مسیر جاری :
روش محاسبه قیمت طلا برای فروش: فرمول ساده با مثال
اسکرول های بی پایان با روح و روان ما چه می کند؟
کارهایی که زمان سیل نباید انجام دهیم
هر آنچه باید درباره روانشناسی زرد بدانید
قبل از خرید لوازم التحریر به چه نکاتی توجه کنیم؟
راهکارهای ترویج حجاب؛ ضمانت اجرا
راهکارهای ترویج حجاب؛ آسانسازی انتخاب
آداب شبکهسازی شغلی با حفظ اصول اخلاقی
قطع رابطه محترمانه؛ چگونه یک دوستی سمی را بدون کینه تمام کنیم؟
شوخی در محیط کار؛ مرزهای مزاح حلال و لودگی کجاست؟
فال حافظ
دل از من برد و روی از من نهان کرد
متن کامل زیارتنامه امام زاده صالح علیه السلام + صوت و ترجمه
چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم
طریقه خواندن نماز شکسته و نیت آن
متن کامل سوره مزمل با خط درشت + صوت و ترجمه
ختم سوره کوثر در روز چهارشنبه چگونه است؟
بزن بابا، بزن بابا، چه خوب خوب میزنی بابا
هنگام اذان، چه دعاهایی مستحب است که زمزمه شود؟
پیش شماره شهر های استان گیلان
انتخابات
معجزۀ آسانسور (قسمت آخر)
از شدت ناراحتی دستان کیوان میلرزید. با ناراحتی تمام به سمت درب رفت و چند بار محکم به آن لگد زد و دوباره در گوشه ای نشست. حتی تصور قیافۀ «صنوبری»، اعصابش را خراب تر میکرد. یه یاد میآورد چند ماه قبل را...
انتخابات
معجزۀ آسانسور (قسمت دوم)
...کیوان که انگار تازه متوجه سرمای هوا شده بود کمی خود را جمع و جور کرد و به صفحه موبایل خود نگاه کرد تا ببیند ساعت چند است. یادش آمد که گوشی او شارژ تمام کرده و با نمکپراکنی امیر و میثم، فراموش کرده...
انتخابات
معجزۀ آسانسور (قسمت اول)
کلید را چرخاند و در اتاق را باز کرد. برگه ای از لای در روی زمین افتاد، بی اعتنا به برگه رفت به سمت تخت و روی آن وِلو شد. زیر لب غُرغُری کرد و چشمان خود را بست. چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای امیر و...
سایر مقالات خواندنی
انتظار آسان تر با این دستگاه
با این ماشین های فروش که به تازگی در سراسر فرانسه ظاهر شده اند، انتظار برایتان آسان خواهد بود.
داستان
به خدا اعتماد کن!
زن فقیری که شوهرش فلج بود، با اطمینان از اینکه خداوند پول و غذا و سایر مایحتاجش را فراهم خواهد کرد، وارد فروشگاهی شد و از فروشنده چیزهای مورد نیازش را خواست.
داستان
داستان یک مادر
در شهری دور بچهای زندگی میکرد که مریض بود و به سختی نفس میکشید. مادرش هم دایم کنارش مینشست و نگاهش میکرد و غصه میخورد چون هر روز صدای نفسهای بچه کمتر میشد و مادرش بیشتر نگران میشد. یک روز
ادبیات دفاع مقدس
داستانک
هر چه از او می پرسیدم توی جبهه چه کار می کنی، چه کاره ای؟ نمی گفت. وقتی که اصرار ما را دید گفت: تک تیر انداز معمولی هستم.
رفتیم بیمارستان عیادتش. مجروح شده بود. تازه از اهواز آورده بودندنش. داشتیم با...
داستان
دو داستانک عاشورایی
همه تون یه چن لحظه ای بامن باشین! بابا! منم مث شما یه جورایی عاشورایی ام . این جوری به من زل نزنین که انگار غریبه ام ! پیشینه من و شما یکییه. تعجب می کنین، نه؟ من«گِل »ام . حتم دارم که این آیه روخوندید:«انسان...
ادبیات دفاع مقدس
داستانک (2)؛ پوتین
روبه رو،یک میدان مین بود. رزمنده ها باید عبور می کردند. فرصتی نبود.چند نفر داوطلب شدند که راه را بازکنند. در میان داوطلب های رزمنده ی بسیجی،یک نوجوان جلوتراز بقیه بود. می خواست وارد میدان مین شود و راه...
امام رضا علیهالسلام
داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)
«آقا! هدیهاى برایتان آوردهام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) است. که از اجدادم به...