سارق حومه شیدی هیل

اسمم جانی هیک است. سی و شش ساله‌ام، قدّم با جوراب پنج فوت و یازده، وزنم بی لباس صد و چهل و دو پوند. در هتل سنت رگیس نطفه‌ام را بستند، در بیمارستان پرسبیتریان دنیا آمدم،
دوشنبه، 27 شهريور 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
سارق حومه شیدی هیل
سارق حومه شیدی هیل

نویسنده: جان چیور
ترجمه: فرزانه دوستی، محمد طلوعی


 
اسمم جانی هیک است. سی و شش ساله‌ام، قدّم با جوراب پنج فوت و یازده، وزنم بی لباس صد و چهل و دو پوند. در هتل سنت رگیس نطفه‌ام را بستند، در بیمارستان پرسبیتریان دنیا آمدم، در ساتن پلیس بزرگ شدم و در سنت بار تلمی تعمید شدم و ایمان آوردم، در سنترال پارک فوتبال و بیسبال بازی کردم، یاد گرفتم خودم را از چارچوب سایبان خانه‌ های آپارتمانی ایست ساید آویزان کنم و زنم (کریستینا لوئیس) را در یکی از مهمانی‌های بزرگ والدورف دیدم. چهار سال در نیروی دریایی خدمت کردم، حالا چهار تا بچه دارم و در حومه‌ای به اسم شیدی هیل زندگی می‌کنم. ما خانه خوبی داریم با باغ و باربیکیو و شب‌های تابستان با بچه‌ها آن جا می‌نشینیم و به کریستینا نگاه می‌کنیم که خم می‌شود به استیک‌ها نمک بزند، یا به نورهای آسمانی خیره می‌مانیم. گاهی با این‌ها به هیجان می‌آیم و گمانم دردها و شیرینی‌های زندگی در همین باشد.
بلافاصله بعد جنگ در کارخانه پلاستیک سازی پارابلندوم مشغول کار شدم و ظاهراً در میانه راه تشکیل زندگی بودم. کارخانه پدرسالاری بود، یعنی پیرمرد تو را می‌گذاشت سر کاری، بعد می فرستادت سر کاری دیگر و انگشتش را تو همه چی فرو می‌کرد. تا جایی که می‌توانستم سر راه پیرمرد سبز نمی‌شدم و در حضورش جوری رفتار می‌کردم، انگار مرا با دست‌های خودش از گِل ساخته و زندگی داده. از آن پادشاهان مستبد بود که مباشر می‌خواست و این کار به عهده جیل باکنام بود. دست راستِ پیرمرد بود و جلودار و مصلح. کارها را با انسانیتی انجام می‌داد که پیرمرد فاقدش بود اما کم کم نیامد؛ اوایل یکی دو روز و بعد دو هفته و بعد طولانی‌تر. وقتی برمی‌گشت از درد معده و چشم درد می‌نالید، گرچه همه می‌فهمیدند خمار است. پیرمرد یک سالی تحمل کرد و بعد یک روز آمد و گفت بلند شوم بروم آپارتمان باکنام و خبر اخراجش را بدهم.
فرستادن پادوی دفترخانه برای اخراج مدیرعامل کار کثیف و نادرستی بود. باکنام سال‌ها ارشد من بود اما روش کار پیرمرد این طور بود و می‌دانستم باید انجام بدهم. به آپارتمان باکنام زنگ زدم و خانم باکنام گفت بعد از ظهر می‌توانم جیل را ببینم. ناهار خوردم و تا ساعت سه در دفتر چرخی زدم و بعد به آپارتمان باکنام رفتم. اولِ پاییز بود. لیگ بیسبال بود و توفان سمتِ شهر می‌آمد. وقتی به خانه باکنام ها رسیدم بوی باران را حس می‌کردم. خانه باکنام راهنمایی‌ام کرد. همه گرفتاری‌های سال گذشته‌اش را می‌شد در صورتش بخوانم که زیر لایه کلفتی از پودر پنهان کرده بود. یکی از آن پیراهن‌های گُل درشتِ از مُدافتاده تنش بود (سه بچه دانشگاهی داشتند و قایقی بادبانی و کارگر مواجب بگیر و خرج‌های دیگر). جیل در تختش بود. توفان داشت تمام می‌شد و همه چیز در تاریک روشن لطیفی فرورفته بود، انگار سپیده است و خواب باشیم و رویا ببینیم، نه که خبرهای بد برای هم ببریم.
جیل شنگول و دوست داشتنی و متواضع بود و گفت از دیدنم خوشحال است. از آخرین سفرش به برمودا کلی هدیه برای بچه‌هایم آورده بود و یادش رفته بود بفرستدشان. گفت «عزیزم، می آریشون؟» بعد زنش با پنج شش بسته بزرگ و اعیانی به اتاق برگشت و آن‌ها را ریخت روی پای من. همیشه با لذت از بچه‌هایم یاد می‌کنم و دوست دارم به شان هدیه بدهم. مسحور شده بودم اما حقه بود، گمانم حیله زنش، نقشه‌هایی که در سال گذشته فکر کرده تا دنیاشان را سرپا نگه دارد؛ جلد کادوها تازه نبود، می‌شد فهمید و وقتی رسیدم خانه، دیدم تویشان پلیور کشمیرهایی است که دخترهای جیل با خودشان دانشگاه نبرده‌اند و کلاه اسکاتلندی با نوار دور چرمی کثیف. تنها احساس ترحمم نسبت به باکنام ها و مشکلاتشان عمیق‌تر شد. با این اوصاف و حس رقتی که داشتم، نتوانستم تیشه‌ام را به اش بزنم. راجع به بیسبال حرف زدیم و مسائل بی اهمیت دفتر. وقتی باد و باران شد به خانم باکنام کمک کردم پنجره‌های آپارتمان را ببندد و بعد بیرون آمدم و با اولین قطار در میان توفان به خانه رفتم. پنج روز بعد جیل باکنام برای همیشه مشروب را کنار گذاشت و دوباره به دفتر برگشت و دست راست پیرمرد نشست و من اولین کسی بودم که زیر آبم را زد. امکان نداشت بتوانم آدم‌های عجیبی را که در پارابلندوم دیده‌ام بشناسم؛ تصمیم گرفتم کنار بکشم و برای خودم کار کنم.
مادرم یادم داده بود وقتی دستم پر است از پول حرفی نزنم. وقتِ تنگدستی هم اکراه داشتم چیزی بگویم. بنابراین نمی‌توانم تصویر درستی از اتفاقاتی که شش ماه بعدش رخ داد ترسیم کنم. دفتری اجاره کردم، اتاقکی بود با میز و تلفن. نامه می‌فرستادم اما نامه‌ها را به ندرت جواب می‌دادند و تلفن که انگار قطع بود و وقتی موقع پول قرض کردن شد، کسی را نداشتم رو بیندازم. مادرم از کریستینا متنفر بود و به هر حال فکر هم نکنم پول چندانی داشت، چون بچه که بودم نمی‌شد اورکت یا ساندویچ پنیری برایم بخرد و نگوید سرمایه‌اش را خرج کرده. دوستان زیادی داشتم اما حتی نمی‌توانستم کسی را به نوشیدنی دعوت کنم و پانصد دلار دستی بگیرم. بیشتر از این‌ها احتیاج داشتم. بدترین چیز این بود که وضعیتم را برای زنم تشریح نکرده بودم.
شبی که برای شامِ خانواده واربرتون، ساکن بالادستِ جاده حاضر می‌شدیم، کریستینا سر میز آرایش نشسته بود و گوشواره می‌انداخت. زن زیبایی است در عنفوان جوانی و کاملاً بی خبر از تنگناهای مالی. با دیدنش نتوانستم بگویم بی پولیم؛ باعث می‌شد گریه کند. آرایشش و مهمانی واربرتون ها برایش خراب شود و احتمالاً می‌رفت در اتاق دیگر بخوابد. زیبایی و تأثیرش بر من همان قدر حقیقی بود که ورشکستگی‌مان در بانک.
واربرتون ها پولدارند اما به جوش نیستند. زنک موش پیری است و مردک پوست بدی دارد و صدایش سوهان است و فقط یک فکر توی سرش است؛ هرزگی. واربرتون ها مدام پول خرج می‌کنند و تنها چیزی است که می‌شود با آن‌ها درباره‌اش حرف زد. آن شب دیر رسیدیم و خانواده مزروس و چسنی قبلِ ما آن جا بودند اما کارل واربرتون خانه نیامده بود و شیلا نگران بود. گفت: «کارل باید از یه محله کثیف رد شه، برسه ایستگاه. چندهزار دلار تو کیفشه، می‌ترسم خفتش کنن.» کارل آمد خانه و داستان رکیکی را جلوی همه تعریف کرد و بعد شام خوردیم. از آن جور مهمانی‌ها بود که همه بهترین لباسشان را پوشیده‌اند و آشپز پیری از اول صبح مشغول خلال کردنِ قارچ‌ها و در آوردن گوشتِ خرچنگ بوده.
مهمانی حدود یازده و نیم تمام شد و رفتیم خانه. بیرون درِ باغ ماندم و یکی از سیگارهای کارل واربرتون را دود کردم. شب پنجشنبه بود و موعد چک‌هایم تا سه شنبه نمی‌رسید ولی باید کاری می‌کردم. وقتی رفتم طبقه بالا، کریستینا خواب بود و من هم خوابیدم اما ساعت سه دوباره بیدار شدم.
غمگین به سرنخ‌های ناپیدای زندگی‌ام فکر کردم و یاد مادر پیرم افتادم که تنها در هتلی توی کلیولند زندگی می‌کند. می‌توانستم تصورش کنم لباس می‌پوشد و پایین در سالن غذاخوری هتل شام می‌خورد. آن طور که می دیدمش رقت بار بود؛ تنها میان غریبه‌ها و با این حال وقتی سرش را برمی‌گرداند می‌دیدم هنوز هم دندان گاز گرفتن دارد.
مرا فرستاد کالج، ترتیبی داد تعطیلاتم را در مناظر دلپذیر بگذرانم و مشوقِ بلند همتی‌هایم بود اما سخت با ازدواجم مخالف بود و در رابطه‌مان از آن به بعد گره افتاد. اغلب دعوتش می‌کنم بیاید و با ما زندگی کند اما همیشه با ناراحتی رد می‌کند. برایش گل و هدیه می‌فرستم و هر هفته نامه می‌دهم اما اصرارهایم او را در این اعتقاد که ازدواجم مصیبت بار بوده، محکم‌تر می‌کند. حالا بی حسِ طغیان یا سرکشی به فکرش بودم، غمگین از این که تقلاهایم بی نتیجه مانده. بعد سرفه کردم. دوباره سرفه کردم. نتوانستم جلوی سرفه‌ام را بگیرم و از تخت بیرون آمدم و رفتم به حمام تاریک و لیوانی آب خوردم. کنار پنجره حمام ایستادم و به باغچه پایین نگاه کردم. باد ملایمی می‌آمد. هوا پر از صدای رگبار بود و به صورتم که می‌خورد حال خوبی داشت. چند نخ سیگار پشت توالت بود. یکی روشن کردم تا دوباره خوابم ببرد اما دود را که تو دادم، ریه‌هایم را اذیت کرد و قانع شدم که دارم از سرطان ریه می‌میرم. سیگارم را در توالت انداختم، پشتم را صاف کردم اما دردِ توی سینه‌ام تیزتر شد و متقاعدم کرد که تخریب شروع شد. دوستانی داشتم که با مهربانی از من یاد می کردند و کریستینا و بچه ها خاطره مرا زنده نگه می داشتند. می دانستم اما دوباره یادِ پول افتادم و واربرتون ها و چک‌های بی محلم که به زودی دست سازمان مبادله چک می‌افتاد و به نظرم آمد همه فکرم شده پول. رفتم سراغ گنجه اتاق خوابمان و یک جفت کتانی آبی و شلوار قدیمی و پلیوری تیره پوشیدم. از پله‌ها رفتم پایین و از خانه زدم بیرون. ماه درآمده بود و ستاره‌ها زیاد نبودند اما بالای درخت‌ها و خاربست ها روشنایی ضعیفی داشت. دورِ باغ ترن هولمز پرسه زدم و بعد از روی علف‌ها پریدم و از چمن زار رد شدم و به خانه واربرتون ها رسیدم. به صداهایی که از پنجره باز می‌آمد گوش دادم و تنها چیزی که شنیدم تیک تیک ساعت بود. از پله‌های جلویی بالا رفتم و در سیمی را باز کردم. در روشنایی شب که از پنجره‌ها می‌آمد تو، خانه شبیه صدف بود؛ شبیه حلزون ناتیلوس که دور خودش چنبره زده.
صدای زنگوله آشنای سگی را شنیدم و پاکوتاهِ پیرِ شیلا تاتی کنان از راهرو آمد تو. پشت گوشش را مالاندم و برگشت به جای خوابش، خِرخِری کرد و خوابید. خانه واربرتون ها را به خوبی خانه خودمان بلد بودم. راه پله فرش بود اما اول پایم را روی یکی از پله‌ها گذاشتم ببینم غژغژ می‌کند یا نه. بعد از راه پله بالا رفتم. در همه اتاق خواب‌ها باز بود و از اتاق خوابِ کارل و شیلا صدای نفس‌های عمیق می‌آمد. لحظه ای دمِ درگاه ایستادم تا موقعیت خودم را ارزیابی کنم. در نورِ کم، تخت را می‌دیدم و کت و شلواری که از پشتی صندلی آویزان بود. محکم راه می‌رفتم، وارد اتاق شدم و کیف اسکناس قلنبه ای را از جیب کت درآوردم و به راهرو برگشتم. هیجان زیادم باعث شده بود بی دقت باشم و شیلا را بیدار کنم. شنیدم گفت: «صدا را شنیدی عزیزم؟»
«باده» و دوباره ساکت شدند.
راهرو امن بود؛ ایمن از همه چیز جز خودم. آن جا یکهو فروپاشیدم. همه بزاق دهانم رفته بود، انگار قلبم نشت می‌کرد، خون پاهایم تمام شده بود و نمی‌شد سرپا بمانم. دست به دیوار گرفته بودم تا جلو بروم. به نرده پلکان آویزان شدم و خودم را پایین کشاندم و تلوخوران از خانه بیرون رفتم.
در تاریکی آشپزخانه خودمان سه چهار لیوان آب خوردم. قبلِ این که به فکر وارسی کیف پولِ کارل بیفتم احتمالاً نیم ساعتی یا بیشتر کنارِ سینک ظرفشویی ایستادم. رفتم داخل راه پله سرداب و قبلِ روشن کردن چراغ در را بستم. بیشتر از نهصد دلار بود. چراغ را خاموش کردم و به آشپزخانه تاریک برگشتم.
شیدی هیل که گفتم، حومه ای است مورد انتقادِ طراحان شهری، ماجراجویان و شاعران اما اگر در شهر کار می‌کنی و بچه‌هایی داری که باید بزرگ کنی، هیچ جایی بهتر از این جا سراغ ندارم. همسایه‌ها پولدارند، درست اما پول در شیدی هیل یعنی فراغت و مردم وقتشان را عاقلانه می‌گذرانند، دور دنیا سفر می‌کنند، موسیقی خوب گوش می‌کنند، درخت و گل رز می‌کارند و باغ‌هایشان بزرگ و درخشان است. اگر صبح روز بعد، از پنجره حماممان به خرابه متعفن شهری بزرگ نگاه می‌کردم، از یادآوری کار دیشبم کمتر شوکه می‌شدم. کفه اخلاقِ من خالی بود و حتی ذره ای از شعاع آفتاب کم نشده بود. پنهانی لباس پوشیدم. تحمل شنیدن صدای شاد خانواده را نداشتم؛ سوار اولین قطار شدم. کت و شلوارِ گاباردینم قرار بود نشانِ پاکیزگی و راستی باشد اما موجود بدبختی بودم که صدای پایش با صدای باد اشتباه گرفته شده. نگاهی به روزنامه کردم؛ سرقت سی هزار دلاری در برونکس. زنِ خانه داری اهل وایت پلینز از مهمانی به خانه برمی‌گردد و می‌بیند کت خز و جواهراتش نیست. داروهایی به ارزش شصت هزار دلار از انبار گمرک بروکلین کم شده بود. با فهمیدن این که چقدر کارم معمولی است حالم بهتر شد اما فقط کمی و به مدت کوتاه. بعد یک بار دیگر با واقعیت دله دزدی خودم رو به رو شدم؛ کاری سزاوار ملامت که اصول مسلم تمام مذاهب دنیا را نقض می‌کرد. دزدی کرده بودم و حتی بیشتر، جنایتکارانه وارد خانه دوستی شده و عرف جامعه را شکسته بودم. وجدانم بر روانم می‌کوبید مثل منقار پرنده ای گوشتخوار. چشم چپم شروع کرد به پریدن و باز تا نزدیک فروپاشی عصبی دیگری رفتم. وقتی قطار به شهر رسید، رفتم بانک. موقعِ بیرون آمدن تاکسی ای تقریباً زیرم گرفت. نگرانِ استخوان‌هایم نبودم، بیشتر نگران بودم مبادا کیف پول کارل واربرتون را توی جیب من پیدا کنند. وقتی دیدم کسی نگاهم نمی‌کند، کیف را روی شلوارم مالیدم ( تا اثر انگشت‌ها پاک شود) و انداختمش توی سطل زباله.
فکر کردم شاید قهوه حالم را بهتر کند و رفتم به رستورانی و با غریبه ای سر میز نشستم. دستمال سفره های قیطان دوز کثیف و لیوان‌های نیمه خالی آب را نبرده بودند و جای غریبه، مشتری قبلی انعام سی و پنج سنتی گذاشته بود. به مِنو نگاه می‌کردم اما از گوشه چشمم دیدم غریبه انعام سی و پنج سنتی را کش رفت. دست کجِ لعنتی! بلند شدم و از رستوران زدم بیرون.
رفتم اتاق خودم، کت و کلاهم را آویزان کردم و پشت میزم نشستم. دکمه سردست‌هایم را بستم، آهی کشیدم و به فضا خیره شدم، انگار روزی پر از رقابت و تصمیم پیش رو باشد. چراغ را روشن نکرده بودم. کمی بعد دفتر بغلی پُر شد و شنیدم همسایه‌ام گلویش را صاف کرد، سرفه کرد، کبریتی کشید و نشست تا به کار و کسب آن روز بچسبد. دیوارها نازک بودند، بخشی شیشه مات و بخشی تخته چندلا و هیچ حریم خصوصی آکوستیکی در این دفترها نبود. در جیبم دنبال سیگاری گشتم. با همان پنهان کاری‌ای که در خانه واربرتون ها تجربه کرده بودم، قبل از کشیدن کبریت منتظر صدای گذشتن کامیون از خیابان شدم. از دزدکی گوش دادن هیجان زده شده بودم. همسایه‌ام سعی می‌کرد تلفنی سهام اورانیوم بفروشد. روشش طوری بود که اول مؤدب و بعد خشن می‌شد؛ «چی شده آقای فُلان؟ نمی خوای پول دربیاری؟» بعد اهانت می‌کرد؛ «متأسفم مزاحمتون شدم آقای فلان. فکر کردم شصت و پنج دلار سرمایه گذاری رو داری.» به دوازده جا زنگ زد و کسی قبول نکرد. مثل موش ساکت بودم. بعد شنیدم به کسی پای تلفن گفت: «نه، هنوز نیومده. این جا هوا تاریکه.» قلبم تند می‌زد. بعد تلفنم شروع کرد زنگ زدن و دوازده بار شمردم تا قطع شد. مرد دفتر بغلی گفت: «می شنفی که، تلفنش زنگ می خوره و جواب نمی ده. یارو یه مادر به خطای بی کس و کار دنبال کاره . خب، ادامه بده، می گم ادامه بده. من وقت ندارم بیا اون جا.»
وقتی قطع کرد رفتم طرفِ در، باز و بسته‌اش کردم، چراغ را روشن کردم، جالباسی را تکانی دادم. سنگین پشت میزم نشستم و اولین شماره ای را که به ذهنم رسید گرفتم. شماره دوست قدیمی‌ام بود؛ برت هاو. وقتی صدایم را شنید هوار کشید: «هِیکی، همه جا رو دنبالت گشتم. بارت رو بستی و دزدکی زدی به چاک.»
گفتم: «آره.»
تکرار کرد: «دزدکی زدی به چاک. باس راجع به معامله باهات حرف بزنم، شاید خوشت بیاد. چکی یه، سه هفته هم بیشتر وقتتو نمی گیره. طرف بی تجربه س، خرفت و خرپوله، درست مث این که ازش بدزدی.»
گفتم: «آره.»
«خب، ناهار ساعتِ دوازده و نیم بیا کاردین تا جزئیاتشو بگم.»
خشک گفتم: «باشه، ممنون برت.»
وقتی قطع کردم مرد دفتر بغلی می‌گفت: «یکشنبه رفتیم کلبه. لوئیز رو یه عنکبوت سمی نیش زد. دکتر براش آمپول زد. حالش خوب می شه.» شاید مردی که زنش را عنکبوت نیش زده و وقت خالی زیادی دارد، به چهار تا دوست زنگ بزند و برایشان تعریف کند ولی ممکن بود این پیغام رمزیِ معامله ای غیرقانونی باشد. چیزی که مرا می‌ترساند این بود که وقتی دزد شدم حس می‌کردم در احاطه دزدها و مزدورها هستم. چشم چپم دوباره می‌پرید و وقتی یک ورِ وجدانم نتوانست جلوی سرزنش‌های ورِ دیگر که سرش هوار می‌شد دربیاید، ناچار دنبال مقصر دیگری گشتم. در روزنامه‌ها خوانده بودم که گاهی طلاق به جنایت ختم می‌شود. وقتی پنج ساله بودم والدینم طلاق گرفتند. سرنخ خوبی بود و به جای بهتری رسیدم.
مضطرب به ناهارِ پیش رو فکر می‌کردم و بی اختیار از این که برت ها و لاقیدی‌اش در زبان آوردنِ کلمه «دزدی» باعث این حال شده، تعجب کردم. امیدوار بودم دیگر تکرارش نکند. با یادآوردنش حتی در توالتِ مردانه، پرشِ چشم به گونه‌ام رسید. انگار «دزدی» و همه اسم‌ها و فعل‌ها و قیدهای هم خانواده‌اش داشت بر سیستم عصبی من حکومت می‌کرد.
انگار ناخودآگاه باور داشتم دزدی در ده فرمان بر تمام گناهان دیگر سبقت گرفته و نشانه مرگ اخلاقی است.
کاردین رستوران مردانه ای است در خیابان چهلم. برت در بار بود و نوشیدنی‌هایمان را که سفارش دادیم، رفتیم سروقتِ کار. گفت: «واسه همچین معامله ای باید از کوچه پشتی وارد شد. مگه طرف خرفت باشه. یه خروار پول وسطه. سه تا بچه ن. یکی شون پی جی برودته، می خوان یک میلیون شیرین دور بریزن. یکی باید ازشون بدزده. خب، این دیگه کار خودته.» دستم را گذاشتم طرف چپ صورتم تا تیک را پنهان کنم. برت گفت: «هر سه تاشون تازه از کالج دراومدن و این قده ریختن وسط که اگه تمیز بچاپیشون هیچ مرگشون نمی شه. حالا اگه می خوای تو این دزدی شراکت کنی، تنها کاری که باس... .»
توالت ته رستوران بود. کاسه را پُرِ آبِ سرد کردم و سر و صورتم را فرو بردم تو. بَرِت دنبالم آمده بود. همان طور که خودم را با کاغذ توالت خشک می‌کردم، گفت: «می دونی هیکی، نمی‌خواستم تو روت بگم ولی حالا باید بگم بدجور داغونی. منظورم از همون لحظه ای که دیدمت فهمیدم یه مرگیت هست. فقط می خوام بگم هرچی که هست، حرف و حدیث مواده یا مشکل خونوادگیه. خیلی ناجورتر از اونیه که فکر می‌کنی و باس یه کاری واسه ش بکنی.» برایش گفتم که مریضم و آن قدر در توالت ماندم تا برت برایم راه باز کند که بروم خانه. روزنامه عصر روی صندلی کنار رختکن نوشته بود که سارقین بانک در بروکلین با هجده هزار دلار زده‌اند به چاک.
کریستینا از آن زن‌هایی است که حتی یک منشی از فکر کردن به انواع فعالیت‌ها و علایقش گیج می‌زند؛ من را به قطار می‌رساند، اسکی‌ها را می‌دهد تعمیر، برای شام ماهانه انجمن شهر، نوشیدنی و خواروبار می‌خرد، در لاروس دنبال معنی چند کلمه می‌گردد، در جلسه خانم‌های رای دهنده به سمپوزیوم خیاطان شرکت می‌کند، مهمانی لباس رسمی خاله بوبی نیل می‌رود، باغچه را آب می‌دهد، یونیفورمِ خدمتکار نیمه وقت را اتو می‌کشد، سطل زباله‌ها را خالی می‌کند، شام بچه‌ها را آماده می‌کند، با رانی تمرین توپ زدن می‌کند، موهایش را فر می‌پیچد، آشپز را می‌بیند، به قطار می‌رسد، حمام می‌کند، لباس می‌پوشد، ساعت هفت و نیم به فرانسوی به مهمان‌هایش سلام می‌کند، ساعت یازده بونسوار می‌گوید و تا دوازده کنار من ولو می‌شود. به چشم من زنی بود که در محله ای جوان و شاد خوش می‌گذراند.
چهارشنبه تولدم بود. وسط‌های بعد از ظهر در دفترم یادم آمد و از فکر این که کریستینا ممکن است مهمانی بی خبری ترتیب داده باشد، لحظه ای نفسم گرفت و از حال نشسته به ایستاده درآمدم. بعد، از فکر این که بچه‌ها خودشان را آماده کرده‌اند حس بدی پیدا کردم. نمی‌دانستم چطور باهاش رو به رو شوم. در ایستگاه کریستینا انگار از همه چیز راضی بود و من هم اضطرابم را خوب پنهان کردم. بچه‌ها لباسِ تمیز پوشیده بودند و با چنان حرارتی تولد مبارک گفتند که حالم خراب شد.سر میز انبوهی از هدایای کوچک بود، بیشترشان چیزهایی که بچه‌ها درست کرده بودند. فکر کردم با توجه به پیشامدها خیلی هم خوب رفتار کرده بودم. فشفشه روشن کردم، کلاه بوقی سر گذاشتم، شمع‌های روی کیک را فوت کردم و از همه تشکر کردم اما ظاهراً هدیه دیگری هم بود؛ هدیه ای بزرگ. بعد از شام توی خانه نگهم داشتند. کریستینا و بچه‌ها رفتند بیرون، بعد جونی آمد داخل و مرا برد و دور زدیم و رفتیم پشتِ خانه. همه آن جا بودند. مقابلِ خانه نردبانی آلومینیومی بود که کوتاه و بلند می‌شد و روبانی به آن زده بودند. من طوری که انگار ضربه ای خورده باشم، گفتم: «منظورتون از این لعنتی چیه؟»
جونی گفت: «فکر کردیم لازمش داری بابا.»
«آخه من نردبوم می خوام چی کار؟ خیال کردین من کی اَم. کارگر طبقه دوم؟»
جونی گفت: «کرکره چوبی پنجره‌ها. پرده‌ها... .»
رو کردم به کریستینا: «نکنه تو خواب حرف می زدم؟»
کریستینا گفت: «نه، تو خواب حرف نمی زدی.»
جونی زد زیر گریه. رانی گفت: «می تونی برگ‌های توی ناودون ها رو برداری.» هر دو تا پسر با لب و لوچه آویزان نگاهم می کردند.
به کریستینا گفتم: «خب، باید قبول کنی هدیه غیرعادی ایه.»
کریستینا گفت: «خدایا، بیاین بچه‌ها، بیاین» و آن‌ها را از راه درِ مهتابی برد تو. تا تاریکی در باغ ول می‌گشتم. چراغ‌های طبقه بالا روشن شد. جونی هنوز گریه می‌کرد و کریستینا برایش آواز می خواند. بعد ساکت شد. آن قدر صبر کردم تا چراغ‌های اتاق خوابمان روشن شد و بعد از پله‌ها رفتم بالا. کریستینا لباس خوابش را پوشیده بود و سر میز آرایشش نشسته بود و چشم‌هایش خیسِ اشک بود.
گفتم: «باید سعی کنی بفهمی.»
«امکان نداره بتونم. بچه‌ها چند ماهه پس انداز می کنن تا اون چیز مسخره رو بخرن.»
گفتم: «نمی دونی چیا سرم اومده.»
گفت: «اگه خودِ جهنم هم بودی نمی بخشیدمت. هرچی هم کشیده باشی رفتارت رو توجیه نمی‌کنه. یه هفته‌ س تو گاراژ قایمش کردن بس که نازنینن.»
گفتم: «تو حالِ خودم نبودم.»
گفت: «به من نگو تو حالِ خودت نبودی! همیشه منتظر می شم صبح شه بری و هرشب از برگشتنت به خونه می‌ترسم.»
گفتم: «امکان نداره این قد بد بوده باشم.»
گفت: «جهنم بود. با بچه‌ها تندی می‌کردی، با من بدرفتاری می‌کردی، با دوستات بی ادب بودی و پشت سر کینه شونو می‌گرفتی. تو وقیحی.»
«می خوای برم؟»
«اوه خدایا، آره می خوام بری شاید یه نفسی بشکم.»
«بچه‌ها چی؟»
از راهرو رفتم پایین سراغ گنجه ای که کیف‌هایمان آن جاست. وقتی چمدانم را برداشتم دیدم توله سگِ بچه‌ها جلد چرمی‌اش را جویده و حالا یک طرفش ول داده. سعی کردم چمدان دیگری پیدا کنم. کیفم را با دنباله آویزان چرمی‌اش دنبال خودم تا اتاق خواب کشیدم. گفتم: «ببین کریستینا، اینو ببین. سگه جلد چرمی چمدونمو جویده، کنده.» حتی سرش را بالا نیاورد. داد زدم: «ده ساله، سالی بیست هزار دلار خرجِ این دم و دستگاه می‌کنم. اون وقت موقع رفتن حتی یه چمدون آبرومند ندارم. همه تون چمدون دارید. حتی گربه هه کیف سفری داره.» کشوی پیراهن‌هایم را باز کردم و فقط چهار پیراهن تمیز تویش بود. داد زدم. «حتی واسه یه هفته م پیرهن تمیز ندارم.» بعد چیزهایی برداشتم و کلاهم را تپاندم سرم و رفتم بیرون. پیاده رفتم ایستگاه، یک مایل می‌شد. باریکه چرمی دنبالم آویزان بود. ایستادم و سعی کردم از چمدان بکنمش اما کنده نمی‌شد. به ایستگاه که رسیدم دیدم تا چهار صبح قطاری در کار نیست. تصمیم گرفتم منتظر بمانم. روی چمدانم نشستم و پنج دقیقه منتظر شدم. بعد دوباره پیاده رفتم خانه. نیمه راه کریستینا را دیدم که با پلیور و دامن و کتانی – دم دستی ترین چیزی که می‌شد پوشید - از خیابان پایین آمد و با هم به خانه رفتیم و خوابیدیم.
شنبه گلف بازی کردم. با این که بازی دیر تمام شد دلم خواست قبلِ خانه رفتن در استخر کلوپ شنا کنم. کسی جز تام میتلند در استخر نبود. مرد خوش قیافه سبزه ای است، خیلی پولدار اما ساکت. وقتی شنا را تمام کردم تقریباً تاریک شده بود، عمارت کلوپ چراغانی بود و می‌توانستی صدای شام خوردن توی سرسرا را بشنوی. میتلند نشسته بود لبه استخر و پایش را در آب لاجوردی با بوی کُلُرش خیس می‌کرد. داشتم خودم را خشک می‌کردم و وقتی از کنارش رد شدم پرسیدم نمی‌رود توی آب. گفت: «شنا بلد نیستم.» لبخند زد و از من رو گرداند و به آب آرام صیقلی نگاه کرد. گفت: «اون موقع‌ها تو خونه استخر داشتیم ولی هیچ وقت فرصت شنا کردن رو نداشتم. همه‌اش درس ویولن می‌گرفتم.» پس این طور، مرد چهل و پنج ساله میلیونری که حتی نمی‌توانست روی آب شناور بماند و گمان نکنم وقت‌های زیادی در زندگی‌اش بتواند این طور صادقانه حرف بزند. موقع لباس پوشیدن به کله‌ام زد – دست خودم نبود - که میتلندها قربانی‌های بعدی‌ام باشند.
چند شب بعد ساعت سه بیدار شدم. به بطالت زندگی‌ام فکر کردم؛ به مادرم در کلیولند و به پارابلندوم. بعد رفتم حمام سیگاری بگیرانم که یادم آمد دارم بر اثر ابتلا به سرطان ریه می‌میرم و بیوه و بچه یتیم‌هایم را بدبخت می‌کنم. کتانی‌های آبی و بقیه لباس‌هایم را پوشیدم، از لای درهای باز به اتاق بچه‌ها سرکی کشیدم و بعد رفتم بیرون. هوا ابری بود. از باغچه های پشتی گذشتم و سر نبش رسیدم. از خیابان گذشتم و وارد ماشین روی خانواده میتلند شدم و روی چمن کنار شن ریز قدم برداشتم. در باز بود و رفتم تو. مثل خانه واربرتون ها هیجان زده و ترسیده بودم و در نور کم احساس می‌کردم غیرواقعی‌ام؛ عین شبح. راستِ شکمم را گرفتم و رفتم بالا؛ جایی که می‌دانستم اتاق خوابشان است و صدای نفس کشیدن‌ها عمیقی شنیدم و یک کت و چند شلوار روی صندلی دیدم. دست بردم طرفِ شلوار اما جیب نداشت. کت هم از آن کت‌های ساتنِ رنگ روشنی بود که بچه‌ها می‌پوشند. گشتن دنبال کیف پول در شلوارش هم بی معنا بود. با عجله از آنجا بیرون زدم.
آن شب دیگر خوابم نبرد ولی در تاریکی نشستم و به تام میتلند و گریسی میتلند و خانواده واربرتون و کریستینا و عاقبتِ کثیف خودم فکر کردم و این که چقدر شب‌های شیدی هیل با روزهای روشنش فرق می‌کند. شبِ بعد زدم بیرون، این دفعه سراغ خانه پوترها؛ بوکسورهای پولداری که آن قدر می‌نوشیدند که گمان نمی‌کردم بعد از خاموشی چراغ‌ها صدای رعد و برق را هم بشنوند. طبق معمول کمی بعد از سه راه افتادم. همان طور که سمتِ خانه پوترها می‌رفتم، تکان‌های تندی در تمام خیابان‌ها و باغ‌ها حس کردم، انگار چیزی توی آتش انداخته باشند. فکر کردم چیست تا بالاخره باران را روی دست‌ها و صورتم حس کردم و خندیدم.
کاش می‌توانستم بگویم من را شیر مهربانی به خودم آورد یا کودکی معصوم یا جذبه موسیقی دور کلیسایی اما تنها باران روی سرم بود. رو به روی خانه پوترها ایستاده بودم و خانه تاریک را ورانداز می‌کردم، بعد رو گرداندم و دور شدم. به تختخواب برگشتم و خواب‌های خوبی دیدم. خواب دیدم سوار قایقی در مدیترانه پیش می‌روم. چند پله مرمری قدیمی دیدم که داخل آب می‌رفت و بعد خودِ آب، آبی و شور و کثیف. پا روی تیرک گذاشتم، بادبان افراشتم و دستم را گذاشتم روی سکان اما همان طور که می‌راندم فکر کردم چرا فقط هفده سال دارم؟ نمی‌شود همه چیز را با هم داشت.
کسی وقتی، نوشته بود نان ذرت نیست که ما را از مرگ بیدار می‌کند، بلکه نور و نشانِ عشق و دوستی است. جیل باکنام روز بعد زنگ زد و گفت پیرمرد دارد می‌میرد و آیا دلم می‌خواهد برگردم سر کار؟ رفتم به دیدنش و توضیح داد پیرمرد بود که زیرآبم را زد و البته خوشحال بودم به خانه‌ام پارا بلندوم برمی‌گردم.
وقتی بعد از ظهر در خیابان پنجم قدم می‌زدم. تنها چیزی که نمی‌فهمیدم این بود؛ چطور دنیایی آن قدر تاریک در عرض چند دقیقه شیرین شده بود. صبحِ بعد حقوقم زیاد شد و با احتیاط درباره اثر انگشت، نهصد دلار توی پاکت گذاشتم و وقتی آخرین چراغ‌های محله خاموش شدند، رفتم طرف خانه واربرتون ها. قبلاً باران باریده بود. ستاره‌ها کم کم پیدا شدند. نیازی به احتیاط اضافی نبود و تا پشتِ خانه دور زدم، در آشپزخانه را پیدا کردم و پاکت را روی میزی در اتاق تاریک گذاشتم. وقتی از خانه دور می‌شدم ماشین پلیسی نزدیکم آمد و پلیسِ گشت که می شناختمش شیشه را پایین داد و پرسید: «این وقت شب بیرون چی کار می‌کنی آقای هیک؟»
با شادی گفتم: «سگ را آوردم راه بره.» هیچ سگی در دیدرس نبود اما آن‌ها نگاه نمی‌کردند. داد زدم: «بیا توبی، بیا توبی، سگِ خوب» و خوشحال و سوت زنان در تاریکی راه افتادم.

پی نوشت ها :

گزیده ای از داستان "The Housebraeker of Shady Hill" که در سال 1978 در مجموعه داستان "The Stories of John Cheever" منتشر شده است.

منبع: داستان همشهری، شماره ی 3

 

 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
بدون تعارف با پادشاه سنگین‌وزن‌های کشتی جهان
play_arrow
بدون تعارف با پادشاه سنگین‌وزن‌های کشتی جهان
رهبر انقلاب کجا هستند و چه می‌کنند؟/ کلافگی سرجوخه‌های ترور از معمای رهبری!
play_arrow
رهبر انقلاب کجا هستند و چه می‌کنند؟/ کلافگی سرجوخه‌های ترور از معمای رهبری!
تفحص پیکر مطهر شهیدی که با سیم پاهایش را بسته بودند
play_arrow
تفحص پیکر مطهر شهیدی که با سیم پاهایش را بسته بودند
مک‌دونالد، موش‌دونالد شد!
play_arrow
مک‌دونالد، موش‌دونالد شد!
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
play_arrow
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
play_arrow
انهدام تجهیزات متجاوز سعودی در جبهه الجوف یمن
ترامپ: هم‌زمان با جنگ، در حال مذاکره با ایران هستیم + فیلم
play_arrow
ترامپ: هم‌زمان با جنگ، در حال مذاکره با ایران هستیم + فیلم
ترامپ: احتمالاً تغییراتی در تیم خود اعمال خواهم کرد، اما فعلاً نمی‌خواهم از کسی نام ببرم + فیلم
play_arrow
ترامپ: احتمالاً تغییراتی در تیم خود اعمال خواهم کرد، اما فعلاً نمی‌خواهم از کسی نام ببرم + فیلم
ترامپ: هفته‌های آینده شاهد اتفاقات بزرگی خواهید بود + فیلم
play_arrow
ترامپ: هفته‌های آینده شاهد اتفاقات بزرگی خواهید بود + فیلم
عملیات پلیس نوپوی خوزستان برای دستگیری قاتل و سارق مسلح فراری + فیلم
play_arrow
عملیات پلیس نوپوی خوزستان برای دستگیری قاتل و سارق مسلح فراری + فیلم
تصمیم نهایی درباره ساخت سلاح هسته‌ای با رهبری است + فیلم
play_arrow
تصمیم نهایی درباره ساخت سلاح هسته‌ای با رهبری است + فیلم
ادعای کانال ۱۵ اسرائیلی: گزینه حمله به ایران همچنان در حال بررسی است + فیلم
play_arrow
ادعای کانال ۱۵ اسرائیلی: گزینه حمله به ایران همچنان در حال بررسی است + فیلم
سندرز: باید تمام کمک‌ های مالی به دولت اسرائیل را که مرتکب نسل‌ کشی شده است، قطع کنیم + فیلم
play_arrow
سندرز: باید تمام کمک‌ های مالی به دولت اسرائیل را که مرتکب نسل‌ کشی شده است، قطع کنیم + فیلم
گفتگوی سرلشکر رضایی و پوتین در کرملین + فیلم
play_arrow
گفتگوی سرلشکر رضایی و پوتین در کرملین + فیلم
حضرت زهرا (سلام الله علیها) و راز سلام؛ از قرآن تا صلوات
حضرت زهرا (سلام الله علیها) و راز سلام؛ از قرآن تا صلوات