سينماي جهان : سيناپس
مترجم:آفاق احمدي
چاقوي ضامن دار
Switchblade Romance
يک منطقه روستايي در فرانسه، زمان حال، ماري زخمي در يک آسايشگاه رواني نشسته است، او خواب مي بيند که در يک جنگل است و او را تعقيب مي کند. ماري اتومبيلي را متوقف کرده و از راننده تقاضاي کمک مي کند، او در اتومبيل الکس از خواب بيدار مي شود. قرار است آن دو به خانه اي دوردست بروند که متعلق به والدين الکس است. در نزديکي خانه، قاتلي يک سر بريده را از وانت خود بيرون مي اندازد. همان شب، قاتل به خانه مي رود، به پدر الکس چاقو زده و سرش را مي برد و بعد با تيغ به جان مادر الکس مي افتد. ماري صداي شکنجه شدن الکس را مي شنود. ماري در کمد پنهان مي شود مي بيند که چگونه مادر الکس تکه تکه مي شود. از پنجره، ماري مي بيند که قاتل، برادر کوچک الکس را تا يک مزرعه ذرت تعقيب کرده و آنجا به او شليک مي کند.
الکس دست بسته وارد وانت قاتل مي شود. ماري نيز بدون آن که بخواهد، آنجا اسير شده است. وانت قاتل در يک پمپ بنزين توقف مي کند. ماري فرار مي کند. او قصد دارد صداي آژير را در آورد. اما مي بيند که تير قاتل، مأمور پمپ بنزين را از پا در مي آورد. ماري نمي تواند پليس را متقاعد کند. او ماشيني مي دزدد و قاتل را تعقيب مي کند، اما قاتل، ماري را از جاده خارج مي کند. عاقبت ماري موفق مي شود که او را بکشد.
ماري به وانت بر مي گردد. اما الکس ادعا مي کند که ماري خانواده اش را کشته است. در پمپ بنزين، پليس به تماشاي يک فيلم ضبط شده مي نشيند. در فيلم مي بينيم که ماري، مأمور پمپ بنزين را مي کشد. ماري، الکس را تعقيب مي کند. الکس اتومبيلي را متوقف کرده و از راننده ماشين تقاضاي کمک مي کند. (اين همان خوابي است که قبلاً ماري ديده است) ماري راننده ماشين را مي کشد و از الکس مي خواهد که عشقش را به او اظهار کند. الکس اطاعت مي کند ، اما بعد ماري را با چاقو مي کشد. در آسايشگاه رواني، الکس مي بيند که ماري زخمي برگشته و به او خيره شده است.
چراغ هاي قرمز
Red Lights
پاريس امروز. آنتوين دونان و همسرش هلن قصد دارند به باسک بروند و آنجا به والدين هلن سر بزنند. قرار مي شود آنها سر راه به يک اردوي تابستاني بروند و بچه هايشان را از آنجا بردارند. آنتوين که معتقد است هلن باعث شده سفرشان دير شود، با اعصاب به هم ريخته رانندگي مي کند. او حالت طبيعي ندارد، آنتوين براي فرار از ترافيک به جاده اي فرعي مي رود و جايي براي نوشيدن نگه مي دارد. هلن او را تهديد مي کند که اگر به اين اوضاع ادامه دهد. سوار قطار خواهد شد. آنتوين مي رود و وقتي بر مي گردد، مي بيند که هلن رفته است. او با عصبانيت سوار ماشين شده و خود را به نزديک ترين ايستگاه مي رساند. اما به محض رسيدن، قطار حرکت مي کند. او سعي مي کند که قطار را تا ايستگاه بعدي تعقيب کند، اما به خاطر ايست و بازرسي پليس از قطار عقب مي افتد. بازرسي به خاطر آن است که مجرمي به نام کريستف مونتانا فرار کرده است.
آنتوين به نزديک ترين نوشگاه مي رود و آنجا سعي مي کند با آدمي کم حرف سر صحبت را باز کند. وقت رفتن مرد از او تقاضا مي کند تا جايي او را برساند. آنتوين خيلي زود مي فهمد که مرد کريستف است، اما کمک مي کند تا او از ايست و بازرسي رد شود. آنها درحالتي غيرطبيعي وارد جنگل مي شوند و کريستف قصد مي کند که آنتوين را بکشد. آنتوين فرار مي کند، ظاهراً کريستف کشته شده است. فردا، آنتوين در نزديک ترين روستا به دنبال هلن مي گردد و او را در بيمارستاني پيدا مي کند. هلن در قطار مورد تعرض قرار گرفته است. بازرس پليس از او بازجويي مي کند و به آنتوين مي گويد هلن توسط کريستف مورد تعدي واقع شده است. در بيمارستان، هلن و آنتوين با هم آشتي مي کنند. فردا آن دو بچه ها را از سر راه بر مي دارند و به سفر ادامه مي دهند.
منبع: ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار 31