چشم ديگر
نويسنده: محمدعلي گوديني
مادر هنوز سر سجاده است. زير چشمي نگاهش ميكنم، رو برگردانده و خيره شده به صفحهي تلويزيون و آرام دانههاي گلي تسبيح كربلايياش را مياندازد و ذكر ميگويد. به يكباره حالت چهرهاش برميگردد. چشمها را ميفشارد و صورتش را غم ميگيرد. ذكر گفتنش به نفرين بدل ميشود:
_ خدا نسلشونو از روي زمين برداره... الهي كه به حق فاطمهي زهرا، دست خودتون بره زير ساطور... اي ظالمهاي غاصب.
انشاالله كه به همين زوديهاي زود، خدا نابود بكنه، اون آمريكا رو كه به شما كمك ميكنه، اي لعنتيها... .
قطرههاي اشك از گوشهي چشمهاي مادر سرازير ميشود. سر بر ميگردانم و بر صفحهي تلويزيون، پايان صحنهاي را ميبينم كه صهيونيستها با آجر دست يك فلسطيني را ميشكنند. اين صحنه بارها نشان داده شده بود.
پسرم با پارچي آب و چند ليوان و سفره به اتاق ميآيد. ايستاده زل ميزند به صفحهي تلويزيون. با ديدن درگيري جوانهاي فلسطيني با صهيونيستها، دندان به هم ميفشارد و ميشنوم كه ميگويد: عجب نامردهايي!
از ظلمي كه بر مردم فلسطين ميرود. خشمگين و عصباني ميشوم. صداي گويندهي اخبار را انگار نميشنوم. مثل اغلب شبهاي ديگر محو تماشاي انقلاب سنگ جوانهاي فلسطيني ميشوم. سربازي صهيونيست يك چشم خود را بسته و با چشم ديگر، فلسطينيها را نشانه رفته است. در همان صحنه، نوجواني نارنجكي را كه گاز اشكآور با فشار از آن خارج ميشود، با لگد به طرف كماندوهاي اسرائيلي پس ميراند. نرسيده به چهار راهي، دود سياه سوختن لاستيكها، خيابان محل عبور صهيونيستها را غبارآلود كرده است. آن سوي دود و آتش. چند نوجوان، يك پيرمرد دشداشهپوش و دو سه زن. سنگ ميپرانند و در صحنهاي ديگر، يك زرهپوش در حال حركت. آماج سنگهاي رها شده از قلماسنگهاست. لبخندي بر لب پسرم مينشيند و دست گره كردهاش را بالا ميبرد. زن و دخترم شام را آماده كردند. ميلي به شام ندارم. دلم ميخواهد به جاي يكي از نوجوانها ميبودم...
فضاي اتاق دم كرده است. دخترم، مادر و زنم بهت زده ماندهاند. سفره هنوز پهن نشده. پسرم روزنامهاي ورزشي در دست دارد. دوباره به حال خود برميگردم. به ياد صحنههاي غريب آن بعداز ظهر دوران نوجواني ميافتم. كه در بيداري چون كابوس از سر گذرانده بودم و اگر آن موج توفنده نبود و به دست ساواك بازداشت شده بودم، چه حال و روزي پيدا كرده بودم با چه سرنوشتي!
تصويرهاي محوي پس از سالها، رفته رفته شفاف ميشد و صحنه به صحنه مقابلم مجسم ميشد!
تا بازي فوتبال ساعتي وقت بود و فرصتي تا از قسمتهاي ديگر مجموعهي ورزشي ديدن كنم. مجموعهاي كه در هر جايي، از سالها پيش از آن برايش تبليغ شده بود. جابه جا تابلويي بود با آرم بازيهاي آسيايي تهران كه تاريخ سال هزار و سيصد و پنجاه و سه و هزار و نهصد و هفتاد و چهار را داشت و از بس آن آرم و تابلوها را به شكلهاي گوناگون و در مكانهاي مختلف شهر ديده بودم، جاذبهاش را برايم از دست داده بود و نكتهي جالب براي من، چهرهي ورزشكارها بود. زردپوستها كه هرگز به آن تعداد در جايي نديده بودم. هندوها و عربهايي كه انگار روي آتش تنور، نيمسوزشان كرده بودند.
تن عرق كردهام به رعشه افتاد. شمد را كشيدم روي شانهام، خواب از سرم پريده بود. آواز خروسي از دور دستها، در ميان بوق شيپوري كاميوني محو شد و از خانههاي آن دست، شايد تشتي بود از روي بامي زمين افتاد كه صداي دنبالهدار دنگ آن خانههاي همسايه را برداشت.
روز سختي را از سر گذرانده بودم. با جمعيت كشيده شده بودم به سمت شمال غرب مجموعه. از علامت بالاي سر در فهميدم سالن بسكتبال است. بليت خريدم. از پلهها كه بالا ميرفتم، از صداي ايران _ ايران برشتابم افزودم. با صداي سوت دسته جمعي تماشاگرها، جلوي ورودي ايستادم. فضاي سالن گرفته و سنگين بود و نگاهم افتاد به تابلو و نتيجه. پنجاه و هفت بر سي و دو. با آنكه تيم ايران در ميدان نبود اما تماشاچيهاي جوان و نوجوان كه بيشتر دانشجو و دانشآموز بودند. فرياد ايران ايرانشان سالن را برداشته بود. با نگاهي دوباره به تابلو، تيم فيليپين سي و هفت بود و اسرائيل سي و دو. بيشتر جايگاهها در اشغال تماشاگرهايي بود كه شايد حتي از بسكتبال چيزي نميدانستند. زنهايي كه فقط آمده بودند مدل لباسهايشان را به نمايش بگذارند! و مردهايي كه مرتب در جا ميلوليدند و همصدا سوت ميزدند و پس از هر چند سوت فرياد ميكشيدند: «اسرائيل». در بقيهي قسمتها، تعدادي به صورت پراكنده و يا گروههاي چند نفره، دست ميزدند و ايران _ ايران ميگفتند. روي سكو، نزديك ورودي، كنار مرد تنهايي نشستم و همان لحظه احساس كردم، برايش مزاحم هستم. مقابل پايم دو قوطي خالي نوشابه و يك بسته نيم خوردهي بيسكويت ديده ميشد. در ميدان مسابقه، بازي تندي در جريان بود. تيم اسرائيل ناشناخته بود و مرموز. اما در خبرها خوانده بودم: فيليپين تيم اول آسيا است. سوت دسته جمعي و فريادهاي گوشخراش تماشاچيان كه آمده بودند. فقط سوت بكشند و اسرائيل _ اسرائيل بگويند. با فرياد ايران _ ايران جوانهايي كه هرگز نميخواستند اسرائيل برنده باشد، محو ميشد. عدهاي از گوشهاي ميگفتند:
«با اره بريدند سر موشه دايان را... عجب كره خري بود...»
جمعي ديگر جواب ميدادند:
« با قيچي بريدند دم موشه دايان را... عجب توله سگي بود...»
شعارها چقدر خاطرهانگيز بودند، ياد چند سال پيش از آن افتادم كه تيم فوتبال ايران، اسرائيل را شكست داده بود و اين شعار مردم كوچه و بازار شده بود!
با هر شعار، طرفداران تيم اسرائيل، دچار تشويق ميشدند و ترس به جانشان ميريخت و تماشاچيهايي كه پراكنده بودند و بيتفاوت، از شنيدن نام موشه دايان، به خنده ميافتادند. جهودها، هر بار از ديدن پليسهايي كه يك تاج فلزي بالاي نقاب كلاهشان بود و هواي آنها را داشتند، جان ميگرفتند و باز هم سوت ميكشيدند. در ميدان بازيكنان توپ بزرگ و قرمز را توي سبد ميانداختند. يكباره بازيكنان ذخيرهي تيم اسرائيل از جا كنده شدند و به ميان زمين دويدند! قوطيهاي خالي نوشابه به ميدان كوبيده شد. جهودها، صدايشان بند آمده بود و پاسبانها ديوانهوار هجوم برده بودند و با باتوم ميكوبيدند روي سر و صورت جوانهايي كه حالا ديگر همه از جا برخاسته بودند. چند قوطي به طرف تابلو و روي نام اسرائيل پرتاپ شد. يكي از قوطيها هم به قاب عكس شاه خورد. هرچه طرفدارهاي تيم اسرائيل ساكت بودند، دانشجوها و دانشآموزها از هيجان سر از پا نميشناختند. هرچه به دست ميآوردند، به ميدان يا توي سبد تيم اسرائيل ميانداختند.
« با اره بريدند سر موشه دايان را...» «با قيچي بريدند دم موشه دايان را...»
هنوز از برق فلاش دوربين عكاسها، چشمهايم آزرده بود. از جا بلند شدم و به حياط و به آسمان نگاه كردم. هنوز تا سر زدن سپيده وقت باقي بود. دوباره ميان بستر نشستم و سرم را گرفتم بين دستهايم.
آن روز عدهاي دستگير شده بودند. جوانها براي آنكه تعداد بيشتري از آنها گرفتار نشود؛ به هم نزديك شده بودند و مانند گردابي تند تند جا به جا ميشدند. بعضي چند پله بالا رفتند و كساني پايين پريدند و عدهاي به دو طرف. در آن موج پديد آمده، افراد شناسايي شده، ميان دوران جوانهاي جسور رد گم ميكردند و آنها كه هنوز قوطي داشتند. به ميدان يا توي سبد اسرائيل پرت ميكردند. هيجان زده فقط فهميدم، يكي از قوطيها را به ميدان پرتاب كردهام. درون قوطي دوم مقداري نوشابه مانده بود و توي هوا بود كه باقي ماندهي محتوايش بيرون پاشيده شد و از ياد مرد تنها، دستم سست شد. لحظهاي نگاهش كردم. لبخندي از سر رضايت بر لبش ديدم. با هيجان بيشتري به بستهي نيمخورده بيسكويت چنگ زدم و قوطي جلوي مرد تنها را هم برداشتم و آمادهي پرتاب بودم كه كسي گفت:
_ اينو هم ببرش پيش بقيهي اخلالگرها!
تا به خود بيايم، پاسباني بازويم را در دست زمختش فشرد و رو به سمتي هلم داد. در موج جماعت يكبار ديگر بازويم را فشرد. از پلهها بالا رفتم. با نگاهي به پايين، جوانهاي به خروش آمده را ديدم كه بعد از به هم زدن جريان مسابقه، چون سيلي در حال خروج از سالن بودند. از غفلت مأمور، قاطي جوانها از سالن خارج شدم.
تفسير سياسي خبر تلويزيون در مورد ادامهي انتفاضه است. انگار قلوه سنگي از آن ربع قرن فاصلهي زماني، در دستم مانده، قلماسنگي بالاي سر نوجواني تاب ميخورد.
در خيالم قلوه سنگ توي دست من بود كه شهاب آسا از كپه رها شد و به گمانم رو به چشم ديگر سرباز صهيونيست نشانه گرفته شده بود.
برگرفته از : كتاب ستاره هاي سربي / نويسنده: محمدعلي گوديني/ ديپلم طبيعي / متولد 1335 كنگاور/ صفحه: 137
منبع: سايت صبح
/س
_ خدا نسلشونو از روي زمين برداره... الهي كه به حق فاطمهي زهرا، دست خودتون بره زير ساطور... اي ظالمهاي غاصب.
انشاالله كه به همين زوديهاي زود، خدا نابود بكنه، اون آمريكا رو كه به شما كمك ميكنه، اي لعنتيها... .
قطرههاي اشك از گوشهي چشمهاي مادر سرازير ميشود. سر بر ميگردانم و بر صفحهي تلويزيون، پايان صحنهاي را ميبينم كه صهيونيستها با آجر دست يك فلسطيني را ميشكنند. اين صحنه بارها نشان داده شده بود.
پسرم با پارچي آب و چند ليوان و سفره به اتاق ميآيد. ايستاده زل ميزند به صفحهي تلويزيون. با ديدن درگيري جوانهاي فلسطيني با صهيونيستها، دندان به هم ميفشارد و ميشنوم كه ميگويد: عجب نامردهايي!
از ظلمي كه بر مردم فلسطين ميرود. خشمگين و عصباني ميشوم. صداي گويندهي اخبار را انگار نميشنوم. مثل اغلب شبهاي ديگر محو تماشاي انقلاب سنگ جوانهاي فلسطيني ميشوم. سربازي صهيونيست يك چشم خود را بسته و با چشم ديگر، فلسطينيها را نشانه رفته است. در همان صحنه، نوجواني نارنجكي را كه گاز اشكآور با فشار از آن خارج ميشود، با لگد به طرف كماندوهاي اسرائيلي پس ميراند. نرسيده به چهار راهي، دود سياه سوختن لاستيكها، خيابان محل عبور صهيونيستها را غبارآلود كرده است. آن سوي دود و آتش. چند نوجوان، يك پيرمرد دشداشهپوش و دو سه زن. سنگ ميپرانند و در صحنهاي ديگر، يك زرهپوش در حال حركت. آماج سنگهاي رها شده از قلماسنگهاست. لبخندي بر لب پسرم مينشيند و دست گره كردهاش را بالا ميبرد. زن و دخترم شام را آماده كردند. ميلي به شام ندارم. دلم ميخواهد به جاي يكي از نوجوانها ميبودم...
فضاي اتاق دم كرده است. دخترم، مادر و زنم بهت زده ماندهاند. سفره هنوز پهن نشده. پسرم روزنامهاي ورزشي در دست دارد. دوباره به حال خود برميگردم. به ياد صحنههاي غريب آن بعداز ظهر دوران نوجواني ميافتم. كه در بيداري چون كابوس از سر گذرانده بودم و اگر آن موج توفنده نبود و به دست ساواك بازداشت شده بودم، چه حال و روزي پيدا كرده بودم با چه سرنوشتي!
تصويرهاي محوي پس از سالها، رفته رفته شفاف ميشد و صحنه به صحنه مقابلم مجسم ميشد!
تا بازي فوتبال ساعتي وقت بود و فرصتي تا از قسمتهاي ديگر مجموعهي ورزشي ديدن كنم. مجموعهاي كه در هر جايي، از سالها پيش از آن برايش تبليغ شده بود. جابه جا تابلويي بود با آرم بازيهاي آسيايي تهران كه تاريخ سال هزار و سيصد و پنجاه و سه و هزار و نهصد و هفتاد و چهار را داشت و از بس آن آرم و تابلوها را به شكلهاي گوناگون و در مكانهاي مختلف شهر ديده بودم، جاذبهاش را برايم از دست داده بود و نكتهي جالب براي من، چهرهي ورزشكارها بود. زردپوستها كه هرگز به آن تعداد در جايي نديده بودم. هندوها و عربهايي كه انگار روي آتش تنور، نيمسوزشان كرده بودند.
تن عرق كردهام به رعشه افتاد. شمد را كشيدم روي شانهام، خواب از سرم پريده بود. آواز خروسي از دور دستها، در ميان بوق شيپوري كاميوني محو شد و از خانههاي آن دست، شايد تشتي بود از روي بامي زمين افتاد كه صداي دنبالهدار دنگ آن خانههاي همسايه را برداشت.
روز سختي را از سر گذرانده بودم. با جمعيت كشيده شده بودم به سمت شمال غرب مجموعه. از علامت بالاي سر در فهميدم سالن بسكتبال است. بليت خريدم. از پلهها كه بالا ميرفتم، از صداي ايران _ ايران برشتابم افزودم. با صداي سوت دسته جمعي تماشاگرها، جلوي ورودي ايستادم. فضاي سالن گرفته و سنگين بود و نگاهم افتاد به تابلو و نتيجه. پنجاه و هفت بر سي و دو. با آنكه تيم ايران در ميدان نبود اما تماشاچيهاي جوان و نوجوان كه بيشتر دانشجو و دانشآموز بودند. فرياد ايران ايرانشان سالن را برداشته بود. با نگاهي دوباره به تابلو، تيم فيليپين سي و هفت بود و اسرائيل سي و دو. بيشتر جايگاهها در اشغال تماشاگرهايي بود كه شايد حتي از بسكتبال چيزي نميدانستند. زنهايي كه فقط آمده بودند مدل لباسهايشان را به نمايش بگذارند! و مردهايي كه مرتب در جا ميلوليدند و همصدا سوت ميزدند و پس از هر چند سوت فرياد ميكشيدند: «اسرائيل». در بقيهي قسمتها، تعدادي به صورت پراكنده و يا گروههاي چند نفره، دست ميزدند و ايران _ ايران ميگفتند. روي سكو، نزديك ورودي، كنار مرد تنهايي نشستم و همان لحظه احساس كردم، برايش مزاحم هستم. مقابل پايم دو قوطي خالي نوشابه و يك بسته نيم خوردهي بيسكويت ديده ميشد. در ميدان مسابقه، بازي تندي در جريان بود. تيم اسرائيل ناشناخته بود و مرموز. اما در خبرها خوانده بودم: فيليپين تيم اول آسيا است. سوت دسته جمعي و فريادهاي گوشخراش تماشاچيان كه آمده بودند. فقط سوت بكشند و اسرائيل _ اسرائيل بگويند. با فرياد ايران _ ايران جوانهايي كه هرگز نميخواستند اسرائيل برنده باشد، محو ميشد. عدهاي از گوشهاي ميگفتند:
«با اره بريدند سر موشه دايان را... عجب كره خري بود...»
جمعي ديگر جواب ميدادند:
« با قيچي بريدند دم موشه دايان را... عجب توله سگي بود...»
شعارها چقدر خاطرهانگيز بودند، ياد چند سال پيش از آن افتادم كه تيم فوتبال ايران، اسرائيل را شكست داده بود و اين شعار مردم كوچه و بازار شده بود!
با هر شعار، طرفداران تيم اسرائيل، دچار تشويق ميشدند و ترس به جانشان ميريخت و تماشاچيهايي كه پراكنده بودند و بيتفاوت، از شنيدن نام موشه دايان، به خنده ميافتادند. جهودها، هر بار از ديدن پليسهايي كه يك تاج فلزي بالاي نقاب كلاهشان بود و هواي آنها را داشتند، جان ميگرفتند و باز هم سوت ميكشيدند. در ميدان بازيكنان توپ بزرگ و قرمز را توي سبد ميانداختند. يكباره بازيكنان ذخيرهي تيم اسرائيل از جا كنده شدند و به ميان زمين دويدند! قوطيهاي خالي نوشابه به ميدان كوبيده شد. جهودها، صدايشان بند آمده بود و پاسبانها ديوانهوار هجوم برده بودند و با باتوم ميكوبيدند روي سر و صورت جوانهايي كه حالا ديگر همه از جا برخاسته بودند. چند قوطي به طرف تابلو و روي نام اسرائيل پرتاپ شد. يكي از قوطيها هم به قاب عكس شاه خورد. هرچه طرفدارهاي تيم اسرائيل ساكت بودند، دانشجوها و دانشآموزها از هيجان سر از پا نميشناختند. هرچه به دست ميآوردند، به ميدان يا توي سبد تيم اسرائيل ميانداختند.
« با اره بريدند سر موشه دايان را...» «با قيچي بريدند دم موشه دايان را...»
هنوز از برق فلاش دوربين عكاسها، چشمهايم آزرده بود. از جا بلند شدم و به حياط و به آسمان نگاه كردم. هنوز تا سر زدن سپيده وقت باقي بود. دوباره ميان بستر نشستم و سرم را گرفتم بين دستهايم.
آن روز عدهاي دستگير شده بودند. جوانها براي آنكه تعداد بيشتري از آنها گرفتار نشود؛ به هم نزديك شده بودند و مانند گردابي تند تند جا به جا ميشدند. بعضي چند پله بالا رفتند و كساني پايين پريدند و عدهاي به دو طرف. در آن موج پديد آمده، افراد شناسايي شده، ميان دوران جوانهاي جسور رد گم ميكردند و آنها كه هنوز قوطي داشتند. به ميدان يا توي سبد اسرائيل پرت ميكردند. هيجان زده فقط فهميدم، يكي از قوطيها را به ميدان پرتاب كردهام. درون قوطي دوم مقداري نوشابه مانده بود و توي هوا بود كه باقي ماندهي محتوايش بيرون پاشيده شد و از ياد مرد تنها، دستم سست شد. لحظهاي نگاهش كردم. لبخندي از سر رضايت بر لبش ديدم. با هيجان بيشتري به بستهي نيمخورده بيسكويت چنگ زدم و قوطي جلوي مرد تنها را هم برداشتم و آمادهي پرتاب بودم كه كسي گفت:
_ اينو هم ببرش پيش بقيهي اخلالگرها!
تا به خود بيايم، پاسباني بازويم را در دست زمختش فشرد و رو به سمتي هلم داد. در موج جماعت يكبار ديگر بازويم را فشرد. از پلهها بالا رفتم. با نگاهي به پايين، جوانهاي به خروش آمده را ديدم كه بعد از به هم زدن جريان مسابقه، چون سيلي در حال خروج از سالن بودند. از غفلت مأمور، قاطي جوانها از سالن خارج شدم.
تفسير سياسي خبر تلويزيون در مورد ادامهي انتفاضه است. انگار قلوه سنگي از آن ربع قرن فاصلهي زماني، در دستم مانده، قلماسنگي بالاي سر نوجواني تاب ميخورد.
در خيالم قلوه سنگ توي دست من بود كه شهاب آسا از كپه رها شد و به گمانم رو به چشم ديگر سرباز صهيونيست نشانه گرفته شده بود.
برگرفته از : كتاب ستاره هاي سربي / نويسنده: محمدعلي گوديني/ ديپلم طبيعي / متولد 1335 كنگاور/ صفحه: 137
منبع: سايت صبح
/س