداد ديگري کتاب برايش مي آورد.

50.داخلي-آپارتمان لومکس-روز
 

مري آن با فرچه روي ديوار را رنگ مي زند؛ بعد بر مي گردد به طرف جکي.
مري آن: سبز کارائيبي
جکي به ديوار تکيه داده است.
جکي: اگر کم رنگ تر باشه، فکر کنم بهتره.

51.داخلي-آپارتمان لومکس-روز
 

مري آن ديوار را رنگ مي زند. اين بار سبز کم رنگ تر. بعد به سوي جکي بر مي گردد.
جکي: ديگه خيلي کم رنگ شد.

52.داخلي-آپارتمان لومکس-روز
 

مري آن ديوار را رنگ مي کند. اين بار سبزي رنگ بيشتر شده است. او به طرف جکي بر مي گردد.
جکي: من فقط مي خوام بهت کمک کنم. اين ديوار توئه. هر جور خودت فکر مي کني.

53.داخلي-دفتر کوين-شب
 

کوين تا دير وقت کار مي کند. پم وارد اتاق مي شود و از او خداحافظي مي کند.

54.داخلي-آپارتمان لومکس-روز
 

مري آن يک تکه جوجه سرخ شده را به دهان گرفته است. او تکه اي از يک کاغذ ديواري را روي ديوار امتحان مي کند، اما از آن خوشش نمي آيد و آن را پاره مي کند.

55.داخلي-آپارتمان هيث-روز
 

جکي براي مري آن نوشيدني مي ريزد.
مري آن: از سيزده سالگي تا حالا، اولين باره که بيکار بودم. (عصبي) احساس مي کنم تو هوا معلقم.
جکي (خونسرد): عادت مي کني.
جکي رو به روي مري آن مي نشيند و ليواني را به او مي دهد.
مري آن: اونجا که بوديم يه دفتر کوچولو داشتيم که به يک اندازه توش سهم داشتيم. يه طرف مال اون بود، يه طرف مال من. خيلي خوب بود. حالا اينجا، وقتي مي رم بخوابم، مي بينم که چراغ اتاقش هنوز روشنه.
جکي: من اگه بخوام ليمون رو ببينم، بايد ازش وقت ملاقات بگيرم.
هر دو مي خندند.
مري آن: داري شوخي مي کني، مگه نه؟
جکي به علامت نفي سرش را تکان مي دهد.
مري آن: اين جوري خسته نمي شي؟
جکي: ببين عزيزم، تو سه تا انتخاب داري؛ مي توني کار کني. مي توني بازي کني. مي توني بخوري.

56.داخلي-دادگاهي در منهتن-روز
 

دادگاه شروع شده است. از هيئت منصفه خبري نيست. قاضي تئو اسکلار و بقيه کارمندان در دادگاه حضور دارند. معاون دادستان، مرتو در سر جايش نشسته است. پم کنار مويز است. دادگاه چندان شلوغ نيست.
کوين يک تکه گوشت بسته بندي شده را روي ميز مي گذارد.
کوين (صداي خارج از قاب): عالي جناب، اين يه تيکه گوشت گوساله ست، از نظر قوانين آمريکا مورد تأييد و مهر هم روش زده شده. هشت روز قبل، در کانزاس سيتي دو مرد، گوساله رو مي ذارن روي يک دستگاه فلزي و يه مرد ديگه با استفاده از يه ميله متصل به برق، اون گوساله رو مي کشه. اين اتفاق هميشه مي افته. انسان ها، حيوانات رو مي کشن تا گوشت اونا رو بخورن. فيليپ مويز هم يه بز رو کشته. اون يه بز کشته. اون اين کار رو توي خونه ش انجام داده؛ طبق اعتقادات مذهبي خودش. حالا بعضي ها پيدا شدن که اين کار رو عجيب مي دونن. قطعاً اين کار، يه مراسم مذهبيه. ولي همه اين کار رو نمي کنن؛ درست مثل ختنه که همه جا متداول نيست. قطعاً بر طبق اعتقادات مذهبي، همه باور ندارن که شراب به خون استحاله پيدا مي کنه. همه معتقد نيستند که به سلامت در آمدن از سم مارها، نشونه ايمان اون آدمه. فيليپ مويز دو مايل دورتر از اينجا، در يک دامداري زندگي نمي کنه. اون براي کشتن حيوانات از برق استفاده نمي کنه... او آدم ساده اييه.
مرتو به سرفه مي افتد؛ سرفه هايي با صداي آرام.
کوين: عالي جناب، پليس موکل منو در حال انجام يک مراسم مذهبي دستگير کرده، اما تا اونجا که من مي دونم قانون اساسي از آزادي هاي مذهبي حمايت مي کند .
مرتو باز هم سرفه مي کند؛ اين بار سخت تر و با سروصدا. او سعي دارد جلوي خودش را بگيرد.
قاضي: بله قانون با قصابي براي غذاهاي حلال موافقت کرده.
کوين: دقيقاً. بنابراين تقاضا دارم به سرعت حکم تبرئه موکل من رو صادر بفرماييد.
مويز مي بيند که در مرتو حفره اي ايجاد شده است. مرتو نمي تواند جلوي سرفه هايش را بگيرد.
قاضي: آقاي لومکس، ظاهراً من بايد درباره قوانين مربوط به حلال بودن غذاها مطالعه بيشتري بکنم.
کوين: عالي جناب من با همه اونا آشنا هستم. به همين دليله که تقاضاي عفو موکلم رو دارم.
قاضي: آقاي مرتو؟
مرتو نمي تواند حرفي بزند.

57.داخلي-راهروي دادگاه-روز (ده دقيقه بعد)
 

اينجا خالي و کم نور است. کوين، پم و مويز از صحن دادگاه بيرون مي آيند. همگي خوشحالند و دارند مي خندند. مويز با کوين دست مي دهد و از او تشکر مي کند. درست پشت سر آنها، ما صداي دست زدن هاي شخصي را مي شنويم. او جان ميلتون است که به طرف آنها مي آيد.
ميلتون: آفرين کوين، عالي بود. (به پم) پاملا خيلي خوشحالي، مگه نه؟ (به مويز) راضي هستي فيليپ؟
مويز (با لبخند): مثل هميشه
ميلتون: من چي مي تونم بگم کوين؟ شاهکار زدي!
کوين سرش را پايين مي اندازد. او سعي دارد نسبت به اين پيروزي از خود فروتني نشان بدهد.

58.خارجي-خيابان (محله چيني ها)-روز (کمي بعد )
 

کنار خيابان غرفه هايي کوچک ديده مي شود که در آن انواع مواد غذايي ديده مي شود؛ از ماهي و مرغ گرفته تا انواع ميوه و سبزيجات. ميلتون براي کوين يک ساندويچ تخم مرغ مي خرد. آنها به راه مي افتند و در خيابان و کنار غرفه ها قدم مي زنند.
ميلتون: تو اين خيابان بهترين مواد غذايي دنيا رو مي شه پيدا کرد. امتحانش کن ببين چطوره.
کوين به ساندويچ خود گاز مي زند.
ميلتون: اينجا نيويورکه. مي بيني چه صحنه ايه؟
سروصداي فروشنده هاي مواد غذايي شنيده مي شود.
ميلتون: مي توني تصورشو بکني آدمي مثل مويز دوست داشته باشه توي اون هلفدوني تنگ و تاريک زندگي کنه، در حالي که توي بانک پونزده ميليون دلار پول داره.
کوين (متعجب): داري شوخي مي کني!
ميلتون: پس چي فکر کردي؟ فکر مي کني چرا آدمي مثل تو رو براي پرونده اون انتخاب کردم؟ فکر کردي قراره به جاي دستمزد، از اون خون بز بگيريم؟ دوست من، من دارم به تو ساعتي چهارصد دلار پول مي دم. مي دوني چرا؟ چون به آينده تو اميدوارم.
آن دو از کنار چند ماهي فروشي رد مي شوند. ميلتون ضمن اين که حرف مي زند. از مغازه ها هم غافل نيست.
ميلتون: من تو رو فرستادم توي قفس اون. چون مي دونستم از پسش بر مي آي. شرط مي بندم بيشتر از پنج هزار وکيل دارن اين دور و ور کار مي کنن، ولي من حتي اسم ده تا از اونا رو بلد نيستم. راستش اسم سه تاشون رو هم نمي دونم... خب البته من به مويز اعتماد داشتم.
کوين: اونا چي کار مي کنن؟
ميلتون: اونا چي کار مي کنن؟ تو چي کار مي کني؟ اونا گرفتار يه زندگي و مرگ فرسايشي هستن. تو اين دنيا همه چي به فشار دادن يه دکمه بستگي داره تو يه دکمه رو فشار مي دي و جنگ شروع مي شه. ارتش ها دارن دور از هم مي جنگن. ماهواره ها مي گن که کي برنده جنگ مي شه. تو بويي رو حس نمي کني. انگار که ما در يک تقاطع چند مليتي قرار گرفتيم. از طرف ديگه تو، توي يه سلاخ خونه گرفتار شدي. کاري از دستت بر نمي آد، ولي مي توني موکلتو بو کني.
کوين: فکر مي کردم اومدي دادگاه تا من گند نزنم.
ميلتون: شک نداشتم که مي توني از پسش بر بياي؟
اکنون آنها رو به روي يک مغازه برنج فروشي مي ايستند. کوين هراز چند گاهي به ساندويچ خود گاز مي زند. احساسي از تعجب و کنجکاوي در وجود کوين رخنه کرده است. اما ميلتون خونسرد حرف مي زند.
کوين: خب پس چرا اومدي؟
ميلتون: من مي دونستم که همه چي به خوبي تموم مي شه. اين خيلي خوبه. بعد از اون شاهکار تو، حالا ما مي تونيم تو اين خيابون راه بريم و با هم حرف بزنيم. براي اومدنم خيلي دنبال دليل نبودم. من يه آدم پولدار و بانفوذم. ولي با اين حال، من دست هامو با استعداد تو گرم مي کنم.(حرف را عوض مي کند) جوجه کجاست؟
کوين: چي؟
ميلتون مي رود جلوي يک غرفه ساعت فروشي مي ايستد. مردي چيني جلو مي آيد.
ميلتون (به زبان چيني با مرد حرف مي زند): پس اون جوجه فروشي کجاست؟
انگار همين دور و ورا بود.
مردچيني: ازش رد شدين. بايد يه کم برگردين عقب
ميلتون بر مي گردد و به طرف کوين مي رود
ميلتون: اينجا يه جوجه فروشي هست که خيلي معروفه. اون خيلي توکارش وارده. (ناگهان چيزي به ذهنش مي رسد) درست مثل خودت. تو هم هيچ وقت بازنده نبودي. (کوين را با خود همراه مي کند) کوين مي بيني؟ من دارم پياده روي مي کنم، براي اين که خيلي هيجان زده ام. تو بخشي از يه بازي هستي که من خيلي دوستش دارم؛ قلمروي مؤمنان واقعي. تو آدم مؤمني هستي، مگه نه؟
کوين: من به فرضيه بي گناهي اعتقاد دارم.
ميلتون: بهتره صد تا آدم گناهکار آزاد باشن به جاي اين که يه آدم بي گناه اعدام بشه.
کوين: يه چيزي توي همين رديف
ميلتون: نه دقيقاً همين. به اين مي گن ايمان. تو اينجا نيومدي که منو سرگرم کني، مي دوني چرا خيلي از آدم ها از وکلا نفرت دارن. چون خيلي از ما ايمانمون رو از دست داديم. نذار اين اتفاق براي تو هم بيفته. بليت؟
کوين: ببخشين؟
ميلتون يک بليت را به طرف کوين مي گيرد. پشت سر آنها ورودي مترو قرار دارد. ميلتون مي رود به سوي ورودي مترو. کوين هم دنبالش راه مي افتد.
ميلتون: بايد به مترو برسيم. هميشه از مترو استفاده کن. من فقط با مترو اين ور و اون ور مي رم. سعي کن هميشه اون پايين باشي.
کوين بليت را از ميلتون مي گيرد.

59.داخلي-آپارتمان لومکس-شب
 

کوين از سر کار برگشته است. او وارد آپارتمان مي شود. نگاهي به اطراف مي اندازد. آپارتمان جمع و جور نيست. اسباب و اثاثيه هر يک در طرفي افتاده اند. هنوز مبلمان به اندازه کافي نيست. باوجود پراکندگي اثاث خانه، آپارتمان خيلي شلوغ و درهم برهم نيست؛ يک جور وقار در ضمن شلوغي. کوين قدم زنان وارد راهرو مي شود. به ديوارها نگاه مي کند. ديوارها سفيد شده اند.
کوين: مري... مري؟ چه بلايي سر اون رنگ سبز اومد؟ من رنگ سبز رو دوست دارم.
مري آن (صداي خارج از قاب-از اتاق خواب): عزيزم خيلي دير کردي، ما تا پونزده دقيقه ديگه بايد توي قصر بارزون باشيم.
کوين در راهرو قدم مي زند و به يک اتاق مي رسد. در اتاق باز است. کوين به داخل اتاق نگاه مي کند. در آستانه در مي ايستد. داخل اتاق شلوغ است. يکي از ديوارها را برداشته اند. معلوم است که پيش از اين، در اين اتاق مشغول تعميرات بوده اند. چند تکه کاغذ نقشه کشي روي زمين افتاده است. ابزارها نيز در اتاق ديده مي شوند. اما اکنون پروژه تعميرات تعطيل شده است.
کوين: اينجا چه خبره؟
مري آن (صداي خارج از قاب): چي چه خبره؟
کوين (با اشاره به اتاق): اينا ديگه.
مري آن از اتاق خواب بيرون مي آيد
مري آن: جکي مي گفت امشب همه نيويورکي ها اونجا جمعن
کوين: نگفتي داشتي چه کار مي کردي!
مري آن: مي خواستم اونجا را تبديل به اتاق بچه بکنم، ولي بعدش يادم افتاد که تو بعضي وقتا تا ديروقت بيداري. حالا مي خوام اونجا يه کتابخونه درست کنم؛ يه کتابخونه قديمي
کوين از شنيدن اين حرف به وجد مي آيد و کيفش را روي زمين مي اندازد.

60.داخلي-آسانسور-شب
 

کوين و مري داخل آسانسور هستند. آنها لباس مهماني به تن دارند. انگشت کوين دکمه شماره 3 را فشار مي دهد. مري آن کفش خود را جا به جا مي کند. او کمي عصبي به نظر مي رسد.
مري آن: بهم بگو که مي تونم از پس اونا بربيام.
کوين: تو مي توني از پس اونا بر بياي.
مري آن: بهم يه چيز خوب بگو
کوين: يه چيز خوب
مري آن: بهم قول بده که اونجا تنهام نمي ذاري
کوين: قول مي دم
مري آن: ما اونجا بايد چه رفتاري داشته باشيم؟
کوين: يه رفتار غريزي.

61.داخلي-آپارتمان بارزون-شب
 

دري بازمي شود. با فاصله اي از در، زني را مي بينيم که با چند نفر حرف مي زند. او دايانا بارزون است. او ميزبان امشب است. با باز شدن در، دايانا متوجه کوين ومري آن مي شود. دايانا به طرف آنها مي آيد.
دايانا: بفرمايين (به کوين) من دايانا بارزون هستم؛ همسر ادي. هر دوتاتون خيلي خوش اومدين. همه منتظر شما بودن.
کوين: از ديدنتون خوشحالم.

62.داخلي-آپارتمان بارزون-شب
 

اينجا دو برابر آپارتمان کوين است. دکور خانه و مبلمان کاملاً اشرافي است؛ پنجره هاي بزرگ و لوسترهاي عظيم. هفتاد و پنج مهمان و ده خدمتکار، در اينجا حضور دارند. همه خوشحالند و معلوم است که کاملاً بهشان خوش گذشته است. پيداست که براي رفتن به مهماني هايي اين چنيني تجربه کافي را دارند. دايانا، کوين و مري آن را راهنمايي مي کند تا آنها به جمعيت ملحق شوند. مري آن کمي ترس خورده است. او محکم دست کوين را چسبيده و هر جا که کوين مي رود، همراهش است. ادي بارزون، مردي تقريباً تنومند و مسن از ميان جمعيت به سوي آنها مي آيد.
ادي: کوين لومکس، قهرمان پرونده هاي بهداشتي.
کوين به مري آن اشاره مي کند. مري آن با ادي دست مي دهد.
مري آن: خوشحالم که مي بينمتون.
ادي بازوي کوين را مي گيرد و او را به طرف جمعيت مي برد.
ادي: خب کوين، خيلي خوش آمدي. اينجا بهترين غذاها موجوده. من دو بار در سال، يه همچين مهموني اي رو ترتيب مي دم. آدم هاي مختلفي اينجا هستن. بورس بازها، بساز بفروش ها، سياست مدارها. با وجود اين که همه شون قابل احترامن، ولي همگي بازيگرن.
همان طور که ادي و کوين جلو مي روند و حرف مي زنند، دايانا و مري آن نيز پشت سر آنها قدم مي زنند. يک زن و مرد، جلوي کوين را مي گيرند و به او تبريک مي گويند. آنها کوين را به نوشيدني دعوت مي کنند. ادي، کوين را مي کشد و مي برد.
ادي: بايد با اون دو تا آشنا بشي. بدت نمي آد.
ادي جلو مي رود و کنار دو مرد مسن مي ايستد. آن دو با يکديگر حرف مي زنند.
ادي (به مردها): مي خوام يه نفر رو بهتون معرفي کنم.
حالا کوين و مري آن نيز جلوي آن دو نفر ايستاده اند.
ادي: کوين و مري آن لومکس، (اشاره به يکي از مردها) ايشون سناتور آلفونس دو آماتور هستن ( اشاره به ديگري) و ايشون سفير چارلز گاگانو.
تصاويري از مهماني؛ از صورت افراد. بعضي از آنها را از معرفي کوين در اتاق کنفرانس مي شناسيم و برخي ديگر برايمان غريبه اند.
پم و دو زن ديگر در گوشه اي ايستاده اند و با يکديگر حرف مي زنند.
پم: دونالد ترومپ فکر مي کرد که بتونه بياد، ولي يه کار ضروري براش پيش اومد. کوين و مري آن به کنار پم مي آيند.
کوين: مي دونستم که اينجا پيدات مي کنم. مي خوام همسرم رو بهت معرفي کنم. (به مري آن) مري آن، اين خانوم، پم گارتيه.
مري آن: خوش وقتم.
پم: منم خوش وقتم.
کوين: من و پم توي بخش کيفري با هم همکار هستيم.
جکي و هيث خود را به آنها مي رسانند.
هيث (به کوين): يه نفر مي خواد تو رو ببينه. ( به مري آن) ببخشين، خيلي مهمه. کوين با هيث مي رود. مري آن نزد پم مي ماند. حالا جکي هم کنار اوست.
جکي (به مري آن): شنيدم با سناتور آشنا شدي.
مري آن: آره.
پم: من با اون ازدواج کردم.
مري آن: واقعاً؟
پم (مي خندد): نه بابا، شوخي کردم.
کريستابلا در ميان جمعيت، با يک مرد ژاپني حرف مي زند. او متوجه حضور کوين مي شود. دو مرد در بخش سيگاري ها، سيگار مي کشند.
با آمدن جان ميلتون، همه نگاه ها به طرف او جلب مي شود. مري آن که کنار دايانا و جکي ايستاده نيز متوجه ورود ميلتون مي شود.
مري آن: اون مرد کيه؟
دايانا: خداي من، مگه تو اونو نمي شناسي؟
مري آن: نه، اون کيه؟
جان ميلتون از کنار در فاصله مي گيرد. او مري آن و بقيه را پيدا مي کند. ميلتون به طرف آنها مي آيد.
جکي: قسم مي خورم که الان مي دونه ما چي داريم مي گيم.
جان ميلتون به کنار آنها مي رسد.
ميلتون: مري آن؟ جان ميلتون... اميدوار بودم که امشب ببينمت. خوش اومدي. مي بينم که داري با کوسه ها شنا مي کني.
کوين در حال گفت و گو با يک وکيل است. کوين کريستابلا را پيدا مي کند. کريستابلا از ميان جمعيت عبور کرده و به طرف تراس مي رود.

63.داخلي-گوشه اي از آپارتمان بارزون-شب
 

ميلتون و مري آن روي کاناپه اي نشسته اند و با هم حرف مي زنند.
مري آن: ورشکستگي هاي مالي. اين مسئله آدم را نابود مي کنه. هر چند که آدم مي تونه يه مشاور مالي. اين ورشکستگي هميشه هست. (نگاهي به اطراف مي اندازد) ولي امشب اينجا هيچ کس ورشکسته نيست.
ميلتون: در عوض اينجا بيشتر از اون چه که فکرشو بکني، ترس وجود داره. البته شايد تعجب کني.
مري آن: چرا اين آدما بايد بترسن؟
ميلتون: اونا از همديگه مي ترسن و البته از خودشون. اما چيزي که ازهمه وحشتناک تره، تنهاييه.
مري آن: درسته، حق با شماست.
ميلتون: تو فکر مي کني من از چي مي ترسم؟ مسئوليت.
مري آن: براي چي؟
ميلتون: براي شما. بذار صادق باشيم. من زندگي شما رو عوض کردم. براي هميشه عوض کردم. يه چيزي در وجود شما تغيير کرده و من مسئولشم. تو قبلاً منو نديده بودي. براي اولين باره که ما داريم با هم حرف مي زنيم. الان وضعيت شما چطوره؟
مري آن: خب اين يه فرصت استثنايي براي کوينه.
ميلتون: کوين. گوش کن. من نگرن کوين نيستم. اون بالاخره کارشو مي کنه. چند تا کت و شلوار جديد مي خره و حقه هاي جديد ياد مي گيره. من دارم راجع به تو حرف مي زنم. نگران توام. خانواده ات. تو مجبوري اونا رو از دست بدي، مگه نه؟
مري آن: به کوين گفتم که هيچي بدتر از اين نيست که پدري داشته باشي که مال خودت نيست.
ميلتون: مي فهمم چي مي گي. باور کن مي فهمم.
مري آن: اينجا مثل گينزويل نيست. ولي ما مي خوايم که خوب باشيم. همه چي بايد خوب باشه.
ميلتون: اگه نبود، با من درميون مي ذاري؟ اجازه مي دي کمکت کنم؟ من کاملاً احساس مسئوليت مي کنم. اوضاع رو به من مي گي؟
مري آن: بله، حتماً.
ميلتون: هيچي بدتر از نصيحت نيست، مگه نه؟ ولي اجازه مي دي يه پيشنهاد بکنم؟ چون با تو احساس صميميت مي کنم، مي خوام يه چيزي درباره موهات بگم.
مري آن: موهام خيلي زشتن؟
ميلتون: بهتره اونا رو کوتاه کني.
مري آن از تعجب خشکش مي زند.

64.خارجي-تراس آپارتمان بارزون-شب
 

کوين وارد تراس مي شود. ديواري يک متري در لبه تراس ديده مي شود. کريستابلا به ديوار تکيه داده و به منظره روبه رويش خيره شده است. از دور چراغ هايي روشن ديده مي شود. کريستابلا سيگار مي کشد. ليواني در دستش قرار دارد. کوين مي رود و در فاصله اي دو متري از او مي ايستد. او دستش را روي قرنيز ديوار مي گذارد. کريستابلا متوجه اومي شود.
کريستابلا: شما هم همچين چشم اندازي دارين؟
کوين: متوجه نمي شم.
کريستابلا: منظورم اينه که از تراس آپارتمانتون مي تونين همچين منظره اي رو ببينين؟
کوين: يه کم، ولي نه دقيقاً مثل اينجا. من دوازده طبقه پايين تر هستم. تو چطور؟
کريستابلا: نه، من مرکز شهر زندگي مي کنم.
کريستابلا سيگار خود را از تراس پايين مي اندازد.
کريستابلا: اينجا يه ساختمون خانوادگيه.
کوين: بايد خيلي جالب باشه. منظورم زندگي توي مرکز شهره. دوست دارم شهر رو بيشتر ببينم.
کريستابلا: همه چي همون طور هست که انتظار داشتين؟
کوين: حتي بيشتر.
کريستابلا کمي از نوشيدني خود را مي خورد.
کريستابلا: خب اميدوارم که هميشه همين طور باشه.
کوين: اميدوارم.
کريستابلا: شما تنها هستين؟
کوين: منظورت امشبه؟
کريستابلا: همسر شما زن حسودي نيست؟ (مکث مي کند) عجب سؤال احمقانه ايه. خب همه ما حسود هستيم، مگه نه؟

65.داخلي-آپارتمان بارزون-شب
 

هيث و جکي با مردي ديگر حرف مي زنند. مري آن به کنار آنها مي آيد.
مري آن: جکي منو ببخش، تو کوين رو نديدي؟
جکي: نه، ولي مطمئنم همين دور و اطرافه.
مري آن (سرخورده): متشکرم.

66.خارجي-تراس آپارتمان بارزون-شب
 

کريستابلا خود را چند قدم از کوين دور مي کند.
کريستابلا: تو دوست داري در رأس باشي، مگه نه؟
کوين: چي؟
کريستابلا: در رأس موقعيتي که درش هستي. ترجيح مي دي بالا باشي.
کوين: بستگي به چشم اندازش داره.
ميلتون (صداي خارج از قاب): مي دونين دارم به چي نگاه مي کنم؟
ميلتون را مي بينيم که در آستانه در تراس ايستاده است. او قدم زنان وارد تراس مي شود. معلوم است که از قبل آنها را زير نظر داشته است.
ميلتون: دارم به آينده اين شرکت نگاه مي کنم. ( به زبان ايتاليايي با کريستابلا حرف مي زند)
کريستابلا: مهموني خسته کننده ايه.
کريستابلا از آنها جدا شده و به طرف آپارتمان مي رود.
ميلتون (به کوين): ما بايد با هم حرف بزنيم، تو اول بايد هيث و ادي رو پيدا کني. اونا رو ببر به آپارتمان من. يادت باشه، ساکت و بي سروصدا و خيلي سريع.

67.داخلي-آپارتمان بارزون-شب
 

سروصداي مهمانان بيشتر شده است. مري آن، اينجا و آنجا دنبال کوين مي گردد. کمي ناراحت و عصباني است. او نمي تواند کوين را پيدا کند.
در ميان جمعيت، پم با يک مرد حرف مي زند.
پم: مشکلي نيست. آرنولد يه مقدار گزارش جمع کرده. حالا ما مي تونيم يه داستان بسازيم.
مري آن به کنار آنها مي آيد.
مري آن: شما کوين رو نديدين؟
پم: نه عزيزم، نديدم.
مري دوباره به جست و جو ادامه مي دهد.

68.داخلي-آپارتمان ميلتون-شب
 

دري باز مي شود. هيث، کوين و ادي وارد مي شوند. حالا ما وارد يک پنت هاوس شده ايم؛ اتاقي بزرگ و باشکوه. همه چيزهاي اينجا، مقياسي بزرگ دارند. حيرت اولين اتفاقي است که براي آدم مي افتد. ويژه ترين ويژگي اين اتاق در انتهاي آن است. ديواري بزرگ و نقش برجسته از جنس مرمر. نقش هاي روي ديوار اندام انسان هاست. وقتي به ديوار نگاه مي کني، گويي که نقش ها به حرکت در آمده اند. ديوار تو را هيپنوتيزم مي کند.
ميلتون با تلفن حرف مي زند. او هم زمان با دو خط حرف مي زند. حرف هاي او اهميت چنداني ندارند. ما متوجه صحبت هاي او نمي شويم چرا که به زباني غير از انگليسي است. او با يک خط به زبان کره اي و با خط ديگر به زبان روسي حرف مي زند. احتمالاً يک معامله ضروري پيش آمده است.
هيث، کنار بار براي بقيه نوشيدني مي ريزد. بارزون سيگاري به لب گذاشته است. کوين وسط اتاق ايستاده است.
کوين: اينجا فقط همين يه تيکه ست؟
بارزون: فقط همين اتاق.
کوين: اتاق خواب کجاست؟
بارزون: اينجا اتاق خواب نداره.
کوين: پس اون کجا مي خوابه؟
هيث: کي گفت اون مي خوابه؟
بارزون: جان چه خبر شده؟
ميلتون: سال گذشته سر صورت حساب ها، ما چند ساعت با آلکس کولن حرف زديم؟
هيث: 16242 ساعت.
بارزون: مگه اون چه غلطي کرده؟
ميلتون: اون متهم شده به قتل همسر سابقش، ناپسريش و يک پيشخدمت.
بارزون: کي اين اتفاق افتاده؟
ميلتون: همين الان. امشب. من قبلاً پم رو فرستاده بودم تا کارهاي مربوط به وثيقه رو انجام بده.
بارزون: اونا حتماً به صليب مي کشنش. من بايد به ميزل زنگ بزنم.
ميلتون: نه، من مي خوام کوين روي اين پرونده کار کنه.
بارزون: حتماً داري شوخي مي کني. (مکث مي کند) الکساندر کولن توي منهتن مرتکب سه تا قتل شده و اون وقت تو مي خواي کوين به کارش رسيدگي کنه. خيال بافي رو بذار کنار.
ميلتون: من با همه وکيل هاي اين شهر آشنام، ولي مي خوام اين کار رو کوين بکنه. نمي خوام از اين حرف عقب بکشم.
بارزون: تو مهارت خاصي درباره استعداد آدما داري. در ضمن رئيس هم هستي. ولي اين دو تا با هم جور در نمي آن.
ميلتون: ادي بهتره تو اين کار دخالت نکني.
کوين: من از اعتماد شما تشکر مي کنم، ولي شايد حق با ادي باشه.
ميلتون: ما از پس اين پرونده بر مي آييم. اون مرد موکل ماست.
بارزون: يه موکل تجاري.
ميلتون: ما اونو بهتر از خودش مي شناسيم. بهترين وکيل اين شهر هم در خدمت ماست. دست خودمونه که بازنده نباشيم.
بارزون: پس يه زنگي به کولن بزن.
ميلتون: نه، اين کار رو کوين مي کنه.
صداي زنگ تلفن شنيده مي شود.
ميلتون: بايد پم باشه. (به کوين) جواب بده.

69.داخلي-آپارتمان لومکس-شب
 

ديروقت است. آپارتمان در تاريکي فرورفته. کوين پاورچين پاورچين وارد آپارتمان مي شود. ناگهان صداي مري آن او را به خود مي آورد. مري آن روي سکويي نشسته است.
مري آن: تو منو تنها گذاشتي. داشتم از ترس مي مردم تا اين که جکي بهم گفت که کجا رفتي (مکث مي کند) سه ساعت؟ حتي يه زنگ هم نزدي!
کوين: صبر کن. بذار از اول توضيح بدم. من رفته بودم طبقه بالا؛ پيش ميلتون. ادي و هيث هم بودن. اونجا يه فرصت عالي براي من پيش اومد. قرار شد من وکالت بزرگ ترين بساز بفروش اين شهر رو به عهده بگيرم. من مجبور شدم که مهموني رو ترک کنم.
مري آن از روي سکو بلند شده و به طرف کوين مي آيد. کاملاً عصباني است.
مري آن: تو منو ترک کردي!
مري آن به طرف راهرو مي رود. انتهاي راهرو، اتاق خواب است.
کوين: مري... مي شنوي چي مي گم؟
مري آن: من همه اون مدت تنها بودم. دفعه بعد که بهم قول دادي، سعي کن بهش عمل کني... برو توي اون اتاق کثافت بخواب.
مري آن وارد اتاق خواب شده و در را محکم مي بندد. کوين پشت در مي ماند.
کوين: سه ساعت... آره... داري شوخي مي کني، مگه نه؟

70.خارجي-خيابان-برجي در حال ساخت-روز
 

يک ون خبري کنار ساختمان پارک کرده است. يک ون ديگر به سرعت نزديک شده و ترمز مي کند. صداي کشيده شدن چرخ ها شنيده مي شود. معلوم است که آنها دارند به تيترهاي خبري خود فکر مي کنند. فيلمبردارها خود را آماده مي کنند.

72.خارجي-برفراز برج-روز
 

وقتي از بالاي برج به پايين نگاه مي کني، ماشين هاي خبري مثل اسباب بازي به نظر مي آيند. اکنون ما پنجاه طبقه از زمين فاصله گرفته ايم.
کولن (صداي خارج از قاب): نگاه کن، هنوز بيست دقيقه نيست که اينجام، اون وقت از دست اين خبرنگارهاي لعنتي نمي تونم فرار کنم. نگاه کن، مثل حشره مي مونن...
منبع: ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار 29



 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
بدون تعارف با پادشاه سنگین‌وزن‌های کشتی جهان
play_arrow
بدون تعارف با پادشاه سنگین‌وزن‌های کشتی جهان
رهبر انقلاب کجا هستند و چه می‌کنند؟/ کلافگی سرجوخه‌های ترور از معمای رهبری!
play_arrow
رهبر انقلاب کجا هستند و چه می‌کنند؟/ کلافگی سرجوخه‌های ترور از معمای رهبری!
تفحص پیکر مطهر شهیدی که با سیم پاهایش را بسته بودند
play_arrow
تفحص پیکر مطهر شهیدی که با سیم پاهایش را بسته بودند
مک‌دونالد، موش‌دونالد شد!
play_arrow
مک‌دونالد، موش‌دونالد شد!
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
play_arrow
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
play_arrow
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
ترامپ: هم‌زمان با جنگ، در حال مذاکره با ایران هستیم + فیلم
play_arrow
ترامپ: هم‌زمان با جنگ، در حال مذاکره با ایران هستیم + فیلم
ترامپ: احتمالاً تغییراتی در تیم خود اعمال خواهم کرد، اما فعلاً نمی‌خواهم از کسی نام ببرم + فیلم
play_arrow
ترامپ: احتمالاً تغییراتی در تیم خود اعمال خواهم کرد، اما فعلاً نمی‌خواهم از کسی نام ببرم + فیلم
ترامپ: هفته‌های آینده شاهد اتفاقات بزرگی خواهید بود + فیلم
play_arrow
ترامپ: هفته‌های آینده شاهد اتفاقات بزرگی خواهید بود + فیلم
عملیات پلیس نوپوی خوزستان برای دستگیری قاتل و سارق مسلح فراری + فیلم
play_arrow
عملیات پلیس نوپوی خوزستان برای دستگیری قاتل و سارق مسلح فراری + فیلم
تصمیم نهایی درباره ساخت سلاح هسته‌ای با رهبری است + فیلم
play_arrow
تصمیم نهایی درباره ساخت سلاح هسته‌ای با رهبری است + فیلم
ادعای کانال ۱۵ اسرائیلی: گزینه حمله به ایران همچنان در حال بررسی است + فیلم
play_arrow
ادعای کانال ۱۵ اسرائیلی: گزینه حمله به ایران همچنان در حال بررسی است + فیلم
سندرز: باید تمام کمک‌ های مالی به دولت اسرائیل را که مرتکب نسل‌ کشی شده است، قطع کنیم + فیلم
play_arrow
سندرز: باید تمام کمک‌ های مالی به دولت اسرائیل را که مرتکب نسل‌ کشی شده است، قطع کنیم + فیلم
گفتگوی سرلشکر رضایی و پوتین در کرملین + فیلم
play_arrow
گفتگوی سرلشکر رضایی و پوتین در کرملین + فیلم
حضرت زهرا (سلام الله علیها) و راز سلام؛ از قرآن تا صلوات
حضرت زهرا (سلام الله علیها) و راز سلام؛ از قرآن تا صلوات