زن چو اين بشنيده شد خاموش بود

کفشگر کانا و مردي لوش بود زن چو اين بشنيده شد خاموش بود معصفر گون، پوشش او خود سفيد سرخي خفچه نگر از سرخ بيد بانگ وژخ مردمان، خشم آوريد چون کشف انبوه غوغايي بديد
سه‌شنبه، 30 تير 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
زن چو اين بشنيده شد خاموش بود
زن چو اين بشنيده شد خاموش بود
زن چو اين بشنيده شد خاموش بود

شاعر : رودکي

کفشگر کانا و مردي لوش بود زن چو اين بشنيده شد خاموش بود
معصفر گون، پوشش او خود سفيد سرخي خفچه نگر از سرخ بيد
بانگ وژخ مردمان، خشم آوريد چون کشف انبوه غوغايي بديد
از فرنج منش خشم آمد مگر سر فرو بردم ميان آبخور
مي گسار اندر تکوک شاهوار خور به شادي روزگار نوبهار
صد قطار سار اندر زير بار داشتي آن تاجر دولت شعار
پيش او دوستان همي زد بي کيار مرد مزدور اندر آغازيد کار
هم چنان چون بر زمين دشوارتر آشکوخد بر زمين هموارتر
وز تو دارم نيز گندم در کنور از تو دارم هر چه در خانه خنور
چشم زي او برده، مانده خير خير گرسنه روباه شد تا آن تبير
چون زماني بگذرد، گردد گميز آتشي بنشاند از تن تفت و تيز
دشت برگيرد بدان آواي تيز وز چکاوک نوف بيني رستخيز
يا چو زرين گوشوار از خوب گوش چون گل سرخ از ميان پيلگوش
و آمد آن خرگوش را الفغده پيش شير خشم آورد و جست از جاي خويش
جايگاه هر دو اندر يک مغاک ابله و فرزانه را فرجام خاک
از برون سو باد سرد و بيمناک موي سر جغبوت و جامه ريمناک
شد هباک او به کردار مغاک زد کلوخي بر هباک آن فزاک
پير گشتي ريخت مويت از هباک از دهان تو همي آيد غشاک
خواست کورا برکند از ديده کيک خشم آمدش و همان گه گفت: ويک
بس سبکباري، نه بد داني، نه نيک ماده گفتا: هيچ شرمت نيست، ويک
خشک گشت، کش نجنبد هيچ رگ دم سگ بيني ابا بتفوز سگ
ديدنش بيگار گرداند مجرگ چون فراز آيد بدو آغاز مرگ
روي زشت و چشم‌ها همچون دو غول ايستاده ديدم آن جا دزد و غول
همچو آهن گشت و نداد ايچ خم چون که زن را ديد فغ، کرد اشتلم
شادمانه زن نشست و شادکام تا به خانه برد زن را با دلام
دارويي فرمود زامهران به نام نزد آن شاه زمين کردش پيام
بس که بر ناگفته شادان بوده‌ام بس که برگفته پشيمان بوده‌ام
شير تا تيمار دارد خويشتن کرد بايد مر مرا و او را رون
روي يکسو، کاغه کرده خويشتن پس شتابان آمد اينک پيرزن
زش به بيداري ميان مردمان زش ازو پاسخ دهم اندر نهان
خود شکوخيده بماند هم چنان چون بگردد پاي او از پايدان
خورد ايشان گوشت روي مردمان مار و غنده کربشه با کژدمان
پرنيان سبز او زنگارگون تاک رز بيني شده دينارگون
زان که من اميدوارم نيز يون از همالان وز برادر من فزون
بفگن او را گرم و درويشي گزين گر درم داري، گزند آرد بدين
غاو شنگي به کف آوردش، گزين مرد را نهمار خشم آمد ازين
ماده ور بر کار خويش ار دارد او ار همه خوبي و نيکي دارد او
شور شور اندر فگند و کاو کاو تنگ شد عالم برو از بهر گاو
خود بيا هنجم ستيم از ريش تو گفت: فردا بيني‌ام در پيش تو
بر يکي بر چند بفزايد فره کاش آن گويد که باشد بيش نه
تا تواني رو هوا زي گنج نه هيچ گنجي نيست از فرهنگ به
جامه‌شان غفه، سموريشان کلاه روي هر يک چون دو هفته گرد ماه
هفت تابنده دوان در دو و داه اخترانند آسمانشان جايگاه
نيک درماني زنان را ساخته سوس پرورده به مي بگداخته
خاک گشته، باد خاکش بيخته پر بکنده، چنگ و چنگل ريخته
جنگ او را خويشتن پيراسته نزد تو آماده بدو آراسته
نقطه‌ي سرمه به يک يک برزده سنجد چيلان بدو نيمه شده
همچو رش مانده تهي از کشکله هست از مغز سرت، اي منگله
نزد او دارم هميشه اندمه بهترين ياران و نزديکان همه
ني شبان را ميش زنده، ني رمه پس بيو باريد ايشان را همه
زان که کرده بودشان اندازه‌اي جاي کرد از بهر بودن کازه‌اي
پيش آن فرتوت پير ژاژخاي گفت: اي من، مرد خام کل دراي
خايگان غر، هر يکي همچون دراي بيني و گنده دهان داري و ناي
خايه غر داري تو، چون اشتر دراي پيسي و ناسور کون و گربه پاي
لغز لغزان چون درو بنهند پاي آبکندي دور و بس تاريک جاي
آدمي رويي و در باطن بدي زشت و نافرهخته و نابخردي
هر زماني دست بر دستي زني من سخن گويم، تو کانايي کني
تنبل و کنبوره در دستان اوي دستگاه او نداند کز چه روي؟
زير او سمچيست، بيرون شد بدوي شو، بدان گنج اندرون خمي بجوي
شير دوشي زو به روزي دو سبوي چون يکي جبغبوت پستان‌بند اوي
زعفران و نرگس و بيد و بهي خم و خنبه پر ز انده، دل تهي
نيز ناموزد ز هيچ آموزگار هرکه نامخت ازگذشت روزگار
سوي خاور مي‌خرامد شاد و خوش از خراسان به روز طاوس وش
روي گيتي سبز گردد يکسره کفتاب آيد به بخشش زي بره
از خراسان سوي خاور مي‌شتافت مهر ديدم بامدادان چون بتافت
چو به خاور شد ز ما ناديد گشت نيم روزان بر سر ما برگذشت
هم به سان گرد بردارد ز روي هم چنان سرمه که دخت خوب روي
بافدم روزي به پايان آردش گرچه هر روز اندکي برداردش
کرمکي شب تاب ناگاهي بتافت شب زمستان بود، کپي سرد يافت
پشته‌ي آتش بدو برداشتند کپيان آتش همي پنداشتند
وندر آن دستار آن زن بست خاک آن گرنج و آن شکر برداشت پاک
گفت: دزدانند و آمد پاي پش باز کرد از خواب زن را نرم و خوش
پس فلرزنگش به دست اندر نهاد آن زن از دکان فرود آمد چو باد
کرد زن را بانگ و گفتش: اي پليد شوي بگشاد آن فلرزش، خاک ديد
با نهيب و سهم اين آواي کيست؟ دمنه را گفتا که تا: اين بانگ چيست؟
کار تو نه هست و سهمي بيشتر دمنه گفت او را: جزين آوا دگر
بند ورغ سست بوده بفگند آب هر چه بيشتر نيرو کند
رنجکي باشدت و آواز گزند دل گسسته داري از بانگ بلند
گوهري و پر هنر آزاده بود گفت: هنگامي يکي شهزاده بود
بود فربي و کلان و خوب گوشت شد به گرما به درون يک روز غوشت
رفتن اندر واديي يکسان نهاد کشتيي بر آب و کشتيبانش باد
نه ز کشتي بيم و نه ز آويختن نه خله بايد، نه باد انگيختن
وايچ ناسايد به گرما از خروش بانگ زله کرد خواهد کر گوش
بانگ دونانک سه چند آواي هست برزند آواز دونانک به دست
تو بدانگاه از درخت اندر بگوي: وز درخت اندر، گواهي خواهد اوي
آن ستد ز يدر که ناهشيار بود کان تبنگوي اندرو دينار بود
چون بماند داستان من برين: هم چنان کبتي، که دارد انگبين
خوشش آمد سوي نيلوفر شتافت کبت ناگه بوي نيلوفر بيافت
چون گه رفتن فراز آمد بجست وز بر خوشبوي نيلوفر نشست
او به زير آب ماند از ناگهان تا چو شد در آب نيلوفر نهان
برتر از ديدار روي دوستان هيچ شادي نيست اندر اين جهان
از فراق دوستان پر هنر هيچ تلخي نيست بر دل تلخ تر
کس نبود از راز دانش بي‌نياز تا جهان بود از سر مردم فراز
راز دانش را به هر گونه زبان مردمان بخرد اندر هر زمان
تا به سنگ اندر همي بنگاشتند گرد کردند و گرامي داشتند
وز همه بد بر تن تو جوشنست دانش اندر دل چراغ روشنست
خيز خاشاکت ازو بيرون فگن گفت با خرگوش خانه خان من
گوش خاران را نياز آيد بدوي چون يکي خاشاک افگنده به کوي
وز روان پاک بدخواه منست آن که را دانم که: اويم دشمنست
هم سخن به آهستگي گويمش من هم به هر گه دوستي جويمش من
وز پس هر غم طرب افزايدا کار چون بسته شود بگشايدا
چون ازو سودست مر شادي ترا بار کژ مردم به کنگرش اندرا
بيش کرده جان رنج آهنج را آفريده مردمان مر رنج را
گنده پير از خانه بيرون شد بترب اندر آمد مرد با زن چرب چرب
تخت‌ها بنهاد و بر گسترد بوب شاه ديگر روز باغ آراست خوب
هم چنان چون تو جبه جويد نشيب خود ترا جويد همه خوبي و زيب
هر گهي بانگي بجستي تند و سخت پس تبيري ديد نزديک درخت
مي خرامد چون کسي کومست گشت باکروز و خرمي آهو به دشت
رنگ او چون رنگ پاتيله شدست خايگان تو چو کابيله شدست
بيل هشت و داس گاله برگرفت چون درآمد آن کديور، مرد زفت
دربجنبانيد با بانگ و تلاج آمد اين شبديز با مرد خراج
ريش پيران زرد از بس دود نخج دست و کف و پاي پيران پر کلخج
ور دمي مينو فراز آوردت و گنج گر خوري از خوردن افزايدت رنج
رفت بايد، اي پسر، ممغز تو هيچ گفت: خيز اکنون و سازه ره بسيچ
پاسخ گرزه به دانش باز داد آهو از دام اندرون آواز داد
خانه و بچه بدان تيتو سپرد پادشا سيمرغ دريا را ببرد
باز پرد در هوا، کودک برد اندر آن شهري که موش آهن خورد
زن نهان مر مرد را بيدار کرد از فراواني، که خشکا مار کرد
تا مرو را زان بدان بيدار کرد آنگهي گنجور مشک آمار کرد
کار ماليده بدو در واخ شد چونکه ماليده بدو گستاخ شد
تن درستي آمد و در واخ شد چون که نالنده بدو گستاخ شد
خويشتن را زان ميان بيرون فگند کرد روبه يوزواري يک ز غند
چون همي مهمان در من خواست کند مرد ديني رفت و آوردش کنند
نه ستونش از برون، نه زير بند گنبدي نهمار بر برده، بلند
روز دن چون شست ساله سودمند روز جستن تازياني چون نوند
بيش باشد تا تو باشي سودمند روز جستن تازياني چون نوند
من ندانستم چه تنبل ساختند؟ گر بزان شهر با من تاختند
از پي خوردن گوارشتم نبود نان آن مدخل ز بس زشتم نمود
کين فراکن موش را پروار بود گفت ديني را که: اين دينار بود


نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.