دولت و جامعه

برای وبر دولت مدرن با چیزی بیش از قدرت و استفاده مشروع از آن مشخص می گردید: دولت مدرن از جهت دارا بودن یک سازمان اداری که از طریق آن موجودیت روز به روز خود را حفظ می کرد متمایز می گردید و این باعث شد که
چهارشنبه، 8 آذر 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
دولت و جامعه
 دولت و جامعه

نویسنده: مایکل راش
مترجم: منوچهر صبوری


 
برای وبر دولت مدرن با چیزی بیش از قدرت و استفاده مشروع از آن مشخص می گردید: دولت مدرن از جهت دارا بودن یک سازمان اداری که از طریق آن موجودیت روز به روز خود را حفظ می کرد متمایز می گردید و این باعث شد که وبر (1947) تعریف نسبتاً دقیقتری از دولت ارائه کند: «یک نهاد سیاسی اجباری و دارای سازمانی مستمر و پیوسته تا آنجا که خود و مقامات اداری آن از حق انحصاری استفاده از زور در اجرای دستورهای آن برخوردارند «دولت» نامیده می شود». این تعریف همچنین نشان می دهد که برای بیشتر افراد تعلق داشتن به یک کشور خاص موضوعی نیست که در مورد آن حق انتخاب داشته باشند بلکه امری اتفاقی و تصادفی است؛ تنها کسانی که معمولاً به طور ارادی از یک کشور به کشوری دیگر مهاجرت می کنند می توانند حق انتخاب واقعی داشته باشند. ممکن است بیشتر افراد عضویت خود را در یک کشور معیّن بی چون و چرا یا تقریباً بی چون و چرا بپذیرند، اما این امر به هیچ وجه ماهیت اجباری دولت را کاهش نمی دهد، زیرا به نام دولت است که از افراد مالیات گرفته می شود، قوانین به تصویب می رسد و سیاستها تعیین و اجرا می گردد.
تأکیدی که وبر (و دیگرانی که کوشیده اند دولت را تعریف کنند) بر انحصار استفاده «مشروع» از زور کرده اند آشکارا مفهوم دولت را با مفهوم مشروعیت پیوند می دهد. اینکه تا چه اندازه افراد زیر سلطه دولت (اگر اصطلاح وبر را به کار ببریم) واقعاً آن سلطه را به منزله امری مشروع می پذیرند موضوعی است که باید با تحلیل تجربی تعیین گردد، اما برای غیرمارکسیستها موجودیت و بقای دولت به گونه ای گریزناپذیر یا مشروعیت پیوند یافته است. بنابراین فروپاشی رژیمهای اروپای شرقی در سال 1989 به طور اجتناب ناپذیری نشانه از دست دادن مشروعیت تعبیر می شود، نه صرفاً برای کسانی که در مسند زمامداری بودند، بلکه برای دولت های کمونیستی ای که آنها نمایندگی شان را داشته اند. اینکه این رژیمها در زمان سقوطشان فاقد مشروعیت بودند بسختی می تواند مورد تردید باشد، اما می توان پرسید که آنها در طول چهل و چند سال موجودیتشان تا چه اندازه مشروعیت داشته اند. ممکن است در نظر بعضی از شهروندان و شاید تعداد قابل ملاحظه ای از آنان این رژیمها مشروع تلقی گردیده باشند، اما این فرض قابل ملاحظه ای است که خاموشی نشان دهنده مشروعیت است.
بنابراین پذیرش دولت ممکن است بر عواملی غیر از مشروعیت و در نهایت بر عدم تمایل فرد برای پذیرش پیامدهای عدم اطاعت از قانون و رویارویی با سیاست هایی که توسط دولت رسماً اعلام و اجرا می گردد. استوار باشد. این پیامدها ممکن است ترس از زندانی شدن، حتی شکنجه یا مرگ و کمتر از آن نیز - از دست دادن کار، کاهش استانداردهای زندگی، شکلی از تبعیض یا برچسب اجتماعی (1) - باشد، اما پذیرش ممکن است از بی تفاوتی (2) - بی علاقگی محض - یا از بدبینی (3) - احساس اینکه مقاومت بی فایده است یا ارزش تلاش و کوششی را که باید به عمل آید ندارد - نشأت گیرد. از سوی دیگر مزایای مادی مشهود دولت برای فرد نیز ممکن است اساس پذیرش آن را تشکیل دهد، به طوری که به نظر برسد مزایای آن بر معایبش فزونی دارد. بنابراین پذیرش دولت ممکن است کمتر مربوط به مشروعیت و بیشتر مربوط به تن در دادن از روی اکراه و بی میلی یا به دلیل مزایایی مادی باشد. یک عامل عمده در رویدادهای اروپای شرقی در سال 1989، البته به استثنای رومانی، عدم تمایل نهایی این رژیمها برای به کاربردن زور به منظور حفظ خودشان در قدرت بود که اساساً با این آگاهی تقویت می شد که اتحاد شوروی این موضوع را روشن ساخته بود که خود برای حفظ حاکمیت کمونیستی در دولت های اقماری اش، آن گونه که در گذشته در مجارستان در سال 1956 و چکسلواکی در سال 1968 نشان داده بود، از زور استفاده نخواهد کرد. توانایی دولت برای حفظ موجودیتش مسأله ای اساسی برای جامعه شناسی سیاسی است، اما اینکه آیا مسئله را باید کلاً برحسب مشروعیت تبیین کرد موضوع دیگری است. معقولتر می نماید که بگوییم که مشروعیت تنها یک تبیین ادامه موجودیت دولت است، اما نه تبیینی منحصر به فرد؛ و این مسأله ای است که در فصل سوم بیشتر بررسی می شود.
سازمانهایی مانند جامعه اروپا ممکن است ظاهراً تعریف دولت را با دشواری روبه رو سازند از این جهت که آنها دارای بسیاری از ویژگیهایی هستند که به دولت نسبت داده می شود یعنی یک اجتماع انسانی (4) در محدوده ارضی مشخصی با دستگاهی سیاسی و اداری که سیاستهای معینی را تعیین می کند و ناظر بر اجرای آنهاست. اما این سازمانها فاقد حق انحصاری استفاده مشروع از زور هستند. در واقع جامعه اروپا دارای هیچ گونه نیروی قهری مستقل نیست و متکی به اراده سیاسی اعضای خود در مواردی اقتدار حقوقی دیوان عدالت اروپا برای اجرای سیاستهای خود در درون جامعه اروپاست. اما جامعه اروپا و سازمانهای مشابه دیگر از جنبه مهم دیگری نیز با دولت تفاوت دارند: این گونه سازمانها یک اتحادیه داوطلبانه هستند، در صورتی که دولت همان گونه که وبر خاطرنشان می سازد یک نهاد اجباری است. بعضی از دولتها در آغاز تمایل به جدا شدن از یک دولت موجود ناشی می شدند یا پیامدِ مبارزه برای استقلال از یک قدرت مسلط بودند. ایالات متحده امریکا و کانادا نمونه هایی آشکار از دولتهایی هستند که نتیجه اتحاد داوطلبانه تعدادی از واحدهای سیاسی کوچکترند؛ جمهوری ایرلند و بنگلادش نمونه های بارز جدایی موفقیت آمیز از دولتهای موجود، به ترتیب از بریتانیا و پاکستان هستند و بسیاری از مستعمرات سابق قدرتهای اروپایی، بویژه بریتانیا و فرانسه، موارد آشکار از دولتهایی هستند که موجودیتشان ناشی از تقاضا و اغلب مبارزه برای استقلال بوده است. اما این گونه دولتها همین که ایجاد می شوند به اصطلاح وبر به صورت نهادهای اجباری در می آیند.
دیدگاه مارکسیستی دولت (و بنابراین قدرت، اقتدار و مشروعیت) تفاوت قابل ملاحظه ای با دیدگاه وبر و غیر مارکسیستهای دیگر دارند. مارکسیستها ماهیت ارضی دولت مدرن را انکار نمی کنند، اما «نقش» آن را به گونه ای بسیار متفاوت در نظر می گیرند. برای بعضی از غیرمارکسیستها دولت دستگاه ضروری اما از لحاظ سیاسی بیطرفی است که جامعه از طریق آن نظم را حفظ می کند، تضادهای درونی را حل و فصل می نماید و به هدفهای اقتصادی و اجتماعی اش دست می یابد. اما نظریه مارکسیستی نقش اساسی نمایندگی منافع طبقه مسلط در جامعه و عمل به نفع این طبقه را به دولت نسبت می دهد. به گفته انگلس (1990 [1884])، ج26، ص 271) دولت ابزاری است که به وسیله آن «قدرتمندترین طبقه مسلط از نظر اقتصادی ... به صورت طبقه سیاسی مسلط نیز درمی آید و بدینسان وسیله جدیدی برای سرکوب و استثمار طبقه زیر ستم به دست می آید.» به همین گونه و با صراحتی بیرحمانه لنین دولت را نیروی ویژه برای سرکوب یک طبقه خاص، (1960 [1917]، ص 52) تعریف کرده است. به این ترتیب دولت نه تنها بیطرف نیست، بلکه محصول مبارزات طبقاتی تاریخی است؛ مشروعیت و اقتدار آن نادرست است و تنها در ذهن طبقه حاکم و آگاهی کاذب کسانی وجود دارد که از ماهیت حقیقی آن بیخبرند. بعلاوه، طبق نظریه مارکسیستی دولت سرانجام «محو می گردد» یا از میان می رود، چون جامعه ی بی طبقه که ویژه جامعه کمونیستی است، بنا به تعریف، دولتی به وجود نخواهد آورد.
در هر حال دولت خواه بر حسب نظریه مارکسیستی یا غیر مارکسیستی در نظر گرفته شود در مرکز توجه جامعه شناسی سیاسی است، خاستگاه و توسعه آن باید بررسی گردد و جایگاهش در جهان مدرن شناخته شود.

پی نوشت ها :

1. social stigma
2. apathy
3. cynicism
4. a human community

منبع: راش؛میکل، 1377، جامعه و سیاست : مقدمه ای بر جامعه شناسی سیاسی، صبوری؛ منوچهر، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت) مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، دهم.

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط