يکشنبه، 21 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما

عماد خراسانی

عماد خراسانی
به گفته شاعر و نویسنده خوش‏ذوق معاصر مهدى اخوان ثالث: «صحبت از عماد و شعر او كه امروز از مشاهیر غزل‏سرایان است و اجلى و اعرف از این گفتگوها خلاف قاعده معروف، تعریف خواهدبود.» «او سعى داشته است تا احساس و نازك خیالى‏هاى یك شاعر، ظرافت هنرمندى وارسته، صلابت مردى واقعلى، استغناء طبع عارفى به دنیا پشت پا زده و بالاخره مردى و مردمى را با هم داشته باشد، از وزش نسیم و دیدار لاله و لاله‏رویى، خندان شده، طبع سحارش به جنب و جوش و تكاپو مى‏افتد، گه‏گاه كه حالى و حالتى دارد، با صداى گرم و شورانگیز نغمه سر مى‏دهد، بر آهنگهاى موزون دوستان موسیقیدان خود شعر مى‏گذارد، سپس ترانه و آهنگ را با ودیعتى كه طبیعت در حنجره او نهاده همراه مى‏كند و بر حالتى كه تا اعماق وجود شنونده اثر مى‏گذارد، ناله و نغمه را به دست امواج سپرده، به گفته هم‏شهریش «بهار» داد دل مردم خردپیشه و هنرمند را از زمانه مى‏گیرد. عماد خود گه‏گاه در اشعارش اشاراتى به صداى خویش دارد از آن جمله غزلى كه مطلعش این است: گاه اگر مى‏خواست دل تركد صدایى داشتم باز خون‏آلود و اشك‏افشان نوائى داشتم خلاصه زندگیش را كه بررسى مى‏كنى و روحش را كه در ترازوى معیارها و ضوابط این ایام قرار مى‏دهى، به روحانى بودائى یا ارتدكس كشیشى مى‏ماند كه نه تنها از بهشت رانده شده بلكه اقامت در میان جنگل آدمیان را بر صومعه سقف فروریخته حصار آب برده ترجیح داده است. عماد همانند تنى چند از همشهریان و پیش‏كسوتان خود، آثار زیبایى به لهجه خراسانى دارد كه از لطافت و شیرینى خاصى برخوردار است از آن جمله است «یره‏گه»- «بهارمو»- «سفر»- «خان داداش» كه یكى دو قطعه آن به وسیله خوانندگان معروف خوانده شده، نقل از مقدمه دیوان- شكوه‏الدین محلاتى «مش عماد حالش اگه خوب باشه شعر بد نمیگه» «نه كه شعر بد نمیگه، خوب چیه، محشر میكنه» هر چند غزل‏هاى عماد عموماً از شور و حال و تازگى محتوا و مضمون مایه‏ور است و این خود تعیین‏كننده‏ى سبك اختصاصى او در بین سایر غزل‏سرایان است، لیكن تعدادى از این غزل‏ها آنچنان در بین مردم شعردوست، شهرت یافته كه كمتر كسى است كه آن را نشنیده و یا ابیاتى از آن را به خاطر نداشته باشد. از آن جمله غزل‏هایى با مطلع: دوستت دارم و دانم كه تویى دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده‏ام دوست ندانم گرچه مستیم و خرابیم چو شبهاى دگر باز كن ساقى مجلس سر میناى دگر هیچكس نیست در این دشت مگر كوه كه آنهم انعكاس غم ما هست گرش هست صدایى اى آسمان مگر دل دیوانه منى كاین گونه شعله مى‏كشى و نعره مى‏زنى من مستم و تو نعره‏زن امشب حكایتى است میخانه‏ات كجاست كه سرخوش‏تر از منى عماد خراسانى در سرودن انواع مثنوى نیز داراى استعداد شگرف و منظومه‏هاى مشهور و پراحساسى است كه در عین حال كه از سادگى و روانى ویژه‏اى برخوردار است از فصاحت و شورحال نیز خالى نیست مثنوى مشهور «بر مزار خیام» با مطلع: «خیام بوى عشق، دهد خاك كوى تو» نیز یكى از شاهكارهاى شعر معاصر است كه در تاریخ فرهنگ این سرزمین جاودان خواهد ماند. در مجموعه سخن اهل دل این‏گونه از عماد خراسانى یاد شده «شاعر شوریده و سوخته‏دل معاصر عماد خراسانى با صفایى در وجود او سراغ داریم و با شور و حالى كه سروده‏هایش دارند مشهورتر از آن است كه در این مختصر به معرفى او بپردازیم او به سال 1300 شمسى در مشهد متولد شد و چند سالى است كه در تهران مقیم شده است بخشى از اشعار او (در دو مجموعه) به چاپ رسیده و مى‏توان گفت كه بیشتر غزلیات وى نقشبند دل و جان صاحبدلان است». ما عاشقیم و خوش‏تر از این كار، كار نیست. یعنى به كارهاى دگر اعتبار نیست دانى بهشت چیست كه داریم انتظار جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست فصل بهار فصل جنون است واین سه ماه هر كس كه مست نیست یقین هوشیار نیست سنجیده‏ام، ما به جز از موى و روى یار حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست خندید صبح بر من و بر انتظار من زین بیشتر ز خوى توام انتظار نیست دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود اما چه زود زانكه به یك گل بهار نیست بر ما گذشت نیك و بد اما تو روزگار فكرى به حال خویش كن این روزگار نیست بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش صیاد من، بهار كه فصل شكار نیست «ساز شكسته» دوستت دارم و دانم كه تویى دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده‏ام دوست ندانم غم اینست كه چون ماه تو انگشت نمایى ورنه غم نیست كه در عشق تو رسواى جهانم دمبدم حلقه‏ى این دام شود تنگتر و من دست و پایى نزنم خود ز كمندت نرهانم سر پرشور مرا نه، شبى اى دوست بدامان تا شوى فتنه ساز دلم و سوز نهانم ساز بشكسته‏ام و طایر پر بسته نگارا عجبى نیست كه اینگونه غم‏افزاست فغانم نكته‏ى عشق ز من پرس به یك بوسه كه دانى پیر این دیر جهان مست كنم گرچه جوانم سرو بودم سر زلف تو پیچید سرم را یاد باد آن همه آزادگى و تاب و توانم آن، لئیم است كه چیزى دهد و باز ستاند جان اگر نیز ستانى ز من، این دل نستانم گر ببینى تو هم آن چهره بروزم بنشینى نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم كه تو را دید كه در حسرت دیدار دگر نیست «آرى آنجا كه عیانست چه حاجت به بیانم» بار ده بار دگر اى شه خوبان كه بترسم تا قیامت بغم و حسرت دیدار بمانم مرغكان چمنى راست بهارى و خزانى من كه در دام اسیرم چه بهارم، چه خزانم گریه از مردم هوشیار خلایق نپسندند شده‏ام مست كه تا قطره اشكى بفشانم ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت چه كنم بى‏تو چه سازم شده‏اى ورد زبانم آید آن روز عمادا؟ كه ببینیم تو گویى: شادمان از دل و دلدارم و راضى ز جهانم «شمع و پروانه» چون نكو مى‏نگرم شمع تو، پروانه تویى راز شیرینى این عالم افسانه، تویى حرم دیر تویى، كعبه و میخانه تویى لب دلدار تویى، طره‏ى جانانه، تویى
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.