0
مسیر جاری :
حلزون و بته‌ی گل داستان

حلزون و بته‌ی گل

در یک کشور دور باغی بود که دور تا دورش با درختان فندق محصور شده بود. توی این باغ یک بته گل بسیار قشنگ بود که زیرش یک حلزون زندگی می‌کرد. این حلزون خیلی به خودش مغرور بود. او همیشه گل را سرزنش می‌کرد و...
گل داودی داستان

گل داودی

در روزگاران گذشته جلوی یک باغ زیبا چمنزاری بود که یک گل داودی زیبا آنجا روییده بود. و خورشید همان طور که بر روی گل‌های باغ می‌تابید بر آن گل داودی که بیرون از باغ بود هم می‌تابید.
قوطی فندک داستان

قوطی فندک

در روزگاران دور سربازی شمشیر به دست و کوله بر پشت داشت از جنگ بر می‌گشت و با قدم‌های محکم به سمت خانه‌اش می‌رفت. اما او در راه یک پیرزن جادوگر را دید که بسیار زشت بود، مخصوصاً لب‌های پایینی‌اش که از بس...
قلک داستان

قلک

در یک خانه بزرگ اتاقی بود که در آن پر از اسباب بازی بود. این اتاق متعلق به بچه‌ای بود که یک قلک داشت. این قلک به شکل یک خرس بود که بالای کمد اسباب‌بازی‌ها گذاشته شده بود. آن کودک این قدر پول توی قلکش ریخته...
قشنگ‌ترین گل رز دنیا داستان

قشنگ‌ترین گل رز دنیا

در گذشته‌های دور در کشوری پهناور ملکه‌ای بود که یک باغ بزرگ در خانه‌اش داشت. او دستور داده بود که در آن باغ، گل بکارند. تمام باغ پر از گل رز بود چون ملکه به گل رز خیلی علاقه داشت.
قلم و جوهر داستان

قلم و جوهر

روزی روزگاری دوست نویسنده‌ای که به خانه‌ی او آمده بود و روی میز او را نگاه کرد و چشمش به جوهر افتاد. پس با تعجب به نویسنده گفت: «عجیب است که از این جوهر سیاه این چنین نوشته‌هایی خلق می‌شوند!»
زیر درخت بید داستان

زیر درخت بید

در گذشته‌های دور شهر بسیار کوچکی در کنار یک دریا وجود داشت که خیلی زیبا بود و در فاصله‌ی زیادی از آن شهر یک جنگل وجود داشت. و از شهر تا جنگل بیابان بود. ضمن این که در آن شهر چیزهای زیبایی هم پیدا می‌شد.
سایه داستان

سایه

روزی مرد جوانی که در یک کشور سرد زندگی می‌کرد به یک کشور گرم رفت، اما در آنجا راحت نبود. چون همیشه به سرما عادت داشت و تا می‌توانست در وطن خودش لباس‌های گرم می‌پوشید و این ور و آن ور می‌رفت اما در آن
هر چیز به جای خود داستان

هر چیز به جای خود

در زمان‌های دور یک خانواده‌ی ثروتمند در یک خانه‌ی بزرگ زندگی می‌کردند. آنها دور آن خانه را کنده بودند و توی گودی آن سبزه کاشته بودند و روی آن گودی یک پل گذاشته بودند که اهالی خانه بتوانند راحت از روی آن...
دختر کبریت‌فروش داستان

دختر کبریت‌فروش

شب عید کریسمس از راه رسیده بود و سرما بیداد می‌کرد. شب در حال آمدن بود و هنوز دخترک کبریت فروش در خیابان‌ها راه می‌رفت تا کبریت‌هایش را بفروشد. او لباس‌های کمی پوشیده بود و از سرما تنش می‌لرزید و چون دمپایی‌های...