اوّل گوشزد مسائل اخلاقي

شهيد جميل شهسواري عمليات هاي زيادي را در رکاب جميل بودم و هر بار درس ها از او گرفتم. عادت داشت قبل از هر عملياتي، بچه ها را جمع مي کرد و پيش از اين که حرفي در خصوص خود عمليات بزند، اول از همه مسائل اخلاقي را به ما گوشزد مي کرد
يکشنبه، 9 شهريور 1393
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
اوّل گوشزد مسائل اخلاقي
 اوّل گوشزد مسائل اخلاقي

 






 

شهيد جميل شهسواري
عمليات هاي زيادي را در رکاب جميل بودم و هر بار درس ها از او گرفتم. عادت داشت قبل از هر عملياتي، بچه ها را جمع مي کرد و پيش از اين که حرفي در خصوص خود عمليات بزند، اول از همه مسائل اخلاقي را به ما گوشزد مي کرد. مي گفت: «ما پيرو رسول خداييم. همان طور که ايشان مي فرمايند؛ من براي تکميل مکارم اخلاقي آمده ام، ما هم قياممان بايد براي زنده نگهداشتن ارزش ها و سجاياي اخلاقي باشد. مخصوصاً اين که تک تکمان بايستي حافظ ناموس مردم و کيان دين و ميهن عزيزمان باشيم. مراقب باشيد، وقتي براي تعقيب دشمن؛ وارد خانه ي مردم مي شويد، جان و مال مردم بي گناه مخصوصاً ناموسشان به خطر نيفتد.»
***
در يکي از روستاهاي سروآباد، جواني مرتکب قتل غيرعمد شده بود و توان پرداخت ديه را نداشت و خانواده ي مقتول هم رضايت نمي داد. قوم و خويش قاتل به جميل متوسل شدند و از او خواستند که براي کسب رضايت اولياء دم کاري بکند. جميل مانده بود که چه بکند. چون تهيه ي آن مبلغ سنگين برايشان امکان نداشت. لذا با مشورت هم، روحاني محل را برداشتيم و به اتفاق چند نفر از افراد سرشناس همانجا، رفتيم منزل مقتول تا به حول و قوه ي الهي مشکل را يک جوري حل بکنيم.
مادر مقتول وقتي جميل را توي جمع ما ديد، با روي گشاده به استقبالش آمد و گفت: من خيلي تعريف ترا از مردم شنيده ام. هر تصميمي که شما بگيريد من قبول مي کنم.
جميل بعد از اين که کمي از خدا و قرآن و حديث راجع به موضوع عفو و بخشش صحبت کرد، خطاب به مادر جوان کشته شده گفت: «ما به کمک خانواده ي قاتل، مقداري پول تهيه کرده ايم و البته به اندازه ي ديه ي جوان شما هم نيست. اگر راضي هستيد، همين مقدار را تقديم کنيم و شما هم رضايت بدهيد تا آن جوان به دامن خانواده اش برگردد.»
حرف هاي جميل مثل آبي که روي آتش بريزند، خانواده ي مقتول را متقاعد کرد و آنها هم رضايتشان را دادند و آن جوان از زندان آزاد شد.
***
در بعضي عمليات ها تک و توک افرادي بودند که دچار ترس مي شدند و گاهاً صحنه را خالي مي کردند. با اين که جميل مي توانست طبق قانون با آنها رفتار کند ولي به جاي اين کار، آن ها را کناري مي کشيد و سعي مي کرد، علت ترسشان را پيدا کند. در اين جور مواقع به آن ها مي گفت: «اين دو روز عمر ارزش آن را ندارد که بخواهيم پشت به دشمن بکنيم. بايد مردانه جنگيد و مردانه هم مرد.»
***
رمضان سال 63 بود که يک روز حدود ساعت 5 بعدازظهر، برادر مقيميان- مسئول عمليات تيپ ديوان دره- با ما تماس گرفت و گفت: «تعدادي از نيروهاي ضد انقلاب، به يکي از روستاهاي منطقه نفوذ کرده اند و شما بايستي به نيروهايي که از گردان جندالله به طرفتان مي آيند، ملحق شويد و به آن جا برويد.»
ما هم طبق دستور، با سي نفر از نيروهاي خودمان سوار ماشين شديم و چراغ خاموش به طرف روستاي مورد نظر حرکت کرديم. نزديکي هاي روستا به دو دستگاه آمبولانس برخورديم. و از راننده ها وضعيت روستا را پرسيديم. گفتند: هيچ خبري نيست. نيروهاي ما با همين ذهنيت وارد روستا شدند. در آن جا به چهار دسته تقسيم شديم. فرماندهي دسته ي اصلي به عهده جميل بود که مي بايست اول از همه، به داخل روستا نفوذ مي کرد. ساير دسته ها هم در اطراف آبادي کمين کردند. هنوز چند دقيقه اي از نفوذ جميل به داخل روستا نگذشته بود که از طريق بي سيم به ما گفت: «به تعدادي مسلح در قبرستان برخورد کرده ايم آيا خودي هستند يا نه؟»
بررسي که کرديم، ديديم نيروهاي ضد انقلابند. لذا همان جا درگيري شديد بين دسته ي جميل و نيروهاي دشمن پيش آمد. طرف ديگر روستا نيروهاي ما به محاصره ي ضد انقلاب درآمده بودند. پايمردي بچه ها اين جا خيلي کارساز شد و دشمن نهايتاً دست از محاصره ي ما برداشت و عقب نشيني کرد، ولي طرف ديگر يکي از دسته ها خوب عمل نکرد و همين باعث شده بود که به کارمان گره بخورد. جميل عيب کار را که فهميد، از پشت بي سيم خطاب به آنها داد زد: «مگر شما مرد نيستيد؟» اگر مرديد، پس مردانه بجنگيد. جنگ در راه خدا که ترس ندارد.» خلاصه با همين خطاب هاي عتاب آلود و روحيه بخش، آن دسته را چنان مردانه درگير جنگ کرد که نهايتاً افراد گروهکي با دادن تلفات سنگين، از منطقه گريختند. البته يکي از بچه هاي ما هم توي اين عمليات شهيد شد.
***
با تبليغات دروغين ضد انقلاب، تعدادي از دختران منطقه، فريب خورده و از کشور خارج شده بودند. يکي از اين ها، دختري بود که خانواده اش، ساکن يکي از روستاهاي ديوان دره بود. بعد از خروج اين دختر، در تاريخ 66/3/2 اطلاعاتي از گروهک کومله به ما رسيد که قرار است چند نفر با اسم رمز، به خانواده اش مراجعه کنند و براي او پول و آذوقه و لباس بگيرند. ديديم اين فرصت خوبي است تا اطلاعات لازم را جمع آوري کنيم. با اين هدف، من و جميل، چند نفر از برو بچه هاي سپاه را همراه خودمان کرديم و با لباس مبدّل و به اسم نيروهاي کومله به آبادي مورد نظر رفتيم. اسم رمزشان را که قبلاً از طريق رابطهاي خودمان گرفته بوديم، گفتيم و وارد منزل همان دختر فريب خورده شديم. خانواده اش استقبال خوبي از ما کردند و همان طور که قرار بود، بسته اي تحويلمان دادند و گفتند: مقداري پول و لباس در آن گذاشته اند. لحظاتي که مشغول خوردن چايي بوديم. ناگهان دايي دختر وارد اتاق شد و با ديدن جميل وحشت زده فرياد کشيد: اين ها پاسدارند! ظاهراً وقتي که ما وارد خانه شده بوديم پسر کوچکشان رفته بود و مژده ي آمدن دوستان خواهرش را به دايي داده بود. خانواده ي دختر با ديدن اين صحنه وحشت کرده بودند. بيچاره با تبليغاتي که دشمن عليه سپاه کرده بود، فکر مي کرد که ما الان رفتار خشني با آن ها مي کنيم. جميل همين که ديد خانواده ي دختر هراسان شده اند، با آرامش و محبتي که مخصوص خودش بود، به زبان کردي به آن ها اطمينان داد که کوچکترين آزاري از طرف ما متوجه شان نيست. بعد شروع کرد به راهنمايي آن ها که: «مسلمان هرگز ناموسش را اين طوري رها نمي کند» و از اين جور حرف ها. نصيحت هاي جميل تأثير عجيبي روي آن خانواده گذاشت، طوري که بعد از مدتي، دخترشان را متقاعد کردند که خودش به خانه برگردد.
***
پدرم بيشتر وقت ها مأموريت بود. کمتر مي توانست به ما سر بزند. وقتي هم که مي آمد خيلي زود برمي گشت. به همين خاطر هميشه تشنه ي ديدارش بوديم و دلمان مي خواست بيشتر پيشمان بماند. به هر حال ما دلمان به همان لحظه هاي کوتاهي خوش بود که بابا به خانه مي آمد و همان لحظه ها هم برايمان شيرين و دلنشين بود. وقتي به بابا گلايه مي کرديم که؛ چرا پيش ما نمي ماند، مي گفت: «عزيزانم! همان طور که شماها وظايفي را داريد، مثل درس خواندن و به مامان احترام گذاشتن و محبت کردن به دوستانتان، من هم وظايفي دارم. وظيفه ي من رفتن به جبهه و دفاع کردن از شما و مردم کشورم است و اين که نگذارم، دست دشمن به خاک وطن و جان عزيزانمان برسد.»
يادم هست، آخرين باري که پدرم را ديدم، نزديکي هاي عيد نوروز بود. امتحانات ثلث دوم را داده بوديم و براي رسيدن سال نو بي صبري مي کرديم. يکي از همين روزها بود که پدرم براي سرکشي به خانه آمد. آنقدر از آمدنش خوشحال شده بوديم که حد نداشت. پرسيدم: «بابا! عيدي برايم چه مي خري؟» سؤالم را که شنيد با مهرباني مرا روي زانويش نشاند و همان طور که به سرم دست مي کشيد، گفت: «اين دفعه که برگردم برايت چادر مي خرم.»
بعد سفارش کرد که درسم و مخصوصاً نمازهايم را اول وقت بخوانم و اضافه کرد: «نماز ستون دين ماست و ما را به خدا نزديک مي کند. حجابت را هم رعايت کن، چون که بهترين زينت زن، همان حجاب است.»
آن موقع در عالم بچگي، حرف هاي پدرم را زياد نمي فهميدم و فقط خوشحال بودم که برايم چادر مي خرد.
***
خداحافظي آخر جميل، خيلي برايم دردناک بود. حرفش بوي غربت مي داد و نگاهش مثل هميشه نبود. آن روز بچه ها را يکي يکي بغل کرد و بوسيد و چيزهايي را به همه شان سفارش کرد. دلم مي گفت؛ اين ها آخرين سفارش هاي جميل است. شايد خودش مي دانست که ديگر بازگشتي در کار نيست. حالت هاي عصبيش وادارم کرد تا مانع رفتنش بشوم. گفتم: «جميل جان! حالا که مي خواهي بروي، برو، ولي توي عمليات شرکت نکن!» ديدم به جاي جواب دادن، دارد به من لبخند مي زند. من هم چيزي نگفتم آخر با همان لبخندش، جوابم را داده بود. وقت خداحافظي که رسيد، رو به من کرد و گفت: «مواظب خودت و بچه ها باش. دوست دارم اين ها مثل خودت، درست تربيت بشوند و شجاع و با ايمان بار بيايند.»
بعد به چشم هاي پسرم نگاه کرد و گفت: «جبار! بعد از من، تو مرد اين خانه هستي! مواظب مامان و خواهرهايت باش و هرگز اجازه نده، کسي به خاک و خانه ات خيانت کند. دخترم فروزان! هميشه خدا را به ياد داشته باش و حجابت را فراموش نکن. امروز سلاح دخترهاي مسلمان در برابر دشمن حجابشان است.» (1)

پي نوشت :

1. شهسوار کردستان، صص 81، 75، 74، 71، 62، 44، 43، 58، 56.

منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، (1390)، سيره ي شهداي دفاع مقدس (20) دعوت به خوبيها، نهي از زشتيها، تهران: مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، چاپ اول



 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.