داستانک (1) نگهبانی با کلوخ !
شب، توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم. آن شب، مهتاب عجیبی بود. فرمانده آمد داخل سنگر، گفت: «این قدر چرت نزنید. تنبل می شوید. به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید.»
نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم.
نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم.
بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریزهای بلندی که درخط مقدم بود. بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند. آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه کله ی آدمیزاد روی خاکریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاکریز بالا می آورد، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند!
مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما، بی خبر از همه جا بر عکس خیال می کردیم که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاکریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست. یک ساعت تمام با سنگ و کلوخ ها سلام و علیک کردیم و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و برگشتیم!
صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز، نقل مجلس آنها شده بودیم.
مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما، بی خبر از همه جا بر عکس خیال می کردیم که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاکریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست. یک ساعت تمام با سنگ و کلوخ ها سلام و علیک کردیم و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و برگشتیم!
صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز، نقل مجلس آنها شده بودیم.
هی ماجرا را برای هم تعریف می کردند و می خندیدند!
نویسنده: احمد عربلو
منبع: نشریه شاهد نوجوان ،شماره 54
مرتبط:
داستانک های مقاومت 2 | داستان های کوتاه قهرمانان دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله