جان وين
Wayne, John
بازيگر (1907، وينترست آيووا - امريکا؛ 1979)
با نام ماريون مايکل موريسن به دنيا آمد. ابتدا طي تعطيلات تابستان به عنوان کارگر و متصدي وسايل در استوديوهاي فاکس کار مي کرد و پس از چندي رابطه ي شخصي صميمانه اي با جان فورد کارگردان (که نقش مهمي در آينده ي او بازي کرد) برقرار کرد. در سال 1928 بازيگري را با ايفاي نقش هاي جزيي در فيلم هاي فورد و ديگران آغاز کرد و در 1930 سرانجام نخستين فرصت واقعي اش را وقتي به دست آورد که فورد او را براي نقش اصلي وسترن حماسي مسير بزرگ به رائول والش پيشنهاد کرد. پس از آن اين مرد بلند قد (يک متر و نود و چهار سانتي متر)، تنومند و کم حرف در انبوهي از وسترن هاي کم خرج، فيلم هاي سريال و فراموش شدني اسب تاخت. طي هشت سال در هشتاد فيلم، ستاره ي درجه دوم کم دست مزدي بود تا اين که فورد او را براي نقش «رينگو کيد» در دليجان برگزيد. اين نقش نقطه ي عطفي در کارنامه ي او بود. طي سال هاي بعد، و اغلب در فيلم هاي فورد، شخصيت قهرمان وين ابعاد اسطوره اي يافت و به نوعي به تجسم روحيه ي امريکايي بدل شد. از سوي ديگر او در طول دوره اي طولاني، از تضمين شده ترين بازيگران از نظر گيشه بود و در فهرست ده بازيگر محبوب و پول ساز باقي ماند. اگر شخصيت روي پرده ي او مبلّغ ارزش هاي سنتي امريکايي بود، در زندگي اجتماعي نيز نقش امريکايي ميهن پرست را با پاي مردي بازي مي کرد. در طول دوران سناتور مکارتي به تأسيس «انجمن اتحاد سينمايي براي حفظ آرمان هاي امريکايي» کمک کرد و رئيس آن شد. دو بار به کارگرداني روي آورد. ابتدا با آلامو (که تهيه کننده و بازيگر نقش اول آن هم بود) حماسه اي باشکوه و متکي بر وقايع تاريخي و دومي، کلاه سبزها، فيلمي درباره ي جنگ ويتنام به مثابه ي مبارزه اي شخصي. يکي از پسرانش، مايکل، مدير کمپاني فيلم سازي پدرش و تهيه کننده ي فيلم هاي آخر او بود. پسر ديگرش، پاتريک، نيز بازيگر سينماست. پس از چهل سال ستاره بودن و حضور در حدود دويست و پنجاه فيلم، هاليوود بالاترين افتخارش را نصيب او کرد؛ هنگامي که جايزه ي اسکار بهترين بازيگر را براي نقش مارشال دائم الخمر چشم بندپوش در وسترن شهامت به او دادند. لقب «دوک» داشت. بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت.
قدرت، رشادت، اعتماد و ثبات. اين ها کيفيت هايي بودند که جاذبه ي مقاومت ناپذير وين را در طول سال ها بازي در سينما تأمين مي کردند. او کسي بود که در فيلم ها، ديگران مي توانستند به او تکيه کنند، رهبري اش را بپذيرند و به آرمان هايش باور پيدا کنند. توصيف هاي متعددي که از او در دست است، اين نکته را روشن مي کند که تا چه حد در تصريح نيروي بازيگري اش فروتن بود. فورد پس از ديدن بازي او در رود سرخ گفت: «هرگز نمي دانستم اين مادر سگِ گنده بک هم مي تواند بازي بکند.» پُرکار بودن، شباهت نقش ها و به ويژه استحاله ي او به يک نهاد و شمايل ملي در دوران متأخر حرفه اش، باعث شد پيچيدگي غناي شخصيت بازيگري او براي بسياري در پرده اي از ابهام باشد (تا جايي که ژان لوک گدار برآشفته از تبليغات سياسي کلاه سبزها، نمي دانست با عشق خود به تأثير آشناي حضور وين بر پرده چه بکند). در واقع وين از معدود ستارگاني بود که مي توانست مانع از شکست تجاري مطلق يک فيلم بد شود. ستوني بود که ديگر اجزاي فيلم ها به پشتوانه اش سر پا مي ايستادند. به هر حرکت، هر ژست و هر نگاهي رنگي از اصالت، صداقت و ايمان مي زد. وين به غايت باورپذير بود و همين اصول اخلاقي، شخصيت او را باورپذير مي کرد و به آن ها ارزشي دوباره مي بخشيد. وسترن، قالب ايده آل او بود (اگرچه فعاليت مداوم در اين زمينه مانع از اين شد که استعدادش در ژانرهاي ديگر محک زده شود). به ويژه، دو کارگردان، فورد و هوارد هاکس، هم کاري هاي فوق العاده و ثمربخشي با او داشتند. نزد فورد او جانشيني براي آرمان گرايي پيش از جنگ فيلم هايش (معمولاً متبلور در بازي هنري فاندا) بود. کسي که بدون توهم و با صبر و پرهيزکاري زندگي مي کرد. آدم دنياديده اي که گول ظواهر فريبنده را نمي خورد. زن، قدرت يا ثروت نمي توانستند آگاهي او را تحت الشعاع قرار دهند. در سه گانه ي سواره نظام و به ويژه در دختري با روبان زرد ايمان او به ارزش ها و سنت ها در چارچوب ديسيپلين نظامي و وظيفه شناسي مستحيل نمي شد، بلکه رنگ و بويي از تسليم و خويشتن داري شخصي را حفظ مي کرد. «نيتان بريتلزِ» اين فيلم، افسر پا به سن
1065#@
گذاشته اي است که از پذيرش واقعيت آخرين روزهاي زندگي اش در ارتش اکراه دارد. او يکي از حساس ترين و ظريف ترين شخصيت هايي است که وين بر پرده آفريده است. پيرمردي که نگران حفظ صلح و آرامش است، در عين هم دردي با جديت بر امور پادگان نظارت مي کند، ناظر شور و شوق جوان ترهاست، خاطره ي همسر مرده اش را عزيز مي دارد و در همان حال هرگز از حال و روز زندگان غافل نيست و وقتي عينکي به چشم مي زند تا بتواند نامه اي را بخواند، ناگهان صلابت چشم گيرش را با حسي انساني و عميق از آسيب پذيري مي پوشاند. او همواره مردي بود که ظاهر مطمئن و مصممش بر تناقضي دروني سرپوش مي گذاشت. در مرد آرام براي گريز از گذشته و خشونت، به صفا و آرامش موطنش، ايرلند، پناه آورده بود و در جويندگان، انتقام جوي سبع او فاصله اي با قهرمان منزوي و سرگردان وسترن سنتي نداشت. در مردي که ليبرتي والاس را کشت بنيان گذار واقعي تمدن بود، ولي خود به اسلحه باور داشت و نه به کتاب. هاکس اين دوگانگي را به شيوه اي ديگر ديد. رود سرخ، وين را مثل جوينگان فورد، تک رويي تلخ کام و تباه شده نشان مي داد؛ ولي در ريو براوو، هاکس توانست ضمن حفظ و بهره برداري از تمام ويژگي هاي آشناي وين، آن ها را دست هم بيندازد و به اين ترتيب به اين ابعاد پنهان جلوه ي محسوس تري بدهد. در اين جا برتري اخلاقي وين هم مورد تأييد مجدد قرار مي گيرد و هم از طريق تقابلش با دام الخمر ضعيف النفس (دين مارتين) و عاشق پيشه ي بي احتياط (آنجي ديکينسن) محدوديت عاطفي اش را نشان مي دهد. سال هاي بعد به نمايش رنج، تنهايي و شکست هاي گذشته سپري شد. در گاوچران ها، وين مي ميرد و سرانجام در تيرانداز، ساخته ي دان سيگل، او وسترنر در حال مرگي است که حکم آخرين نماينده ي دنياي کهن را دارد. قبول ضعف و فنا به چهره ي او وجهي را بخشيده بود که لزوم حفظ ظاهر در فيلم هاي قبلي استتارش مي کرد. به اين ترتيب وين اسطوره اش را تا به آخر سرپا نگه داشت و حتي تماشاگران را براي قبول مرگ اين اسطوره هم آماده کرد. او براي رسانه ي سينما ساخته شده بود. جايي که حضورش تمام پرده را تسخير مي کرد و توازن صحنه، موکول به او بود. وقارش را از کف نمي نهاد و در عين حال اين ويژگي هرگز به خودبزرگ بيني نزديک نمي شد. خاطره اش کافي است تا افسانه ي غرب در سينما هرگز اعتبارش را از دست ندهد. هنگامي که دست به عمل مي زد، مي دانستيم که تنها راه چاره ي باقي مانده همين است و اگرچه کم حرف مي زد اما به قول فورد «آن چه مي گفت، معنايي داشت.»
از فيلم ها: 1929 - واژه ها و موسيقي (تينلينگ)؛ 1930 - مسير بزرگ (والش)؛ 1932 - سايه ي عقاب (بي بي) (سريال)، قطار سريع السير گردباد (شيفر و مک گووان) (سريال)، گاوچراني (ف. آلن)؛ 1932 - طلاي ارواح (رايت)؛ 1933 - سه تفنگدار (شيفر و کلارک) (سريال)، خالق انسان (سندريچ)، مکاني در سونورا (رايت)، مردي از مانتري (رايت)، گذرگاه بوته هاي مريم گلي (شيفر)؛ 1934 - فولاد آبي رنگ (برادبري)، راندي تنها مي تازد (فريزر)، زير آسمان هاي آريزونا (فريزر)؛ 1935 - دره ي رنگين کمان (برادبري)، مرز جديد (پيرسن)؛ 1936 - سلطان پکاس (کين)، گذرگاه دورافتاده (کين)، غارت گران دريا (استرير)، ستيزه (د. هوارد)؛ 1937 - من خبرنگار جنگي هستم (لوبين)، زاده ي غرب (بارتن)؛ 1939 - ياغي وايومينگ (ج. شرمن)، قيام آلگني (سايتر)، دليجان (ج. فورد)؛ 1940 - سه نفر به سوي غرب (ورهاوس)، هفت گناه کار (گارنت)، سفر طولاني به خانه (ج. فورد)؛ 1941 - خانمي از لوييزيانا (ورهاوس)، خانم يک شبه (جيسن)؛ 1942 - به هم پيوستن در فرانسه (داسين)، غارت گران (انرايت)، پيتسبرگ (سيلر)، در کاليفرنياي قديم (مک گان)؛ 1943 - در اوکلاهماي قديم (راگل)؛ 1944 - سوار رشيد (مارين)؛ 1945 - شعله ي محله ي بدنام (کين)، آنان قابل چشم پوشي بودند (ج. فورد)، داکوتا (کين)؛ 1947 - فرشته و مرد خبيث (ج. ا. گرانت)، رود سرخ (هاکس)؛ 1948 - دژ آپاچي (ج. فورد)، سه پدرخوانده (ج. فورد)؛ 1949 - مبارز اهل کنتاکي (واگنر)، دختري با روبان زرد (ج. فورد)، شن هاي ايووجيما (دوان)؛ 1950 - ريو گرانده (ج. فورد)؛ 1951 - تفنگداران دريايي در پرواز (ن. ري)؛ 1952 - جيم مک لين بزرگ (لودويگ)، مرد آرام (ج. فورد)؛ 1953 - جزيره اي در آسمان (ولمن)، هوندو (فارو)؛ 1954 - رشيد و نيرومند (ولمن)؛ 1955 - کوچه ي خون (ولمن)، تعقيب دريايي (فارو)؛ 1956 - فاتح (د. پوئل)، جويندگان (ج. فورد)؛ 1957 - افسانه ي گم شدگان (هاتاوي)، خلبان جت (فون استرنبرگ)، بال هاي عقاب ها (ج. فورد)؛ 1958 - وحشي و گيشا (هيوستن)؛ 1959 - سواره نظام (ج. فورد)، ريو براوو (هاکس)؛ 1960 - شمال به آلاسکا (هاتاوي)، آلامو (+ ک.)؛ 1962 - کومانچيروها (کورتيز)، مردي که ليبرتي والانس را کشت (ج. فورد)، چگونه غرب تسخير شد (ج. شرمن و...)، هاتاري! (هاکس)، طولاني ترين روز (آناکين و...)؛ 1963 - مک لين تاک! (مک لاگلن)، داناوانز ريف (ج. فورد)؛ 1964 - دنياي سيرک (هاتاوي)؛ 1965 - بزرگ ترين داستان عالم (استيونز)، پسران کتي اِلدر (هاتاوي)، در راه خطر (پرمينجر)؛ 1966 - سايه اي غول آسا بيفکن (شاولسن)، ال دورادو (هاکس)؛ 1967 - دليجان جنگي (ب. کندي)؛ 1968 - کلاه سبزها (+ هک)؛ 1969 - شهامت (هاتاوي)، مهارکنندگان حريق چاه هاي نفت (مک لاگلن)؛ 1970 - ريو لوبو (هاکس)، چيزم (مک لاگلن)؛ 1971 - جيک بزرگ (ج. شرمن)، گاوچران ها (رايدل)؛ 1973 - دزدان قطار (ب. کندي)، کاهيل - کلانتر ايالات متحد (مک لاگلن)؛ 1974 - مکيو (ج. استرجس)؛ 1975 - برانيگان (هيکاکس)، روستر کاگبرن (ا. ميلر)؛
1976 - تيرانداز (سيگل).