عماد خراسانی
به گفته شاعر و نویسنده خوشذوق معاصر مهدى اخوان ثالث: «صحبت از عماد و شعر او كه امروز از مشاهیر غزلسرایان است و اجلى و اعرف از این گفتگوها خلاف قاعده معروف، تعریف خواهدبود.»
«او سعى داشته است تا احساس و نازك خیالىهاى یك شاعر، ظرافت هنرمندى وارسته، صلابت مردى واقعلى، استغناء طبع عارفى به دنیا پشت پا زده و بالاخره مردى و مردمى را با هم داشته باشد، از وزش نسیم و دیدار لاله و لالهرویى، خندان شده، طبع سحارش به جنب و جوش و تكاپو مىافتد، گهگاه كه حالى و حالتى دارد، با صداى گرم و شورانگیز نغمه سر مىدهد، بر آهنگهاى موزون دوستان موسیقیدان خود شعر مىگذارد، سپس ترانه و آهنگ را با ودیعتى كه طبیعت در حنجره او نهاده همراه مىكند و بر حالتى كه تا اعماق وجود شنونده اثر مىگذارد، ناله و نغمه را به دست امواج سپرده، به گفته همشهریش «بهار» داد دل مردم خردپیشه و هنرمند را از زمانه مىگیرد.
عماد خود گهگاه در اشعارش اشاراتى به صداى خویش دارد از آن جمله غزلى كه مطلعش این است:
گاه اگر مىخواست دل تركد صدایى داشتم
باز خونآلود و اشكافشان نوائى داشتم
خلاصه زندگیش را كه بررسى مىكنى و روحش را كه در ترازوى معیارها و ضوابط این ایام قرار مىدهى، به روحانى بودائى یا ارتدكس كشیشى مىماند كه نه تنها از بهشت رانده شده بلكه اقامت در میان جنگل آدمیان را بر صومعه سقف فروریخته حصار آب برده ترجیح داده است. عماد همانند تنى چند از همشهریان و پیشكسوتان خود، آثار زیبایى به لهجه خراسانى دارد كه از لطافت و شیرینى خاصى برخوردار است از آن جمله است «یرهگه»- «بهارمو»- «سفر»- «خان داداش» كه یكى دو قطعه آن به وسیله خوانندگان معروف خوانده شده، نقل از مقدمه دیوان- شكوهالدین محلاتى
«مش عماد حالش اگه خوب باشه شعر بد نمیگه»
«نه كه شعر بد نمیگه، خوب چیه، محشر میكنه»
هر چند غزلهاى عماد عموماً از شور و حال و تازگى محتوا و مضمون مایهور است و این خود تعیینكنندهى سبك اختصاصى او در بین سایر غزلسرایان است، لیكن تعدادى از این غزلها آنچنان در بین مردم شعردوست، شهرت یافته كه كمتر كسى است كه آن را نشنیده و یا ابیاتى از آن را به خاطر نداشته باشد. از آن جمله غزلهایى با مطلع:
دوستت دارم و دانم كه تویى دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شدهام دوست ندانم
گرچه مستیم و خرابیم چو شبهاى دگر
باز كن ساقى مجلس سر میناى دگر
هیچكس نیست در این دشت مگر كوه كه آنهم
انعكاس غم ما هست گرش هست صدایى
اى آسمان مگر دل دیوانه منى
كاین گونه شعله مىكشى و نعره مىزنى
من مستم و تو نعرهزن امشب حكایتى است
میخانهات كجاست كه سرخوشتر از منى
عماد خراسانى در سرودن انواع مثنوى نیز داراى استعداد شگرف و منظومههاى مشهور و پراحساسى است كه در عین حال كه از سادگى و روانى ویژهاى برخوردار است از فصاحت و شورحال نیز خالى نیست مثنوى مشهور «بر مزار خیام» با مطلع: «خیام بوى عشق، دهد خاك كوى تو» نیز یكى از شاهكارهاى شعر معاصر است كه در تاریخ فرهنگ این سرزمین جاودان خواهد ماند.
در مجموعه سخن اهل دل اینگونه از عماد خراسانى یاد شده «شاعر شوریده و سوختهدل معاصر عماد خراسانى با صفایى در وجود او سراغ داریم و با شور و حالى كه سرودههایش دارند مشهورتر از آن است كه در این مختصر به معرفى او بپردازیم او به سال 1300 شمسى در مشهد متولد شد و چند سالى است كه در تهران مقیم شده است بخشى از اشعار او (در دو مجموعه) به چاپ رسیده و مىتوان گفت كه بیشتر غزلیات وى نقشبند دل و جان صاحبدلان است».
ما عاشقیم و خوشتر از این كار، كار نیست.
یعنى به كارهاى دگر اعتبار نیست
دانى بهشت چیست كه داریم انتظار
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست
فصل بهار فصل جنون است واین سه ماه
هر كس كه مست نیست یقین هوشیار نیست
سنجیدهام، ما به جز از موى و روى یار
حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست
خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوى توام انتظار نیست
دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه زود زانكه به یك گل بهار نیست
بر ما گذشت نیك و بد اما تو روزگار
فكرى به حال خویش كن این روزگار نیست
بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من، بهار كه فصل شكار نیست
«ساز شكسته»
دوستت دارم و دانم كه تویى دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شدهام دوست ندانم
غم اینست كه چون ماه تو انگشت نمایى
ورنه غم نیست كه در عشق تو رسواى جهانم
دمبدم حلقهى این دام شود تنگتر و من
دست و پایى نزنم خود ز كمندت نرهانم
سر پرشور مرا نه، شبى اى دوست بدامان
تا شوى فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشكستهام و طایر پر بسته نگارا
عجبى نیست كه اینگونه غمافزاست فغانم
نكتهى عشق ز من پرس به یك بوسه كه دانى
پیر این دیر جهان مست كنم گرچه جوانم
سرو بودم سر زلف تو پیچید سرم را
یاد باد آن همه آزادگى و تاب و توانم
آن، لئیم است كه چیزى دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانى ز من، این دل نستانم
گر ببینى تو هم آن چهره بروزم بنشینى
نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم
كه تو را دید كه در حسرت دیدار دگر نیست
«آرى آنجا كه عیانست چه حاجت به بیانم»
بار ده بار دگر اى شه خوبان كه بترسم
تا قیامت بغم و حسرت دیدار بمانم
مرغكان چمنى راست بهارى و خزانى
من كه در دام اسیرم چه بهارم، چه خزانم
گریه از مردم هوشیار خلایق نپسندند
شدهام مست كه تا قطره اشكى بفشانم
ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت
چه كنم بىتو چه سازم شدهاى ورد زبانم
آید آن روز عمادا؟ كه ببینیم تو گویى:
شادمان از دل و دلدارم و راضى ز جهانم
«شمع و پروانه»
چون نكو مىنگرم شمع تو، پروانه تویى
راز شیرینى این عالم افسانه، تویى
حرم دیر تویى، كعبه و میخانه تویى
لب دلدار تویى، طرهى جانانه، تویى
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.