جلوه هایی از پشتکار و تلاش شهدا

دیدی خسته نیستم؟

روزی از کردستان به طرف مرز عراق حرکت می کردیم. در حالی که یک بسیجی زخمی را روی دوش خود گذاشته بود، پا به پای بقیه راه می رفت. اسلحه و کوله پشتی بسیجی را به من داد و گفت:
شنبه، 10 اسفند 1392
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
دیدی خسته نیستم؟
دیدی خسته نیستم؟

 






 

جلوه هایی از پشتکار و تلاش شهدا

خستگی ناپذیر
شهید غلام حسین پازهر امامی

پر تحرک بود و خستگی ناپذیر. یک لحظه از بچه ها غافل نمی شد. به بسیجی ها بیشتر می رسید.
روزی از کردستان به طرف مرز عراق حرکت می کردیم. در حالی که یک بسیجی زخمی را روی دوش خود گذاشته بود، پا به پای بقیه راه می رفت. اسلحه و کوله پشتی بسیجی را به من داد و گفت:
« شما اینها را بیار! من خودم این مجروح را می رسانم به امدادگران».
همین کار را هم کرد. بدون اینکه اثری از خستگی در چهره اش نمایان شود(1).

همه چیز در پنج دقیقه
شهید غلام حسین پازهر امامی

چیزی از آمدنش نگذشته بود که خبر رسید در سه راه« نقده» درگیری ایجاد شده است. ساکش را که هنوز به زمین نگذاشته بود، گوشه ای انداخت و به سرعت لباس رزم پوشید. فانسقه اش را بست. اسلحه اش را برداشت و گفت: « یا علی!»
همه چیز در عرض پنج دقیقه اتفاق افتاد. از این همه سرعت هاج و واج مانده بودیم. پرسیدم:
« حاج آقا! کجا با این عجله؟»
در حالی که به طرف تویوتا می دوید، گفت:
« می روم عملیات دایی فکور. وقتی برگشتم، با هم صحبت می کنیم».
به دنبالش دویدم و گفتم:
« حاج ‌آقا! آخر شما که تازه از مرخصی آمده اید».
نایستاد تا حرفم را ادامه بدهم. سوار تویوتا شد و رفت.
یک ساعت و نیم بعد سروکله اش پیدا شد. در حالی که لبخند پیروزمندانه ای به لب داشت، گفت:
« فراری شان دادیم، دایی فکور! کومله ها را فراری دادیم.»(2)

دیدی خسته نیستم؟
شهید غلام حسین رضوی

حرفی از خستگی نمی زد. وقتی می گفتم:
« خسته ای، چهره ات نشان می دهد که خسته ای». جواب می داد:
« نه، کی گفته؟ می خواهی نشانت بدهم که خسته نیستم؟ بلند شو بریم باختران خانه ی برادرت!»
به باختران می رفتیم و شب همان جا می ماندیم. روز دیگر که به خانه برمی گشتیم می گفت: « دیدی که خسته نیستم؟»
و من حیران بودم از آن همه تحرک. یک مثقال گوشت توی آن جثه ی کوچک پیدا نمی شد. آن همه توان را از کجا می آورد؟(3)

دو هفته نتوانست به خانه برود
شهید محمد بروجردی

سالهای اول انقلاب بود. وقتی سپاه تشکیل شد، بچه ها اغلب سعی می کردند روزها و شبهایشان را در سپاه بگذرانند. به ویژه که بروجردی غالباً شب و روزش را در سپاه بود و به کارهای سپاه می رسید. از این رو، بچه ها هم خود به خود دوست داشتند در کنار او باشند.
ما مجرد بودیم و مشکلی نداشتیم. با این حال، در طول هفته گاهگاهی به خانه سری می زدیم؛ اما ایشان گاهی حتی دو هفته یا سه هفته یکسره در سپاه می ماند و فرصت پیدا نمی کرد که سری به خانه اش بزند.
شبها در پادگان می خوابید و صبحها ساعت چهار یا پنج دوباره بلند می شد و در مراسم صبحگاه شرکت می کرد.
آن روزها هنوز سپاه سازمان منظمی نداشت تا کارها تقسیم شود؛ بنابراین بیشتر کارها روی دوش کسانی بود که توانایی بیشتر داشتند.
یک بار حتی سه هفته ای می شد که به خانه سر نزده بود. یک روز اطلاع دادند کسی دم در با او کار دارد.
خانمش بود و برای ملاقات او آمده بود. جواب داد: « چشم، الان می رم!»
خواست برود که مراجعه کننده ای رسید. ماند، کارش را راه انداخت. دوباره خواست برود که کار دیگری پیش آمد. حالا دو ساعت می شد که همسرش منتظر او ایستاده بود و او فرصت پیدا نمی کرد که سری به او بزند. دوباره تماس گرفتند که چرا برادر بروجردی نمی آید دم در؟ خانمش مدتی است که اینجا نشسته است. درنهایت با اصرار یکی از بچه ها رفت. او را که دید، یک ربعی با او صحبت کرد و او را به منزل فرستاد. اما موقع رفتن، به او گفته بود که آن شب به خانه می رود. آن شب نتوانست به خانه برود و حتی فردا شب و شبهای دیگر هم. دو هفته به همین منوال گذشت و او فرصت نکرد تا سری به خانه بزند. درنهایت، یکی از دوستان او را بر ترک موتور خود سوار کرد و به خانه برد. رفت و فردا صبح دوباره به پایگاه برگشت(4).

هم شهردار بود و هم شهربان
شهید مهدی باکری

هیچ کس از کارهای مهدی آگاه نمی شد.
شهردار که بود.
در سپاه هم نگهبانی می داد.
اما کسی نمی دانست، تا مهر سال پنجاه و نه که دمکرات ها به ارومیه حمله کردند.
تا عصر می ماند شهرداری بعد می رفت یک لقمه نان می خورد. بی سیم را برمی داشت و می رفت چند کیلومتر بیرون شهر می نشست توی سنگرش که خودش ساخته بود نگهبانی می داد.
قرار بود اگر دمکرات ها آمدند، با بی سیم خبر بدهد.
این را بچه های سپاه هم نمی دانستند، فقط من، فرمانده سپاه و بی سیم چی می دانستیم. (5)

تا نیمه شب کار می کرد
شهید مهدی باکری

دل کندن از جنگ و جهاد، برای او کاری بود صعب. روح بلند او عرش نشین حرم کوی دوست بود، چگونه می توانست فراق دوستان قدسی و یاران عرشی را تاب بیاورد. باید او را قانع می ساختند تا انجام چنین مسئولیت را بپذیرد و پذیرفت؛ ولی به این شرط که هرگاه برای جبهه و یاران جبهه، احساس دلتنگی کرد، بی هیچ مانعی بتواند به جمع ملکوتیان بپیوندد. و همزمان با خدمت در سپاه، سمت« شهرداری ارومیه» را به عهده گرفت.
مهدی در شهرداری، انجام وظیفه را چنان با ایثار و تواضع توأم کرد که گویی تاریخ صدر اسلام یک بار دیگر زنده شده است و ابوذر و عمار و سلمانی دیگر در صحنه ی روزگار ندای اسلام سر می دهند. زمانی که در شهرداری فعالیت می کرد با حقوق خودش که در حدود هزار تومان بود چند نفر را استخدام کرده بود که در شهرداری به فعالیت می پرداختند و او خود تا نیمه شب کار می کرد و روزها به خیابان های مناطق محروم می رفت و آنقدر در حال فعالیت بود که حتی وقتی برای ناهار خوردن پیدا نمی کرد و اکثر اوقات، پس از اصرار ما به مقداری نان خالی بسنده می نمود.(6)

بیل به دست، درخت می کاشت
شهید مهدی باکری

آقای مهدی که آمد شهرداری، من مسؤول فضای سبز بودم، طبق معمول برنامه ی درختکاری و چمن کاری را بردم پیشش.
گفت: از کجا شروع می کنید؟!
گفتم: « از خیابان دانشکده و بعد هم محله های پایین».
گفت:... پیشنهاد می کنم از محله های پایین و محله های دیگر شروع کنید، بعد بیایید به دانشکده ختم کنید. چون من فکر می کنم هر سال دارید از این جا شروع می کنید و این زیاد درست نیست، یکی از همین روزها داشتیم در خیابان آرامگاه درختکاری می کردیم که آقا مهدی با چند نفر از بچه های سپاه آمدند، بیل دست گرفتند، شروع کردند به کندن چاله و کاشتن درخت تا حوالی ساعت یک درخت کاشتند.
آقا مهدی گفت: حالا وقت نماز است.
رفتیم به امامت آقا مهدی نماز خواندیم، بازگشتیم سر کارمان(7).

استراحت را کنار گذاشته بود
خلبان شهید حسین خلعتبری مکرم

از جانش مایه می گذاشت. می گفت: « اگر زمان شاه بود، با این هواپیماها اجازه ی پرواز نمی دادند. اما خلبانان ما با توان ایمان خود هواپیماها را بلند می کنند.»
گاه از یک هواپیما پیاده می شد، می دوید سراغ هواپیمای بعدی. استراحت را بوسیده و کنار گذاشته بود.
فرصت ها را غنیمت می شمرد، امکانات اندک را غنیمت می شمرد. درهای دنیا به روی ما بسته بود. اگر یک هواپیمایمان را می زدند، دیگر جایگزینی نداشتیم. حتی قطعاتش را نه می توانستیم بخریم، نه می توانستیم بسازیم. حسین این ها را خوب درک می کرد. به همین خاطر برای حفظ هواپیما جانش را گذاشت.(8)

پی نوشت ها :

1. حریف شب، ص 199.
2. حریف شب، ص 200.
3. حریف شب، ص 157.
4. چون کوه با شکوه، صص 152-153.
5. شهرداران آسمانی، ص 19.
6. شهرداران آسمانی، ص 18.
7. شهرداران آسمانی، ص 20.
8. آسمان دریا را بلعید، ص 130.

منبع مقاله :
(1390)، سیره شهدای دفاع مقدس ( پشتکار و تلاش) ، تهران: موسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول.



 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
اگر هنگام دعا کلمات را اشتباه بخوانیم چه می شود؟
اگر هنگام دعا کلمات را اشتباه بخوانیم چه می شود؟
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
play_arrow
تاجرنیا فدراسیون را تهدید کرد: جام را ندهید، سراغ فیفا و AFC می‌رویم
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
play_arrow
خیابان‌های نیویورک پس از طوفان شدید به رودخانه تبدیل شدند
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
play_arrow
قالیباف: عراق در آستانه خروج نهایی نیروهای خارجی و تثبیت حاکمیت مستقل خود است
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
play_arrow
ویدیویی از لپ‌تاپ دوربین‌دار شیائومی با قابلیت‌های عجیب!
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
play_arrow
خواهر عمران خان: برادرم در زندان تحت شکنجه است
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
play_arrow
عدد شوکه‌کننده برای بازسازی انستیتو پاستور
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
play_arrow
ناکامی گروهک مسلح در ورود به مرزهای جنوب شرق کشور
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
play_arrow
ادعای ایلان ماسک : کمتر از یکسال تا بازگرداندن بینایی با تراشه مغزی
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
play_arrow
رای‌دهنده قدیمی جمهوری‌خواه خطاب به ترامپ: «استعفا بده؛ داری کشور را نابود می‌کنی»
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
play_arrow
لحظه عجیب تشنج یک ربات انسان‌نما
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
play_arrow
حضور معنادار قالیباف بر سر مزار شهید رئیسعلی دلواری
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
play_arrow
تصاویری از معارفه رسمی رونالدینیو در راونا ایتالیا
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
play_arrow
نمای خیره‌کننده فضانوردان در حال راهپیمایی فضایی
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن
سیمای امام زمان(عج) از دیدگاه قرآن