روبه رو، یک میدان مین بود. رزمنده ها باید عبور می کردند. فرصتی نبود.
چند نفر داوطلب شدند که راه را باز کنند.
در میان داوطلب های رزمنده ی بسیجی، یک نوجوان جلوتر از بقیه بود.
می خواست وارد میدان مین شود و راه را باز کند. هنوز چند قدمی جلوتر نرفته بود که برگشت.
پوتین هایش را از پا، کند. پوتین ها نو و تازه بود. آن را کناری گذاشت و گفت"
«این ها حیف است. نوی نوست. چند ساعت بیشتر نیست که از تدارکات لشگر گرفته ام
اینها بماند. شاید بعد از من به پای یکی از شماها بخورد و از آن استفاده کنید...»
این را گفت و با پای برهنه و صورتی پر از لبخند، به سوی میدان مین رفت...

منبع: نشریه شاهد نوجوان، شماره 54
نویسنده: احمد عربلو
مرتبط:
داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله