0
مسیر جاری :
معجزۀ آسانسور (قسمت آخر) انتخابات

معجزۀ آسانسور (قسمت آخر)

از شدت ناراحتی دستان کیوان می‌لرزید. با ناراحتی تمام به سمت درب رفت و چند بار محکم به آن لگد زد و دوباره در گوشه ای نشست. حتی تصور قیافۀ «صنوبری»، اعصابش را خراب تر می‌کرد. یه یاد می‌آورد چند ماه قبل را...
معجزۀ آسانسور (قسمت دوم) انتخابات

معجزۀ آسانسور (قسمت دوم)

...کیوان که انگار تازه متوجه سرمای هوا شده بود کمی خود را جمع و جور کرد و به صفحه موبایل خود نگاه کرد تا ببیند ساعت چند است. یادش آمد که گوشی او شارژ تمام کرده و با نمک‌پراکنی امیر و میثم، فراموش کرده...
معجزۀ آسانسور (قسمت اول) انتخابات

معجزۀ آسانسور (قسمت اول)

کلید را چرخاند و در اتاق را باز کرد. برگه ای از لای در روی زمین افتاد، بی اعتنا به برگه رفت به سمت تخت و روی آن وِلو شد. زیر لب غُرغُری کرد و چشمان خود را بست. چند دقیقه ای نگذشته بود که با صدای امیر و...
انتظار آسان تر با این دستگاه سایر مقالات خواندنی

انتظار آسان تر با این دستگاه

با این ماشین های فروش که به تازگی در سراسر فرانسه ظاهر شده اند، انتظار برایتان آسان خواهد بود.
به خدا اعتماد کن! داستان

به خدا اعتماد کن!

زن فقیری که شوهرش فلج بود، با اطمینان از اینکه خداوند پول و غذا و سایر مایحتاجش را فراهم خواهد کرد، وارد فروشگاهی شد و از فروشنده چیزهای مورد نیازش را خواست.
داستان یک مادر داستان

داستان یک مادر

در شهری دور بچه‌ای زندگی می‌کرد که مریض بود و به سختی نفس می‌کشید. مادرش هم دایم کنارش می‌نشست و نگاهش می‌کرد و غصه می‌خورد چون هر روز صدای نفس‌های بچه کمتر می‌شد و مادرش بیشتر نگران می‌شد. یک روز
داستانک ادبیات دفاع مقدس

داستانک

هر چه از او می پرسیدم توی جبهه چه کار می کنی، چه کاره ای؟ نمی گفت. وقتی که اصرار ما را دید گفت: تک تیر انداز معمولی هستم. رفتیم بیمارستان عیادتش. مجروح شده بود. تازه از اهواز آورده بودندنش. داشتیم با...
دو داستانک عاشورایی داستان

دو داستانک عاشورایی

همه تون یه چن لحظه ای بامن باشین! بابا! منم مث شما یه جورایی عاشورایی ام . این جوری به من زل نزنین که انگار غریبه ام ! پیشینه من و شما یکییه. تعجب می کنین، نه؟ من«گِل »ام . حتم دارم که این آیه روخوندید:«انسان...
داستانک (2)؛ پوتین ادبیات دفاع مقدس

داستانک (2)؛ پوتین

روبه رو،یک میدان مین بود. رزمنده ها باید عبور می کردند. فرصتی نبود.چند نفر داوطلب شدند که راه را بازکنند. در میان داوطلب های رزمنده ی بسیجی،یک نوجوان جلوتراز بقیه بود. می خواست وارد میدان مین شود و راه...
داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع) امام رضا علیه‌السلام

داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)

«آقا! هدیه‏اى برایتان آورده‏ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) است. که از اجدادم به...