داستانک جنگی

پرسیدم: «پدربزرگ! می‌گویند توى جنگ، فرماندهان بزرگى بودند که سن خیلى کمى داشتند. شما خاطره‌اى از آنها دارید؟» لبخند زد و گفت: «بله! خیلى هم زیاد بودند. آن موقع، نوجوان‌ها خیلى زود بزرگ شدند، مرد می‌شدند، فرمانده می‌شدند...»
جمعه، 26 آذر 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
داستانک جنگی
مهمان!
دیدم که على وارد سنگر شد. سلام کرد. بلند شد.او را در آغوش کشیدم. بوى عطر عجیبى مى‌داد. پرسیدم: «على جان، کجا بودى این همه مدت؟»
لبخندى زد و گفت: «یک جاى خوب. خیلى خوب.»
اشک امانم نمى‌داد. على را که چند ماه پیش شهید شده بود. داخل سنگرم مى‌دیدم.
از خواب پریدم. نیمه شب بود. از سنگر بیرون آمدم. همسنگرم حسین، جلوى در سنگر نشسته بود.صورتش را میان دست‌هایش گرفته بود و آهسته گریه مى‌کرد. پرسیدم: «حسین، چى شده؟ اینجا چکار مى‌کنى؟ چرا گریه مى‌کنى؟!» سرش را بلند کرد. تمام پهناى صورتش پر از اشک بود. گفت:
ـ باور مى‌کنى؟ على آمده بود اینجا! هر دو، یک خواب دیده بودیم.

فرمانده
پرسیدم: «پدربزرگ! می‌گویند توى جنگ، فرماندهان بزرگى بودند که سن خیلى کمى داشتند. شما خاطره‌اى از آنها دارید؟»
لبخند زد و گفت: «بله! خیلى هم زیاد بودند. آن موقع، نوجوان‌ها خیلى زود بزرگ شدند، مرد می‌شدند، فرمانده می‌شدند...»
بعد مکثى کرد و گفت: «در جایى از قول یکى از رزمنده‌هاى زمان دفاع مقدس خواندم که مى‌گفت: «داخل سنگر فرماندهى که شدم، یک نوجوان بسیجى را دیدم که آنجا نشسته بود. گفتم: «پاشو برو بیرون، اینجا الان جلسه است!» لبخندى زد و چیزى نگفت.
یکى از کسانى که آنجا بود سرش را نزدیک گوشم آورد و آهسته گفت: «این نوجوان، فرمانده گردان تخریب است!»
من هاج و واج به پدر بزرگ نگاه مى‌کردم.

غذای خوشمزه
بدجور گرسنه بودیم. ماشین غذا دیر کرده بود. چیزى براى خوردن نداشتیم. چشمانمان را به آن طرف خاکریز دوخته بودیم. مصطفى رفته بود آن طرف از سنگرهاى دشمن غذا بیاورد!
بعد از چند دقیقه دوان دوان آمد، با یک قوطى رب! خوشحال شدیم. ریختیم سرش و همه را خوردیم!

قمقمه
اول صبح آرام و خونسرد، مشغول وضو گرفتن با ته مانده‌ى آب قمقمه‌اش بود. گفتم: «این آب حیف است. فردا عملیات داریم. شاید دو، سه روز بى‌آب بمانیم. آن وقت مى‌خواهى چکار کنى؟!»
با همان آرامش گفت: «من، فردا مسافر هستم! این آب به دردم نمى‌خورد!»
چند ساعت بعد هنوز ظهر نشده، او پرنده‌ى سبکبالى شد و پرواز کرد و رفت.

دوست من، زنبور!
بعد از نبردى شدید، یکى از قله‌هاى مهم را تصرف کردیم. خسته بودیم. داخل یک سنگر شدیم تا کمى استراحت کنیم. یک زنبور بدون تعارف وارد سنگر شد! صداى ویز ویزش بلند شد. آنقدر که از زنبور مى‌ترسیدیم از توپ و تانک و خمپاره نمى‌ترسیدیم. چفیه‌هایمان را از سر و گردنمان باز کردیم و توى هوا تکان دادیم تا زنبور را از سنگر بیرون کردیم. ترسیدیم که نکند دوباره برگردد. کمى دنبالش رفتیم تا مطمئن شویم که دیگر بر نمى‌گردد. ناگهان صداى سوت یک خمپاره بلند شد. خمپاره را دشمن بعثى شلیک کرده بود. سنگرى که تا لحظاتى قبل داخل آن بودیم پر از دود و آتش شد و ما صحیح و سالم ماندیم.
از آن روز به بعد تمام زنبورهاى دنیا را دوست دارم!

پتو!
از آب رودخانه که آمدیم بیرون تا خاکریزهایى که در روبه‌رویمان بود، یک نفس دویدیم. سرما بیداد مى‌کرد. داشتیم از سر ما یخ مى‌زدیم.
گفتم: «اى کاش پتویى، چیزى داشتیم.»
دوستم گفت: «برو بابا! چه حال خوشى دارى. اینجا و پتو؟»
یکدفعه یک گلوله‌ى توپ، به خاکریز خورد.انفجار، مقدار زیادى خاک را بلند کرد و روى همه‌ى ما ریخت. با زحمت، سرهایمان را از زیر خاک بیرون آوردیم. تنمان توى خاک بود. دوستم که گفته بود برو بابا، با صداى بلند خندید و گفت: «بیا! این هم پتو!»

 

نویسنده: احمد عربلو
نشریه شاهد نوجوان،شماره ی 56


داستانک جنگی

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
پزشکیان: آمریکا استعمارگر و قاتل است
play_arrow
پزشکیان: آمریکا استعمارگر و قاتل است
تصاویری از آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای در حال تدریس
play_arrow
تصاویری از آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای در حال تدریس
پیام به مردم همیشه در میدان خیابان های کشور
play_arrow
پیام به مردم همیشه در میدان خیابان های کشور
باتری خودرو؛ راهنمای کامل انتخاب، خرید و نگهداری باتری خودرو
باتری خودرو؛ راهنمای کامل انتخاب، خرید و نگهداری باتری خودرو
شهرک‌نشین‌ها اموال فلسطینی‌ها را به آتش کشیدند!
play_arrow
شهرک‌نشین‌ها اموال فلسطینی‌ها را به آتش کشیدند!
شعر خوانی هادی جانفدا در مدح امیرالمومنین علیه السلام
play_arrow
شعر خوانی هادی جانفدا در مدح امیرالمومنین علیه السلام
حمیدرضا رجب زاده مداح جوانی که در خون خود غلطید
play_arrow
حمیدرضا رجب زاده مداح جوانی که در خون خود غلطید
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
play_arrow
آیا روند عدلیه در مقابله با فساد تغییری کرده است؟
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
play_arrow
شرط سخنگوی سپاه برای بازگشایی تنگه هرمز
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
play_arrow
عراقچی: «حق ایران در دریای خزر داده شد و رفت» اصلاً واقعیت ندارد
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
play_arrow
اظهارات مهم معاون امنیتی وزیر کشور درباره بررسی ابعاد مختلف قتل حمیدرضا رجب‌زاده
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
play_arrow
رهبر حزب حاکم کوزوو در پارلمان مورد حمله تخم مرغ قرار گرفت
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
play_arrow
حاجی‌بابایی: ما هیچ‌وقت با آمریکا به تفاهم نمی‌رسیم/ باید آمریکا را وادار کنیم ایران قوی را بپذیرد
تمرین سخت جراحی با بادکنک
play_arrow
تمرین سخت جراحی با بادکنک
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم
play_arrow
جی دی ونس: ما در میانه بازی جنگ با ایران هستیم