شيميايي + يازده گلوله
نويسنده:جابر عظيمي
گفت وگو با جانباز شيميايي داوود ضيايي- بخش اول
به حق ،برماست كه اين فرهنگ را از دل آن سال ها بي امان و يكريز استخراج و به جامعه كنوني عرضه كنيم. براين كار چه كساني مهم تر و مقدم تر از افرادي كه يادگاران آن ايامند .بدين جهت راهي ديدار و گفت وگو با يك دوست نزديك و صميمي شديم ،دوستي كه روح او صحنه آن فرهنگ است و زخم يازده گلوله و تركش و جراحات شيميايي نشسته بر پيكرش، صحنه وفاداري به آن فرهنگ را به نمايش گذارده است. شايسته تر آن است كه از اين صحنه از خود او بيشتر بشنويم.
¤ لطف كنيد خودتان را معرفي كنيد؟
داوود ضيايي هستم ، 61 سال هم سن دارم و به دليل يازده گلوله اي كه به من اصابت كرد، به نخاع ام آسيب رسيد و به همين علت از نعمت داشتن فرزند محرومم. بعد از جنگ مسئول تعميرات ماشين آلات سنگين بودم كه حالا افتاده دست وزارت كار و آنوقت دست شركتهاي حمل و نقل بود.
¤ چطور به جبهه رفتيد؟
- يكي از دوستان اوايل به من گفت بيا سپاه و من در جستجوهايم ابوشريف، فرمانده سپاه را ديدم كه از دوستانم بود و همچنين افرادي مثل آقاي منصوري، مصطفي همت، حاج عباس و حاج محسن را و بدين ترتيب به جمع دوستانم پيوستم و حركت من شروع شد. البته آن زمان سپاه هنوز شكل نگرفته بود و ما نه گروهاني داشتيم و نه سربازي و نيرويي.
¤ بعداز پيوستن تان به سپاه چه مسئوليتي را پذيرفتيد؟
سال 58 مسئوليت تشكيل گروهان ها مشخص شد، 10 گروهان تشكيل شد. گروهان 5 به من محول شد. فرمانده گروهان 5 شدم و مسئول آموزش اين گروهان شدم. درحين آموزش گروهان ها شلوغي ها اوج گرفت.
آقاي شريف آمد گفت كه گروهان شما به شدت موردنياز است و آماده اعزام كن. پرسيدم كجا؟ گفت خرمشهر. گفت مي خواهيم برويم خرمشهر. با اتوبوس هم رفتند. آقاي شريف به من گفت مسئوليت آموزش نيروها با توست، بايد اينجا بماني و آموزش دهي. آموزش هاي يك هفته اي، 15 روزه و 20 روزه.
و آموز ش ها شروع شد. من دراين آموزش ها در طول 24 ساعت 2 ساعت سهم خواب و استراحت داشتم.
¤ چند سال منطقه بوديد؟
- تقريباً همه مدت جنگ را در منطقه بودم.
¤ كدام عمليات و در كدام منطقه مجروح شديد؟
- من در يك مأموريت سري از طرف ستاد فوريت هاي جنگ در يك بمباران شيميايي توسط ميگ هاي عراقي مجروح شدم.
¤ قبل از آن هم سابقه مجروحيت در منطقه را داشته ايد؟
- بله سال 59 در كردستان نيز يازده گلوله كه از فاصله 15 متري بطرفم شليك شد به شدت مجروح و تا حد مرگ پيش رفتم.
¤وقتي 11 گلوله خورديد چه حسي داشتيد؟
هيچ ، فقط احساس كردم دهانم تلخ شده، با خود گفتم چرا اينطوري شد. بعد ديدم نفس هم نمي توانم بكشم دو قدم راه رفتم بعد افتادم زمين و ديگر چيزي نفهميدم.
¤ در آن حين كه خود را در خون ديدي حس ترس به شما دست نداد؟
- اصلا. من حتي قبل از افتادن مرگ را حس مي كردم و حتي شهادتين را هم گفتم. يك لحظه برتخت بيمارستان به هوش آمدم ديدم دكتر پاكنژاد بالاي سرم است. او به محمد نگاه كرد و گفت كاريش نمي شود كرد، تمام است. حتي بعد يك لحظه فهميدم كه داخل پلاستيك هستم و آن را باز كردند و داخل را دوباره نگاه كردند و درش را دوباره بستند. بعد از آن ديگر چيزي نفهميدم. يعني نفسم رفت و تمام شد.
¤ همه اينها را متوجه مي شديد؟
-بله، حتي متوجه شدم كه يك شماره 34 هم روي پلاستيك بود بعد هم راهي سردخانه شدم. شاهد، از اينجا به بعد همسرم بود كه در بنياد به او گفته شده بود كه آقاي ضيايي شهيد شده و 48 ساعت هم هست كه در سردخانه است. دكترها و انترنها كه براي آزمايش و تشخيص نحوه گلوله خوردن و آموزش به سردخانه سرك مي كشند، به گفته يكي از اين انترنها كه در آخرين لحظات مي خواسته كشوي حامل مرا در جاي خود جاسازي كند يك بخاري را بر روي پلاستيك مي بيند و از آنجا بود كه من به تهران براي جراحي منتقل شدم، در بيمارستان ميثاق. در آنجا هم مرگ ما تائيد شد اما براي اطمينان به اتاق انتظار فرستاده شديم و از هشت نفر كه در اتاق انتظار بوديم 2نفر زنده مانديم كه يكي من بودم. بعد از يك عمل جراحي توسط دكتر مذكوري من زنده ماندم. و تني چند از بزرگان از جمله آقاي بني صدر، رئيس جمهور وقت به ملاقاتم آمدند. در يك جرياني من با بني صدر به طرز تندي درگير شدم و به خاطر مسائلي كه مرا به درگيري با او كشاند من ديگر او را بعنوان رئيس جمهور به رسميت نمي شناختم. بني صدر كه مرا ديد با تعجب پرسيد؟ تو هنوز زنده اي لعنتي.
¤ چه درگيري با آقاي بني صدر داشتي و چرا؟
آن زمان كه آقاي مطهري را شهيد كردند من تهران بودم. همان زمان بعضي از مسئوليت ها را به عهده من گذاشتند ازجمله حفاظت كه يكي از مسئوليتها بود. ما حفاظت را راه انداختيم و بچه ها را هم خودمان گلچين مي كرديم. همان دوران بود كه خودم در كنار آقاي بني صدر براي بازديد رفته بوديم. مرا برد يك جايي كه برايم سوال انگيز بود. اينجا كجا؟ من كجا؟ بني صدر در مجلس معارفه برادرش كه وكيل بود حاضر شده بود و من در كنارش. در هتل شرايتون. من كه پا در آن مجلس گذاشتم يه لحظه فكر كردم تو اروپا هستم. يك خانم با يك وضع نامرتب بد و بي حجاب با معرفي شوهرش با او دست داد ،در سالني كه پيش رو يشان همه چيز بود. از اينجا با بني صدر درگير شدم و با
داد و بيداد و تندي و زد و خوردهاي لفظي برگشتم با آقاي شريف هم تندي كردم و رفتيم خانه بني صدر كه پدر و مادرش را هم مي شناختم. دعوا با رئيس جمهور اول ايران. خواهرش هم چند روز بعد از فرانسه برگشته بود و فكر مي كرد اينجا فرانسه است. اين بود كه وقتي به عيادت من آمد دست بر پيشانيم گذاشت و گفت لعنتي تو هنوز زنده اي.
¤ نحوه مجروحيت شيميايي خودتان را توضيح دهيد.
سال 63 طي يك مأموريت مخفي براي ساختن يك جزيره مصنوعي در هويزه كه پيشنهاد خود ما بود و بعدها بسيار پرثمر شده بود دست بكار شديم. ني زار مصنوعي، درخت مصنوعي بالاخره جزيره را ساختيم و براي ساخت و انتقال آن به هويزه چقدر سختي كشيديم. حال كدام شير ناپاك خورده اي به دشمن رسانده بود، نمي دانم؟ يا چگونه دشمن متوجه شد ، نمي دانم؟ ما براي تجهيز كردن اين جزيره مصنوعي به توپ 122، و چند ميني كاتيوشا و... عازم آنجا شديم كه هواپيماهاي دشمن بمباران شيميايي وحشتناكي كردند البته بخاطر توانمندي جسماني بالاي خودم ،علائم شيميايي خود را نشان نداد اما بعدها اين شيميايي كار خود را با من كرد. بسياري از بچه ها در آن منطقه بعد از آن بمباران طعمه جانوران آبي شدند و...
¤ از خانواده ات بگو، آيا خانواده ات با وضعيت شما كنار آمدند؟
-فرزندي كه ندارم اما همسرم، يكي از بهترين همسران دنياست. من از او در برابر خودم هميشه احساسي از عشق و عاطفه و عظمت و شكوه دارم. همسرم بي چشمداشت خود را در زندگي ام فدا كرد، خود را وقف من كرد. ما عقد كرده بوديم كه قبل از ازدواج و خانه مستقل داشتن اين حادثه ها رخ داد. او از همان زمان در كنار من است و به معناي واقعي فداكاري و صبوري و عشق و وفاداري را كه از وجود خدا گونه او است در زندگي با من به آخر خط رسانده است. هيچگاه نتوانستم از او تشكر كنم. هميشه فكر مي كردم نمي شود از اين همه فداكاري و خوبي تشكر در سطح لياقت او و امثال او كرد اما دلم به خدا خوش بود. فكر مي كردم خدا قدردان خوب و بزرگي است او از سطح اين انسانيت و فداكاري بجاي تمام كساني كه خوبي و فداركاري را مي فهمند اما از قدرداني عاجزند تشكر و قدرداني خواهد كرد.
او همچنان ايستاده است و مرا سرمايه زندگي خود معرفي مي كند و من مي دانم كه من سرمايه زندگي او نيستم و مي دانم كه سرمايه او ايمان به خدايي است كه در او وجود دارد.