بیژن ترقی
«امروز نواى نغمه در سازى نیست»
«كز بیژن ما به پرده آوازى نیست»
«تنها نه ز او قول و غزل مایه گرفت»
«همپایه او ترانهپردازى نیست»
از: مشفق كاشانى
بیژن ترقى یكى از شعرا و تصنیفسازان معروف معاصر است كه بیشترین ایام عمر خود را صرف اعتلاء هنر تصنیفسازى نموده، او متولد سال 1308 شمسى در تهران است. پدر وى «محمدعلى ترقى» مدیر و مؤسس انتشارات خیام مىباشد كه یكى از قدیمترین و معروفترین مؤسسات انتشاراتى و فرهنگى این كشور است روزى كه براى گرفتن شرح احوال و آثار به ایشان مراجعه كردم، ضمن مطالبى خاطرنشان شدم كه چندین مقال و نوشته را كه دیگران در زمانهاى مختلف در معرفى آثار و ترانههاى شما نگاشتهاند نیز به دست آوردم، ایشان متواضعانه گفتند: من چه دارم كه بگویم:
خوشتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
سرایندهى ترانهى برگ خزان نوشته حسینعلى ملاح:
مجله موسیقى شماره 1338 -22 شمسى
هركس كه سرایندهى این ترانه را نشناسد مىپندارد، بیژن ترقى پیرمردى است سپید موى و سالخورده كه سرد و گرم بسیار چشیده و نیك و بد ایام بسیار دیده، اما وقتى گاه مىشود كه او بیش از سى بهار از عمرش سپرى نشده است، بر نبوغ او آفرین مىگوید و در برابر ذوق سرشارش سر تعظیم فرود مىآورد، من نمىدانم آیا كسى است كه سراینده این ترانه را دوست نداشته باشد؟
آتشى ز كاروان جدا مانده
این نشان ز كاروان بجا مانده
سر مىكشم چو شعله كه برخیزم اى دریغ
كو پاى قدرتى كه پى همرهان روم
بخت سبك عنانم اگر همرهى كند
چون گرد ره به بدرقه كاروان روم
پدر بیژن مؤسس كتابخانه خیام است كه تمام عمر خود را صرف خدمت به فرهنگ این كشور كرده است خودش مىنویسد: «من در خانوادهاى چشم گشودم كه بازیچهام كتاب بود».
بیژن ترقى همكارى خودش را با رادیو از سال 1335 آغاز كرده و در این مدت ترانههاى بسیار شیوا و دلپذیر و محكم ساخته است. او شاعرى است متواضع، مؤدب، مهربان كسى نیست كه نسبت بر او بىمهر باشد، همه طبع لطیف و خلق نیكویش را مىستایند، وى در سرودن ترانهها توجه خاصى به مضمون اشعار دارد، ترانههایش در قالب تغزل آموزنده است، زمان در آن منعكس است سستى و رخوت ایجاد نمىكند اگر در ترانهاى با صوفیان نشسته، در ترانههاى دیگر ایمان راسخ خود را آشكار كرده است.
هنر ترانهگویى «تصنیف» سراینده ترانه «برگ خزان» نوشته مهرداد اوستا
نقل از كتاب سرود برگ ریزان (1351 شمسى)
از براى تحقیق، هیچ فاجعهاى دردانگیزتر از این نیست كه محقق ناگزیر باشد. پاس جانب تنگنظرىها، خودبینىها، صراحت را در پرده كنایه نهان دارد.
در صف مقدم شاعرانى كه آثارى بدیع در هنر ترانه گویى «تصنیف» پدید آوردهاند بیژن ترقى خالق شورانگیزترین، شیواترین، پرمایهترین آثار است و باز گفتن این نظر در صورتى است كه پاس حرمت تنگ نظرى، یكى از شرایط تحقیق باشد. در تذكره احوال هنرمند استیلاى خلاق این شاعر كه با گوشههاى و دستگاههاى موسیقى آشناست به یارى غنایى از نقطه نظر مضمونهاى بدیع در غزلگویى آسانتر و بهتر از هر دیگرى، تركیب هندسى كلام را با تألیف موسیقى الفاظ مىتواند پیوند داد، و از این روى استادانهتر، تا رهبر نوایى را با پود هر كلامى در ایجاد یك ترانه، موزون در مىپیوندد، و ناگزیر درآمیختن افاعیل عروضى و نواهاى موسیقى داراى آن مایه توانایى است كه از این تار و پور به هم در پیوسته، حلهاى جادویى و پرنیانى سحرانگیز بافته آید كه نغمه دل را فریفته دارد و به مفهوم جانهاى مشتاق را. بیژن ترقى را بیشتر با ترانههاى ناب و شورانگیز مىشناسد، و در مرحله دوم با غزلهایى دلپذیر كه زبان احساس اوست.
و به حكم این سخن بیژن عزیز ما از آن دودمان برگزیده و منتخب است كه تارهاى عواطف و احساس آنان را تنها زخمه عشق و مردمى به ترنم درمىآورد.
بارى به روزگار ما از رهى كه بازگذریم، زیرا او عالمى دیگر داشت و به تقریب با یك برهه زمانى پیش از این باید ارزیابى شود، در زمانى كه او خود پدیدآور شیوهاى نوآیین در هنر ترانهسرایى آمد... و پس از وى مىتوان شاعران ترانهگوى را به سه گروه تقسیم كرد آنان كه تصنیف را سنگین مىسازند، و آنان كه سبك و گروهى كه آن را با مفاهیم عجیب و حیرتانگیز از براى، فىالمثل جاز، مىسازند، و ما را با این گروه چه توان گفت؟ هیچ سخنى نیست چرا كه هرگز دیده نشد، كه یك تصنیف چنانى بیش از هفتهاى چند كه سر و صدایى در میان خلق هیپىمآب برپا مىكند، فراموش نگردد از میان آنانكه تصنیف را سنگین مىسرایند و ترانههایشان داراى مفاهیم دلپسند است، بگمان من بیژن ترقى با چهرهاى مشخص در صف مقدم از این گروه قرار دارد، بىآنكه خواسته باشم، یكى را بر دیگرى برترى دهم یا با دیگرى بسنجم، چرا كه هر یك از آنان در مقام و موقع خویشتناند و هر یكى را عواملى است سواى عالم دیگرى...
لیكن از نظر حال و شور، مىتوان گفت، كه تصنیفهاى بیژن، عالمى ویژه خود دارد، كه بهر حال دلنشین است و هرگز به اعتبار زمان، كهن و فرسوده نمىشود، تصنیفهاى مشهوره «مى زده شب چو ز میكده بازآیم»- «برهى دیدم برگ خزان»- «به زمانى كه محبت شده همچون افسانه»- «آتش كاروان»- «صبرم عطا كن»- «پشیمانم» و تعداد كثیرى از ترانههاى دیگر كه به وسیله خوانندگان آن زمان خوانده آمد همه و همه ماندگار و فنا ناپذیر و شیوا... كه بىهیچ تردید از بهترین ترانههاى روزگار ما خواهند بود.
اگر چه بیشتر ترانههاى این شاعر مثل: «آواز دل» و «برگ خزان» و... از شهرت و محبوبیت خاصى برخوردار است، اینك از جهت یادآورى دو نمونه از آنها را كه به گفته خود شاعر: (ترانه «برگ خزان» سرنوشت زندگى من را زیر و رو كرد)، مبادرت مىنماییم:
«برگ خزان» (بیداد زمان)
برهى دیدم برگ خزان
چو ز گلشن رو كرده نهان
پژمرده ز بیداد زمان
در رهگذرش باد خزان
كز شاخه جدا بود
چون پیك بلا بود
اى برگ ستمدیده پاییزى
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزى
روزى تو هم آغوش گلى بودى
دلداده و مدهوش گلى بودى
برگ
اى عاشق شیدا
در گل نه صفایى
دلداده رسوا
نى بوى وفایى
گویمت چرا فسردهام
جز ستم ز وى نبردهام
خار غمش در دل بنشاندن
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نوگل گلشن و زیب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسى پیوست
من ماندم و صد خار ستم
وین پیكر بىجان
اى تازه گل گلشن
پژمرده شوى چون من
هر برگ تو افتد برهى
پژمرده و لرزان
برهى دیدم برگ خزان
چو ز گلشن رو كرده نهان
پژمرده ز بیداد زمان
در رهگذرش باد خزان
كز شاخه جدا بود
چون پیك بلا بود
«آواز دل»
به زمانى كه محبت شده همچون افسانه
به دیارى مه نیابى خبرى از جانانه
دل رسوا دگر از من تو چه خواهى؟ دیوانه!
از آواز دلم، زمزمهى ساز دلم، من بفغانم!
تو همان شررى كه خرمن جان من بسوزى
تو كه با نگهى به جان من شعله برفروزى
تو كه از صنمى ندیدهاى روى آشنایى
ز چه رو دل من تو این چنین كشتهى وفایى
تا تو همدم شبهاى منى شبها شاهد تبهاى منى
همچون آتشى، شعله مىكشى، شمع هر انجمنى
اى دل ز تو ما را چه نصیبى بود
گشتم ز تو رسوا چه فریبى بود
غمهاى جهان را تو خریدارى
آخر تن ما را چه شكیبى بود
بكجا بكجا بریم اى دل رسوا بهكجا اى دل رسوا
نكنى تو چرا پروا
به زمانى كه محبت شده همچون افسانه
به دیارى كه نیابى خبرى از جانانه
دل رسوا دگر از من تو چه خواهى دیوانه
«خندهى گل»
گریه مىگیردم از بیهده خندیدن گل
كه همین خنده شود خود سبب چیدن گل
چه نیاز است به چیدن كه دلانگیزتر است
بر سر ساقهى فیروره نشان، دیدن گل
چمن و باغ و درختان همه در وجد آیند
زین بهر سوى گراییدن و رقصیدن گل
آنقدر زود شود پرپر و بر باد رود
كه نماند به كسى فرصت بوییدن گل
مى شكستند كه دستى سوى هر گل نرود
مىشنیدند اگر نغمه نالیدن گل
گل دلیلى است كه تا قدرت حق را نگریم
بهر چیدن نبود علت روییدن گل
بسكه از نازكى ساعد گل مىترسم
گریه مىگیردم از بیهده خندیدن گل
تقدیم به پیشگاه یگانه هنرمند فرزانه استاد احمد عبادى به یادبود شبى كه مرغ شباهنگ با نواى ساز استاد همنوا گشت. دوستدار همیشگى استاد بیژن ترقى
«ساز عبادى» و سوز مرغ شباهنگ
شب است و شادى دوران به كام یاران است
سهتار نغمهگر و شب ستاره باران است
چه پیر، جلوهاى از حسن و شور و عشق و كمال
چه چهره، آیتى از لطف روزگاران است
نهاده ساز بدامان او سر تعظیم
كه در حریم وى از خیل سرسپاران است
ز شور و غلغله، هنگامهایست ایمان سوز
بیا كه نوبت مستى هوشیاران است
بیا كه نغمه جان پرور ستار امشب
قرار بخش دل و جان بیقراران است
به ساز او نه عجب مرغ حق هم آوا گفت
كه بلبلان وى از هر طرف هزاران است
سریر عشق بدو ده، كه زهره چنگى
به آستان وى از جمله رهگذاران است
نواى ساز عبادى به خلوت شب تار
نیایش است و خود از شام زندهداران است
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.