نوش آفرین گوهرتاج

روایت كرده‌اند كه در زمان‌های قدیم، در ولایت دمشق پادشاهی بود عادل و دادگر كه از مال دنیا همه چیز داشت، اما اجاقش كور بود و از اولاد بی‌نصیب بود. روزی تو آینه نگاه كرد و دید كه موهای ریشش سفید شده. آینه را به زمین زد
شنبه، 29 آبان 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما
نوش آفرین گوهرتاج
 نوش آفرین گوهرتاج

 

نویسنده: محمد قاسم زاده


 
روایت كرده‌اند كه در زمان‌های قدیم، در ولایت دمشق پادشاهی بود عادل و دادگر كه از مال دنیا همه چیز داشت، اما اجاقش كور بود و از اولاد بی‌نصیب بود. روزی تو آینه نگاه كرد و دید كه موهای ریشش سفید شده. آینه را به زمین زد و شكست. با خودش گفت كه تمام دنیا را گرفته‌ام، اما ریشم سفید شده و هنوز پسری ندارم كه بعد از من وارث این تاج و تخت شود. پادشاه طوری غصه‌دار شد كه لباس پادشاهی را از تنش كند و لباس درویشی پوشید و تو گوشه‌ای از قصرش مشغول عبادت شد.
وزیر و وكیل كه آمدند و پادشاه را رو تخت ندیدند، از ندیم‌های شاه پرسیدند كه پادشاه كجا رفته و وقتی پی بردند كه او چه تصمیمی گرفته، خودشان را رساندند به خلوت او. وزیر بزرگ پیش رفت و گفت: «پادشاه به سلامت باشد! چرا پادشاهی را ترك كرده‌ای؟»
پادشاه تمام ماجرا را برای وزیر و وكیل تعریف كرد. آنها خیلی التماس كردند و گفتند كه بیرون شهر بقعه‌ای هست و عابدی به اسم فیاض آنجا زندگی می‌كند. پادشاه پیش آن عابد قدم رنجه كند تا چاره‌ی این كار را نشان بدهد. پادشاه تا این را شنید، با وزیر و وكیل رفت به صومعه. عابد تا پادشاه را دید، او را بغل كرد و احوالش را پرسید. پادشاه نشست جلو عابد و همه چیز را برای او تعریف كرد.
عابد تا حرف پادشاه را شنید، دو دانه گندم به او داد و گفت: «یكی را خودت بخور و یكی را هم به همسرت بده. بعد از هم‌خوابگی با او، به توفیق خدا صاحب فرزندی می‌شوی.»
پادشاه برگشت به قصر و طبق دستور عابد گندم را خورد و با همسرش ماه طلعت خوابید. بعد از نه ماه و نه روز، ماه طلعت دختری زائید. به دستور شاه شهر را آذین بستند و چراغان كردند. بعد دختر را پیش عابد بردند. عابد دختر را نظر كرد و اسمش را گذاشت نوش آفرین گوهرتاج و دادش به پادشاه و گفت: «ای پادشاه! اتفاق‌های زیادی برای این دختر می‌افتد. مدتی هم از نظرت غایب می‌شود. اگر می‌خواهی سالم بماند، هفته‌ای یك بار، سر و تنش را تو چشمه‌ی نوش شست و شو بده، تا نحسی ازش دور بشود.»
پادشاه تا حرف‌های عابد را شنید، زد زیر گریه. عابد گفت: «قبله‌ی عالم! بشر نمی‌تواند با خواست خدا دربیفتد.»
پادشاه نوش آفرین را برد به حرمسرا و به دایه‌ها داد تا خوب مواظبش باشند. همه در خدمتش بودند و خوب تربیتش كردند، تا رسید به ده سالگی. شاه دستور داد تا قصری برایش ساختند و دختره را با عده‌ای مطرب به آن قصر فرستادند. نوش آفرین مثل ماه شب چهارده بین آن همه زن خوشگل می‌درخشید و مردم از همه طرف برای تماشای او می‌آمدند و ازدحام آنها وحشتی در آن ولایت ایجاد كرده بود. آوازه‌ی خوشگلی نوش آفرین رسید به هفت كشور. شاه و شاهزاده‌ها از اطراف عالم می‌آمدند به خواستگاریش.
از آن طرف بشنوید كه تو سرزمین یمن پادشاهی بود به اسم عادل شاه و پسر هجده ساله‌ای داشت به اسم ملك ابراهیم كه این پسره را فرمان‌فرمای ولایت كرده بود. روزی عادل شاه تو خلوت نشسته بود كه هیاهویی شنید. مأمورها بازرگانی را با جنس زیادی آوردند خدمت او. شاه نشاندش و با هم از هر دری حرف زدند تا صحبت رسید به نوش آفرین. بازرگان طوری از دختره حرف زد كه دل ملك ابراهیم را برد. بازرگان كه تصویر نوش آفرین را نشان داد، ملك ابراهیم افتاد زمین و بی‌هوش شد. غلام‌ها گلاب زدند به صورتش و او را به هوش آوردند، اما شاهزاده مثل ابر بهار گریه می‌كرد. امیرها و بزرگ‌های دربار دلداریش می‌دادند و نصیحتش می‌كردند. ملك ابراهیم پاداشی به بازرگان داد و او را روانه كرد. ملك ابراهیم رفت به خلوت و شمع روشن كرد و خیره شد به تصویر نوش آفرین و اشك ریخت. صبح كه شد، از خلوت بیرون آمد و رفت پیش پادشاه. خان محمد، وزیر اعظم شاهزاده را دید كه رنگش پریده. فكر كرد اگر عادل شاه از وضع شاهزاده باخبر شود، توبیخ‌شان می‌كند. شاهزاده را زیر نظر گرفت و شب كه شد، رفت به قصرش و دید كه ملك ابراهیم نشسته و تصویر نوش آفرین را گذاشته جلوش و ‌های‌های اشك می‌ریزد. خان محمد طاقت نیاورد و رفت پیش شاهزاده و زانو زد. شاهزاده تا او را دید گفت: «ای وزیر! كاری بكن كه بتوانم به دمشق بروم.»
خان محمد تا از ماجرا باخبر شد، گفت: «ای شاهزاده! از پادشاه اجازه‌ی شكار می‌گیریم و می‌رویم كنار دریا و از آنجا با كشتی به دمشق سفر می‌كنیم.»
ملك ابراهیم نظر خان محمد را پسندید و به خدمت پادشاه رفت و اجازه‌ی شكار گرفت. وسایل سفر را كه آماده كردند، به قصد شكار از شهر زدند بیرون و تند و تیز خودشان را رساندند به ساحل دریا و سوار كشتی شدند و بعد از هفت شب و هفت روز رسیدند به بندری و از آنجا سوار كشتی شدند تا بروند به جانب دمشق.
از آن طرف دشمن‌های خان محمد به عادل شاه خبر دادند كه وزیر اعظم شاهزاده را از یمن برده، تا به دمشق بروند. پادشاه بی‌معطلی پانصد سوار فرستاد دنبالشان و دستور داد وقتی آنها را پیدا كردند، خان محمد را بكشند و ملك ابراهیم را زنجیر بكنند و بیارند. سوارها مثل باد تاختند و تا رسیدند به ساحل، نامه‌ی عادل شاه را به مأمورهای بندرگاه نشان دادند. مأمورها تا نامه را دیدند، آه از نهادشان برآمد و گفتند كه ملك ابراهیم و خان محمد سه روز پیش نشستند به كشتی و رفتند به طرف دمشق. سوارها برگشتند و به عادل شاه خبر دادند. پادشاه خیلی ناراحت شد و اشك ریخت. از شدت ناراحتی وزیر و وكیل را از دربار اخراج كرد و گوشه‌ای مشغول عبادت شد.
از آن طرف، ملك ابراهیم و خان محمد ده روزی با كشتی رفتند كه دریا توفانی شد و كشتی‌شان درهم شكست و آنها تخته پاره‌ای را محكم گرفتند و با هزار زحمت خودشان را رساندند به ساحل.
تازه به خشكی رسیده بودند كه دیدند سواری از دور می‌آید. سوار تا رسید، سلام كرد و گفت: «ای غریب‌ها! در خدمتم.»
خان محمد گفت: «ای برادر! اول بگو اسمت چی هست و تو این جزیره چه كار می‌كنی؟»
سوار گفت: «داستان من طولانی است. اول به منزل من قدم رنجه كنید تا بگویم.»
خان محمد قبول كرد و ملك ابراهیم را برداشت و همراه سوار رفتند تا رسیدند به قصر شاهانه‌ای. وارد شدند. سوار ملك ابراهیم را صدر مجلس نشاند و خودش در خدمت ایستاد. ملك ابراهیم گفت: «ای جوان! حالا سرگذشت خودت را بگو.»
جوان گفت: «اول غذایی بخورید، بعد به خدمت شما عرض می‌كنم.»
ملك ابراهیم و خان محمد غذا كه خوردند، جوان نشست و گفت: «اسم من حمید ملاح است. سه سال پیش ناهید، مطرب حاكم این ده نزدیك جزیره، مرا گرفت و برد پیش این حاكم ستمگر. حاكم تا چشمش افتاد به من، دستور داد كه مرا بكشند و ناهید را هم بردند زندان. مأمورها مرا بیرون آوردند و بردند وسط میدان تا دار بزنند. من به اطراف نگاه می‌كردم و هیچ كمكی جز خدا ندیدم. چند تا پاسبان دور و بر من كشیك می‌دادند تا روز بشود و مرا بكشند. تو تاریكی شب، یكهو سوار سیاهپوشی پیدا شد. نقاب زده بود و به مأمورها حمله كرد و ده نفرشان را كشت و نجاتم داد. باقی مأمورها هم فرار كردند. ما هم فلنگ را بستیم. وقتی خوب دور شدیم، نقابش را برداشت و دیدم زن خیلی خوشگلی است. جلوش زانو زدم و گفتم بگو تو كی هستی كه این وقت شب نجاتم دادی. گفت حمید! من جهان سوز دختر اسكندرم. مدتی است كه عاشقت شده‌ام و پنهانش كرده‌ام، مبادا پدرم خبردار شود و مرا بكشد. بعد به من گفت كه فردا وسایل سفر را آماده كن تا با هم فرار كنیم و برویم دمشق. چند سالی آنجا زندگی می‌كنیم تا پدرم فراموشت كند. من قبول كردم و فرداشب رفتم به قصر جهان سوز. دختره بغلم كرد و گفت حمید! آن بدكار مرا پیش پدرم رسوا كرد و راز ما را پیش پدرم فاش كرد و گفت كه من نجاتت داده‌ام. ناهید از زندان به پدرم خبر فرستاد كه مرا از زندان آزاد كن تا بگویم كی حمید را نجات داده. بعد پدرم با عصبانیت دعوا كرد. او ناهید را كشت و حالا دنبال توست. تا فرصت داری، فرار كن. برو جزیره‌ی ملك موقیا و آنجا باش تا بتوانم به تو برسم. ناچار قبول كردم. هنوز تو این جزیره منتظر جهان‌سوزم.»
ملك ابراهیم از سرگذشت حمید كه باخبر شد، آه سردی كشید و گفت: «ای حمید! اینجا با تو شرط می‌بندم كه اگر به مرادم رسیدم، سعی می‌كنم كه تو را هم به مرادت برسانم.»
حمید گفت: «حالا شما بگوئید كه كی هستید و چرا به اینجا آمده‌اید؟»
ملك ابراهیم سرگذشتش را از اول تا آخر برای او تعریف كرد. حمید جلو شاهزاده زانو زد و گفت: «چند بار از خدا خواستم كه كسی مثل شما را به من برساند كه شاید از بركت شما مشكل من هم حل شود. من هم شرط كرده‌ام كه در ركاب تو باشم.»
ملك ابراهیم گفت: «حالا باید ما را برسانی به دمشق.»
حمید گفت: «چند تا اسب دارم و حاضرشان می‌كنم و فردا می‌رویم دمشق.»
ملك ابراهیم و خان محمد آن شب پیش حمید ماندند و فردا سوار شدند و حركت كردند به طرف دمشق. نزدیك شهر كه رسیدند، ملك ابراهیم گفت كه باید بروی به شهر و جایی برای اقامت تهیه كنی. حمید قبول كرد و به شهر رفت و خانه‌ای اجاره كرد و برگشت. ملك ابراهیم همراه خان محمد و حمید وارد شد و در آن خانه اقامت كرد.
صبح كه شد، همه رفتند به حمام و سر و تنشان را شستند و بیرون كه آمدند، تو شهر گردش كردند، تا رسیدند به قصری. ملك ابراهیم پرسید كه این قصر كی هست؟ خان محمد گفت: «این قصر نوش آفرین است و با چند مطرب تو این قصر زندگی می‌كند.»
ملك ابراهیم آهی از دل پر درد كشید و زد زیر گریه. خان محمد دلداریش داد و گوشه‌ای نشستند كه یكهو صدای مأمورها بلند شد كه مردم را دور می‌كردند و گروهی را دیدند كه جوانی میان آنهاست كه تاج گوهرنشان رو سرش و كمربند زرین به كمرش بسته و سوار اسب كوه پیكری است و قریب دو هزار سوار دنبالش می‌آیند. وقتی رسیدند، جلو قصر صف بستند. آن جوان اشك از چشم ریخت. ملك ابراهیم پرسید: «این جوان كی هست؟»
گفتند این جوان ملك توفان، پسر پادشاه مصر است كه به خواستگاری نوش آفرین آمده. در این سخن بودند كه شاهزاده‌ی دیگری پیدا شد. ملك ابراهیم پرسید كه این یكی كی هست؟ گفتند كه این ملك بهمن، پسر پادشاه حلب است. هنوز حرفشان را عوض نكرده بودند كه شاهزاده‌ی دیگری رسید. ملك ابراهیم پرسید كه این كی هست؟ گفتند كه ملك زاده، پسر پادشاه مغرب است. هنوز تو این حرف بودند كه دو جوان چهارده ساله كه سر تا پا غرق جواهر بودند، رسیدند نزدیك قصر و تاجشان را از سر برداشتند و زدند به زمین. ملك ابراهیم تا آنها را دید، پرسید كه اینها كی هستند. خان محمد گفت: «این‌ها پسرهای پادشاه مشرق‌اند.»
ملك ابراهیم وقتی اینها را دید، دمغ شد و رفت تو فكر كه با این همه رقیب با پول و پله عاقبت كارش به كجا می‌كشد، كه یكهو دریچه‌ی قصر باز شد و شاهزاده‌ها پیاده شدند و فریاد كشیدند و اشك ریختند. ملك ابراهیم هم طاقت نیاورد.
خلاصه، مردم از دیدن ملك ابراهیم و زیبایی و برازندگی‌اش حیرت زده و مات ماندند و نمی‌دانستند كه این پسره اهل كجاست و پدرش كی هست. ملك ابراهیم گفت: «با این ابهت و مال و منالی كه این شاهزاده‌ها دارند، مطمئنم كه نمی‌توانیم كاری كنیم. آخر بی‌پول چه طور می‌شود كاری كرد. چه طور بدون پول با شش شاهزاده خرپول رقابت كنیم. این كارها پول لازم دارد. ما هم كه همه چیزمان را تو دریا از دست دادیم و حالا هم فقیریم. دختره هرگز راضی نمی‌شود با من كنار بیاید.»
خان محمد گفت: «ای شاهزاده! ناراحت نباش. كار عشق است و مال و منال اثری ندارد. باید هر طور شده، دختره را از آمدمان باخبر كنیم و رازمان را با او در میان بگذاریم تا كار به نتیجه‌ای برسد.»
حمید ملاح هم حرف خان محمد را تأیید كرد و گفت: «ای شاهزاده! اگر می‌خواهی به نتیجه برسی، تو را از راهی می‌برم كه كسی نبیندت. شاید معشوقت تو را ببیند.»
ملك ابراهیم از حرف حمید ملاح خوشحال شد. هر سه لباس شبروی پوشیدند و رفتند به طرف قصر نوش آفرین. به پای دیوار قصر كه رسیدند، ملك ابراهیم كمندش را از كمرش باز كرد و انداخت به كنگره‌های قصر و از دیوار رفت بالا. از دیوار كه سرازیر شد، خان محمد و حمید ملاح هم پشت سرش رفتند. هر سه رفتند تا رسیدند به قصر دختره. ملك ابراهیم رفت تو و تختی دید كه چهارپایه داشت و رختخوابی روش پهن كرده بودند. شاهزاده از تخت رفت بالا و دید كه نوش آفرین دستش را گذاشته زیر سر و خوابیده. ملك ابراهیم شمعدان را برداشت و گرفت جلو صورت نوش آفرین. بعد زانو زد و نگاهش كرد و با خودش گفت كه باید این نازنین را از آمدنم باخبر كنم. پا شد و رفت جلوتر و انگشتر نوش آفرین را از انگشتش آورد بیرون و به انگشت خودش كرد و انگشتر خودش را به جای آن كرد به انگشت نوش آفرین و چند بوسه از لبش كرد. بعد رفت و چند لقمه از غذای نوش آفرین خورد و برگشت پیش خان محمد و حمید ملاح و به آنها گفت كه چه كرده، هر دو ملك ابراهیم را تحسین كردند.
از آن طرف نوش آفرین بیدار كه شد و انگشتر نقره‌ای را تو انگشتش دید، آه از نهادش برآمد، دید كه سفره هم باز شده. به نگین انگشتر كه نگاه كرد و اسم ملك ابراهیم را خواند، آتش عشق تو دلش شعله‌ور شد و با خودش گفت كه ملك ابراهیم كی هست و چه طور وارد قصرش شده. تو این فكر بود كه دایه‌اش، سرو آزاد وارد شد و دید كه نوش آفرین آشفته است. ازش پرسید كه چه شده؟ نوش آفرین به‌اش گفت كه چه اتفاقی افتاده. سرو آزاد گفت: «اسم هیچ كدام از این شاهزاده‌ها ملك ابراهیم نیست. باید كس دیگری باشد. باید پیداش كنیم. ولی هركس دیشب آمده، امشب هم می‌آید.»
نوش آفرین گفت: «تو باید كنار تخت بخوابی تا اگر آمد، خبرم كنی.»
صبح كه شد، ملك ابراهیم و خان محمد و حمید ملاح از خانه زدند بیرون و تو شهر گردش كردند. شب كه شد، رفتند به طرف قصر و دوباره خودشان را رساندند داخل قصر. خان محمد و حمید ملاح ایستادند كنار باغچه و ملك ابراهیم رفت داخل قصر. از قضا، سرو آزاد خوابیده بود. ملك ابراهیم تا نوش آفرین را دید، قلم را برداشت و نامه‌ای برایش نوشت كه دیشب به قصرش آمده و لب‌هاش را بوسیده و از غذاش هم خورده و تو نامه گفت كه از سر پادشاهی یمن دست برداشته تا برسد به او و با شور و شوق عشقش را به نوش آفرین ابراز كرد. ملك ابراهیم نامه را كه تمام كرد، آن را گذاشت رو سینه‌ی نوش آفرین و برگشت پیش خان محمد و حمید ملاح و با هم برگشتند به خانه.
نوش آفرین صبح بیدار شد و به سرو آزاد گفت: «ای بدكار! تو خوابیدی و او آمد و كار خودش را كرد و رفت.»
سرو آزاد گفت: «من بیدار بودم. او نیامد.»
نوش آفرین بلند شد و سرو آزاد هم رفت تا رختخوابش را مرتب كند، كه نامه را دید، آن را به نوش آفرین داد و گفت: «این شاهزاده شب سوم هم می‌آید. من برای امشب تدارك می‌بینم.»
نوش آفرین نامه را باز كرد و خواند و آتش عشق تو دلش بیشتر شعله كشید. تمام روز از عشق ملك ابراهیم می‌سوخت و شب كه شد، به سرو آزاد گفت: «امشب تو به اتاق خودت برو، تا خودم این پسره را به دام بیندازم.»
سرو آزاد رختخوابش را آماده كرد و رفت. نوش آفرین رفت به رختخواب و خودش را زد به خواب و منتظر ملك ابراهیم ماند. كمی از نصفه شب كه گذشت، ملك ابراهیم باز وارد قصر نوش آفرین شد. خودش را رساند كنار تخت. با حسرت نگاهش می‌كرد. ولی نوش آفرین از گوشه‌ی چشم براندازش می‌كرد. جوانی دید كه چشم روزگار مثلش ندیده بود. می‌خواست صبر كند، اما عشق طوری به او فشار آورد كه بی تاب شد و از رختخواب پا شد و به ملك ابراهیم سلام كرد و جلوش زانو زد. ملك ابراهیم تا این حركت را دید، از پا درآمد. نشست و بغلش كرد و دست انداخت به گردنش. هم دیگر را می‌بوسیدند. بعد نوش آفرین به سرو آزاد دستور داد كه برایشان شراب و مرغ بریان آماده كند. مشغول صحبت كه شدند، نوش آفرین از ملك ابراهیم پرسید كه تو كی هستی و از كجا آمده‌ای؟ ملك ابراهیم سرگذشتش را برای دختره تعریف كرد. نوش آفرین هم به او قول داد كه اگر تمام دنیا را به او بدهند، دست از عشق او برنمی‌دارد.
ملك ابراهیم و نوش آفرین تا صبح مشغول عیش بودند و صبح با هزار افسوس از هم جدا شدند. ملك ابراهیم آمد پیش خان محمد و حمید ملاح و ماجرا را برای آنها گفت. ملك ابراهیم چهل شب به قصر نوش آفرین می‌رفت و تا صبح پیشش می‌ماند.
اما بشنوید از ملك محمد كه روزی با وزیرش نشسته بود و از هر دری حرف می‌زدند كه حرف به نوش آفرین كشید. ملك محمد گفت: «ای وزیر! سه سال است كه ما پنج شاهزاده به این شهر آمده‌ایم و هنوز نوش آفرین را ندیده‌ایم. من می‌خواهم این دختر را به دست بیاورم.»
وزیر گفت: «تدبیری به ذهنم رسیده. به نظرم بهتر است شب كه شد، لباس شبروی بپوشی و خودت را برسانی به قصرش و هرطور شده، خودت را به‌اش نشان بدهی.»
ملك محمد پیشنهادش را پسندید. وزیر گفت كه شرط اولش این است كه سر این شاهزاده‌ها را از تنشان جدا كنی. پس بلند شدند و ملك محمد لباس شبروی پوشید و صورتش را سیاه كرد و شمشیر زهرآلودی برداشت و با وزیر رفتند تا رسیدند به قصر نوش آفرین. از آن طرف هم ملك ابراهیم مثل شب‌های پیش، با خان محمد و حمید ملاح رفت به قصر نوش آفرین.
نوش آفرین تا او را دید، دستور داد مجلس را آماده كنند. بعد بقچه‌ای آورد و به او گفت كه باید لباس شبروی را بیرون بیاورد. ملك ابراهیم لخت شد و لباس جواهرنشان را پوشید و نشست كنار نوش آفرین. ساقی جامی به دستش داد. شاهزاده هم جامی پر كرد و داد به نوش آفرین و هر دو نوشیدند.
از آن طرف ملك محمد وارد قصر شد و رفت و رفت تا رسید به جایی كه موسیقی نواخته می‌شد. نزدیك‌تر رفت و دید تمام باغ روشن است. از پله‌ها رفت بالا و دید كه نوش آفرین اناری داد به ملك ابراهیم و گفت: «اگر پدرم پادشاه هفت اقلیم را بدهد به من، زیر بار نمی‌روم. فقط تو را می‌خواهم.»
ملك محمد از شنیدن این حرف غصه دار شد و انگشتش را به دهان برد و طوری گزیدش كه خون سرازیر شد. یك آن تصمیم گرفت كه شمشیرش را بیرون بكشد و ملك ابراهیم را بكشد، اما ترسی به دلش افتاد. نگاهی به اطراف كرد و دایه را دید. به او گفت: «ای خاتون! این جوان كی هست؟»
دایه كه فكر كرد غلام سیاه است، گفت: «این شاهزاده پسر عادل شاه است و از یمن آمده و مدتی است كه با نوش آفرین دوست شده. هر شب می‌آید و تا صبح با هم خوش می‌گذرانند.»
ملك محمد رفت پایین. وزیر تا او را دید، پا شد و گفت: «چه كار كردی؟»
ملك محمد زد زیر گریه و هرچه را كه دیده بود، برای وزیر تعریف كرد. بعد به التماس افتاد و گفت: «چه چاره‌ای می‌دانی؟ این دختره به عروسی با هیچ پادشاهی تن نمی‌دهد؟»
وزیر گفت: «اگر این حرف‌ها را به پادشاه بگویی، باور نمی‌كند. بهتر است آنها را شبانه دستگیر كنیم و پیش پادشاه ببریم. وقتی آنها را تو این حالت ببیند، شاهزاده را می‌كشد و دختره را می‌دهد به تو.»
ملك محمد این حرف را پسندید و هر شب به قصر می‌رفت و كمین می‌كرد تا ملك ابراهیم را به دام بیندازد. از آن طرف ملك ابراهیم هم هر شب به قصر می‌رفت و تا صبح خوش می‌گذراند و صبح برمی‌گشت به خانه.
از آن طرف شاهزاده الیاس كه از تمام شاهزاده‌ها بزرگ‌تر بود و جهانگیرشاه اختیار آنها را داده بود به دست او، شبی شاهزاده‌ها را دعوت كرد به قصرش. شام كه خوردند و سفره را جمع كردند، ملك محمد با او خداحافظی كرد و خودش را رساند به وزیر و همراه سه غلام راه افتادند و ملك ابراهیم را دیدند كه می‌رفت به قصر. سر راهش را گرفتند و ملك محمد فریاد زد: «ای دزد روبسته! به چه جرأتی می‌روی به حرم پادشاه؟ نمی‌گذارم جان سالم به در ببری.»
ملك ابراهیم خشمگین شد و شمشیر كشید و طوری زد به فرق او كه چهار انگشت به سرش فرو رفت. غلام‌ها حمله كردند، اما خان محمد و حمید ملاح هم دست به شمشیر بردند و هر سه غلام زخمی شدند. از فریاد غلام‌ها، شاهزاده الیاس باخبر شد و با جمعی شمشیرزن راه افتاد و خودشان را رساندند به ملك محمد كه زخمی و بی‌هوش افتاده بود رو زمین. تا چشم آنها به ملك ابراهیم افتاد، به او هجوم آوردند، اما ملك ابراهیم به خان محمد و حمید ملاح گفت كه شما مواظب باشید از پشت به من حمله نكنند و به طرف شاهزاده الیاس رفت و به روی هم شمشیر كشیدند. ملك ابراهیم از فرصت استفاده كرد و چنان با شمشیر به سرش زد كه شكاف برداشت و شاهزاده الیاس هم بی‌هوش افتاد به زمین. ملك توفان رفت تا ازش انتقام بگیرد، ملك ابراهیم در همان ضرب اول به شكمش زد و تهیگاهش را پاره كرد.
خلاصه، پنج شاهزاده زخمی شدند و غلام‌ها هم فلنگ را بستند. ملك ابراهیم و دوست‌هایش برگشتند به خانه، اما از آن طرف، غلام‌ها كه رفتند، وزیرها آمدند و تا پنج شاهزاده را غرق خون دیدند، آه از نهادشان برآمد.
آنها را بردند به قصر شاهزاده الیاس و طبیب آوردند و زخمشان را بستند. آفتاب كه دمید و روز شد، شاهزاده‌ها به هوش آمدند. از خجالت سرشان را انداختند پایین. شاهزاده الیاس گفت: «اگر این خبر به بیرون درز پیدا كند، آبرومان می‌رود و پادشاه دیگر دختر به ما نمی‌دهد. خوب به حرف من گوش كنید. پیش هیچ كس حرف نزنید. اگر پادشاه خبردار شد، بگوئید كه تو حال مستی اتفاق افتاده.»
از آن طرف جهانگیرشاه كه هیاهوی شبانه را شنیده بود، وزیرهایش را خواست و دستور داد كه معلوم كنند دیشب در شهر چه اتفاقی افتاده. وزیرها به راه آمدند و از شاهزاده‌ها پرسیدند. شاهزاده الیاس گفت كه دیشب شاهزاده‌ها تو حال مستی حرفشان شده و همدیگر را زخمی كرده‌اند. وزیرها كه به پادشاه خبر دادند، او خوشش نیامد، اما كمی مرهم سلیمانی فرستاد تا زخمشان خوب شود.
از طرفی ملك ابراهیم به خانه رسید و آن روز اصلاً بیرون نیامد. شب كه به سر دست آمد، بیرون زدند و پنهانی رفتند به قصر. ملك ابراهیم خان محمد و حمید ملاح را تو حیاط گذاشت و خودش رفت به قصر نوش آفرین. تا چشمش افتاد به دختره، بغلش كرد. نوش آفرین پرسید: «دیشب چه اتفاقی افتاد كه نیامدی؟»
ملك ابراهیم تعریف كرد كه چه اتفاقی افتاده. هر دو تا نزدیك صبح خوش گذراندند و نزدیك دمیدن آفتاب، ملك ابراهیم خداحافظی كرد و بیرون آمد و با دوست‌هایش برگشت به خانه.
شاهزاده الیاس كه هنوز پیش شاهزاده‌ها بود، گفت كه ما باید دخل این شاهزاده را بیاوریم تا بتوانیم دل نوش آفرین را با خودمان همراه كنیم. شاهزاده‌ها گفتند كه امر، امر شماست. شاهزاده الیاس گفت: «ملك محمد! تو او را می‌شناسی. باید بروی و محلش را پیدا كنی. آن وقت كسی را می‌فرستم تا شبانه او را بدزدد و بیارد. به دستمان كه افتاد، سر از تنش جدا می‌كنیم.»
اما دانای وزیر گفت: «من می‌شناسمش و محلش را هم بلدم. اگر فرمان باشد، می‌روم و می‌آورمش.»
شاهزاده الیاس دستور داد. دانای وزیر به محل ملك ابراهیم رفت و كمند انداخت و از دیوار بالا كشید و خودش را رساند به مطبخ و داروی بی‌هوشانه ریخت تو غذای ملك ابراهیم و گوشه‌ای قایم شد. ملك ابراهیم و دوست‌هایش غذا خوردند و بی‌هوش شدند. وزیر شاهزاده را به دوش انداخت و راه قصر شاهزاده الیاس را پیش گرفت.
اما بشنوید از نوش آفرین. وقتی دید كه ملك ابراهیم دیر كرده، پی برد كه اتفاقی برایش افتاده. رو كرد به سرو آزاد و گفت: «امشب هم ملك ابراهیم نیامد. می‌روم سر راه ببینم چه به سرش آمده.»
سرو آزاد گفت: «نرو. فایده‌ای ندارد.»
نوش آفرین اعتنایی نكرد. لباس مردانه پوشید و شمشیری بست به كمرش و زد بیرون. به كوچه كه رسید، دید یك نفر سیاه پوش كسی را به دوش انداخته و می‌برد. به خودش گفت كه بیچاره حتماً به دست ظالمی گرفتار شده. گفت باید نجاتش بدهم. پس به طرف سیاه پوش رفت و بانگ زد: «ای ناپاك؛ این جوان را كجا می‌بری؟»
دانای وزیر خیال كرد كه شبگرد از همراهان شاهزاده الیاس است. برگشت و گفت: «من دانای وزیرم، وزیر ملك محمدم. ملك ابراهیم را می‌برم.»
نوش آفرین تا اسم ملك ابراهیم را شنید، آه از نهادش برآمد و گفت: «ای حرام زاده! تو به چه جرأتی به ملك ابراهیم نزدیك شده‌ای؟»
نعره‌ای زد كه زانوی وزیر لرزید. ناچار شمشیر كشید و رو به نوش آفرین آمد، اما دختر پیش دستی كرد و چنان ضربتی به فرقش زد كه تا سینه‌اش شكافته شد. نوش آفرین خواست شاهزاده را به دوش بگیرد كه دید بی‌هوش است. یكهو دید كه از دور مشعلی می‌تابد. خوب كه دقت كرد، دید اسفندیارخان داروغه است. آه از نهاد دختره برآمد. اما اسفندیارخان رسیده بود و راه فرار نداشت. داروغه به مأمورهایش نعره زد كه نگذارید در برود. خودش هم شمشیر كشید و رو به نوش آفرین رفت. اما دختره مثل شیر نر حمله كرد. اسفندیارخان گفت: «بگو كی هستی تا دست از سرت بردارم.»
نوش آفرین گفت: «من عزرائیلم. آمده‌ام جانت را بگیرم. بگیر ضرب شمشیر را.»
اسفندیارخان سپر به سر كشید. اما دختره چنان ضربتی زد كه تا قفسه‌ی سینه‌اش را شكافت. مأمورها كه ضرب دست دختره را دیدند، فلنگ را بستند. دختره خدا را شكر كرد و ملك ابراهیم را به دوش انداخت و رساند به قصر. تا رسید، نعره زد به سروآزاد كه كمند را پایین بیندازد. دایه كمند را انداخت و نوش آفرین بالا رفت. سرو آزاد به او گفت: «چه اتفاقی افتاده؟»
نوش آفرین گفت: «الآن وقت حرف نیست. رختخواب را بندازد.»
سرو آزاد رختخواب را انداخت و ملك ابراهیم را توش خواباند. شاه تا چشم باز كرد و خودش را تو قصر نوش آفرین دید، تعجب كرد. نوش آفرین قضیه را تعریف كرد و گفت: «خدا به هر دوی ما رحم كرد.»
تا صبح با هم صحبت كردند و پیش از دمیدن آفتاب، ملك ابراهیم خداحافظی كرد و برگشت به خانه.
از آن طرف خبر كشته شدن دانای وزیر و اسفندیارخان به شاهزاده‌ها رسید و دود از كله‌شان برآمد. اما جهانگیرشاه كه از دست شاهزاده‌ها عاصی شده بود، تو خلوت با وزیر مشورت كرد كه چه طور از دست اینها خلاص شود. می‌دانست كه اگر چند روز دیگر در شهر بمانند، همه چیز را به هم می‌زنند. وزیر گفت: «ای پادشاه! بهتر است كه از فیاض عابد نظر بخواهیم. او هرچه گفت، به آن عمل می‌كنیم.»
شاه پسندید و گفت: «امروز جمعه است و دختره تو چشمه‌ی نوش غسل می‌كند. بعد از غسل خودش را می‌فرستم پیش فیاض عابد.»
نوش آفرین و سرو آزاد سر چشمه‌ی نوش رفتند. او برهنه شد و لنگی به كمر بست و به آب زد. غسل كرد و از آن بیرون آمد كه ناگهان ابری بالای سرش رسید و دستی از آن بیرون آمد و دختره را برد. كنیزها به سر و صورتشان زدند و به هر طرفی رفتند تا از نوش آفرین خبر بگیرند، اما همه دست از پا درازتر برگشتند. خبر به شاه رسید كه چه اتفاقی افتاده. شاه تاجش را از سر انداخت و از تخت پایین آمد. تمام اهل مجلس كه حال شاه را دیدند، خودشان را به خاك انداختند. خبر برای شاهزاده بردند و ملك ابراهیم كه باخبر شد، آه از نهادش برآمد. به سر و صورتش زد و از خانه زد بیرون. خان محمد و حمید ملاح هم رفتند پشت سرش.
از آن طرف، نوش آفرین به هوش آمد و خودش را تو قصری میان دریا دید. اسباب و اثاث شاهانه تو قصر بود، اما هرچه چشم گرداند، كسی را تو قصر ندید. با خودش گفت كه نكند این قصر مال ملك ابراهیم باشد، كه یكهو سه نره دیو آمدند و سلام كردند. نوش آفرین تا دیوها را دید، دست گرفت جلو صورتش و زانو زد، اما دیوی گفت كه سرت را بلند كن كه باهات حرف داریم. دختر ناچار سرش را بلند كرد. دیو گفت: «نترس. بدان كه ما سه برادریم. یكی ضیغم و یكی دیلم و آن یكی علقمه. این دریا هم دریای محیط و این قصر هم قصر سلیمان است. از اینجا تا مسكن آدمی‌زاد سه سال راه است. من دو سال است عاشقت‌ شده‌ام و می‌خواهم كه به من كام بدهی.»
نوش آفرین تا حرف دیو را شنید، زد زیر گریه، اما از ترس نرم شد و رفت پیش علقمه و گفت: «به یك شرط باهات هم نشینی می‌كنم كه تا یك سال دست به من نزنی.»
علقمه قبول كرد و نوش آفرین گفت: «شرط ما آن است كه زیر قولت نزنی، وگرنه، نه سال مهلت می‌خواهیم.»
علقمه قبول كرده و نوش آفرین آرام شد.
از آن طرف، مردم دمشق در غم جهانگیرشاه سیاه پوشیدند و ملك ابراهیم هم تو كوچه‌ها می‌گشت و زاری می‌كرد و از جدایی نوش آفرین اشك می‌ریخت.
سه روز از این واقعه گذشته بود و جهانگیرشاه با شاهزاده‌ها تو قصر نشسته بود كه در به هم خورد و فیاض عابد وارد شد. شاه پا شد و به او احترام گذاشت و عابد را رو تخت نشاند. فیاض عابد تا نشست، گفت: «ای پادشاه! خاطرجمع باش كه نوش آفرین برمی‌گردد. اما تا هفت سال دخترت را نمی‌بینی. یكی از شاهزاده‌ها هم نجاتش می‌دهد.»
پادشاه گفت: «دختره كجاست؟»
فیاض عابد: «علقمه‌ی دیو دختره را برده و الآن تو جزیره‌ی دریای محیط است. شاهزاده‌ای بعد از هفت سال نجاتش می‌دهد.»
پادشاه گفت: «كدام شاهزاده می‌تواند این كار را بكند.»
عابد از زیر عبایش یك طوطی بیرون آورد و جعبه‌ی كوچكی به گردنش انداخت. طوطی شروع كرد به حرف زدن و عابد او را به پادشاه داد و گفت: «این را تو قفس بگذار. هركس این جعبه را از گردنش باز كرد و این طوطی با او حرف زد، می‌تواند دختره را نجات بدهد و باید دخترت را بدهی به او.»
پادشاه خوشحال شد و طوطی را گذاشت تو قفس طلائی. شاهزاده‌ها وقتی از گفته‌های عابد باخبر شدند، تو دربار جمع شدند. ملك ابراهیم و خان محمد هم رفتند. خان محمد گفت: «ای پادشاه! ملك ابراهیم پسر عادل شاه یمنی آمده تا شاید طلسم به اسم او باز شود.»
جهانگیرشاه اعتنایی نكرد و قفس را به شاهزاده الیاس داد، اما او نتوانست جعبه را باز كند. شاهزاده‌ها یكی یكی قفس را گرفتند، اما كاری از دست هیچ كدام برنیامد. ملك ابراهیم جلو رفت و تعظیم كرد و قفس را گرفت و جعبه را از گردنش باز كرد. به فرمان خداوند، طوطی به زبان آمد و خدا را ستایش كرد. حاضرین هیاهویی راه انداختند كه آن سرش ناپیدا. شاهزاده‌ها باهم درگیر شدند. اما جهانگیرشاه بلند شد و ملك ابراهیم را بغل كرد و گفت: «اگر نوش آفرین را به من برسانی، تو را دامادم می‌كنم.»
دربار به هم خورد و شاهزاده‌ها رفتند. جهانگیرشاه خان محمد را هم نوازش كرد. اما روز بعد ملك ابراهیم را برداشت و برد به كلبه‌ی فیاض عابد. تا چشم شاهزاده به عابد افتاد، سلام كرد. عابد جواب داد و به ملك ابراهیم گفت: «برو به قصر حضرت سلیمان و نوش آفرین را بیار. اما باید زحمت زیادی بكشی. سه نفر با تو می‌آیند، اما یكی به تو خیانت می‌كند. این لوح را با خودت ببر. هروقت گرهی افتاد تو كارت، به آن نگاه كن، كار برایت آسان می‌شود.»
عابد جلوتر آمد و سرش را برد بیخ گوش ملك ابراهیم و اسم اعظم را تو گوشش خواند. بعد گفت: «امروز باید روانه بشوی و بروی كنار دریا. وقتی از دریا گذشتی، اختیار به دست توست. اما مواظب باش تا به شهر خودت نرفته‌ای، به دختره دست نزنی.»
ملك ابراهیم و جهانگیرشاه از كلبه‌ی عابد آمدند بیرون. جهانگیرشاه گفت: «امیرسلیم، پسر وزیر مرا با خودت ببر.»
ملك ابراهیم قبول كرد و با خان محمد و حمید ملاح و امیر سلیم از شهر رفت بیرون. همه جا رفتند و رفتند تا رسیدند كنار دریا. تو كشتی نشستند و به طرف كشور مغرب روانه شدند.
سه ماه روی آب بودند تا عاقبت جزیره‌ای به چشم آمد. ملك ابراهیم پرسید كه اسم این جزیره چی هست؟ ناخدا گفت: «این جزیره‌ی گویاست. جانوری توش هست كه تا آدمی‌زادی ببیند، به‌اش امان نمی‌دهد.» شاهزاده گفت كه كشتی را ببرد به طرف جزیره.
ناخدا قبول كرد و لنگر انداخت. ملك ابراهیم قدم به خشكی گذاشت و همراه‌هایش هم رفتند تا رسیدند وسط جزیره و از خستگی خوابیدند. ملك ابراهیم هنوز درست نخوابیده بود كه به آن درخت نگاه كرد و دو مرغ را بالای شاخه‌ای دید. یكی سبز بود و یكی قرمز. مرغ قرمز برگ درخت را می‌خورد و به میوه‌اش نوك نمی‌زد. مرغ سبز پرسید: «چرا میوه نمی‌خوری؟»
مرغ قرمز گفت: «این درخت عوسج است. هركس برگش را بخورد، هیچ سلاحی به تنش كارگر نیست. اگر شاخه‌ی آن را با خودش داشته باشد، حشره‌ها ازش فرار می‌كنند و هركس از میوه‌اش بخورد، به مرادش نمی‌رسد. اگر میوه‌اش را بسوزاند و رو زخمی بریزد، درجا خوب می‌شود.»
ملك ابراهیم تا این را شنید، پا شد و مقداری برگ و میوه‌ی درخت را چید و تو كیسه ریخت و دراز كشید و خوابید. یكهو صدایی شنید. بلند شد و جانوری دید كه سرش مانند گاو و پایش شبیه فیل و گردنش عین شتر بود. جانور به طرف ملك ابراهیم می‌آمد كه او شمشیر كشید و چنان ضربتی به سرش زد كه سر حیوان به زمین افتاد. بقیه هم بیدار شدند. امیرسلیم و دیگران آمدند و امیرسلیم تا میوه‌ها را دید، از آنها خورد و به خان محمد و حمید ملاح هم تعارف كرد. اما ملك ابراهیم گفت كه نخورند و آنها هم نخوردند.
روز سوم باز به كشتی نشستند و راهی دریا شدند. یك ماه تو كشتی بودند تا رسیدند به ساحل جزیره. با ناخدا خداحافظی كردند و پیاده شدند و قدم به جزیره گذاشتند. ده روزی در جزیره می‌گشتند كه غروب روز دهم چشم ملك ابراهیم به روشنی مشعل افتاد. گفت: «صبر كنید. شیاطینی دارند می‌گذرند.»
یكهو جماعتی را دیدند كه قدشان به بلندی صنوبر بود و هركدام درخت بزرگی به دوش گرفته بودند و نوری از چشمشان می‌تابید. تا ملك ابراهیم را دیدند، بغلش كردند و روانه شدند. آن شب نایستادند و تا صبح راه رفتند. روز كه شد، جانورهای عجیبی دید. ملك ابراهیم اسم اعظم را خواند. جانورها به حرف آمدند. جانوری گفت: «ای شاهزاده‌ها! از كجا آمده‌اید».
خان محمد گفت: «ما بنا هستیم و راهمان را گم كرده‌ایم.»
جانور گفت: «پس عمارتی برای ما بسازید.»
خان محمد لبخند زد. ملك ابراهیم گفت: «فردا سنگ می‌كشیم.»
خان محمد رو كرد به شاهزاده و گفت: «من حرفی زدم كه نجاتمان می‌دهد.»
جانور یك سینی غذا برایشان آورد. ملك ابراهیم نگاه كرد و گوشت آدمی زاد را توش دید و آه از نهادش برآمد. از جانور پرسید: «اسم پادشاه شما چیست؟»
جانور گفت: «اسمش كالیكوت است و گوشت آدمی‌زاد می‌خورد.»
یكهو چند زنگی آمدند و گفتند كه پادشاه شما را می‌خواند. ملك ابراهیم و دوست‌هایش رفتند. پادشاه زنگی‌ها تا آن‌ها را دید، گفت: «ای آدمی‌زادها! برای من خانه‌ای بسازید. فردا می‌خواهم توش ساكن شوم.»
خان محمد گفت: «ما را آزاد كن تا تو این جزیره جای خوبی پیدا كنیم.»
پادشاه آزادشان كرد. بیرون كه آمدند، شروع كردند به گریه و زاری. ناگهان مرغ بسیار بزرگی دیدند كه به زمین افتاده و خون از تنش می‌رفت. مرغ تا آنها را دید، گفت: «‌ای شاهزاده! چه طور اینجا آمده‌ای؟»
ملك ابراهیم گفت: «اول بگو چی شد كه به این روز افتاده‌ای؟»
مرغ گفت: «من رخ هستم و تو دریای محیط لانه دارم. آمده بودم برای بچه‌هام غذا ببرم كه یك زنگی چوب زد و مرا به این روز انداخت.»
ملك ابراهیم گفت: «اگر درمانت كنم، نجاتمان می‌دهی؟»
رخ قبول كرد و ملك ابراهیم مقداری از میوه‌ی درخت عوسج را سوزاند و به تن رخ مالید. زخم مرغ درمان شد. رخ آنها را سوار پشتش كرد و به پرواز درآمد و آنها را از جزیره برداشت و رفت به طرف دریای محیط. به جزیره‌ی دریای محیط كه رسید، پائین آمد. ملك ابراهیم حیوانی شكار كرد. مقداری گوشت برای خودشان كباب كرد و مقداری هم برای بچه‌های رخ فرستاد. بچه‌ها سیر خوردند. بچه‌ها به رخ گفتند كه ما را ببر پیش ملك ابراهیم تا در ركابش باشیم. رخ آنها را برد پیش ملك ابراهیم. شاهزاده دست به سرشان كشید. شاهزاده رخ را خواست و گفت: «می‌دانی ما چرا به اینجا آمده‌ایم؟»
رخ گفت: «نه».
ملك ابراهیم سرگذشتش را تعریف كرد. رخ گفت: «به مرادت رسیدی، چون فردا شما را می‌برم به قصر حضرت سلیمان و علقمه را به‌ات نشان می‌دهم.»
روز بعد، ملك ابراهیم چند سفارش به خان محمد كرد و سوار رخ شد و رفت، تا از دور قصری را دید. رخ گفت كه این قصر حضرت سلیمان است. ملك ابراهیم خوشحال شد. زود رسیدند به قصر و رخ را مرخص كرد. رخ گفت: «اگر علقمه به تو غلبه كرد، تو را به هوا می‌برم.»
ملك ابراهیم همه جا را دنبال نوش آفرین گشت، تا دختره را دید. نوش آفرین گریه می‌كرد. ملك ابراهیم به پای او افتاد، اما نوش آفرین گفت: «تو چه طور اینجا آمدی؟»
ملك ابراهیم سرگذشتش را تعریف كرد. از طرفی علقمه كه به شكار رفته بود، برگشت و تا ملك ابراهیم را دید، گفت: «ای آدمی‌زاد! كی تو را آورده به این قصر؟»
بعد دست برد و درخت شمشادی برداشت كه به سرش بزند، ملك ابراهیم با شمشیر زد به كمرش. شمشیر شكست. علقمه ملك ابراهیم را برداشت و به طرف دریا رفت. آه از نهاد نوش آفرین برآمد. ملك ابراهیم كه شاخ او را گرفته بود، اسم اعظم را خواند. علقمه و شاخش به دریا افتاد. یكهو نهنگی پیدا شد و علقمه را تا كمر خورد. رخ هم بلافاصله رسید و ملك ابراهیم را گرفت و به هوا رفت. نوش آفرین تا ملك ابراهیم را تو چنگ رخ دید، خوشحال شد.
اما بشنوید از دیلم و ضیغم. آنها هم عاشق نوش آفرین بودند، اما از ترس علقمه جرأت نمی‌كردند نزدیكش بروند. وقتی دیدند علقمه كشته شده، نوش آفرین را به دوش گرفتند و از دریا گذشتند و رسیدند به چمنزاری. دختره را به زمین گذاشتند و گفتند: «غصه نخور. اگر برادر ما كشته شد، ما در خدمت توایم. برای دیدن تو آمده‌ایم.»
از آن طرف، رخ از ترس راه را گم كرد و دو روز پرواز كرد، تا از دریا گذشت. به ساحل دریای محیط كه رسید، به زمین نشست. ملك ابراهیم گفت: «برو به قصر حضرت سلیمان، نوش آفرین را بیار.»
رخ پرواز كرد و رفت به قصر، اما نوش آفرین را ندید. برگشت و به ملك ابراهیم خبر داد. ملك ابراهیم گفت: «مرا برسان به دوست‌هام.»
ملک ابراهیم تا دوست‌هایش را دید، زد زیر گریه، اما آنها گفتند كه رخ می‌رود و دختره را پیدا می‌كند. رخ پرواز كرد و رفت. ملك ابراهیم و دوست‌هایش شب را كنار دریا گذراندند. روز كه شد، به راه افتادند، اما رخ از راه رسید و گفت: «نوش آفرین را تو چمنزار دیدم. دیلم و ضیغم دیو با او بودند.»
ملك ابراهیم تا حرف را شنید، گفت:‌ «مرا ببر آنجا.»
رخ ملك ابراهیم را سوار كرد و به هوا رفت. بعد از ده روز شاهزاده را گذاشت بالای كوهی و گفت كه نگاه كن. ملك ابراهیم نگاه كرد كه نوش آفرین نشسته و ضیغم و دیلم كنارش هستند. ناگهان ضیغم شاهزاده را دید و گفت: «ای آدمی‌زاد! برادر مرا كشتی...»
دست برد و درخت شمشادی برداشت؛ اما ملك ابراهیم دست او را گرفت و روی سینه‌ی او نشست. دیلم پیش آمد و شاهزاده با شمشیر ضربتی به كمر او زد كه از وسط نصف شد. ضیغم تا قدرت او را دید، گفت: «ای شاهزاده! مرا نكش. از رو سینه‌ام بلند شو. من تا زنده‌ام غلام حلقه به گوش توام.»
شاهزاده از رو سینه‌اش بلند شد و دیو هم كلكی زد، یعنی كه ایمان آورده. ملك ابراهیم نوش آفرین را بغل كرد. نوش آفرین گفت: «این همه زحمت برای من كشیدی، امیدوارم به كام دلت برسی.»
ملك ابراهیم گفت: «اگر سرم برود، از تو دست برنمی‌دارم.»
هر دو رفتند تا رسیدند به خان محمد و حمید ملاح و پسر وزیر. رخ آنها را برد به قصر حضرت سلیمان. سه روز كنار دریا بودند. ملك ابراهیم می‌خواست برگردد به دمشق، اما ضیغم تا فهمید كه او می‌خواهد برود، به این فكر افتاد كه نوش آفرین را گرفتار طلسم زنگوله كند و بدهد به دست مادرش، الیابش جادو، تا بتواند شاهزاده را از بین ببرد. نصفه شب كه شد، دختره را به طلسم انداخت و برد پیش مادرش و خبر داد كه ملك ابراهیم دو برادرش را كشته است. الیابش جادو برای آنها عزا گرفت و نوش آفرین را به سیاه چال انداخت و با زنجیر سنگین بست.
نوش آفرین یكهو دختر خوشگلی را دید. سلام كرد و احوالش را پرسید. دختره گفت: «من دختر عبدالرحمان، پادشاه گلستان ارم هستم. اسمم میمونه خاتون است. روزی با دایه‌ام گردش می‌كردم كه علقمه پیدا شد و مرا گرفت و دایه هم در رفت. مرا آورد اینجا. می‌خواست از من كام بگیرد، اما من تن ندادم و مرا داد به دست مادرش. پدرم كه خبردار شد، لشكر كشید، اما شكست خورد.»
نوش آفرین دختره را دلداری داد و گفت: «ناراحت نباش. ملك ابراهیم زود می‌آید و نجاتمان می‌دهد.»
از آن طرف ملك ابراهیم از خواب كه بیدار شد، نوش آفرین را ندید. هرچه گشت، دیو را هم ندید. رخ گفت كه نگفتم او را بكش. خان محمد و حمید ملاح به پای رخ افتادند كه كاری بكن. رخ گفت: «ضیغم دختر را به طلسم زنگوله انداخته و برده پیش مادرش كه كشتن مادره سخت است.»
ملك ابراهیم گفت: «مرا برسان پیش مادر ضیغم.»
رخ سوارش كرد و رفت به هوا. بعد از یك روز او را گذاشت رو زمین و چند تا پرش را داد به شاهزاده و گفت: «من می‌روم. هر وقت مرا خواستی، پر مرا آتش بزن. من زود حاضر می‌شوم.»
رخ كه رفت، ملك ابراهیم راه افتاد به طرف طلسم زنگوله. چشمش افتاد به باغی كه سبز و خرم بود و عمارتی توش دید. لوح عابد را بیرون آورد و نگاه كرد. دید نوشته، هركس پا به طلسم زنگوله بگذارد، صدای عجیبی می‌شنود. نباید بترسد. به عمارت برود. آنجا سنگ سیاهی می‌بیند. باید بالای سنگ برود. گرفتار دو بلا می‌شود و می‌خواهند او را بكشند. باید بكوشد كه آنها را دور كند. تا چه پیش آید.
ملك ابراهیم پا شد و شمشیرش را بست به كمرش و اسم اعظم را خواند و به خودش فوت كرد و پا به طلسم گذاشت. اول صدای عجیبی شنید. بعد شنید كه كسی می‌گوید كه این جوان تا قیامت در این طلسم ماند. یكهو دیو بزرگی پیدا شد و درخت شمشادی را برداشت و پرت كرد به طرف ملك ابراهیم، اما شاهزاده پیش دستی كرد و با شمشیر به كمر دیو زد كه مثل خیار‌تر نصف شد. یكباره رعد و صاعقه تو آسمان پیدا شد و بعد همه جا تاریك شد. ملك ابراهیم سرش را رو زانو گذاشت و صدای رعد كه خوابید، سرش را برداشت. این بار اژدهایی دید. زود جنبید و با شمشیر به گردن اژدها زد كه سرش ده قدم آن طرف تر افتاد و غبار تیره‌ای همه جا را گرفت. غبار كه برطرف شد، ملك ابراهیم این بار دید كه پتیاره‌ای نشسته و كتابی به دست گرفته. شاهزاده به لوح عابد نگاه كرد. دید نوشته كه كار را تمام كردی. حالا باید تیری تو كمان بگذاری و با یك تیر پتیاره را از بین ببری. شاهزاده لوح را گذاشت تو بغلش و كمان را آماده كرد و تیری توش گذاشت و انداخت. تیر غرید و به سینه‌ی پتیاره خورد و از پشتش زد بیرون. شاهزاده اثری از طلسم ندید. سجده كرد و خدا را شكر گفت.
ملك ابراهیم وارد باغ شد و به سر چاه رفت. به چاه كه فرو رفت، نوش آفرین را دید كه دست و پایش را به زنجیر بسته‌اند. به طرف دیگر كه نگاه كرد، دختر خوشگلی دید كه مثل نوش آفرین اسیر بود. دختره سلام كرد. ملك ابراهیم جواب داد و از نوش آفرین پرسید كه او كی هست. نوش آفرین گفت كه او میمونه خاتون است و مثل من اسیر شده. شاهزاده نوش آفرین را بغل كرد و دلداریش داد. بعد هر دو دختر را بالا برد و رفت كه تو عمارت بگردد كه ابری تو آسمان پیدا شد و دستی از آن بیرون آمد و نوش آفرین را برداشت و برد. شاهزاده كه از چاه بیرون آمد. نوش آفرین را ندید. گریبانش را از غصه درید. آتشی روشن كرد و پر رخ را تو آتش انداخت و پرنده به سرعت حاضر شد. ملك ابراهیم گفت: «از نوش آفرین چه خبر داری؟»
رخ گفت: «دختره را برده‌اند به كوه قاف. همین الآن می‌روم و خبرش را برایت می‌آرم.»
شاهزاده خودش را رساند به دوست‌هایش و آنها خوشحال شدند.
اما بشنوید از میمونه خاتون. او از طلسم كه آزاد شد، با ملك ابراهیم خداحافظی كرد و راه افتاد به طرف گلستان ارم. به شهر كه نزدیك شد، برای شاه عبدالرحمان خبر بردند كه میمونه خاتون آمده. چند نفر را فرستاد تا دختره را بیارند. چشم شاه كه به میمونه خاتون افتاد، ازش پرسید كه چه طور نجات یافته. میمونه خاتون هم تمام سرگذشتش را برای شاه تعریف كرد. شاه خوشحال شد و گفت: «واقعاً شاهزاده كاری كرده كه تمام پادشاهان قاف باید غلامش بشوند.»
شاه كه شنید ملك ابراهیم دنبال نوش آفرین می‌رود، آماده‌ی سفر شد. پریان رو تخت نشستند و دیوها تخت را برداشتند و حركت كردند به طرف دریای محیط.
از آن طرف ملك ابراهیم نشست پشت رخ و رفت به آسمان. اما وقتی دستی از ابر آمد و نوش آفرین را برداشت، او بی‌هوش شد. به هوش كه آمد، ضیغم را برابرش دید. آه از نهادش برآمد، ولی از ترس سلام كرد. ضیغم گفت: «ای بدكاره! تو زنده باشی و برادرهام به خاطر تو كشته شوند؟! الآن به چنان خواری بكشمت كه مرغ هوا و ماهی دریا به حالت گریه كنند. حالا ببین كه تو را به كجا می‌اندازم.»
نوش آفرین نگاه كرد و آتشی دید كه اگر پرنده دور و برش پرواز می‌كرد، از گرمی آن پرش می‌سوخت. دلش از غصه پر شد و به درگاه خدا نالید كه خداوندا! نگذار كه من به دست این دیو حرام‌زاده كشته شوم.
ضیغم رفت و پس از دو ساعتی با دو جوجه‌ی رخ برگشت. جوجه‌ها گریه می‌كردند و ضیغم بی‌اعتنا به آنها، به یك دست نوش آفرین را گرفت و با دست دیگرش جوجه‌ها را و رفت به طرف آتش كه میمونه خاتون رسید و خود را از هوا به زیر انداخت و نوش آفرین را ربود. دایه هم جوجه‌های رخ را گرفت. از آن طرف رخ هم ملك ابراهیم را گذاشت رو زمین. ضیغم تا چشمش به شاهزاده افتاد، چهار ستون بدنش لرزید. ملك ابراهیم نعره زد كه‌ای حرام‌زاده! این چه آشوبی است كه راه انداخته‌ای؟ این را گفت و دست به شمشیر برد. تا ضیغم خواست راه فراری پیدا كند، ملك ابراهیم چنان ضربه‌ای به زیر بغلش زد كه برق شمشیر از سر شانه‌اش درخشید و ضیغم در دم جان داد. میمونه خاتون رو كرد به شاهزاده و گفت: «ای شاهزاده! خاطرجمع باش كه من نوش آفرین را بردم. ما راهی گلستان ارم می‌شویم.»
ملك ابراهیم دید كه تخت دیگری پیدا شد. دیوها كه تخت را زمین گذاشتند، او شاه عبدالرحمان را دید و خوشحال شد. شاه ملك ابراهیم را در بغل كرد و گفت: «ای جانم به فدایت! بیا به گلستان ارم برویم.»
از آن طرف نوش آفرین نزدیك آتش بی‌هوش شده بود و خبر نداشت كه میمونه خاتون او را از دست ضیغم ربوده است. بعد از سه روز كه به هوش آمد، میمونه خاتون را دید. ازش پرسید كه اینجا كجاست؟ میمونه خاتون گفت كه تو بارگاه پدر اوست.
شب كه شد، میمونه خاتون دستور داد كه تختی تو باغ ارم برپا كردند. نوش آفرین و شاهزاده هم به باغ آمدند. رقاصه‌ها و مطرب‌ها شروع كردند به نواختن و خواندن، تا نصفه شب رسید. هر دو رفتند به خوابگاه و دست در آغوش هم خوابیدند. میمونه خاتون هم چند پاسبان دور و بر خوابگاهشان گذاشت.
خلاصه، ده روز تو گلستان ارم مشغول عیش بودند. روز یازدهم ملك ابراهیم از شاه اجازه خواست كه برگردد به وطنش. شاه گفت: «ای فرزند! من عهد كرده‌ام كه هركس میمونه خاتون را نجات بدهد، دخترم را به او بدهم.»
ملك ابراهیم گفت: «بنده منت دارم، اما من هم با خدای خود عهد كرده‌ام كه تا به وصال نوش آفرین نرسم، دست به هیچ زنی نزنم.»
شاه گفت: «پس قول بده كه بعد از عقد نوش آفرین، میمونه خاتون را هم عقد كنی.»
ملك ابراهیم قبول كرد و چند بوسه‌ی آبدار از لب میمونه خاتون گرفت و با شاه خداحافظی كرد. شاه نوش آفرین و ملك ابراهیم و دوست‌هایش را نشاند رو تختی و دیوها تخت را برداشتند و به آسمان رفتند. شاه هم آنها را تا سد سكندر بدرقه كرد و برگشت.
رخ در سایه‌ی تخت پرواز می‌كرد. دیوها پس از دو روز شاهزاده را به سراندیب رساندند. ملك ابراهیم آنها را مرخص كرد. رخ هم چند تا پرش را كند و به ملك ابراهیم داد و رفت. شاهزاده به خان محمد دستور داد كه به شهر برود و چند دست اسلحه و لباس رزم و اسب بخرد. اسب و لباس و سلاح كه آماده شد، همه لباس پوشیدند و سوار اسب‌ها شدند و رو به راه گذاشتند. رفتند و رفتند تا رسیدند به بوستانی. بعد از ساعتی، همه دراز كشیدند تا استراحت كنند. ملك ابراهیم هم نوش آفرین را بغل كرد و خوابید.
اما بشنوید از امیرسلیم، پسر برادر جهانگیرشاه كه كمر به قتل ملك ابراهیم بسته بود تا شاهزاده را بكشد و نوش آفرین را به دست بیاورد. او مثل سایه دنبال ملك ابراهیم بود. شبی فرصت پیدا كرد و خودش را رساند به آشپزخانه و زهر ریخت تو غذا و رفت گوشه‌ای قایم شد تا ببیند چه اتفاقی می‌افتد. از آن طرف ملك ابراهیم از بارگاه برگشت و راه به راه رفت به حرمسرا. دید نوش آفرین خواب خواب است. بیدارش نكرد و رفت و چند لقمه غذا خورد. غذا كه از گلوش رفت پائین، سرش را گذاشت و خوابید. امیرسلیم از جایی كه قایم شده بود، آمد بیرون و نوش آفرین را بی‌هوش كرد و انداخت رو دوش و راه كشور دمشق را گرفت و رفت.
ملك ابراهیم كه بیدار شد، زهر به تنش اثر كرده بود و سرتا پا زخم شده بود و زردابه‌ای از زخمش بیرون می‌زد. از شدت درد این طرف و آن طرف می‌رفت و ناله می‌كرد. خان محمد كه اتاقش كنار اتاق ملك ابراهیم بود، به صدای ناله‌های شاهزاده آمد و دید كه چی به روزش آورده‌اند. دود از كله‌اش بلند شد و هرچه دور و بر را نگاه كرد، نه نوش آفرین را دید و نه امیرسلیم را. هرچه با شاهزاده حرف می‌زد، ملك ابراهیم جواب نمی‌داد. حمید ملاح هم كه آمد و شاهزاده را دید، شروع كرد به نعره زدن. خان محمد گفت: «زود باش پر رخ را آتش بزن.»
حمید ملاح پر را آورد و آتش زد. در چشم به هم زدنی، رخ خودش را رساند. تا شاهزاده را به آن حال دید، نعره زد و گفت: «خان محمد! به شاهزاده زهر داده‌اند. من نمی‌توانم كاری بكنم. می‌روم میمونه خاتون و طبیب‌های قاف را بیارم.»
رخ این را گفت و پر زد و رفت. بعد از ساعتی با میمونه خاتون و طبیب‌ها و پریزادها رسید. میمونه خاتون تا شاهزاده را دید، به طبیب‌ها دستور داد كه دوا درمانش كنند. طبیب‌ها مشغول كار شدند. خیلی نگذشته بود كه تخت عبدالرحمان تو آسمان پیدا شد و پائین آمد و نشست كنار شاهزاده. میمونه خاتون گفت كه برای شاهزاده چه اتفاقی افتاده. هر دو حسابی اشك ریختند. میمونه خاتون بی‌تابی می‌كرد. طبیب آمد و گفت: «اگر مُهره اینجا بود، بی‌معطلی علاجش می‌كردم. ولی كاری از دست من ساخته نیست.
عبدالرحمان گفت: «مُهره اینجاست.»
دست به جیب بغلش كرد و مُهره را درآورد و داد به طبیب. طبیب دستور داد حوضی را پر شیر بكنند و مُهره را به دهن شاهزاده گذاشت و انداختش تو حوض شیر. زخم‌ها خوب شد و حال ملك ابراهیم كمی جا آمد. طبیب دو روز ملك ابراهیم را تو حوض شیر غلت می‌داد. روز سوم شاهزاده چشم باز كرد و دید دور و برش را میمونه خاتون و عبدالرحمان و عده‌ای دیگر گرفته‌اند. آه از نهادش برآمد و وقتی فهمید كه چه اتفاقی افتاده، گفت: «میمونه! امیرسلیم مرا به این روز انداخته و نوش آفرین را برده. باید پیداش كنی.»
درمان ملك ابراهیم چهل روز طول كشید. از رختخواب كه پا شد، پر رخ را انداخت تو آتش و رخ بی‌معطلی حاضر شد. ملك ابراهیم گفت: «برو خوب بگرد و هرجا امیرسلیم و نوش آفرین را دیدی،‌ زود برشان دار و بیار.»
شب كه شد، ساقی و مطرب آمدند و بعد از چهل روز بساط شادی و بزن و بكوب راه انداختند. ملك ابراهیم هم دست به گردن میمونه خاتون انداخت و به خیر و خوشی دیداری تازه كردند. موقع خواب كه شد، رختخواب حریر برای شاه پهن كردند و هر دو دست به گردن هم خوابیدند.
ملك ابراهیم و میمونه خاتون را اینجا داشته باشید و بشنوید از امیرسلیم و نوش آفرین.
امیرسلیم نوش آفرین را كه دزدید، سی و نه روز اسب تاخت. روز چهلم رسید سر چشمه‌ای. از اسب پیاده شد و نوش آفرین را كه هنوز بی‌هوش بود، آورد پائین و خواباند كنار چشمه و زود به هوشش آورد. دختره تا به هوش آمد و دید كنار چشمه دراز كشیده و تنها امیرسلیم كنارش نشسته، پا شد و گفت: «اینجا كجاست؟ من اینجا چه كار می‌كنم.»
امیرسلیم گفت: «ای امیرسلیم به فدات. راستش را بخواهی، من به ملك ابراهیم زهر دادم و تو را برداشتم و دارم می‌برمت دمشق كه عقدت كنم.»
نوش آفرین تا این حرف را شنید، دنیا در نظرش تیره و تار شد. رو كرد به امیرسلیم و گفت: «ای نامرد! تو سگ كی باشی كه به ملك ابراهیم زهر بدهی؟»
امیرسلیم كه دید دختره پا به ركاب نمی‌دهد، خواست زهرچشمی بگیرد و شمشیرش را كشید و حواله‌ی دختره كرد كه نوش آفرین پرید و مچش را گرفت و شمشیر را از دستش بیرون كشید یك ضرب به كمرش زد كه مثل خیار‌تر از وسط نصف شد. سرش را از گردن جدا كرد و بست به ترك اسب و لباسش را هم درآورد و تو آب چشمه شست و پوشید و راه افتاد كه برود. رخ كه آن دور و بر می‌گشت، چشمش افتاد به نوش آفرین و خیال كرد كه امیرسلیم است. از بالا داد زد: «ای حرام زاده در نرو كه رسیدم. بگو نوش آفرین را چه كار كرده‌ای؟»
نوش آفرین صدا را كه شنید و رخ را دید، خوشحال شد و خواست سر به سر رخ بگذارد. گفت: «كشتمش و حالا هم می‌روم كار ملك ابراهیم را بسازم.»
رخ طاقت نیاورد و شیرجه زد پائین و دختره را به نوكش گرفت و خواست بزند به زمین كه نوش آفرین ترسید و آشنایی داد. رخ نگاه كرد و دید نوش آفرین است كه لباس امیرسلیم را پوشیده. پرسید كه چی شده؟ نوش آفرین سیر تا پیاز قضیه را برایش تعریف كرد. رخ گفت: «حالا كه این طور شده، باید تو را برسانم به ملك ابراهیم.»
رخ نوش آفرین و اسبش را برداشت و پرید و خیلی زود رساندش به شهر سراندیب، تو باغی كه شاهزاده و دوست‌هایش خانه گرفته بودند، گذاشتش رو زمین. نوش آفرین سر امیرسلیم را گرفت و راه افتاد به طرف اتاق ملك ابراهیم. ملك ابراهیم تا او را دید، نشناختش و خیال كرد كه امیرسلیم آمده. گفت: «ای حرام زاده! با نوش آفرین چه كار كرده‌ای؟»
نوش آفرین صدایش را عوض كرد و گفت: «نوش آفرین را بردم و حالا آمده‌ام تو را سربه نیست كنم.»
دنیا در نظر ملك ابراهیم تیره و تار شد. دست به شمشیر برد كه رخ پیش دستی كرد و گفت: «شاهزاده! دست نگه دار.»
ملك ابراهیم نگاه كرد و طاق ابروی نوش آفرین را دید. دقت كرد و دید كه سر امیرسلیم تو دست اوست. نعره‌ای زد و بی هوش شد و افتاد رو زمین. دختره هم غش كرد و افتاد رو شاهزاده. از آن طرف نعره‌ی ملك ابراهیم كه بلند شد، خان محمد و حمید ملاح سراسیمه دویدند. ملك ابراهیم را دیدند كه بی هوش و گوش دراز كشیده رو زمین و امیرسلیم هم افتاده روش. شمشیرشان را كشیدند و تا قدم جلو گذاشتند، رخ فریاد زد كه امیرسلیم نیست، نوش آفرین است. هر دو تا اسم نوش آفرین را شنیدند، شمشیرشان را پرت كردند و زود هر دو را به هوش آوردند. ملك ابراهیم و نوش آفرین را به خلوت خانه بردند. هر دو مشغول بوس و كنار شدند. ملك ابراهیم پرسید كه چه اتفاقی افتاده بود. نوش آفرین هم سیر تا پیاز قضیه را برایش تعریف كرد ملك ابراهیم صورتش را بوسید.
میمونه خاتون آمد و اجازه خواست كه برود به گلستان ارم. ملك ابراهیم پا شد و بغلش كرد و صورتش را بوسید و اجازه داد كه برود. رخ به همراه میمونه خاتون و عبدالرحمان و طبیب‌ها رفتند. بارگاه كه خلوت شد، ملك ابراهیم دستور داد كه وسایل سفر را آماده كنند تا بروند حلب. از آن طرف ملك بهمن، پسر پادشاه حلب خبردار شد و لشكری برداشت و از حلب آمد بیرون و پنج فرسخی شهر، منتظر ملك ابراهیم ایستاد. ملك ابراهیم هم با همراهانش آمد و آمد تا خسته شدند و چادر زدند. ملك ابراهیم و نوش آفرین رفتند به چادرشان و استراحت می‌كردند كه جاسوس‌ها برای ملك بهمن خبر بردند كه چه نشسته‌ای كه ملك ابراهیم و چند نفری،‌ بدون لشكر خیمه زده‌اند. ملك بهمن خوشحال شد و لشكری برداشت و شبیخون زدند به سرشان.
ملك ابراهیم و همراهانش تا خبردار شدند، سراسیمه از چادر زدند بیرون و سوار شدند و شمشیر كشیدند و تو تاریكی درگیر شدند. خان محمد چشم چشم كرد و ملك ابراهیم را كه دید، خودش را رساند به شاهزاده و گفت: «نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده و این‌ها كی هستند كه این وقت شب ریخته‌اند رو سر ما...»
هنوز حرفش تمام نشده بود كه ملك بهمن نعره زد و گفت: «ای ملك ابراهیم! اگر می‌خواهی سر به تنت بماند و جان سالم به در ببری، نوش آفرین را بده به من و راهت را بكش و برو، وگرنه دمار از روزگارت درمی‌آرم.»
ملك ابراهیم تا این حرف را شنید، حساب كار به دستش آمد. رو كرد به دوست‌هایش كه مردانه بجنگید. نوش آفرین و خان محمد و حمید ملاح دست به شمشیر آماده‌ی جنگ شدند. اما لشكر ملك بهمن مثل مور و ملخ حمله كردند و از چهار طرف راه را گرفتند و تو تاریكی افتادند به جان چهارنفرشان. هر چهار تا زخمی شدند و وقتی دیدند از پس این لشكر برنمی‌آیند، پشت به هم دادند و به هر جان كندنی بود، راهی باز كردند و در رفتند. ملك ابراهیم و نوش آفرین از یك طرف و خان محمد و حمید ملاح از طرف دیگر، چادرشان را گذاشتند و تو تاریكی راهی را گرفتند و رفتند. ملك بهمن هم وقتی دید حریف فلنگ را بسته، مال و منالشان را غارت كرد و چادرشان را آتش زد بعد به سپاهش دستور داد كه از چهار طرف بروند و امان ندهند كه در بروند.
ملك ابراهیم و نوش آفرین تا صبح تاختند. ملك ابراهیم چون هر دو دوستش را گم كرده بود، بی‌تابی می‌كرد و نوش آفرین دلداریش می‌داد. از طرفی نمی‌دانستند كجا بروند. روز كه شد، راهی را گرفتند و رفتند، اما هرچه رفتند، به جایی نرسیدند. آه از نهاد ملك ابراهیم برآمد و به حال نوش آفرین كه گرفتار این بیابان شده بود، اشك می‌ریخت.
چهار روز رفتند تا اسب‌ها از نفس افتادند. ناچار پیاده شدند. ملك ابراهیم سر به درگاه خدا بلند كرد و زار زد. هنوز مناجاتش تمام نشده بود كه هر دو بی هوش و گوش افتادند، كه در همین لحظه میمونه خاتون و عبدالرحمان با لشكر پریزاد رسیدند. چون ملك ابراهیم و نوش آفرین را به آن حال دیدند، پائین آمدند. میمونه خاتون سر نوش آفرین را بغل كرد. عبدالرحمان هم گلاب به صورتشان زد، اما هیچ كدام به هوش نیامدند. میمونه خاتون دستور داد كه هر دو را بردارند و ببرند به گلستان ارم. وقتی رسیدند، میمونه خاتون به هوشش شان آورد. تا چشم باز كردند و خودشان را تو گلستان ارم دیدند، عبدالرحمان مرهم سلیمانی به زخمشان زد كه هر دو در جا خوب شدند. ملك ابراهیم جلو عبدالرحمان سر به زیر انداخت، اما شاه او را نوازش كرد و هر دو را فرستاد كه خستگی در كنند. ملك ابراهیم پرسید كه چه طور ما را پیدا كردید و آوردید اینجا. عبدالرحمن گفت: «دیوها را فرستاده بودم به قاف، وقتی برگشتند، گفتند شما تو بیابان سرگردانید. نشانی شما را دادند. زود حركت كردیم وقتی رسیدیم بالای سرتان بی‌هوش بودید. شما را آوردیم این جا تا علاجتان كنیم.»
ملك ابراهیم هم گفت كه سر راه حلب چه اتفاقی افتاده و گفت كه نگران خان محمد و حمید ملاح است و نمی‌داند كه چی به سرشان آمده. عبدالرحمان فرستاد دنبال فرهنگ دیو كه برود دنبال این دو نفر.
اما بشنوید از خان محمد و حمید ملاح...
این دو نفر از میدان جنگ كه در رفتند، خان محمد زخم كاری خورده بود و خون زیادی ازش می‌رفت. دست برد و بند زین را كند و سرش را بست. یك روز و یك شب در بیابان می‌تاخت. صبح روز بعد رسید نزدیك باغی و از اسب افتاد و از هوش رفت. اسبش هم رفت تو باغ و شروع كرد به چریدن.
از آن طرف بشنوید كه پادشاه آن سرزمین دختری داشت به اسم ماه زرافشان كه با عده‌ای دختر آمده بود به آن باغ تا هوایی تازه كند. به در باغ كه رسید، دید جوانی كه آثار بزرگی از سراپایش معلوم است، نزدیك باغ افتاده و از سرش خون می‌رود. دلش به حال این جوان سوخت و دستور داد تا خان محمد را از رو زمین بردارند و بیارند تو باغ. ماه زرافشان با آب گرم، خودش سر خان محمد را تمیز كرد و دوا رو زخمش گذاشت و خواباندش تو رختخواب. شب كه شد، سه مرغ نزدیك خان محمد كباب كردند. بوی كباب كه به دماغش خورد، زود به هوش آمد. تا چشم باز كرد و خودش را تو خانه‌ی قشنگی دید كه دختر خوشگلی هم كنارش نشسته، پرسید كه اینجا كجاست و چه اتفاقی افتاده. اما تیر عشق دختره به قلبش خورده بود و زد زیر گریه. ماه زرافشان خوشحال شد كه جوان زنده مانده، اما تا چشمش افتاد به حلقه‌ی چشم خان محمد، یك دل نه، صد دل عاشقش شد. ولی از ترس دایه خودش را زد به آن راه. ده روزی كنار خان محمد بود تا زخمش جوش خورد و سر حال آمد. فرستادش حمام و بیرون كه آمد، لباس شاهانه‌ای كرد تنش و با هم رفتند تو باغ كه گردشی كنند و سر از كار این جوان دربیارد.
وقتی خوب از بقیه دور شدند، نشستند. دختره گفت: «ای جان شیرین! كی هستی و اهل كجایی؟ چرا این بلا سرت آمده؟»
خان محمد سیر تا پیاز سرگذشتش را برای دختره تعریف كرد. دختره سرگذشت خان محمد را كه شنید، گفت: «الآن می‌روم پیش پدرم و ماجرای شما را برایش می‌گویم.»
ماه زرافشان پا شد و رفت به قصر پدرش. پادشاه تا دخترش را دید، گفت: «فرزند! چرا تو باغ نماندی؟»
ماه زرافشان تعریف كرد كه چه اتفاقی افتاده و چرا برگشته به قصر. پادشاه اجازه داد كه دختره خان محمد را بیارد به قصر. دختره برگشت به باغ و مجلس خلوتی به پا كرد و كنار خان محمد نشست و جامی پر كرد و داد به دستش. خان محمد گرفت و یك جرعه سر كشید، اما به یاد ملك ابراهیم افتاد و زد زیر گریه. دختره پرسید: «ای جوان! چرا گریه می‌كنی؟»
خان محمد گفت: «قصه‌ی من دور و دراز است.»
بعد تمام سرگذشت ملك ابراهیم را از اول تا آخر برای دختره تعریف كرد. آخر سر اشكش سرازیر شد و گفت كه نمی‌داند چه اتفاقی برایش افتاده و الآن كجاست. دختره كه فهمید خان محمد كی هست، عشقش به او بیشتر شد. مشتاق شد كه ملك ابراهیم و نوش آفرین را ببیند. پس رو كرد به خان محمد و گفت: «من دختر پادشاه انطاكیه‌ام. پدرم چهل هزار سرباز ترك دارد. سپاه پدرم را برمی دارم و برایت حلب دیگری می‌سازم. خاطرت جمع، چون من سرگذشتت را برای پدرم تعریف كرده‌ام. تو را می‌برم پیشش تا حرفت را بشنود.»
ماه زرافشان و خان محمد ان شب حركت كردند به طرف شهر. به شهر كه رسیدند، خان محمد همه جا را خوب نگاه می‌كرد تا رسیدند به قصر. دختره از جلو و خان محمد پشت سرش وارد شدند. خان محمد تعظیم كرد تا چشم پادشاه به خان محمد افتاد، رفت و بغلش كرد و رو تخت كنار خودش نشاند و گفت كه از كجا آمده‌ای و دنبال چی هستی؟ خان محمد سرگذشتشان را ریز ریز تعریف كرد. پادشاه كه از حال و كارشان باخبر شد، گفت: «ای خان محمد! من با عادل شاه از تركستان برمی‌گشتیم. یار سفر بودیم. راه نمی‌دهم كه ملك بهمن دست رو شما بلند كند.»
صبح كه شد، از چهل هزار سرباز ترك سان دید. لشكر را در اختیار خان محمد گذاشت و ماه زرافشان را فرمانده‌اش كرد و به آنها گفت كه اگر به لشكر دیگری هم نیاز داشتید، قاصد بفرستید. سپاه راه حلب را گرفت و شب و روز رفت تا آخر سر پس از چند روز رسیدند به دروازه‌ی شهر. درجا طبل جنگ زدند.
پادشاه حلب تا خبردار شد، پسرش ملك بهمن را با سی هزار سرباز فرستاد به جنگ. دو لشكر صف كشیدند. خان محمد رفت به میدان و نعره زد: «هركس می‌داند، می‌داند. هركس نمی‌داند، بداند كه من خان محمدم. وزیر ملك ابراهیم.»
ملك بهمن تا اسم ملك ابراهیم را شنید، رنگ از صورتش پرید، اما خان محمد دوباره نعره زد: «ای ملك بهمن! اگر مردی یا نشانه‌ای از مردی داری، بیا به میدان تا ببینیم بخت با كی یار است.»
ملك بهمن به میدان تاخت و رو به روی خان محمد ایستاد. هر دو شمشیر كشیدند. خان محمد از شدت غضب پیش دستی كرد و ضربه‌ای به شمشیر ملك بهمن زد كه شمشیر شاهزاده‌ی حلبی شكست و خان محمد امانش نداد و ضربه‌ای به كتفش زد كه هر دو پاش از ركاب درآمد و از اسب به زمین افتاد. دو لشكر تا این را دیدند، حمله كردند و جنگ مغلوبه شد. تا ملك بهمن از اسب افتاد، لشكر خان محمد ریختند و دست و پاش را بستند و به اردوی خودشان بردند. اما لشكر حلب تا دیدند كه شاهزاده اسیر شده، پا گذاشتند به فرار. ماه زرافشان دستور داد كه نگذارید، در بروند. لشكر شمشیر به دست افتاد پشت سرشان و خیلی‌ها را به خاك و خون كشیدند. خان محمد می‌جنگید كه یكهو دستی از آسمان آمد و او را برداشت. خان محمد كه محكم به اسبش چسبیده بود، جدا نشد، اما رو كرد به آسمان و گفت: «تو را به سر شاهزاده قسم كه دست از سر من بردار و خود شاهزاده را بیار تا ببیند كه چی به روز سپاه حلب آورده‌ام.»
دست غیب خان محمد را ول كرد. خان محمد برگشت به طرف ماه زرافشان و گفت: «ای نازنین! دیوها آمده بودند تا مرا ببرند پیش ملك ابراهیم. به سر شاهزاده قسمشان دادم كه بروند شاهزاده را بیارند تا حال و روز شاه حلب را ببیند. باید تا آمدن ملك ابراهیم كار لشكر حلب را بسازم.»
لشكر حلب كه به شهر برگشت، دروازه‌ها را محكم بست، اما خان محمد خودش را رساند به قلعه و بالا رفت و گرزی به دروازه زد كه قلعه ویران شد. خودش را رساند به قصر پادشاه و او را گرفت و دستور داد كه دو تا دار وسط شهر بزنند. پادشاه و ملك بهمن را بسته بودند به دار و ترك‌ها آماده بودند كه تیربارانشان كنند كه یكهو تخت میمونه خاتون تو هوا پیدا شد. پائین كه آمد، ملك ابراهیم آمد و گفت: «خان محمد! این‌ها را ببخش به من.»
خان محمد تا ملك ابراهیم را دید، زانو زد و پایش را بوسید. همان لحظه پدر و پسر را باز كردند. میمونه خاتون و نوش آفرین را فرستاد به حرمسرا. ماه زرافشان جلو نوش آفرین زانو زد. نوش آفرین پرسید كه این كی هست؟ دایه‌ی دختره سرگذشتش را تعریف كرد. نوش آفرین هم ماه زرافشان را بغل كرد.
از آن طرف ملك بهمن رفت به خدمت ملك ابراهیم و هدیه‌ی فراوانی هم برایش برد. ملك ابراهیم شاهزاده‌ی حلبی را به تخت نشاند. میمونه خاتون هم اجازه گرفت و رفت به گلستان ارم. ماه زرافشان لشكرش را فرستاد به انطاكیه و نامه‌ای برای پدرش نوشت كه من با خان محمد می‌روم به كشور چین. ملك ابراهیم هم بعد از روانه كردن ملك بهمن، خودش حركت كرد به طرف ختا.
ملك ابراهیم را این جا داشته باشید و بشنوید از ملك الیاس.
ملك الیاس از دمشق كه زد بیرون، همراه ملك توفان، پسر پادشاه مصر راهی ختا شد. وقتی شنید ملك ابراهیم دارد به آن سمت می‌رود، با خودش حساب كرد كه سر راه ملك ابراهیم را می‌گیرد و شاهزاده را نفله می‌كند و نوش آفرین را می‌برد به حرمسرای خودش. اما وقتی باخبر شد كه او چی به روز ملك بهمن آورده، دود از كله‌اش به هوا رفت. با ملك توفان مشورت كرد كه از پس ملك ابراهیم برنمی‌آید، چون این شاهزاده لشكری از دیو و پری و ترك و رخ دارد. ملك توفان گفت: «بهتر است با او از در دوستی وارد بشویم. اگر فرصت پیدا كردیم و سربه نیستش كردیم، چه بهتر. اگر فرصت نشد، می‌گذاریم برود و از شرش خلاص می‌شویم.»
خبر به ملك الیاس آوردند كه ملك ابراهیم رسیده نزدیك ختا. ملك توفان هدیه‌های گران بهایی تهیه كرد و رفت به پیشوازش. پیش پای ملك ابراهیم زانو زد. شاهزاده او را نوازش كرد و با هم رفتند به شهر. ملك ابراهیم را بردند به قصر قشنگی. از آن طرف ملك الیاس و ملك توفان مات و حیرت زده ماندند. خان محمد گفت: «دلم گواهی نمی‌دهد كه به دوستی این دو نفر اعتماد كنیم.»
ملك ابراهیم گفت: «این طور نیست كه فكر می‌كنی.»
ملك ابراهیم را این جا داشته باشید و بشنوید از حمید ملاح.
حمید ملاح از شبیخون كه جان به در برد، تا صبح اسب تاخت و روز كه شد، رسید كنار دریا. پیاده شد و اسبش را ول كرد تا تو چمنزار بچرد و خودش تكیه داد به درختی و خوابش برد. در خواب دید كه تو دریای خون افتاده و هی می‌رود پائین و می‌آید بالا. از وحشت بیدار شد و یكهو چشمش افتاد به سواری كه لشكر پیاده‌ای پشت سرش می‌آمد. تا رسیدند، حمید ملاح را گرفتند و دستش را بستند و راه افتادند. حمید نمی‌دانست كه اینها كی هستند. حمید ملاح را بردند پیش سوار و او تا چشمش به حمید افتاد، گفت: «ای نامرد! مال مرا می‌دزدی، پسرم را می‌كشی و خانه‌ام را غارت می‌كنی و آتش می‌زنی؟ زود بگو رفیق‌هات كجا هستند؟»
آه از نهاد حمید ملاح برآمد و رو به آسمان كرد و گفت: «خدایا! تو می‌دانی كه من بی‌گناهم.»
سوار گفت: «بگو چه كار كرده‌ای؟»
حمید ملاح تمام سرگذشتش را تعریف كرد. سوار گفت: «پسر پادشاه ما رفته به دمشق، برای خواستگاری نوش آفرین. تو را می‌برم و به شاهزاده نشان می‌دهم، اگر شناختت كه ولت می‌كنم بروی.»
حمید ملاح قبول كرد و زنجیر بستند به پا و دستش و سوار شتر كردند و راه افتادند به طرف ختا.
اما بشنوید از ملك ابراهیم كه چند ماهی تو ختا بود. روزی به خان محمد گفت كه وسایل سفر را تهیه كن تا برویم كشور فرنگ. ملك الیاس و ملك توفان كه شنیدند، عقلشان را ریختند رو هم كه چه كار كنند. اگر اینها بروند، نوش آفرین را هم با خودشان می‌برند. همین باعث می‌شود كه از غصه نفله شوند. آخر سر به این نتیجه رسیدند كه داروی بی‌هوشانه به خورد ملك ابراهیم بدهند و از هوش كه رفت، تیربارانش بكنند و نوش آفرین را از چنگش درآورند.
ملك ابراهیم و خان محمد را بی‌هوش كردند و زنجیر بستند به پا و دستشان. هر دو كه به هوش آمدند و دیدند به چه روزی افتاده‌اند. دود از كله‌شان به هوا رفت. ملك ابراهیم رو كرد به ملك الیاس و گفت: «الیاس! گناه من چه بود كه اسیرم كردی؟»
ملك الیاس گفت: «ای نامرد! فراموش كرده‌ای كه جلو جهانگیرشاه آبروی ما را بردی و با چه غروری نگاهمان می‌كردی؟»
ملك الیاس دستور داد تا داری زدند و ملك ابراهیم را بستند به دار. سی هزار ترك ختایی تیر به چله‌ی كمان گذاشتند و منتظر ماندند كه ملك ابراهیم را تیرباران كنند. ملك ابراهیم گفت: «الیاس به من رحم نكردی. حالا كه می‌خواهی تیربارانم كنی و داغ نوش آفرین را به دلم بگذاری، من به خواست خدا رضا دادم. ولی خبر مرگم را به نوش آفرین نده، كه از غصه می‌میرد. جنازه‌ام را هم بالای دار نگذار. جلو دروازه‌ی دمشق دفنم كن كه باد دمشق به قبرم بوزد.»
ملك ابراهیم رو كرد به خان محمد و گفت: «حرفت را قبول نكردم و به این نابه كار اعتماد كردم.»
خان محمد گفت: «به خدا قسم نمی‌توانند یك مو از سرت كم كنند. خدا نجاتمان می‌دهد.»
ملك ابراهیم و خان محمد هنوز حرف می‌زدند كه یكهو غوغایی بلند شد. ملك الیاس سراسیمه گفت كه چی شده؟ كه مردم حمید ملاح را آوردند. حمید ملاح ملك ابراهیم را دید، اما ملك الیاس از كوره در رفت و دستور داد كه حمید ملاح را ببرند كنار خان محمد و گردن هر دو نفر را بزنند، كه یكهو دستی از آسمان آمد و ملك ابراهیم را از دار جدا كرد و برد. ملك الیاس تا دید كه چه اتفاقی افتاد، از ترس، رمق از تنش رفت و بی حال افتاد. خان محمد نعره زد كه منتظر لشكر دیو و پریزاد باش كه الآن می‌رسند و خاك به سرت می‌كنند. ترس بند دل ملك الیاس را برید. دستور داد كه خان محمد و حمید ملاح را ببرند زندان و همان جا نگه دارند.
اما چند كلمه بشنوید از ملك ابراهیم. دست غیب كه آمد و شاهزاده را برد، بی‌هوش شد. به هوش كه آمد، دید جادویی ایستاده بالای سرش. ملك ابراهیم گفت: «ای نابه‌كار! تو كی هستی و چرا مرا آوردی اینجا؟»
جادو گفت: «اسم من پرورش جادوست. من نبودم كه تو مادرم، الیابش را كشتی. وقتی فهمیدم، دنبالت بودم. بالای دار كه پیدات كردم، آوردمت تا با زجر زیاد بكشمت، تا عبرت آدم‌ها بشوی.»
ملك ابراهیم گفت: «ای نابه‌كار! دست از پا خطا نكن تا مثل مادرت كشته نشوی. اگر باد به گوش میمونه خاتون برساند كه با من چه كار كرده‌ای، خودت و نسلت را به باد می‌دهد.»
پرورش جادو گفت: «من جائی می‌برمت كه میمونه خاتون نمی‌تواند بیاید.»
پرورش جادو و ملك ابراهیم را برداشت و برد به قله‌ی كوهی و با زنجیر محكم بست و تو چاهی آویزان كرد و سنگ بزرگی گذاشت بالای چاه و رفت. اما هر روز می‌آمد و ملك ابراهیم را بیرون می‌آورد و تازیانه‌اش می‌زد و دوباره آویزان می‌كرد و می‌رفت. روزها و روزها گذشت. روزی ملك ابراهیم با خودش گفت كه من برگ درخت عوسج خورده‌ام، پس بند و زنجیر به من كارگر نیست. اشاره‌ای كرد و زنجیر سست شد و ریخت. خوشحال شد و از چاه آمد بیرون و دور و بر گشتی زد. رفت تا رسید به چهار سكو كه رو هر چهار تا سلاح و طلا و جواهر زیادی ریخته بودند. شمشیری برداشت و برگشت به چاه و منتظر پرورش جادو ماند، كه یكهو جادو رسید. سنگ را برداشت و پائین آمد كه ملك ابراهیم از جا پرید و ضربه‌ای به گردنش زد كه سرش غلتید و جان داد. ملك ابراهیم از چاه آمد بیرون و پائین كوه سیاه چادری دید. لنگ لنگان رفت تا رسید به سیاه چادر. فریاد زد كه مهمان نمی‌خواهید؟ خیلی زود پیرزنی آمد بیرون و تا ملك ابراهیم را دید، بردش به چادر و كاسه‌ای دوغ و نان جوی گذاشت جلوش. ملك ابراهیم آن را خورد و استراحت كرد. بلند كه شد، گفت: «پادشاه شما كی هست؟»
پیرزن گفت: «پادشاه فرنگ حاكم ماست.»
ملك ابراهیم مقداری طلا داد به پیرزن تا آتشی روشن كند. آتش كه روشن شد، پر رخ را آتش زد و پرنده بی‌معطلی حاضر شد. ملك ابراهیم را كه دید، گفت: «ای شاهزاده! چه طور آمده‌ای اینجا؟»
ملك ابراهیم سرگذشتش را تعریف كرد و گفت: «زود مرا برسان به كشور ختا.»
پرنده قبول كرد. ملك ابراهیم با پیرزن خداحافظی كرد و سوار پرنده شد و حركت كرد به طرف ختا.
ملك ابراهیم و رخ را اینجا داشته باشید و بشنوید از ماه زرافشان.
سه روز كه از بی‌هوشی و دستگیری ملك ابراهیم گذشت و او به حرمسرا نرفت، ماه زرافشان كسی را فرستاد پیش ملك الیاس تا خبر بگیرد. غلام كه از ملك الیاس پرسید، او گفت: «خدمت نوش آفرین سلام برسان و بگو كه ملك ابراهیم رفته شكار. تا بیاید، برمی گردد به حرمسرا.»
غلام رفت كه خبر را برساند كه خان محمد صداشان را شنید و فریاد زد:‌ ای مرد! به نوش آفرین بگو كه ملك الیاس سه روز پیش به ما كلك زد و خیال داشت ملك ابراهیم را سربه نیست كند. داشت شاهزاده را دار می‌زد كه دستی از هوا آمد و ملك ابراهیم را برد. ما را هم انداخته زندان.»
غلام برگشت و چیزی را كه شنیده بود، به نوش آفرین گفت. دود از كله‌ی دختره به هوا رفت و شیون و گریه راه انداخت. ماه زرافشان هم شروع كرد به ناله و زاری. به ملك الیاس خبر دادند كه نوش آفرین از حال و كار ملك ابراهیم باخبر شده. دستور داد كه دور حرمسرا را بگیرند، مبادا نوش آفرین دست به شمشیر ببرد. ده هزار سپاه دور حرمسرا را گرفت. نوش آفرین راه را بسته دید. از زیر نگین انگشترش زهری بیرون آورد و تو آب ریخت تا خودش را بكشد كه ماه زرافشان دست به دامن او شد و گفت: «ای عزیز! این كار را نكن. معلوم نیست دستی كه شاهزاده را برده، دوست است یا دشمن. شاید از آدم‌های میمونه خاتون بوده. باید چند روز صبر كنیم. شاید خدا كمك كرد و شاهزاده آمد.»
جام را از دست نوش آفرین گرفت و زهر را ریخت به زمین و نوش آفرین را دلداری داد و گفت كه اگر خودت را بكشی، شاهزاده هم خودش را سربه نیست می‌كند. عجله نكن تا ببینیم خدا چه می‌خواهد.
برگردیم به سروقت ملك ابراهیم كه سوار رخ رسید به سرزمین ختا و پرنده شاهزاده را گذاشت پشت بام قصر ملك الیاس. شاهزاده از بام پایین آمد و رفت به حرم نوش آفرین. دختره تا ملك ابراهیم را دید، از شادی پرید و خودش را به قدم او انداخت و از هوش رفت. ملك ابراهیم نوش آفرین را بغل كرد.
نوش آفرین به هوش كه آمد، از ملك ابراهیم پرسید كه چه اتفاقی افتاده بود. شاهزاده تمام سرگذشتش را تعریف كرد و قسم خورد تا ملك الیاس را دار نزنم، دست برنمی‌دارم. رخ را صدا زد. پرنده كه حاضر شد، ملك ابراهیم گفت: «مرا ببر به قصر ملك الیاس و همان طور تو هوا نگه دار.»
رخ كه شاهزاده را برد و بالای قصر رسید، نعره‌ای زد كه تمام شهر شنیدند. ملك الیاس دید كه یكهو هوا تاریك شد. بالا را نگاه كرد و پرنده‌ی عجیبی دید. سراسیمه گفت: «ملك توفان این چه جانوری است؟»
ملك توفان گفت: «آماده باش كه لشكر دیو و جن و پری آمده‌اند. ملك ابراهیم را می‌خواهند.»
ملك ابراهیم فریاد زد: «ملك الیاس! خوب مرا كشتی و نوش آفرین را صاحب شدی. آمده‌ام تا تو را به سزای خیانتت برسانم و خودم دارت بزنم.»
این را گفت و دست دراز كرد و ملك الیاس را از تخت برداشت. در شهر دهن به دهن این خبر افتاد كه جنی‌ها ملك الیاس را بردند. ترس افتاد به جان مردم و شمشیرشان را انداختند به گردن و امان خواستند. ملك توفان و درباری‌ها رفتند به زندان و جلو خان محمد و حمید ملاح زانو زدند و التماس كردند كه ملك الیاس را برگردانند. خان محمد و حمید ملاح رفتند پیش ملك ابراهیم. شاهزاده تا آنها را دید، خوشحال شد. خان محمد و حمید ملاح شفاعت كردند و ملك ابراهیم الیاس را بخشید و به او خلعت داد، اما از او خواست كه چهار گاو بكشد و پوست بكند تا به خورد رخ بدهد. پرنده گاوها را خورد و رفت.
ملك ابراهیم چند روز بعد راه افتاد به طرف فرنگ. دو روز تو راه بودند تا رسیدند به دریا. كشتی گرفتند و سوار شدند. از دریا گذشتند و رسیدند به آن طرف دریا. رفتند و رفتند تا رسیدند دامنه‌ی كوهی و آنجا چادر زدند. یكهو دیدند سپاهی از طرف شهر و سپاه دیگری از رو به رو پیدا شدند و مقابل هم صف كشیدند. پادشاه فرنگ از لشكر شهر بیرون آمد و از آن یكی سپه سالاری اسب دواند. این سپه سالار زخمی به سر پادشاه زد و نفله‌اش كرد. سپاه فرنگ دل شكسته در رفتند. دل ملك ابراهیم به حالشان سوخت. بی‌معطلی همراه خان محمد و حمید ملاح سوار شد و به لشكر دشمن زدند و خیلی از آنها را به خاك انداختند. لشكر فریاد می‌زد كه سپه سالار برگشت و سه جوان را دید كه مثل شیر نر افتاده‌اند به جان سپاهش و دو نقابدار هم آن طرف نگاه می‌كنند. سپه سالار فریاد زد: «ای جوان مسلمان! از كجا آمده‌ای و چرا جانت را فدای دیگران می‌كنی؟»
ملك ابراهیم گفت: «بیا كه حریف توام.»
این را گفت و شمشیرش را حواله‌ی سر او كرد. سپه سالار رفت زیر سپر، اما شمشیر ملك ابراهیم سپر و سر و سینه‌ی مرد جنگی را شكافت. مرد جان داد و از اسب افتاد. خان محمد و حمید ملاح و نقابدارها هم حمله كردند. سپاه دشمن فلنگ را بستند. سپاه فرنگ خودشان را رساندند به ملك ابراهیم. شاهزاده گفت: «بروید دنبال این سپاه و نگذارید در بروند.»
ملك ابراهیم رفت سراغ ملك قانیار، پادشاه فرنگ و دلداریش داد. اما پادشاه بی‌هوش بود. او را به وزیرش سپرد و خودش با چهار یارش رفتند به چادرشان. وزیر هم ملك قانیار را برداشت و به قصر برگشت. پادشاه دختری داشت به اسم خورشید عالمگیر كه رفت خدمت پدر و از وزیر پرسید كه چی پیش آمد؟ وزیر پیشامد را تعریف كرد. دختره انگشت به دهان ماند كه این‌ها كی بودند و از كجا آمدند؟ عقلشان به جایی قد نمی‌داد.
ملك قانیار به هوش آمد و دید كه تو حرمسراست. از وزیرش پرسید كه چه اتفاقی افتاد. وزیر سیر تا پیاز پیشامد را تعریف كرد. پادشاه دستور داد كه بروند و هرجا هستند، پیداشان كنند و بیارند. وزیر سوار شد و همه جا را گشت تا رسید به چادر ملك ابراهیم. پیاده شد و رفت تو. جلو ملك ابراهیم زانو زد و گفت: «ملك قانیار خدمت شما سلام می‌رساند كه قدم رنجه كنید كه اشتیاق دیدارتان را دارم. اگر خودم زخمی نبودم، خدمت شما می‌رسیدم.»
ملك ابراهیم تا پیغام پادشاه را شنید، همراه خان محمد و حمید ملاح سوار شدند و حركت كردند به طرف قصر ملك قانیار. شاهزاده كه رسید، بارگاه را آذین بستند. پادشاه تو بستر خوابیده بود. ملك ابراهیم سلام كرد و ملك قانیار پا شد و شاه زاده را به تخت نشاند و از اصل و نسبش پرسید. خان محمد سرگذشت ملك ابراهیم را از روز اول تا رسیدن به سرزمین فرنگ تعریف كرد. پادشاه تا شنید زد زیر گریه و گفت: «ای جوان! امیدوارم كه به كام دل برسی، همان طور كه من به كام دل رسیدم و تو مرا از مرگ نجات دادی.»
ملك ابراهیم جواب نمی‌داد، اما خورشید عالمگیر پشت پرده ایستاده بود و خیره شده بود به ملك ابراهیم و به چشم خریدار نگاهش می‌كرد. خوب كه نگاهش كرد، ظرفی میوه فرستاد برای ملك ابراهیم. ملك قانیار هم دستور داد كه خانه‌ی قشنگ و مرتبی آماده كنند تا ملك ابراهیم و دوست‌هایش خانه كنند.
شب را تو خانه ماندند و خستگی راه را در كردند. صبح كه شد، وزیر آمد و گفت كه پادشاه ملك ابراهیم را می‌خواهد. ملك ابراهیم كه به درگاه رفت، پادشاه گفت: «‌ای فرزند! تو اسم مرا میان پادشاهان بلند كردی و دشمن مرا از بین بردی. می‌خواهم كه تو فرنگ بمانید تا من از این زخم خلاص شوم.»
ملك ابراهیم گفت: «ای پادشاه! من راه دور و درازی دارم. پدر و مادرم چشم به راه من‌اند.»
خورشید عالمگیر تا حرف ملك ابراهیم را شنید، از پشت پرده گفت: «كمی هم با من بنشین و حرفی بزن. صحبت ما هم غنیمت است.»
ملك ابراهیم تا صدای دختره را شنید، حالش تغییر كرد و دلش شل شد و فكر سفر از سرش پرید و خواست بماند. اما از وزیر پرسید كه این كی بود كه از پشت پرده حرف زد. وزیر گفت: «خورشید عالمگیر است، دختر ملك قانیار.»
ملك ابراهیم گفت: «پام قوت ندارد كه از این مملكت بروم.»
درخواست پادشاه را قبول كرد و با خان محمد و حمید ملاح به خانه برگشت. صدای خورشید عالمگیر تو گوش شاهزاده بود و دل تو دلش نبود و آرام و قرار نداشت، اما برملا نمی‌كرد و خودش را به آن راه می‌زد. از آن طرف ملك قانیار وزیرش را خواست و سینی بزرگی میوه و خوردنی برای ملك ابراهیم فرستاد.
خلاصه، ده روز تو فرنگ ماندند و روز یازدهم وزیر و وكیل سراسیمه سراغ ملك ابراهیم آمدند و گفتند: «ای شاهزاده! پادشاه پریشان است و شما را خواسته.»
شاهزاده و دوست‌هایش زود رفتند پیش پادشاه كه حال و روز خوبی نداشت و نشانه‌ی مرگ تو صورتش پیدا بود. ملك ابراهیم كنارش نشست و گفت: «عمر پادشاه طولانی! چه فرمایشی داری؟»
پادشاه زد زیر گریه و اشكش بند نمی‌آمد. بعد از مدتی گفت: «ای شاهزاده! پیمانه‌ی من پر شده و دیگر كاری از دستم برنمی‌آید. جان كه از تنم درآمد، مرا تو دخمه‌ای دفن كن. بعد وزیر را كمك كن تا دخترم، خورشید عالمگیر را به تخت بنشاند. بعد مختاری كه بروی.»
همان روز پادشاه سر به زمین گذاشت و جان داد. مردم عزا گرفتند و ملك ابراهیم ترتیبی داد كه پادشاه را همان طور كه لایقش بود، دفن كردند. بعد از سه روز، وزیر و وكیل آمدند خدمت ملك ابراهیم كه امروز باید به وصیت پادشاه عمل كنیم. بزرگان دربار جمع شدند. خان محمد و حمید ملاح و نوش آفرین هم آمدند. خورشید عالمگیر كه رسید، شاهزاده با بزرگان سر جاشان قرار گرفتند. ملك ابراهیم تاج را از بزرگان مسیحیان گرفت و رو سر خورشید عالمگیر گذاشت. همه مبارك باد گفتند. شاهزاده فرمان داد كه همان جا جشنی به پا كنند.
روز دیگر خورشید عالمگیر برای گردش رفت به باغ خودش. شاهزاده دوست داشت كه برود و ملكه را تو باغ بیند. ملك ابراهیم می‌خواست پر رخ را تو آتش بیندازد كه میمونه خاتون رسید. او كه دلتنگ ملك ابراهیم بود، خودش را رسانده بود تا شاهزاده را ببیند. ملك ابراهیم تا دختره را دید، گفت: «ای میمونه خاتون! می‌دانی چرا تو را خواسته‌ام؟»
می‌خواهم كه مرا ببری به باغ خورشید عالمگیر تا تماشاش كنم.»
میمونه خاتون گفت: «باید طوری برویم كه دختره باخبر نشود.»
ملك ابراهیم قبول كرد. میمونه خاتون گفت: «اول باید بروم و جای خوبی پیدا كنم.»
میمونه خاتون این را گفت و پرواز كرد و رفت. تمام باغ را گشت و جایی را پیدا كرد و برگشت و ملك ابراهیم و نوش آفرین و ماه زرافشان را كه تازه رسیده بود، برداشت و برد. همین كه آنها را گذاشت، گفت: «شما اینجا باشید تا بروم و خورشید عالمگیر را بیارم.»
وقتی رسید، دید كه خورشید عالمگیر به یاد ملك ابراهیم گریه می‌كند. میمونه خاتون او را گرفت و به هوا رفت و به طرف ملك ابراهیم حركت كرد. شاهزاده اول هرچه قربان صدقه‌ی او رفت، ملكه از خجالت سرش را بالا نكرد تا آخر سر شاهزاده به پای او افتاد، كه ملكه تاب دیدن این كار را نداشت. دست ملك ابراهیم را گرفت و او را نشاند كنار خودش. میمونه خاتون و ماه زرافشان و نوش آفرین هم زدند زیر گریه. خورشید عالمگیر گفت: «بهتر است بروم. اگر كنیزها بیایند و مرا اینجا ببینند، حرف تو دهن مردم می‌افتد.»
ملك ابراهیم و دوست‌هایش اشك ریختند. خورشید عالمگیر رفت و اینها هم سوار تخت میمونه خاتون شدند و برگشتند. از آن طرف خورشید عالمگیر گریه می‌كرد و می‌آمد كه با كنیزها برخورد كرد. پرسیدند كجا بودی كه ما هرچه گشتیم، تو را پیدا نكردیم. گفت: «تو باغ گل می‌چیدم كه تختی از هوا به زمین آمد. فهمیدم كه تخت میمونه خاتون، دختر پادشاه گلستان ارم است. مدتی با آنها حرف می‌زدم.»
خورشید عالمگیر شب ضیافتی به پا كرد و همه در آن شركت كردند و در آنجا بود كه ملك ابراهیم پی برد كه خورشید عالمگیر هم دل به عشق او داده. به او گفت كه دنبال كاری آمده و تا آن را به سرانجام نرساند، نمی‌تواند دل به هیچ یار دیگری بدهد. خورشید عالمگیر هم قبول كرد. ملك ابراهیم حركت كرد و رو به كشور مغرب به راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به جایی كه دلش هوای خورشید عالمگیر را كرد. به خان محمد گفت كه تو اینها را نگه دار تا من بروم و زود برگردم. وزیر قبول كرد. ملك ابراهیم سوار فرهنگ دیو شد و زود خود را رساند به فرنگ.
از آن طرف بزرگان فرنگ كه دیده بودند خورشید عالمگیر از جدایی ملك ابراهیم دل به كار نمی‌دهد، نامه‌ای برای پسرعمویش، كیانوش نوشتند و از او خواستند كه بیاید و پادشاه فرنگ شود. وقتی ملك ابراهیم رسید كه كیانوش به لشكر خورشید عالمگیر حمله كرد و سربازهای زیادی را به خاك انداخته بود. شاهزاده خود را به كیانوش رساند و با شمشیر طوری به فرق او زد كه تا كمرش را شكافت و خورشید عالمگیر را نجات داد. شاهزاده دید كه تختی در هوا پیدا شد و میمونه خاتون را دید. گفت كه چه طور آمدی؟ پریزاد جواب داد كه دلم هوای تو را كرده بود. خورشید عالمگیر هم تمام سرگذشتش را تعریف كرد. ملك ابراهیم كه دید بزرگان دربار دختره خیانت كرده‌اند، آنها را سوار تخت میمونه خاتون كرد و از هوا به زمین انداخت تا به سزای اعمالشان برسند. پس از آنكه همه را به راه آورد، با دختره خداحافظی كرد و به راه افتاد.
از آن طرف به خان محمد خبر دادند كه ملك محمد، پادشاه مغرب سپاهی آورده تا نوش آفرین را ببرد. خان محمد سپاهش را در برابر سپاه مغرب آرایش داد. ملك محمد به میدان آمد و فریاد زد: «من ملك ابراهیم را می‌خواهم.»
خان محمد گفت: «تو در حدی نیستی كه شاهزاده را بخواهی.»
ملك محمد از این حرف ناراحت شد و حمله كرد. خان محمد مچش را گرفت و ضربه‌ای به اسبش زد. ملك محمد افتاد و لشكرش شاه را از میدان بردند. جنگ مغلوبه شد و تا غروب طول كشید. خان محمد دید كه تعداد زیادی زخمی شده‌اند. سپاه را برداشت و رفت به دامنه‌ی كوه. ملك محمد تا این را دید، پی برد كه ملك ابراهیم در لشكر نیست رفت سراغ خان محمد و گفت كه جان خود را تلف نكن. نوش آفرین را به من بده و راهت را بكش و برو، وگرنه دمار از روزگارت درمی‌آرم. خان محمد جواب داد كه تا جان در بدن دارم، این كار را نمی‌كنم. ملك محمد ناراحت شد و شمشیر را حواله‌ی سر او كرد. خان محمد زخمی شد و ملك محمد سپاه او را تار و مار كرد و رفت بالای كوه كه نوش آفرین را به دست بیارد، كه ملك ابراهیم با فرهنگ دیو رسید. شمشیر كشید و حمله كرد و سپاه دشمن را از چپ و راست به زمین انداخت تا رسید به ملك محمد. شمشیر را حواله‌ی كمر او كرد كه مثل خیار‌تر از وسط نصف شد. ملك محمد كه كشته شد، سپاهش دور ملك ابراهیم را گرفتند. او نعره زد و با شمشیر به جانشان افتاد. حمید ملاح و خان محمد هم با این كه زخمی بود، دست به شمشیر بردند. سپاه ملك محمد را تار و مار كردند. امان كه خواستند، ملك ابراهیم دست از جنگ برداشت.
ملك ابراهیم رفت به چادر نوش آفرین و تمام سرگذشتش را تعریف كرد. روز بعد پسر ملك محمد را به تخت نشاند و حركت كردند و بعد از دو ماه به نزدیك دمشق رسیدند، ملك ابراهیم نامه‌ای به جهانگیرشاه نوشت و خبر آمدنش را داد. پادشاه تا خبردار شد، عده‌ای را فرستاد به پیشوازشان. شاهزاده و دوست‌هایش به شهر وارد شدند و راه به راه رفتند به قصر. شاه دخترش را بغل كرد و فرستاد به حرمسرا. شاهزاده هم تمام ماجرا را برای پادشاه تعریف كرد. پادشاه تا شنید كه امیرسلیم چه كار كرده، رو به پدرش كرد و گفت: «ای ناپاك می‌خواستی كلك بزنی و نوش آفرین را برای پسرت بگیری؟»
جهانگیرشاه دستور داد تا سر وزیر را از تن جدا كردند. ملك ابراهیم فرهنگ دیو را فرستاد دنبال میمونه خاتون تا در عروسی او با نوش آفرین حاضر باشد. میمونه خاتون كه رسید، نوش آفرین را برای ملك ابراهیم عقد كردند. بعد از سه روز از حرم بیرون آمد و به دربار رفت و از پادشاه اجازه خواست تا به یمن برود. شاه اجازه داد و ملك ابراهیم راه افتاد و بعد از یك ماه به یمن رسید. عادل شاه به استقبال او آمد و خان محمد را به تخت نشاند و ماه زرافشان را برای او عقد كرد و جشنی گرفتند كه تا آن روز هیچ كس ندیده بود. پس از آن پادشاه جهان سوز را برای حمید خواستگاری كرد و دختره را به عقد حمید درآورد. از كار دوست‌هایش كه فارغ شد، خورشید عالمگیر را برای ملك ابراهیم عقد كرد. اما ضریرجادو در حجله آنها را خواب بند كرد و خودش فرار كرد و رفت به پناه طلسم سلیمان پیغمبر. صبح كه در حجله را باز كردند، دیدند كه پسر و دختر مرده‌اند. اهل حرم كه خبردار شدند، صدای گریه‌شان به آسمان رفت. عادل شاه هم خاك به سرش می‌ریخت. فرستادند به دنبال فیاض عابد. او آمد و گفت كه ضریرجادو آنها را خواب بند كرده و خودش هم رفته به پناه طلسم حضرت سلیمان. باید خان محمد برود و ضریر را بكشد و برگردد. عابد لوحی به خان محمد داد و خان محمد لوح را گرفت و سوار رخ شد و رفت به كوه قاف.
خان محمد تا پا به طلسم گذاشت، شیری به طرفش آمد. اما او شمشیر كشید و شیر را كشت. خواست راه بیفتد كه غولی پیدا شد. غول را هم كشت كه یكهو هیاهویی به پا شد و ضریرجادو را جلو خودش دید. خان محمد امان نداد و ضربه‌ای به او زد كه از وسط نصف شد. كار جادو را كه تمام كرد، سوار رخ شد و برگشت. تا پا به دربار گذاشت، دید كه شاهزاده و خورشید عالمگیر از خواب بیدار شده‌اند. خوشحال شد. ملك ابراهیم پرسید كه چه اتفاقی افتاد؟ خان محمد هم تمام ماجرا را تعریف كرد.
روز بعد، شاهزاده به حمام رفت و میمونه خاتون را برای او عقد كردند. جشن كه تمام شد، دیدند كه تختی در آسمان پیدا شد. تخت را به زمین آوردند. جوانی از تخت پائین آمد. خان محمد گفت: «این جوان فرمانروای بزرگ قاف است.»
تمام بزرگان بلند شدند و تعظیم كردند و جوان را رو تخت نشاندند. جوان گفت: «ای شاهزاده! عموی من جهان فرما، پادشاه طلسم زرین، دختری دارد به اسم حورالعین. روزی دخترعمو را بدون نقاب دیدم و عاشقش شدم. غلامی به اسم صلصال را فرستادم تا عمو را بیارد. این غلام ناپاك رفت و برنگشت. اما عمو سراسیمه آمد و با گریه گفت كه صلصال حورالعین را برده به طلسم حضرت سلیمان. من هم با دو هزار دیو رفتم به قاف. تا رسیدم به اكوان دیو خبر دادم كه چه اتفاقی افتاده. اكوان دیو صلصال را گرفت و آورد و من هم دستور دادم كه سرش را از تن جدا كنند. بعد حورالعین را بردم و عقد كردم. در كتاب‌ها خوانده بودم كه آدمی به اسم خان محمد طلسم را می‌شكند. وقتی طلسم را از بین برد، نتوانستم خدمت برسم. حالا آمده‌ام كه قدم رنجه كنید كه امر خیری دارم.»
تختی آوردند و همه سوار شدند و بعد از سه روز به جزیره‌ای رسیدند. ملك ابراهیم دید كه جزیره به چشمش آشناست. زود به یادش آمد كه همان جزیره‌ی زنگی‌های آدمخوار است. به دوست‌هایش گفت كه باید این زنگی‌ها را از بین ببریم. داشتند حرف می‌زدند كه زنگی‌ها دورشان را گرفتند. اما شاهزاده و دوست‌هایش مثل شیر به جانشان افتادند و همه را از بین بردند. از كار زنگی‌ها كه خلاص شدند، راه افتادند و روز بعد رسیدند به طلسم زرین. جهان فرما تا آنها را دید، نشاندشان رو تخت. جشنی به پا كردند و فرمانروا رفت به حجله‌ی حورالعین.
روز بعد همه مبارك باد گفتند و ملك ابراهیم اجازه خواست كه روانه شوند. فرمانروا هدیه‌های شاهانه‌ای به ملك ابراهیم داد و روانه‌شان كرد.
شاهزاده تا به یمن رسید، بر تخت نشست و همه در خدمت او ایستادند. ملك ابراهیم فرهنگ دیو را در خدمت خودش نگه داشت. فرمان پادشاهی فرنگ را به اسم خان محمد نوشت و او را با ماه زرافشان روانه كرد. حمید ملاح و جهان سوز در خدمت ماندند. عادل شاه هم از پادشاهی كناره گرفت و گوشه‌ای تو قصر سجاده پهن كرد و مشغول عبادت شد. ملك ابراهیم هم زندگی را به خیر و خوشی با سه تا همسرش شروع كرد.

داستانی است از نوع جن و پری با مضمون عاشقانه. صورت آشفته پر غلطی از آن در سال 1323 به قلم كاتبی به اسم محمدتقی و به سفارش میرزا احمد تاجر كتابفروش نوشته شد و به صورت سنگی انتشار یافت.

منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد، (1389)، افسانه‌های ایرانی، تهران: هیرمند، چاپ اول.

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط