هروله تا کربلا
هروله تا کربلا

نويسنده:رحيم چهره خند




اينجا مسجدالحرام است، با آن عظمت وصف ناشدني و جمعيت عظيم طواف کننده.احساس مي کنم نبض زندگي در ذره ذره هر چه که چشمانم مي بيند با ضران محکم و منظم خود مي تپد.حس مي کنم ذره کوچکي هستم در لابلاي سيارک هايي که در نواري عظيم در بين کره ي مريخ و مشتري در جهت حرکت سيارگان مي چرخند سرم گيج مي رود. صورتم را به سنگ هاي سفيد کف مسجدالحرم مي گذارم. حالا چشمانم فقط پاهاي طواف کننده هايي را مي بيند که در مطاف در حرکت اند که ديوانه مي شوم... ياد پاهايي مي افتم که در «کربلاي پنج»در کانال «پنج ضلعي» بخاطر خدا مي دويدند تا زودتر به خط برسند! گاهي راه بندان مي شد و گردان مي ايستاد و گاه با شعار «ماشاءالله، حزب الله»به سرعتش مي افزود: «آتش تهيه»زمين را شخم مي زد و غوغا مي کرد. انفجارها به قدري پي در پي و زياد بود که به نظر مي رسيد تمام طبل هاي دنيا را آورده اند و با هم مي کوبند. خط شکسته بود و بروبچه هاي تيپ مستقل اطلاعاتي 313 حر، مشغول پاکسازي سنگرهاي اطراف دژ در «پنج ضلعي»روبروي سنگرهاي نوني شکل بودند تا سنگري مناسب براي «شنود» بيابند و آماده کنند و «بي سيم هاي راکال» را به آنجا منتقل کنند.من مجبور بودم کنار يازده بي سيم که تحويلم بود منتظر بمانم و از آنها مواظبت کنم. حال زير آن آتش سنگين با آن همه ترکش هاي سرخ محبور شدم حفره ي طاقچه مانندي در ديواره ي شرقي کانال بکنم و بي سيم ها را در آن قرار دهم و خودم هم در کنار بي سيم ها بمانم.اين بود که مجبور شدم ساعت ها در طاقچه ئ قبر مانندي که در قسمت پايين کانال بود، دراز بکشم و چشمانم فقط مي توانست پاهاي آن بزرگمردان را ببيند؛ پاهاي گل آلودي که زير آن پاتک ها متعدد و آتش تهيه هاي مکرر و سنگين مي دويدند که از قافله عقب نمانند و در معرکه ي عشق حضور داشته باشند! از روستاهاي جنوب خراسان تا کوير مرکزي و روستاهاي غربي و مرکزي و جنوبي و شرقي، تک تک گلچين کرده و به بطن آن معرکه ها کشيده بود؟ چه جاذبه و کششي مي توانست اسماعيل را حتي بدون اشاره ي ابراهيم به مسلخ بکشاند، آن گونه سلاح بر کف و دل بر طف که ابراهيم خجل نشود؟ لودري آن روبرو مشغول زدن خاکريز بود، همراه با نُه راننده! يکي در حال کار با لودر و بقيه منتظر که به محض ترکش خوردن اولي، جايش را پر کند و چشمان من فقط پاهاي اين هشت راننده ي يدک لودر را مي ديد و پاهايي را که ابراهيم پسندانه و اسماعيل گونه، مصمم و محکم مي دويدند تا فرمان عشق زمين نماند و «ولايت» حرف اول را بزند. پاهايي محکم، مصمم، کوبنده، قاطع و باوقار که با دعاي «هاجر»و با فرمان «ابراهيم» به مسلخ مي شتافت! چه مي گويم! به مشهد و به قربانگاه، نه به مسلخ، که کشتن به خاطر گوشت سلاخي است و کشته شدن براي انجام فرمان خدا، قرباني شدن است و شهادت!و اگر چه تصور و احساس آن صحنه هاي معرکه و خلق آن حماسه هاي غوغا به سادگي امکان پذير به نظر نمي رسد، اما فرمان،فرمان عشق بود و هر غير ممکني را ممکن مي ساخت، پاها مي دويدند تا پاسخي باشند به شوق «از هم پاشيده شدن» تمامي ذرات وجود عاشقان به فرمان ولايت و عشق و اين گونه بود که:
صحنه هاي معرکه، لحظه هاي ماندگار
مانده از آن زمان ها، براي ما يادگار
و حال در کنار خانه ي کعبه هستم، همه ي پاها مصمم و قاطع مشغول انجام طواف اند و چون سيارگاني به گرد خورشيد در مسير اصلي همه ي سيارگان و در همان جهت و بر طبق قانون الهي در گردش اند؛ پاهايي که قاعدتاً براي اطاعت فرمان خدا و براي خدا مي روند و مي دوند؛ اما در ذهن خسته ي خودم تصور مي کنم پاهايي را که در کانال پنج ضلعي در شلمچه و در کربلاي پنج به طرف خط مي دويدند! از خود مي پرسم آيا اين حرکت واين دويدن و ادامه ي آن در طواف به دور خانه ي مقدس کعبه، اگر در نهايت به «خط» مي رسيد و تازه اول عشق بود و زدن به خط و يا علي مدد، آيا باز هم اين همه دونده داشت؟!اگر چه هدف از حج نيز چيزي جز اين نيست و در واقع هجرتي است از خود به خدا، براي يافتن حرکت و سپس هجرت از خدا و شتافتن به سرزمين شناخت و عرفان و عمل و شرکت در امتحان سخت الهي در معرکه اي خونين در قربانگاه و با حضور شياطين و وسوسه هاي خناسان و... اما در اينجا حاجي مي داند که آنچه قرباني مي شود، او نيست و از او هم نيست؛ يعني نه جاي «ابراهيم(ع)»است و نه جاي «اسماعيل (ع)» و تنها نقشي است که بازي مي کند وتا واجبات حجش ادا شود! اما در آن صحنه هاي معرکه و غوغا در کربلاي جبهه ها که هميشه عيد قربان بود و حتي ابراهيمش نيز ذبيح بود، وضعيت عکس اينجا بود، ساعت ها با آن همه سختي و در مسيري ناشناخته و خطرناک مي دويدي تا به مسلخ برسي و صبر کني تا رمز عمليات را به دست بياوري و «يا فاطمه الزهرا(س)» و «يا علي(ع)» بگويي و عشق آغاز شود که «لاتجتمع العزيمه و وليمه» يعني وليمه و ميهماني نيست و عزم و اراده ي تو که بجاي آوردن شکر نعمت هاي خداست با ميهماني يکجا جمع نمي شود:«تشدوا عقد المارر» پس بند کفش ها را محکم کنيد و چرت هم نزنيد که خواب چقدر عزم و اراده ي تو را باطل مي کند و روشنايي هاي همت تو را محو مي کند.«ما انقض النوم لعزايم اليوم!»، «واصحي ظلم لتذاکير الهمم»(خطبه 211 نهج البلاغه فيض الاسلام).
- چه مي گويم اي خداي کعبه که اگر پاهاي اين طواف کنندگان به بزرگي، خلوص، عظمت، اطاعت از فرمان تو و اولياي امورت بود، آن وقت با اين خيل عظيم اسماعيلي که به سادگي و با شوق و دلدادگي گردن جلو چاقوي عشق و ولايت مي دهد و با ابراهيم هايي که اگر چاقو نبرد، آن را محکم به زمين مي کوبند که چرا فرمان خدا اجرا نمي شود و... آن وقت کجا ديگر «پيمان سنتو» يا «سيتو» يا هر کوفت و زهرمار ديگري مي توانست به حريم مسلمانان تجاوز کند و امنيت پاره هاي تن اسلام را از بين ببرد؟!و عراق و افغانستان را اشغال شده معرفي کند و «سامرا.»!...
يا رب کعبه مددي!
منبع:ماهنامه امتداد ش24