جاي خالي عشق
مهرانه مهين ترابي احتياج به معرفي ندارد هيچ کس نمي تواند سريال همسران و زماني که بلند فرياد ميزد (کمال) يا عاطفه سريال خانه سبز را که شيفته شوهرش رضا (زنده ياد خسرو شکيبايي )بود را از ياد ببرد. مهين ترابي از آن دسته هنرپيشگان است که گرچه هميشه کم کار و گزيده کاربوده اما توانسته بسيار خوب در ذهن مخاطب بماند و با آنها ارتباط برقرار کند. گرچه او هيچ وقت ازدواج نکرده، اما هميشه عاشق بوده و عشقش را محفوظ داشته.
مهين ترابي علاقه شديدي به زندگي دارد. به زندگي کردن، به بچه ها، خواهرو برادرهايش و ...او خيلي راحت ارتباط برقرار ميکند و با اينکه سرجديدترين کار سامان مقدم (شمس العماره ) است فرصتي را به ما اختصاص داد تا با او که يکي از زنان مهربان اين هنراست گفت و گو کنيم. مهين ترابي گرچه مادر نشده اما همان طور که در عکس ها مي بينيد، بچه ها را مادرانه و عاشقانه دوست دارد و اين قدر با آنها صميمي شده که ما هم تحت تاثير اين شور و هيجان او قرار گرفتيم. دوست داشت در عکس حتما پسرکوچک ترسريال همه فرزندان من (حامد) حضور داشته باشد چون اين پسر را بسيار دوست دارد و معتقد است او يکي از باهوش ترين بچه هاي اين دوره و زمانه است. گفت و گوي ما با اين بانوي هنرمند و در عين حال کدبانوي خانه را از دست ندهيد؛ چرا که او از رازها و نگفته هايي در زندگي اش سخن گفته که حتما براي شما خواندني است...
من زياد اهل معاشرت نيستم، چون فکر مي کنم که بايد در معاشرتها چيزي را به دست بياورم. البته ممکن است که با خانواده ام روزي را دور هم جمع شويم و به ما خوش بگذرد، اما سعي مي کنم در همين حد خانواده باقي بماند؛ رفت و آمد دوستانه را به ندرت و آن هم با يکي از دوستان 30 سال پيشم دارم. تنهايي خودم را بيشتر ترجيح مي دهم. متاسفانه دوستي ها خالي از مغز است. يعني بسيار تهي و خالي ابراز علاقه مي کنند که دوستت دارم و دلم تنگ شده بود و بعد هم هيچي به هيچي. چون اصلا اين جوري نيست و ما بايد چنين چيزي را قبول کنيم!
اگر کمي آدمي عميق تر باشيد بايد در آخر همه مهماني ها بگوييد «؟what so»که چي واقعا؟ (خنده) من هم چون لذتي نمي برم اين رفت و آمدها را ندارم؛ شايد اگر برايم جالب بود، چنين رفت و آمدهايي را هم انجام مي دادم. به خاطر همين با اهالي هنر هم رفت و آمد نمي کنم و خيلي زياد دوست دارم که مثل مردم عادي زندگي کنم. از حاشيه هنرخوشم نمي آيد... اما به هنر اعتقاد قلبي دارم؛ من از سر تصادف و شهرت طلبي و مزايايي که اين رشته دارد وارد هنر نشدم، به خاطر اعتقادم به اين عالم قدم گذاشتم؛ چون مي دانم که چه مي خواهم و حدود رفت و آمدهايم مشخص است. اعتقادي هم به سرو صدا و حاشيه سازي ندارم.
ديدار مجدد با مرضيه برومند و بستن قرارداد براي بازي در سريال «همه فرزندان من» اتفاقي بود که ظرف چند ساعت افتاد و آغازي شد براي طي کردن يک راه طولاني و ياد گرفتن تجربه حرفه اي از کساني که شايد دوبرابر سن من فقط تجربه کار درسينما و تلويزيون دارند. روزي که من براي حضور در پروژه هفتاد قسمتي «همه بچه هاي من» (که بعداً به دليل حجم بالاي کار به 42 قسمت تقليل پيدا کرد) قرارداد بستم تنها چند روز تا آغاز فيلمبرداري فرصت باقي بود که روزها درگير کار عکاسي سريال (همان عکسهايي که در تيتراژ و محيط خانه مي بينيد) و تست هاي گريم و لباس بوديم، بعد از ظهرها هم درگير کارهاي دفترم بودم وتنها شب ها فرصتي بود براي تمرين و درآوردن نقش پويا سبزواري.
شايد الان خيلي ها بخندند اگر بنويسم براي درآوردن نقش پويا در اپيزودهاي پاياني سريال به نسبت قسمتهاي اول بنا به نوع قصه و تغييرات شخصيت، چندين کيلو وزن اضافه کردم و اين قضيه با قياس تصويري کاملا محسوس است! شايد براي خيلي ها عجيب باشد، اگر بنويسم حتي روي راه رفتن و نوع گويش کلمات پويا در هر اپيزود بصورت دقيق کار شده. پويا در هر قسمت از سريال (به تناسب موقعيت پيش آمده براي شخصيت) تغيير حالت فيزيکي و روحي مي دهد و اين مساله امري طبيعي در متد هاي بازيگري رايج در دنياست و شايد تنها براي بخشي از کارگردانان و بازيگران عجيب باشد که بنابر شرايط مالي يا توليد فشرده، فيلمنامه صبح روز فيلمبرداري به دستشان مي رسد و طبيعتا انتظار تغيير شرايط فيزيکي و روحي نقش براي بازيگر و داشتن يک دکوپاژ حرفه اي از کارگردان نمي رود...
اما با تمام اين شرايط سخت و مشکلات فيلمبرداري، هر کاري که به پايان مي رسد تنها خاطرات شيرين و خوشمزه اش به ياد تک تک عوامل باقي مي ماند. کارهاي مرضيه برومند نيز به دليل وجود شيرين و خستگي ناپذير خودش براي تک تک عوامل سرشار از خاطرات خوب است. به ياد دارم که در ماه آخر فيلمبرداري با وجود توليد سخت و فشرده کار، برومند روزانه 18 تا 20 ساعت به صورت مداوم کار مي کرد و با اين وجود به تک تک بچه ها انرژي مي داد. گوشه گوشه آن ساختمان خرابه بازسازي شده واقع در خيابان دروس که لوکيشن اصلي سريال بود و الان نيز دوباره تبديل به خرابه شده مملو از خاطرات تلخ و شيرين براي همه ماست...
از جشن تولدهايي که براي يکديگر مي گرفتيم و تماشاي دسته جمعي فوتبال بگيريد تا فراموش کردن ديالوگ و روزي که خانم مهين ترابي و برومند با چوب به دنبال من مي دويدند، تا خاطراتي که مسعود فروتن از گذشته هاي دور و زندگي در عالم هنر و ستاره هاي موسيقي برايمان تعريف مي کرد، دولپي خوردن فسنجان در يکي از صحنه ها که قابلمه اش کف آشپزخانه چپه شده بود و با تي داخل قابلمه برگردانده شده بود (همان فسنجاني است که احتمالا وقتي از قاب تلويزيون مي بينيدش، مي گوييد ايکاش ما هم آنجا بوديم و ازش ميخورديم!) و پوشيدن گرمکن 2 سايز کوچک تر در يکي از قسمتها، گرفتن عيدي عيد فطر از اميرحسين صديق، گيرکردن پايم و واژگون کردن ميز ليوانهاي شيشه اي عوامل، کوتاه کردن اجباري موهايم در اواسط پروژه براي حضور روي بيلبورد تبليغاتي، درست کردن تابلو از تکه موهاي قيچي شده از پشت سر عوامل (آن هم بصورت قاچاقي!) و جاگذاشتن کتاب درسي ام در لوکيشن آن هم شب امتحان! اينها تنها بخشي از خاطراتي است که طي 4 ماه کار در گروه صميمي «همه بچه هاي من» برايمان اتفاق افتاد که هر کدام شايد داستان يک قسمت از سريال بعدي برومند باشد، کارگرداني که کارش ثبت خاطرات در قاب تلويزيون يا پرده سينماست
همين 4 کلمه برايم کافي ست؛ اما گذشته از يک تصوير آني، براي به دست دادن يک طرح کلي از او، چند سال پيش حدودا نزديک به ده سال، در کنار اين بانوي جذاب خاطره شيريني را تجربه کردم به نام «خانه سبز».
همان طور که اين سريال در زمان خود به قلب تماشاچيان نفوذ کرده بود و مضمون و اجراي آن پرونده جديدي در تاريخ سريال سازي به حساب مي آمد، در پشت صحنه اش نيز زندگي و تجربيات جديدي برايم شکل مي گرفت که اهميت آن دست کمي از اعتبارش در ميان مخاطبين نداشت. آشنايي من بامهرانه نيز جزيي از اين زندگي جديد بود. با آدمها و شخصيت هايي که هر کدام در خاص بودن، نوايي خوش و گاهي ناخوش داشتند...
فضاي کار از نظر متن و اجرا، با آنچه تا آن زمان در پرونده کاري ام داشتم متفاوت بود و درشروع برايم گيج کننده به نظر مي رسيد؛ اما تسلط مهرانه بر درک و اجراي منظور و هدف بيژن بيرنگ و مسعود رسام، جذاب مي نمود. کاري که به آساني و ماهرانه انجام ميداد؛ به سرعت و به راحتي، حسش از طنز خاص متن به ملودرام صحنه هاي به ياد ماندني اش با مرحوم شکيبايي مي رفت و به چشم به هم زدني دوباره به جنس شاد کار باز مي گشت... در واقع مي توان گفت که او بازيگري است مناسب براي جنس هاي مختلف بازي. او روي لبه کمدي و درام به خوبي راه مي رود و به همان اندازه که در صحنه هاي کمدي موقعيت را مي فهمد و همراه مي شود، در صحنه هاي غم انگيز و احساساتي نيز مي تواند بيننده را تحت تاثير قرار دهد و حس صحنه را منتقل کند.
و اما خودش جدا از حرفه اش، مهربان و گاهي سرسخت در خاطرم مانده تا جايي که به ياد مي آورم بيشترميل به سرزندگي و مثبت بودن دارد تا پراکنده شدن امواج منفي. آنچه که خيلي خوب به ياد مي آورم، حيرت و کنجکاوي است وقتي در عرض چند ثانيه در يک پلان اشکهايش سرازير مي شد و من هميشه با خودم فکر مي کردم که واقعا چطور مي تواند در يک پلان کوتاه به چنين حسي برسد؟! و دلم مي خواست بدانم در آن لحظات به چه فکر مي کند و چه خيال يا آرزويي يا خاطره اي، اين گونه زيبا و به سرعت او را به گريه مي اندازد؟ حالا که حدودا 12-13 سال از آن زمان مي گذرد و من هنوز نمي توانم مثل او گريه کنم، اميدوارم اين مهارت اش فقط تکنيکي باشد که او به خوبي آموخته و هيچ ياد، خيال يا خاطره اي چشم هايش را خيس نکند.
منبع:زندگي ايده آل,شماره 43
مهين ترابي علاقه شديدي به زندگي دارد. به زندگي کردن، به بچه ها، خواهرو برادرهايش و ...او خيلي راحت ارتباط برقرار ميکند و با اينکه سرجديدترين کار سامان مقدم (شمس العماره ) است فرصتي را به ما اختصاص داد تا با او که يکي از زنان مهربان اين هنراست گفت و گو کنيم. مهين ترابي گرچه مادر نشده اما همان طور که در عکس ها مي بينيد، بچه ها را مادرانه و عاشقانه دوست دارد و اين قدر با آنها صميمي شده که ما هم تحت تاثير اين شور و هيجان او قرار گرفتيم. دوست داشت در عکس حتما پسرکوچک ترسريال همه فرزندان من (حامد) حضور داشته باشد چون اين پسر را بسيار دوست دارد و معتقد است او يکي از باهوش ترين بچه هاي اين دوره و زمانه است. گفت و گوي ما با اين بانوي هنرمند و در عين حال کدبانوي خانه را از دست ندهيد؛ چرا که او از رازها و نگفته هايي در زندگي اش سخن گفته که حتما براي شما خواندني است...
عشق بي توقع مادر
هم خاله مهرانه هم عمه مهرانه
ارتباط با آدم ها با فاصله معين
چرا دو سال کار نکردم؟
به خاطر فوت مادرتان؟
کو هم مسيرم هم فکر من کو؟
همه ما يک همکلاسي را رنجانده ايم
سرگرمي هاي من
زندگي ام به خاطر عشق نابود شد!
کشته و مرده تئاتر نيستم!
بي ستاره مي درخشم!
درآشپزي ادعا دارم
رفت و آمد کنم؟ که چي!؟
من زياد اهل معاشرت نيستم، چون فکر مي کنم که بايد در معاشرتها چيزي را به دست بياورم. البته ممکن است که با خانواده ام روزي را دور هم جمع شويم و به ما خوش بگذرد، اما سعي مي کنم در همين حد خانواده باقي بماند؛ رفت و آمد دوستانه را به ندرت و آن هم با يکي از دوستان 30 سال پيشم دارم. تنهايي خودم را بيشتر ترجيح مي دهم. متاسفانه دوستي ها خالي از مغز است. يعني بسيار تهي و خالي ابراز علاقه مي کنند که دوستت دارم و دلم تنگ شده بود و بعد هم هيچي به هيچي. چون اصلا اين جوري نيست و ما بايد چنين چيزي را قبول کنيم!
اگر کمي آدمي عميق تر باشيد بايد در آخر همه مهماني ها بگوييد «؟what so»که چي واقعا؟ (خنده) من هم چون لذتي نمي برم اين رفت و آمدها را ندارم؛ شايد اگر برايم جالب بود، چنين رفت و آمدهايي را هم انجام مي دادم. به خاطر همين با اهالي هنر هم رفت و آمد نمي کنم و خيلي زياد دوست دارم که مثل مردم عادي زندگي کنم. از حاشيه هنرخوشم نمي آيد... اما به هنر اعتقاد قلبي دارم؛ من از سر تصادف و شهرت طلبي و مزايايي که اين رشته دارد وارد هنر نشدم، به خاطر اعتقادم به اين عالم قدم گذاشتم؛ چون مي دانم که چه مي خواهم و حدود رفت و آمدهايم مشخص است. اعتقادي هم به سرو صدا و حاشيه سازي ندارم.
ماجراي فسنجان چپه شده
ديدار مجدد با مرضيه برومند و بستن قرارداد براي بازي در سريال «همه فرزندان من» اتفاقي بود که ظرف چند ساعت افتاد و آغازي شد براي طي کردن يک راه طولاني و ياد گرفتن تجربه حرفه اي از کساني که شايد دوبرابر سن من فقط تجربه کار درسينما و تلويزيون دارند. روزي که من براي حضور در پروژه هفتاد قسمتي «همه بچه هاي من» (که بعداً به دليل حجم بالاي کار به 42 قسمت تقليل پيدا کرد) قرارداد بستم تنها چند روز تا آغاز فيلمبرداري فرصت باقي بود که روزها درگير کار عکاسي سريال (همان عکسهايي که در تيتراژ و محيط خانه مي بينيد) و تست هاي گريم و لباس بوديم، بعد از ظهرها هم درگير کارهاي دفترم بودم وتنها شب ها فرصتي بود براي تمرين و درآوردن نقش پويا سبزواري.
شايد الان خيلي ها بخندند اگر بنويسم براي درآوردن نقش پويا در اپيزودهاي پاياني سريال به نسبت قسمتهاي اول بنا به نوع قصه و تغييرات شخصيت، چندين کيلو وزن اضافه کردم و اين قضيه با قياس تصويري کاملا محسوس است! شايد براي خيلي ها عجيب باشد، اگر بنويسم حتي روي راه رفتن و نوع گويش کلمات پويا در هر اپيزود بصورت دقيق کار شده. پويا در هر قسمت از سريال (به تناسب موقعيت پيش آمده براي شخصيت) تغيير حالت فيزيکي و روحي مي دهد و اين مساله امري طبيعي در متد هاي بازيگري رايج در دنياست و شايد تنها براي بخشي از کارگردانان و بازيگران عجيب باشد که بنابر شرايط مالي يا توليد فشرده، فيلمنامه صبح روز فيلمبرداري به دستشان مي رسد و طبيعتا انتظار تغيير شرايط فيزيکي و روحي نقش براي بازيگر و داشتن يک دکوپاژ حرفه اي از کارگردان نمي رود...
اما با تمام اين شرايط سخت و مشکلات فيلمبرداري، هر کاري که به پايان مي رسد تنها خاطرات شيرين و خوشمزه اش به ياد تک تک عوامل باقي مي ماند. کارهاي مرضيه برومند نيز به دليل وجود شيرين و خستگي ناپذير خودش براي تک تک عوامل سرشار از خاطرات خوب است. به ياد دارم که در ماه آخر فيلمبرداري با وجود توليد سخت و فشرده کار، برومند روزانه 18 تا 20 ساعت به صورت مداوم کار مي کرد و با اين وجود به تک تک بچه ها انرژي مي داد. گوشه گوشه آن ساختمان خرابه بازسازي شده واقع در خيابان دروس که لوکيشن اصلي سريال بود و الان نيز دوباره تبديل به خرابه شده مملو از خاطرات تلخ و شيرين براي همه ماست...
از جشن تولدهايي که براي يکديگر مي گرفتيم و تماشاي دسته جمعي فوتبال بگيريد تا فراموش کردن ديالوگ و روزي که خانم مهين ترابي و برومند با چوب به دنبال من مي دويدند، تا خاطراتي که مسعود فروتن از گذشته هاي دور و زندگي در عالم هنر و ستاره هاي موسيقي برايمان تعريف مي کرد، دولپي خوردن فسنجان در يکي از صحنه ها که قابلمه اش کف آشپزخانه چپه شده بود و با تي داخل قابلمه برگردانده شده بود (همان فسنجاني است که احتمالا وقتي از قاب تلويزيون مي بينيدش، مي گوييد ايکاش ما هم آنجا بوديم و ازش ميخورديم!) و پوشيدن گرمکن 2 سايز کوچک تر در يکي از قسمتها، گرفتن عيدي عيد فطر از اميرحسين صديق، گيرکردن پايم و واژگون کردن ميز ليوانهاي شيشه اي عوامل، کوتاه کردن اجباري موهايم در اواسط پروژه براي حضور روي بيلبورد تبليغاتي، درست کردن تابلو از تکه موهاي قيچي شده از پشت سر عوامل (آن هم بصورت قاچاقي!) و جاگذاشتن کتاب درسي ام در لوکيشن آن هم شب امتحان! اينها تنها بخشي از خاطراتي است که طي 4 ماه کار در گروه صميمي «همه بچه هاي من» برايمان اتفاق افتاد که هر کدام شايد داستان يک قسمت از سريال بعدي برومند باشد، کارگرداني که کارش ثبت خاطرات در قاب تلويزيون يا پرده سينماست
هيچ خيالي چشمهايش را خيس نکند
همين 4 کلمه برايم کافي ست؛ اما گذشته از يک تصوير آني، براي به دست دادن يک طرح کلي از او، چند سال پيش حدودا نزديک به ده سال، در کنار اين بانوي جذاب خاطره شيريني را تجربه کردم به نام «خانه سبز».
همان طور که اين سريال در زمان خود به قلب تماشاچيان نفوذ کرده بود و مضمون و اجراي آن پرونده جديدي در تاريخ سريال سازي به حساب مي آمد، در پشت صحنه اش نيز زندگي و تجربيات جديدي برايم شکل مي گرفت که اهميت آن دست کمي از اعتبارش در ميان مخاطبين نداشت. آشنايي من بامهرانه نيز جزيي از اين زندگي جديد بود. با آدمها و شخصيت هايي که هر کدام در خاص بودن، نوايي خوش و گاهي ناخوش داشتند...
فضاي کار از نظر متن و اجرا، با آنچه تا آن زمان در پرونده کاري ام داشتم متفاوت بود و درشروع برايم گيج کننده به نظر مي رسيد؛ اما تسلط مهرانه بر درک و اجراي منظور و هدف بيژن بيرنگ و مسعود رسام، جذاب مي نمود. کاري که به آساني و ماهرانه انجام ميداد؛ به سرعت و به راحتي، حسش از طنز خاص متن به ملودرام صحنه هاي به ياد ماندني اش با مرحوم شکيبايي مي رفت و به چشم به هم زدني دوباره به جنس شاد کار باز مي گشت... در واقع مي توان گفت که او بازيگري است مناسب براي جنس هاي مختلف بازي. او روي لبه کمدي و درام به خوبي راه مي رود و به همان اندازه که در صحنه هاي کمدي موقعيت را مي فهمد و همراه مي شود، در صحنه هاي غم انگيز و احساساتي نيز مي تواند بيننده را تحت تاثير قرار دهد و حس صحنه را منتقل کند.
و اما خودش جدا از حرفه اش، مهربان و گاهي سرسخت در خاطرم مانده تا جايي که به ياد مي آورم بيشترميل به سرزندگي و مثبت بودن دارد تا پراکنده شدن امواج منفي. آنچه که خيلي خوب به ياد مي آورم، حيرت و کنجکاوي است وقتي در عرض چند ثانيه در يک پلان اشکهايش سرازير مي شد و من هميشه با خودم فکر مي کردم که واقعا چطور مي تواند در يک پلان کوتاه به چنين حسي برسد؟! و دلم مي خواست بدانم در آن لحظات به چه فکر مي کند و چه خيال يا آرزويي يا خاطره اي، اين گونه زيبا و به سرعت او را به گريه مي اندازد؟ حالا که حدودا 12-13 سال از آن زمان مي گذرد و من هنوز نمي توانم مثل او گريه کنم، اميدوارم اين مهارت اش فقط تکنيکي باشد که او به خوبي آموخته و هيچ ياد، خيال يا خاطره اي چشم هايش را خيس نکند.
منبع:زندگي ايده آل,شماره 43