
توکل
تعريف توکل
معني توکل اعتماد کردن است بر قضاي خداوند، و دست آويختن به فضل وي . (2)
نکته: بدان که توکّل، کار خود را به کسي واگذاشتن است. و خدا مي فرمايد: «هر که کار خود به من واگذارد، من کارهاي او را درست مي کنم»:.(3)
ماهيت توکل
کمال توکل
علامت درستي توکل
معناي توکل ترک مجاهدت (7) نيست
چون اصلِ کار بر کوشش ساخته اند دست از مجاهدت باز نبايد داشت. همچنان که با وجود اينکه روزي قسمت کرده است دست از کسب باز نمي داري، از بهشت و کار آن جهان که به عمل ومجاهدت بستگي دارد، دست نبايد کشيد. معاش اغلب خلق را کسب به دست خويش واگذاشته اند؛ از هزار، يکي باشد که از گنج خورد. ديگران همه از دست رنج خود خورند، در کل بايد اقرار داشت که حق - سبحانه و تعالي - بعضي کارها کند به سبب، و بعضي کارها کند بي سبب. اگر گويي: همه به کسب ماست، فضل خداي کجا شود؟ و اگر گويي: همه به فضل اوست ، امر و نهي کجا شود؟ پس به هر دو اقرار مي بايد کرد تا مرد مؤمن عارف مخلص باشي، تاهم فايده به فضل به تو رسد، و هم فايده فرمانبرداري.
تمثيل بايد که بنده بر سر امر و نهي باشد امّا اگر باران فضلي در آيد، نبايد که بگريزد و در پناه کسب دست خويش و آن ديگران نرود، تا باران فضل خدا، وي را آغشته خود بکند، و بداند که با يک دست فضل او، بنده چندان کارها بکند که همه عمر به دست کسب خويش نتواند کرد. ..و از پناه خيمه، وسراي، و دالان و هر چه ساخته توست بيرون بايد آمد، تا آن گاه که باران فضل به تو رسد، و منفعت آن بيابي. همه قحط سالي از بي باراني باشد وهمه فراخي ها از باران باشد، و هر که از باران فضل بهره ندارند پيوسته در رنج و محنت باشد.
سبب فراخي، و معيشت خلق همه از باران باشد، چون آن را منکر باشي، آنچه نصيب و طعمه تو باشد به تو رساند. اما منکر باران بودن که: «من آب قنات و چشمه دارم» نه از عقل و معرفت باشد، اين جز راه تقليد نباشد. عقل به کار بايد بست، و بايد انديشيد که اگر باران نباشد، هيچ چشمه و قنات آب ندهد و مدد آب ايشان همه از باران است ، نه از دست کسب اين و آن.(8)
نکته: جنبد گفت: توکّل نه به کوشيدن به دست مي آيد و نه بي کوشيدن، و ليکن چيزي است در دل.
سهل گفت: هر که کسب را ملامت کند اندر سنّت رسول (ص) طعن کرده باشد، و هر که توکّل را ملامت کند، ايمان را ملامت کرده باشد.(9)
ترک غير خدا
حکايت گويند که در روزگار بومسلم مروزي درويشي بي گناه را به تهمت دزدي بگرفتند و به مرو بازداشت کردند. چون شب اندر آمد، بومسلم پيغمبر - عليه السّلام - را به خواب ديد که وي را گفت: يا ابامسلم، مرا خداوند به تو فرستاده است که دوستي از دوستان من بي جرمي اندر زندان توست. برخيز و وي را بيرون آر. بومسلم از خواب بجست و سرو پاي برهنه به در زندان دويد و بفرمود تا در بگشادند و آن درويش را بيرون آورد و از وي غذر خواست و گفت: حاجتي بخواه. درويش گفت: ايها الامير، کسي که چنان خداوندي دارد که نيم شبان بو مسلم را چنين سرو پا برهنه از بسترِ گرم برخيزاند و بفرستد تا او را از بلاها برهاند، روا باشد که او از ديگر سؤال کند و حاجت خواهد؟ بومسلم گريان گشت، و درويش برفت.(11)
ترک تدبير
پی نوشت ها :
1ـ کيمياي سعادت، ج2، صص540و542
2ـ صوفي نامه، ص111
3ـ انسان کامل (بازنويسي الانسان الکامل )، ص124
4ـ همان.
5ـ همان، ص125
6ـ شرح التعرف، ج3، ص1299
7ـ مجاهدت: جهد و کوشش
8ـ روضة المذنبين، صص201و205
9ـ گزيده در اخلاق و تصوف، ص216.
10ـ گزيده در اخلاق و تصوف، صص72و73.
11ـ شرح التعرف، ج3، ص1192
12ـ همان، ج1، ص175