عصيان مرد تنها
نويسنده: اميرحسين جلالي
«دشمنان ملت» جديدترين فيلم مايکل مان، ما را بار ديگر وارد دنياي جذاب مردانه فيلم هاي اين فيلمساز پرطرفدار مي کند .
بار ديگر اکران فيلمي از مايکل مان (من)، کارگردان سبک گرايي که هميشه با يک روش کار مي کند، علاقه مندان به اصالت و حرفه اي گري را سر ذوق و شوق آورده. فيلم هاي «مان» درباره حرفه اي ها و رفتار و اعمال حرفه اي آنهاست. قهرمان هاي مان بهترين عملکرد را دارند و همين قضيه باعث شده در اين زمانه متوسط ها؛ تماشاي «آدم هاي کامل»- ولو اينکه خلافکار و مطرود باشند- براي ما جذاب باشد. فيلم جديد مان، «دشمنان ملت»، بازسازي آزادي از زندگي عجيب و غريب جان دلينجر- سارق بانک مشهور دهه 1930 ايالات متحده- است؛ دوران رکود اقتصادي است و دلينجر در نظر مردم به خاک سياه نشسته، رابين هودي شده که خشم «ملت» را بر سر عامل اصلي اوضاع خراب اقتصادي يعني بانک ها خالي مي کند. نگفته پيداست که اين بار هم مان شخصيتي آفريده که تريبون هاي رسمي، دشمن ملتش مي خوانند و در عين حال همين «ملت» دوستش دارند. در فيلم هاي مان بازيگر مرد نقش اول براي هميشه در ذهن سينمادوستان ماندگار مي شود. اين اتفاق حتي براي بازيگر کمتر مشهوري چون کالين فارل هم بعد از بازي در «ميامي وايس» افتاده. حالا خودتان حساب بکنيد، وقتي جاني دپ، بازيگر نقش اول فيلمي از مايکل مان باشد چه لذتي در انتظار همه ما خواهد بود. اين پرونده مختصري است در باره مؤلفه هاي سينماي مان و به بهانه اکران فيلم جديدش. فيلم که آمد و تماشايش که کرديم، تازه مي رسيم به بحث و گفت و گو درباره «دشمنان ملت».
در زمانه ما هنرمندان بزرگ بيشتر از هر زمان ديگري سراغ بيان غيرمستقيم رفته اند؛ به اين معنا که چون ديگر کسي براي پيام هاي صريح و مستقيم تره هم خرد نمي کند، هنرمند مجبور است منظورش را در لفافه اي دلنشين و چشم نواز بگذارد. اين طوري مي شود که فرم در هنر مدرن تا اين اندازه اهميت پيدا مي کند. تازه، اين غير از آن چيزي است که آدم هايي مثل ديويد لينچ و اين اواخر چارلي کافمن انجام مي دهند؛ يعني با پيچيده گرايي و مغلق گويي کاري مي کنند که کسي موفق نشود حرف آنها را به نفع پيام خودش مصادره کند. در روزگار دستورالعمل هاي خوشبختي در 30 ثانيه و اعتماد به نفس در سه سوت، خيلي سخت است که هم بتوانيد حرفتان را بزنيد و هم مانع استفاده ابزاري رسانه هاي حاکم از آن بشود. مايکل مان به ظاهر يک کارگردان اکشن ساز است و در ظاهر هيچ گونه کار پيچيده و عجيبي هم نمي کند اما استاد، يک فوت کوزه گري بلد است که وقتي يک تريلر ساده دزد و پليسي مي سازد به نام «مخمصه»، آدم خيال مي کند تا پيش از اين حتي يک فيلم دزد و پليسي هم در تاريخ سينما وجود نداشته است.
دنياي مان دنياي مرداني است که نمي خواهند شبيه ديگران باشند؛ مي خواهند راه خودشان را بروند و ساز خودشان را بزنند و چون اين جامعه سر راهشان مانع تراشي مي کند «دشمن» اش مي شوند. دشمنان ملت، هم دزد دارد و هم سرقت بانک و هم زني که قهرمان داستان بايد از دست بدهد. تازه، همه اين اتفاق ها در دنياي دهه 30 آمريکا مي گذرد. پس بايد در انتظار يک مخمصه ديگر باشم؛ مخمصه اي روي داده در 80 سال پيش از اين.
تصور ما از يک چهره مردانه چيست؟ آيا به سبک قديمي ها؛ سبيل هاي از
بناگوش دررفته و کلاه مخملي را نشانه مرد مي دانيم يا مثل امروزي ها، بازوهاي ستبر و عضلات در هم را؟ شايد سينما بتواند کمک کند تا تصورمان از تيپ و قيافه مردانه را با ديگران به اشتراک بگذاريم؛ مثلا همفري بوگارت به عنوان يکي از شمايل هاي مردانگي در «شاهين مالت» چهره مردانه تري دارد يا در «آنها در شب مي رانند»؟ فيلم هاي مايکل مان را بايد نمونه تابلوي آثار سينمايي در معرفي و نمايش تيپ و قيافه هاي مردانه دانست. شايد بهتر است بعضي از شخصيت هاي فيلم هاي مايکل مان را زير ذره بين قرار دهيم تا ببينيم او چطور از بازيگران نقش اول، مردهاي خودساخته مي سازد.
منبع: نشريه همشهري جوان شماره 222
بار ديگر اکران فيلمي از مايکل مان (من)، کارگردان سبک گرايي که هميشه با يک روش کار مي کند، علاقه مندان به اصالت و حرفه اي گري را سر ذوق و شوق آورده. فيلم هاي «مان» درباره حرفه اي ها و رفتار و اعمال حرفه اي آنهاست. قهرمان هاي مان بهترين عملکرد را دارند و همين قضيه باعث شده در اين زمانه متوسط ها؛ تماشاي «آدم هاي کامل»- ولو اينکه خلافکار و مطرود باشند- براي ما جذاب باشد. فيلم جديد مان، «دشمنان ملت»، بازسازي آزادي از زندگي عجيب و غريب جان دلينجر- سارق بانک مشهور دهه 1930 ايالات متحده- است؛ دوران رکود اقتصادي است و دلينجر در نظر مردم به خاک سياه نشسته، رابين هودي شده که خشم «ملت» را بر سر عامل اصلي اوضاع خراب اقتصادي يعني بانک ها خالي مي کند. نگفته پيداست که اين بار هم مان شخصيتي آفريده که تريبون هاي رسمي، دشمن ملتش مي خوانند و در عين حال همين «ملت» دوستش دارند. در فيلم هاي مان بازيگر مرد نقش اول براي هميشه در ذهن سينمادوستان ماندگار مي شود. اين اتفاق حتي براي بازيگر کمتر مشهوري چون کالين فارل هم بعد از بازي در «ميامي وايس» افتاده. حالا خودتان حساب بکنيد، وقتي جاني دپ، بازيگر نقش اول فيلمي از مايکل مان باشد چه لذتي در انتظار همه ما خواهد بود. اين پرونده مختصري است در باره مؤلفه هاي سينماي مان و به بهانه اکران فيلم جديدش. فيلم که آمد و تماشايش که کرديم، تازه مي رسيم به بحث و گفت و گو درباره «دشمنان ملت».
من يعني چيزي بيشتر از يک مرد
در زمانه ما هنرمندان بزرگ بيشتر از هر زمان ديگري سراغ بيان غيرمستقيم رفته اند؛ به اين معنا که چون ديگر کسي براي پيام هاي صريح و مستقيم تره هم خرد نمي کند، هنرمند مجبور است منظورش را در لفافه اي دلنشين و چشم نواز بگذارد. اين طوري مي شود که فرم در هنر مدرن تا اين اندازه اهميت پيدا مي کند. تازه، اين غير از آن چيزي است که آدم هايي مثل ديويد لينچ و اين اواخر چارلي کافمن انجام مي دهند؛ يعني با پيچيده گرايي و مغلق گويي کاري مي کنند که کسي موفق نشود حرف آنها را به نفع پيام خودش مصادره کند. در روزگار دستورالعمل هاي خوشبختي در 30 ثانيه و اعتماد به نفس در سه سوت، خيلي سخت است که هم بتوانيد حرفتان را بزنيد و هم مانع استفاده ابزاري رسانه هاي حاکم از آن بشود. مايکل مان به ظاهر يک کارگردان اکشن ساز است و در ظاهر هيچ گونه کار پيچيده و عجيبي هم نمي کند اما استاد، يک فوت کوزه گري بلد است که وقتي يک تريلر ساده دزد و پليسي مي سازد به نام «مخمصه»، آدم خيال مي کند تا پيش از اين حتي يک فيلم دزد و پليسي هم در تاريخ سينما وجود نداشته است.
داستان هاي يک مرد تنها
داستان هاي يک عشق بي سرانجام
داستان هاي دنياي نه سياه و نه سفيد
دنياي مان دنياي مرداني است که نمي خواهند شبيه ديگران باشند؛ مي خواهند راه خودشان را بروند و ساز خودشان را بزنند و چون اين جامعه سر راهشان مانع تراشي مي کند «دشمن» اش مي شوند. دشمنان ملت، هم دزد دارد و هم سرقت بانک و هم زني که قهرمان داستان بايد از دست بدهد. تازه، همه اين اتفاق ها در دنياي دهه 30 آمريکا مي گذرد. پس بايد در انتظار يک مخمصه ديگر باشم؛ مخمصه اي روي داده در 80 سال پيش از اين.
گنگسترها ايستاده مي ميرند
تصور ما از يک چهره مردانه چيست؟ آيا به سبک قديمي ها؛ سبيل هاي از
بناگوش دررفته و کلاه مخملي را نشانه مرد مي دانيم يا مثل امروزي ها، بازوهاي ستبر و عضلات در هم را؟ شايد سينما بتواند کمک کند تا تصورمان از تيپ و قيافه مردانه را با ديگران به اشتراک بگذاريم؛ مثلا همفري بوگارت به عنوان يکي از شمايل هاي مردانگي در «شاهين مالت» چهره مردانه تري دارد يا در «آنها در شب مي رانند»؟ فيلم هاي مايکل مان را بايد نمونه تابلوي آثار سينمايي در معرفي و نمايش تيپ و قيافه هاي مردانه دانست. شايد بهتر است بعضي از شخصيت هاي فيلم هاي مايکل مان را زير ذره بين قرار دهيم تا ببينيم او چطور از بازيگران نقش اول، مردهاي خودساخته مي سازد.
راسل کرو در «اينسايدر»/1999:
تام کروز در «شريک جرم»/2004:
کالين فارل در «ميامي وايس»/2006:
منبع: نشريه همشهري جوان شماره 222