مدعيان دروغين قبل از غيبت صغري

اين فرقه ها بسيار زيادند تا آن جا که شيخ جليل سعد بن عبدالله اشعري قمي در کتاب مقالات و فرق تا 120 فرقه ي بدعت گذار را بر مي شمرد.
سه‌شنبه، 29 مهر 1393
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
مدعيان دروغين قبل از غيبت صغري
 مدعيان دروغين قبل از غيبت صغري

 

نويسنده: شيخ محمد سند
مترجم: احمد خوانساري



 

اين فرقه ها بسيار زيادند تا آن جا که شيخ جليل سعد بن عبدالله اشعري قمي در کتاب مقالات و فرق تا 120 فرقه ي بدعت گذار را بر مي شمرد.(1)
اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) در خطبه اي راز اين مطلب را گشوده، مي فرمايد: « اي مردم، آغاز هر فتنه اي هواپرستي و بدعت گذاري احکامي است که مخالف کتاب خداست که عده اي آن را پي مي گيرند و اگر تنها باطل بود، باکي نبود، چنانچه در حق خالص نيز اختلافي نيست؛ اما اهل بدعت مقداري از حق و مقداري از باطل را بر مي گزينند و در هم مي آميزند در اين جاست که شيطان بر دوستانش مسلط مي شود و تنها کساني نجات مي يابند که در راه خدا نيک کردار بوده اند. »(2)
امام صادق (عليه السلام) از رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلم) چنين نقل مي کنند: « هر بدعتي گمراهي است و هر گمراهي در آتش جهنم است. »(3) اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) مي فرمايد: « در مورد من دو دسته هلاک مي گردند: دوست دار غلو کننده و دشمنان افراطي.(4)

فرقه خطابيه

يکي از فرقه هاي دروغين، فرقه خطابيه است که پيرو ابي الخطاب محمد بن ابي زينب اسدي بوده اند. آنان در ابتدا محرمات را حلال مي پنداشتند و اباحه گري در پيش گرفته بودند و کار بدان جا رسيد که ادعاي نبوت کردند و مخفيانه عده اي از مردم را دعوت به دين خود مي کردند. خبر آن ها به حاکم کوفه- در زمان منصور عباسي- رسيد و او عده اي را به جنگ با آنان فرستاد. جنگ سختي در گرفت. عده اي از آنان با سنگ و چاقو مي جنگيدند و به جاي نيزه از ني استفاده مي کردند، زيرا ابوالخطاب به آن ها مي گفت: بکشيدشان که چوب ني شما مانند سر نيزه و شمشير عمل مي کند؛ اما نيزه و شمشير آن ها در شما کارگر نيست و به شما آسيبي وارد نمي سازد و با اين حقه ده ها نفر از آن ها را به جنگ فرستاد.
بعد از کشته شدن حدود سي نفرشان، ناله زدند که اي آقاي ما، آيا نمي بيني که اين قوم با ما چه مي کنند؟ ني هاي ما بر آنان اثري نمي کند و همه ني ها شکسته شده است اما سلاح هاي آنان در ما مؤثر است و عده اي از ما به قتل رسيده اند. ابوالخطاب در جواب گفت: اي مردم، از جانب خداوند تغييري حاصل شده و من تقصيري ندارم و شما در معرض امتحانيد و بايد شهيد شويد. گفتند: همه بر دين تو هستيم. بعد همگي حتي ابوالخطاب کشته شدند و او به صليب کشيده شد. بعضي از ياران ابوالخطاب گفتند که او کشته نشده و به اسارت نيز گرفته نشده و هيچ کدام از يارانش نيز به قتل نرسيده اند و اشتباه صورت گرفته و ابوالخطاب بعد از اين قضيه از فرشتگان شده است.(5)
افراد اين فرقه معتقد بودند که بايد در هر زماني دو رسول باشد و زمين از آن دو هيچ گاه خالي نمي شود؛ يکي از آن ها ناطق و ديگري صامت است. محمد (صلّي الله عليه و آله و سلم) ناطق بود و علي (عليه السلام) صامت. آنان اين کلام خداوند: ( ثُمَّ أَرسَلنا رُسُلَنا تَترا) را به تأويل مي بردند. بعد از آن، حتي برخي معتقد شدند که رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلم) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) دو آله بوده اند، تا اين که حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) ابوالخطاب و پيروانش را لعن فرمود و از آن ها بيزاري جست.
ابوالخطاب حتي ادعا مي کرد که امام صادق (عليه السلام) او را قيم و وصي پس از خودش قرار داده است و اسم اعظم خدا را به او آموخته است و بعد ادعاي نبوت و رسالت نمود و پس از آن ادعا کرد، يکي از فرشتگان خداست که به سوي اهل زمين فرستاده شده و حجت بر آن هاست و قبل از اين هم ادعا کرده بود که امام صادق (عليه السلام) است و به هر صورتي که بخواهد در مي آيد.
در روايت ديگري علي بن عقبه از پدرش نقل مي کند: به حضور ابوعبدالله ( امام صادق (عليه السلام)) رسيدم، سلام کردم و نشستم. ايشان به من فرمود: « ابوالخطاب و هفتاد نفر از پيروانش مدتي قبل اين جا بودند به آن ها گفتم: آيا مي خواهيد از فضايل يک شخص مسلمان بگويم؟ همگي گفتند: آري فدايت شوم. گفتم: فضيلت مسلمان اين است که بگويند: فلاني قاري کتاب خداست و يا بهره اي از ورع دارد و يا در عبادت پروردگارش کوشاست. اين ها فضايل يک مسلمان است. از رياست طلبي برحذر باشيد که همه مسلمانان بسان يک رأس واحدند... من از پدرم (امام باقر (عليه السلام)) شنيدم که مي فرمود: شيطاني به نام مذهب وجود دارد که به هر صورتي در مي آيد مگر صورت نبي خدا يا وصي او و گمان مي کنم که براي رئيس شما ( ابوالخطاب) نمايان شده است از او دوري کنيد. بعد امام فرمود: به من خبر رسيده که همگي به همراه او (ابوالخطاب) کشته شده اند و خدا آن ها را خوار و ذليل کرده است... »(6)
از امام کاظم (عليه السلام) روايت شده که فرمود:« ابوالخطاب فاسدترينِ اهالي کوفه است ».(7)
مصادق مي گويد: موقعي که غلات و خطابيه آمدند به ابوعبدالله ( امام صادق (عليه السلام)) خبر دادم. به سجده افتاد و سينه اش را به زمين چسبانيد و گريه کرد و چندين بار فرمود: بنده ذليل خداوندم. سپس سر مبارکش را بلند کرد، در حالي که باران اشک از محاسنش سرازير بود. از خبري که دادم پشيمان شدم. گفتم: فدايت شوم! مگر غلات چه مي گويند؟ فرمود:« اي مصادق، اگر عيسي (عليه السلام) در مقابل گفتار مسيحيان ( که او را خداوند مي ناميدند) ساکت بود خداوند حق داشت که کور و کرش گرداند و اگر من نيز در مقابل گفتار ابوالخطاب در مورد خودم سکوت کنم، خداوند حق دارد که کور و کرم کند. » به همين دليل موقعي که اسم ابوالخطاب نزد امام برده مي شد مي فرمود:« اي خدا، ابوالخطاب را لعنت فرست که مرا در همه حالات به ترس واداشته است. خدايا، داغيِ آهن را به او بچشان »(8) و مي فرمود:« به خدا قسم، مي بينم که ابليس در حصار مدينه و مسجد براي او ظاهر شده است و به او مي گويد به زودي پيروز مي شوي، به زودي پيروز مي شوي ».(9)

حارثيه

يکي ديگر از اين فرقه هاي گمراه، ياران عبدالله بن حارث هستند. پدر او شخصي بي دين و از اهالي مدائن بوده است. او داخل ياران عبدالله بن معاويه (10) شد و آنان را به غلو و قول به تناسخ ارواح متمايل نمود. او اين عقايد را به جابربن عبدالله انصاري و جابربن يزيد جعفي نسبت داد و آن ها را فريب داد تا اين که آنان منکر همه واجبات و احکام ديني و سنن مذهبي شدند. او مدعي بود اين مذهب جابربن عبدالله و جابربن يزيد است در حالي که دامن آن دو بزرگوار از اين عقايد باطل منزه بود.

کيسانيه و عباسيه و خرمدينان

آن ها نيز در ابتدا جانب غلو را گرفتند و حتي به خدايي ائمه (عليهم السلام) معتقد شدند و يا مي گفتند: آن ها پيامبر الهي اند يا فرشته اند و قائل به تناسخ ارواح نيز بودند. يکي ديگر از عقايد باطل آن ها عقيده به « دور » در همين دنيا است. آنان اعتقادي به قيامت نداشتند و منکر بعث و حساب بودند و گمان مي کردند همه چيز در همين دنياست و قيامت عبارت است از خروج روح از يک بدن و حلول در بدن ديگر که اگر انسان خوبي بوده در بدن خوبي قرار مي گيرد و اگر بد بوده در بدني بد قرار خواهد گرفت.
به عقيده آنان مردم در بدن هاي جديد سعادتمند و يا شقاوت مند و بدبخت مي گردند و بهشت و جهنم چيزي غير از اين نيست. روح عده اي از مردم به بدن هاي زيبا و مرفه منتقل مي گردد و روح عده اي ديگر، جهت عذاب، به بدن هايي پست مانند سگ و ميمون و خوک و مار و عقرب انتقال پيدا مي کند و تا ابد هماره از بدني به بدن ديگر سير مي کند و اين همان بهشت و جهنم است. پس قيامت و رستاخيزي در بين نيست غير از چنين مسيري که به اندازه ي اعمال، و خوبي و بدي آن و دشمني با بزرگان و گناهان مختلف، متفاوت است و فقط جسم انسان متلاشي مي شود و اين را رجعت نيز برشمرده اند.(11)

منصوريه

آنان پيروان ابومنصور عجلي بودند. او کسي بود که امام صادق (عليه السلام) سه مرتبه بر او لعنت فرستاد و ادعايش اين بود که خداوند- عزوجلّ- او را به معراج برده است و به خود نزديک نمود و با او تکلم کرده، دستش را بر سر او کشيده است و به زبان سرياني به او فرموده است: اي پسرم! و او را نبي و رسول و خليل قرار داده است.
منصور از اهالي کوفه از بني عبدالقيس بود که در آن جا خانداني نيز داشت. البته اصل او از باديه نشينان بدوي است و هيچ گونه دانشي نداشته است. او بعد از وفات امام محمد باقر (عليه السلام) ادعا کرد، همه ي امور به او تفويض شده و او وصي امام است. بعد از آن، ادعاي بزرگ تري کرد و گفت: امام علي بن ابي طالب نبي و رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلم) است و هم چنين حسنين و علي بن الحسين و امام محمد باقر (عليه السلام) و خود را نيز نبي و رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلم) معرفي کرد و گفت نبوت در شش نفر بعد از خودش مي باشد که آخرين آن ها قائم است.
او پيروانش را به قتل و غارت مخالفان فرمان مي داد و مي گفت: « هر کس با شما مخالفت کند، کافر و مشرک است. پس مخالفان را بکشيد که اين جهاد مخفيانه شماست » و ادعا مي کرد که جبرئيل براي او از جانب خداوند وحي مي آورد و خداوند محمد (صلّي الله عليه و آله و سلم) را براي تنزيل و او را براي تأويل مبعوث فرموده است.
در نهايت، پسر ابومنصور که حسين نام داشت ادعاي نبوت و مراتب پدرش را نمود و اموالي جمع کرد. تعداد زيادي نيز به او گرويدند که مهدي عباسي او را دستگير نمود و به قتل رساند و بعد نيز بدنش را به صليب کشانيد و ثروت هنگفتي از او به دست آمد. عده اي از پيروانش نيز دستگير شده، به هلاکت رسيدند.(12)

اصحاب السري

آنان نيز معتقد بودند که السري مانند ابوالخطاب فرستاده ي امام جعفر صادق (عليه السلام) است و امام صادق (عليه السلام) مانند حضرت موسي (عليه السلام) قوي امين است که در او آن روح دميده شد و جعفر بن محمد همان اسلام است و اسلام همان سلام است و سلام همان خداوند- عزوجل- است و ما فرزندان اسلاميم، چنان که يهود خود را فرزندان خداوند مي دانستند.

بيانيون

آنان ياران و پيروان بيان بن سمعان نهدي مي باشند. او ابتدا در کوفه علوفه ي حيوانات مي فروخت که پس از مدتي ادعاي وصايت امام محمد باقر (عليه السلام) را نمود. حاکم کوفه او را دستگير کرد و به قتل رساند و جنازه اش مدتي بر دار بود تا اين که آن را به آتش انداختند و نفت روي آن ريختند تا آتش برافرخته تر شود. يکي از آنان توانست از آتش بيرون آيد، اما وقتي دوستانش را در آن حال ديد مجدداً خود را به آتش انداخت و هلاک شد.
بيان و پيروانش معتقد بودند که خداوند – عزوجل- شبيه انسان است که همه اعضا و جوارحش نابود مي شود مگر صورتش و اين را تأويل آيه کريمه: ( کُلُّ شَيءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجهَهُ)؛(13)مي دانستند.
آنان گمان مي کردند: عبدالله بن محمد بن حنفيه بعد از غيبت محمد حنفيه وصي اوست؛ همان طور که رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلم)، علي (عليه السلام) را در زمان حيات خويش و موقع غزوات در مدينه، جانشين خود مي کرد، البته نه جانشيني براي پس از مرگ. هم چنين معتقد بودند عبدالله بن محمد حجت بر مردم است و همه بايد از او تبعيت کنند.
پيروان او مي گفتند که اباهاشم عبدالله بن محمد گفته است من وصي بر بني هاشم و ساير مردم هستم و اطاعت من بر همه واجب است. پس عده اي قصد جانش کردند؛ لذا گفت: خدايا، اگر راست گويم زهره را در دست من قرار بده. سيّاره ي در اين هنگام، بي درنگ سياره ي زهره در يک ظرف نوراني فرو مي افتد و جاي آن در آسمان خالي مي شود!

پيروان حمزة بن عماره زبيدي بربري

حمزة بن عماره در ابتدا کيساني مذهب و معتقد به امامت محمد بن حنفيه پس از امام حسين (عليه السلام) بود، اما از آن ها جدا شد و ادعاي نبوت کرد و قائل به الوهيت محمد بن حنفيه شد و مي گفت که به وسيله هفت سبب در آسمان که بر او نازل شده است بر زمين تسلط دارد. عده اي از اهالي مدينه و کوفه بدو گرويدند. امام محمد باقر (عليه السلام) او را لعن کردند و از او تبري جستند و او را تکذيب کردند. شيعيان نيز از او تبري جستند؛ اما بيان بن سمعان و صائد از ياران نزديک او شدند.
حمزة بن عماره با دختر خود ازدواج نمود! و همه محرمات الهي را حلال کرد و گفت: هر کس امام را بشناسد هر گناهي برايش جايز است و در واقع گناهي مرتکب نشده است. پيروان صائد و بيان بن سمعان و ابي کرب منتظر رجعت آنان و اسلاف آنان هستند و گمان مي کنند که محمد بن حنفيه پس از مخفي شدن ظاهر خواهد شد و ميان مؤمنان خواهد بود و اين را آخرت مي پندارند.(14)

مغيريه

اينان اصحاب مغيرة بن سعيد عجلي هستند؛ همان کسي که در زمان حکومت خالد بن عبدالله قسري بر کوفه خروج کرد و توسط حاکم شکست خورد و خود و يارانش در آتش سوزانده شدند. اين وقايع در سال 119 هجري قمري اتفاق افتاده است.
مغيريه يکي از فرقه هايي هستند که به امام باقر (عليه السلام) دروغ بستند و به وسيله امام صادق (عليه السلام) مورد لعن و نفرين قرار گرفتند. آن ها قائل به امامت محمد بن عبدالله بن حسن بودند و پس از قتل محمد بن عبدالله بن حسن از آن جا که وصيتي نکرده بود، به همراه عده اي از اصحاب مغيره، مغيره را امام دانستند. مغيره بدين مقام نيز اکتفا نکرد و خود را پيامبر خدا خواند که از سوي جبرئيل وحي به سويش نازل مي گردد و بعد مدعي شد که حضرت يحيي نبي (عليه السلام) است و قائل به تناسخ ارواح گرديد.(15)

پيروان بزيع بن موسي الحائک

بزيع بن موسي فردي است که امام صادق (عليه السلام) او را لعنت کرده است. پيروان او معتقد بودند، بزيع مانند ابوالخطاب فرستاده امام صادق (عليه السلام) است و بزيع شهادت به رسالت ابوالخطاب داده بود اما او و يارانش از بزيع دوري مي جستند.(16)

بشريه

آنان ياران محمد بن بشير از اهالي کوفه و يکي از فرقه هاي جدا شده از واقفي ها (17) هستند. بشيريون معتقد بودند که محمد بن بشير جانشين امام غائب ( موسي بن جعفر ) است و خاتم خود را به او اعطا فرموده و او را وصي خود قرار داده است و هر آنچه که شيعيان بدان نيازمند هستند، به او آموخته است و تمامي امور را به او تفويض کرده است و محمد بن بشير امام بعد از امام موسي بن جعفر (عليه السلام) است.
محمد بن بشير شعبده بازي و کارهاي محيرالعقول بلد بود و بدان شهرت داشت و براي اثبات نبوت براي خودش و ربوبيت امام موسي بن جعفر از اين ابزار استفاده مي کرد که همين کار سبب قتلش گرديد.(18)

پيروان معمر بن خيثم

معمربن خيثم از اشخاصي است که مورد لعن امام صادق (عليه السلام) قرار گرفته است. او معتقد به الوهيت امام صادق (عليه السلام) بود و خداوند را نوري مي دانست که در کالبد اوصيا حلول نموده است. بنابر اعتقاد او خداوند مدتي در کالبد امام صادق (عليه السلام) بوده و سپس از آن جا خارج شده، در کالبد ابوالخطاب داخل شده است و امام صادق (عليه السلام) به فرشته تبديل شده است، سپس از کالبد ابوالخطاب نيز خارج شده و داخل در جسم معمر شده و ابوالخطاب تبديل به فرشته شده است.
در روايتي که کشي در کتاب رجال خود نقل مي کند، امام صادق (عليه السلام) ذيل آيه کريمه ي : ( هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ‌ * تَنَزَّلُ عَلَى کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِيمٍ‌ )؛(19)
مي فرمايد: « ايشان هفت نفرند مغيره بن سعيد و بيان و صائد نهدي و حارث شامي و عبدالله بن حارث و حمزة بن عماره بربري و ابوالخطاب. »(20)

بيزاري جستن ائمه اطهار (عليهم السلام) از غلات

حفص بن عمرو نخعي مي گويد: نزد امام صادق (عليه السلام) بودم. مردي به آن حضرت گفت: فدايت شوم، ابومنصور به من گفته است به سوي پروردگار عروج کرده است و خداوند بر سرش دست کشيده و به فارسي به او گفته است: « اي پسر ». امام صادق به او فرمود: پدرم از جدم روايت کرده که رسول خدا (صلّي الله عليه و آله و سلم) فرمود: ابليس جايگاهي بين زمين و آسمان و به تعداد فرشتگان نيز نگهبان دارد. هر گاه کسي از او کمک بخواهد جوابش را مي دهد ... براي ابومنصور نيز ابليس نمايان شده و او را به سوي خودش بالا برده است و ابو منصور فرستاده ابليس است. خدا ابومنصور را لعنت کند- حضرت سه بار ابومنصور را لعنت کردند.(21)
مفضل بن عمر مي گويد: امام صادق (عليه السلام) فرمود: « شيعه جعفر کسي است که شکم خود را نگه دارد و پاک دامن و سخت کوش باشد و براي خالقش عمل نيکو انجام دهد، و اميد ثواب و ترس از عقاب او داشته باشد. »(22)
هم چنين از امام صادق (عليه السلام) در مورد تناسخ سؤال شد، حضرت فرمود: « فمن نسخ الأوّل »؛ در جسد اول چه روحي حلول کرد؟(23)
فيلسوف گران قدر محقق داماد در شرح اين حديث مي گويد: کلام امام (عليه السلام) (فمن نسخ الأوّل) اشاره به بطلان تناسخ، بنابر قوانين عقلي و برهاني دارد؛ به اين بيان که نظريه تناسخ در صورتي صحيح است که معتقد شويم: نفس، اداره کننده اجساد گوناگون ازلي است و از بدني به بدن ديگر جا به جا مي شود و از طرفي ديگر نيز بايد به غيرمتناهي بودن آن اجساد در ازل، ملتزم شويم... و برهان هايي که بي نهايت بودن عددي را محال مي انگارد ( يعني ادله اي که تسلسل را در اشيايي که رابطه علت و معلولي دارند باطل مي کند) در اين جا وجود دارد .... بنابراين بايد بگوييم که سلسله اجساد از يک بدن و جسد ابتدايي شروع شده است که استعداد تعلق به نفس مجرد را ممکن مي گرداند و اين، علتِ حدوث فيضان آن نفس و روح مجرد از سوي فياض يعني حق تعالي است.(24)
حاصل کلام محقق داماد اين است که بعد از اقامه دليل بر باطل بودن تسلسل در اموري که رابطه ي علّي و معلولي دارند، ناچاريم بگوييم: بدن ابتدايي وجود دارد که قابليت افاضه ي روح و نفس مجرد را دارد که آن را خداوند آفريده است. و اگر جسد اول چنين قابليتي دارد، پس تمامي اجساد نيز چنين اند و اهليت و قابليت افاضه را دارند و امکان خلق روح به تعداد آن اجساد نيز وجود دارد؛ بنابراين نظريه تناسخ که ارواح اموات در اجساد موجودات زنده مانند کودکان و بزرگسالان و حيوانات حلول مي کنند، باطل مي شود و کلام امام (عليه السلام) در واقع، نقض آن نظريه و برهاني بر ابطال آن است.(25)
در پايان، روايتي را از امام صادق (عليه السلام) که ثقة الاسلام کليني در کتاب کافي، باب بدعت ها و مقاييس آورده است، ذکر مي کنيم. حضرت فرمود: خداوند – عزوجلّ- نسبت به دو نفر بسيار خشمگين است:
1.کسي که خدا او را به خودش واگذار کرده و او از ميانه روي به دور است و شيفته ي بدعت هاست. اگر چه از نماز و روزه سخن مي گويد، چنين کسي براي ديگران فتنه است و موجب انحراف مردم در زندگي و پس از مرگ مي شود. او گناهان ديگران را به دوش مي کشد و گرفتار اشتباهاتش مي شود.
2.کسي که از جنس مردم نادان است، اما در تاريکي فتنه ها، مردنماها او را دانشمند مي نامند و هيچ روزي از او در راحتي نيستند.... و هرچه اين گونه افراد کمتر باشند بهتر است. چنين فردي از آب آلوده سيراب مي شود و آنچه دارد گنج مي پندارد با آن که در آن ها نفعي نيست. ميان مردم براي قضاوت مي نشيند تا مردم را از اشتباه خارج سازد. اگر چه نظري متفاوت با قاضي قبلي دارد، اما معلوم نيست حکمش توسط ديگري نقض نشود مانند کاري که او با قاضي قبلي نمود و اگر براي حل مشکلات و مبهمات از او کمک بخواهند با نظر و رأي خود آماده رفع آن مي شود سپس به طور قطعي حکم مي کند، اما او [ در حل مشکلات ] مانند تار عنکبوت در شبهات در هم مي پيچد و نمي داند درست گفته يا نه! هر آنچه را انکار کرده علم مي پندارد و هيچ عقيده اي را قبول ندارد. اگر قياسي کند نظرش را درست مي داند و اگر چيزي را نداند مخفي مي دارد که ناداني اش آشکار نشود و نگويند: نمي دانست. پس جسارت به خرج مي دهد و قضاوت مي کند.
و کليد تاريکي ها و سوار بر شهوات و ناداني هاست. از هر آنچه نمي داند عذر نمي خواهد و در هيچ موضوعي علم ندارد تا فايده اي رساند. روايت را مانند باد به کنار مي نهد و وارثان از [ از حکم ناعادلانه اش ] به گريه مي افتند و خون ها ريخته مي شود و به قضاوتش ناموس هاي حرام، حلال مي شوند و حلال، حرام مي گردند.(26)

پي نوشت ها :

1.سعدبن عبدالله اشعري، المقالات و الفرق، مقدمه کتاب
2.کليني، کافي، ج1، ص 54
3.کليني، کافي، ج1، ص 57
4.نهج البلاغه، قصار الحکم، ص 117
5. سعد بن عبدالله اشعري، المقالات و الفرق، ص 81
6.همان، ج2، ص 581
7.اختيار معرفة الرجال، ج2، ص 582
8.همان، ص 576
9.همان، ص 591
10.عبدالله بن معاويه رهبر يکي از فرقه هاي کيسانيه بود که عده کمي از شيعيان به او متمايل گرديدند و سرانجام به دست ابومسلم خراساني کشته شد.
11.نوبختي، فرق الشيعه، ص 36
12.همان، ص 38
13.قصص، آيه 88
14.سعد بن عبدالله اشعري، المقالات و الفرق، ص 32 و 34
15.نوبختي، فرق الشيعه، ص 59 و 62
16.همان، ص 43
17.واقفي ها گروهي بودند که پس از شهادت امام موسي کاظم (عليه السلام) بر امامت آن حضرت توقف نمودند و امامت امام رضا (عليه السلام) را نپذيرفتند و مي گفتند: امام کاظم از دنيا نرفته و او مهدي موعود است که غايب شده است.
18.کشي در مورد محمد بن بشير آورده است: او مجسمه اي به صورت انسان درست کرده و لباسي از جنس حرير بدان پوشانده و تزيين نموده و مدعي بود موسي بن جعفر (عليه السلام) است و با شعبده آن را به حرکت وا مي داشت و مي گفت: ابوالحسن (امام هفتم) نزد من است. اگر مي خواهيد او را ببينيد و بدانيد که من نبي خدايم. من او را به شما عرضه خواهم داشت. پيروانش داخل منزل او مي شدند و مي گفت: آيا در اين جا کسي غير از من و شما وجود دارد؟ مي گفتند: نه کسي اين جا نيست. مي گفت: خارج شويد سپس آن ها را فرا مي خواند و پرده اي را که آن جا بود مي انداخت. شخصي که انگار خود موسي بن جعفر (عليه السلام) بود را مي ديدند که ايستاده است و با آن ها تکلم مي نمود. سپس با شعبده کاري مي کرد او ناپديد شود ( اختيار معرفه الرجال، ج2، ص 776).
19.شعراء، آيات، 221 و 222
20.کشي، اختيار معرفه الرجال، ج2، ص 577
21.همان، ص 578
22.کليني، کافي، ج2، ص 233
23.اين سوال ، استفهام انکاري است؛ يعني امام با اين سؤال، اين عقيده را رد کردند. (کشي، اختيار معرفة الرجال، ج2، ص 578).
24.به نقل از: علامه مجلسي، بحارالأنوار، ج25، ص 324
25.البته مي توان حديث مذکور را به گونه اي ديگر تفسير نمود تا شبهه تناسخ در معاد جسماني دفع شود، زيرا اگر استعداد و قابليت، موجب استحقاق ( ثواب و عقاب ) در نفس جديد ( در بدن جديدي که حلول کرده ) باشد، در مورد معاد چه بايد گفت؟ زيرا قدرت خداوند تعالي که نامحدود است، در دايره امورِ ممکنه است و شامل محالات نمي شود و واقع شدن، دليل بر امکان است چنان که در جسد اول اتفاق مي افتد، زيرا در بدن اول نمي توان تناسخي فرض نمود؛ بنابراين خداوند تعالي بر خلق ارواح جديد براي اجساد جديد قادر است و اين مربوط به اين دنياست. هم چنين او قادر بر برگرداندن ارواح در اجساد قبلي، در روز قيامت است؛ به بيان ديگر هر استعداد و قوه اي مستحق و مخصوص به روحي خاص است و هنگام بازگشت به آن بدن، براي هم سنخ استعداد سابق همان روح و نفس قبلي حاصل مي گردد.
26.کليني، اصول کافي، ج1، ص 107

منبع مقاله :
سند، شيخ محمد؛ (1391) نيابت امام زمان (عج) در دوران غيبت، ترجمه احمد خوانساري، قم: مؤسسه بوستان کتاب، چاپ اول



 

 



نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.