پويانمايي «بالا» ساخته پيت داکتر

بالا ماجراي کارل فردريکسن جوان است که با دختر ماجراجويي به نام الي آشنا شده و با او ازدواج مي کند. هر دوي اين ها رؤياي سفر به سرزمين گم شده در آمريکاي جنوبي را در سر دارند. هفتاد سال بعد، الي از دنيا رفته، ولي کارل هنوز بر سرقول خود است. از طرفي کارل به خاطر ضربه غيرعمدي که به يک کارگر ساختماني زده، بايد منزل خود را ترک و به خانه سالمندان برود؛ ولي قبل از آن که چنين اتفاقي بيفتد، او و خانه اش پرواز مي کنند! ناگفته نماند که کارل در اين پرواز يک مسافر
دوشنبه، 23 آذر 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
پويانمايي «بالا» ساخته پيت داکتر
پويانمايي «بالا» ساخته پيت داکتر
پويانمايي «بالا» ساخته پيت داکتر

مترجم: اميرعلي نصيري




بالا ماجراي کارل فردريکسن جوان است که با دختر ماجراجويي به نام الي آشنا شده و با او ازدواج مي کند. هر دوي اين ها رؤياي سفر به سرزمين گم شده در آمريکاي جنوبي را در سر دارند. هفتاد سال بعد، الي از دنيا رفته، ولي کارل هنوز بر سرقول خود است. از طرفي کارل به خاطر ضربه غيرعمدي که به يک کارگر ساختماني زده، بايد منزل خود را ترک و به خانه سالمندان برود؛ ولي قبل از آن که چنين اتفاقي بيفتد، او و خانه اش پرواز مي کنند! ناگفته نماند که کارل در اين پرواز يک مسافر قاچاق هم دارد؛ پسر هشت ساله اي به اسم راسل که دوست دارد نقش دستيار پيرمرد را ايفا کند. آن ها دراين سفر عجيب با سگ هاي سخنگو، پرنده اي به نام کوين و ... مواجه مي شوند. براي آن که در جريان ساخت آخرين توليد پيکسار قرار بگيريم، پاي صحبت پيت داکتر (کارگردان)، اسکات کلارک (سرپرست پويانمايي) و ريکي نيروا(کارگردان هنري) نشستيم. داکتر مي گويد: «از ابتدا مي خواستيم که همه چيز داراي شکل هاي ساده اي باشند: مربع، دايره و غيره؛ به عبارت ديگر، کارل (شخصيت پيرمرد) شبيه مربع است که نماينده گذشته بوده، درحالي که الي و راسل بسيار گردند که نشان دهنده آينده است. بدين شيوه، به ظاهري تميز، زيبا و کاريکاتورگونه رسيديم؛ اما هر چه در فيلم عميق تر مي شويد، بافت ها و جزئيات فراواني به چشم مي آيد. به عنوان مثال، حجم جزئياتي که در جنگل وجود دارد، باورنکردني است.»
او درباره سادگي موجود در کار مي گويد: «هميشه علاقمند بودم بدانم که سادگي در کار چه مرزي دارد. اين نکته خصوصاً در مورد پويانمايي رايانه اي دشواري ويژه اي دارد؛ دست کم روشي که ما در پيکسار به کار مي بريم، اين گونه است: نورپردازي، سطح جزئيات و بافت. ولي عميقاً باور دارم. اين کاري است که پويانمايي به خوبي انجام مي دهد: حسي از سادگي و کاريکاتورگونه بودن. به عنوان مثال، خانه کارل شبيه به خانه عروسک شده است؛ بنابراين صندلي اسباب بازي را برداشته و آن را بزرگ کرده اند يا گوشه ميزها گردتر شده اند. با اين کارها، خانه گرم تر و راحت تر به نظر مي رسيد. در صحنه هاي آمريکاي جنوبي اين مسأله ملموس تر است؛ نمي خواستيم که تصنعي به چشم بيايد.»
از طرف ديگر، کلارک مي گويد که سادگي اهميتي فراتر از اين ها دارد: «فکر مي کنم سادگي به بازيگري نيز سرايت کرده است؛ مثلاً کارل، پير و چهارگوش است، پس محدوديت هاي احساسي و فيزيکي خواهد داشت. فکر مي کنم دليل عمده گرايش مردم به پويانمايي، اغراق در آن است، حال آن که سعي کرديم در بالا تا حد امکان از اغراق پرهيز کنيم. ساده ترين مثال که مي توانم درباره محدوديت در کار بزنم، زماني است که کارل با صندلي خودکارش از پلکان پايين مي آيد؛ او فقط يک حالت دارد با چندبار پلک زدن و حرکات محدود سر. البته براي ما باورپذيرتر شدن کمي لرزش به صندلي اضافه کرديم. هرچه ميني مال تر باشد، خنده دارتر مي شود. ناگفته نماند براي نيل به اين هدف، يک سري قواعد داشتيم که از آن ها پيروي مي کرديم.»
وي اذعان مي کند که بادکنک ها- همراه با ابرها، نورپردازي و رنگ فرصت هاي زيادي را در اختيار فيلمسازان قرار دادند: «وقتي کار راشروع کرديم، شبيه سازي آزمايشي را با اشياي محدودتري انجام داده بوديم، اما در عمل به ده تا بيست هزار بادکنک احتياج داشتيم. با ابرهاي زيادي هم مواجه بوديم که مي خواستيم در اطراف حرکت کنند و حسي از حجم را به صحنه بدهند در بالا با ترکيبي از ابرهاي حجيم و رنگي مواجهيم که بچه هاي واحد جلوه هاي تصويري درست کردند؛ در واقع تعدادي کره يا گلوله که با کمک سايه افکن (shader) تبديل به چيزي شدند که مي خواستيم.»
اين بار نيز مثل دفعات قبل در پيکسار، همه چيز به داستان بر مي گردد و قطعاً در بالا آن ها با چالش هاي دراماتيک مشکلي روبه رو بوده اند؛ براي مثال، 9 دقيقه ابتدايي فيلم که زندگي کارل با الي را نشان مي دهد، مي تواند از لحاظ ساختاري و احساسي مورد بررسي دقيق قرار گيرد. کلارک در اين مورد مي گويد: «من و باب پترسن (کارگردان همکار) قادر بوديم تا بدون هيچ تصويري و صرفاً با کلام، اشک تماشاگر را به راحتي در بياوريم. اما در عمل، مجبور بوديم که سريع از صحنه هاي متفرقه بگذريم و به اصل ماجرا برسيم؛ زماني که راسل وارد قصه شده و تازه ماجراها شکل مي گيرند. بنابراين مجبور بوديم از حواشي بکاهيم و زندگي اش را فشرده کنيم؛ از روايت روي تصوير (روايت) و گفت و گوهاي غير ضروري صرف نظر کرديم و به چيزي شبيه به فيلم هاي سوپر هشتي رسيديم که والدينم در زمان کودکي من مي ساختند؛ فقدان گفت و گو که تأثير حسي شگرفي مي گذارد. يک بار از چاک جونز (کارگردان تام و جري، باگزباني و ...) پرسيدم که نظرش درباره چيزي به جز 85 دقيقه لطيفه گفتن در فيلم چيست. او به رابطه ميان تراژدي و کمدي و نمايشنامه هايي که خوانده بود - مانند کارهاي چاپلين - اشاره کرد. بالا در بعضي مواقع خيلي بامزه مي شود، چون اتفاقات تراژيکي رخ مي دهد.»
داکتر اين گونه به سخنان خود پايان مي دهد: «فصل (سکانس) افتتاحيه فيلم که زنگي مشترک کارل را نشان مي دهد، مورد علاقه من است ... بسيار سينمايي است و ما داستان را به صورت بصري تعريف مي کنيم. من بسيار به آن افتخار مي کنم، زيرا عصبيت زيادي درباره انتقال سبک و کاريکاتورگونگي از داستان به روي پرده و پرهيز از زياده روي در آن وجود داشت. به نظر مي رسد که در انجام اين کار موفق بوده ايم و تماشاگران تأثير زيادي از فيلم گرفته اند.»
منبع: (Animation World Network(July 2009
منبع:نشريه صنعت سينما ،شماره 85.



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط