تعریف نسلکشی: از کنوانسیون تا واقعیت
نسلکشی در تعریف حقوقی خود، که در کنوانسیون ۱۹۴۸ سازمان ملل متحد به تصویب رسیده است، به اقداماتی گفته میشود که با قصد نابودی، به طور کلی یا جزئی، یک گروه ملی، قومی، نژادی یا مذهبی انجام میگیرد. این اقدامات شامل کشتن اعضای گروه، وارد کردن صدمات جدی جسمی یا روحی، تحمیل شرایط زندگی عمدی برای نابودی فیزیکی گروه، جلوگیری از تولد فرزندان در میان گروه، و انتقال اجباری کودکان از گروه به گروه دیگر است اما آنچه این تعریف را در عمل پیچیده میکند، اثبات «قصد نابودی» است؛ همان عنصری که جنایتکاران حرفهای و حامیان آنها همواره سعی در پنهان کردنش دارند.در جهان امروز، ما شاهد آن هستیم که واژه نسلکشی به سلاحی دو لبه تبدیل شده است. از یک سو، گروههای قدرتمند این اتهام را علیه رقبای خود به کار میبرند و از سوی دیگر، مصادیق آشکار آن نادیده گرفته یا توجیه میشوند. این بازی خطرناک زمانی رخ میدهد که رسانهها به جای جستجوی حقیقت، در نقش وکیل مدافع یا دادستان ظاهر میشوند و بنا به منافع صاحبان قدرت، مصداقها را جابهجا میکنند.
جنایتکار جنگی: تعریف و دشواری اثبات
جنایتکار جنگی به فردی گفته میشود که مرتکب اعمال نقضکننده قوانین و عرفهای بینالمللی در زمان مخاصمات مسلحانه شده است. اساسنامه رم دیوان بینالمللی کیفری فهرست بلندی از این جنایات را شامل میشود: قتل عمد، شکنجه، رفتار غیرانسانی، تخریب و تصرف اموال به طور غیرقانونی و بیرویه، گروگانگیری، حمله عمدی به غیرنظامیان، حمله به اماکن مذهبی، آموزشی، بیمارستانها، استفاده از سلاحهای ممنوعه و بسیاری موارد دیگر. همچنین مجازات دستهجمعی، گرسنه نگه داشتن غیرنظامیان و اقداماتی که رنج و آسیب بیلزوم وارد میآورد، در زمره این جنایات هستند.نکته مهم آن است که جنایت جنگی لزوماً به معنای صدور حکم نسلکشی نیست، هرچند ممکن است نسلکشی شامل جنایات جنگی نیز باشد. تاریخ نشان داده که کشورهای زورگو معمولاً در برابر تعقیب قانونی محفوظ میمانند، در حالی که ضعیفترین بازیگران جهان، با کوچکترین اتهامی زیر تیغ رسانهها و دادگاههای بینالمللی قرار میگیرند.
نگاهی به رفتار آمریکا: تمامعیارترین مصادیق
اگر نوار تاریخ را به عقب برگردانیم و فهرست جنایات علیه بشریت را مرور کنیم، تصویری هولناک از آنچه «جنایت جنگی» و «نسلکشی» معنا میشود، پیش روی ما قرار میگیرد. بمباران هستهای هیروشیما و ناکازاکی را در نظر بیاورید که در یک لحظه، دویست هزار انسان بیگناه را به خاکستر تبدیل کرد و تا نسلها ژنهای یک ملت را مسموم ساخت. این تنها کشور آمریکا بود که از بمب اتم علیه غیرنظامیان استفاده کرده و هیچ گاه برای این جنایت پاسخگو نبوده است. این عمل نه تنها مصداق بارز جنایت جنگی است، بلکه به دلیل آثار طولانیمدت تشعشعات بر نسلهای بعدی، میتواند در مرز نسلکشی نیز تعریف شود.جنگ ویتنام با سه میلیون کشته، صحنههایی از فجایع شیمیایی همچون عوامل نارنجی که دههها بعد همچنان نوزادان معیوب به دنیا میآورد، جنگ عراق با بیش از یک میلیون قربانی و اشغال بیست ساله افغانستان که جز ویرانی و آوارگی دستاوردی برای بشریت نداشت، همگی فصلی از کتاب سیاه جنایات جنگی آمریکا را رقم زدهاند. بمباران مدارس، بیمارستانها و اماکن امدادی در غزه، لبنان و دیگر نقاط جهان نیز همواره بخشی از الگوی رفتاری ثابت بوده است.
موضوع دیگر، تأسیس، تجهیز و حمایت از گروههای تروریستی نظیر داعش در دهههای مختلف است؛ آن هم برای بازی بزرگ منطقهای. خود دونالد ترامپ، با آن لحن همیشگی، بار دیگر گفته که ایران باید بهای گزافی برای جنایاتی که در چهل و هفت سال گذشته علیه بشریت و جهان مرتکب شده، بپردازد اما به راستی، ایران به کدام جنایت متهم است؟ در مقابل، ترامپ در اعترافاتی صریح به تأسیس داعش توسط دولت اوباما و سازمان سیا اشاره کرده و اسناد عملیات سایکلون (Cyclone) این حقیقت را آشکار میسازد.
رژیم آپارتاید و جنایات اشغالگری
در سوی دیگر میدان، حمایت بیچون و چرای آمریکا از یک رژیم آپارتاید و اشغالگر قرار دارد؛ رژیمی که دیوان بینالمللی کیفری درخواست بازداشت نخستوزیرش را به اتهام جنایت جنگی صادر کرده است. بمباران مدارس، بیمارستانها، اردوگاههای پناهندگان و اماکن امدادی در غزه و لبنان، تصاویر کودکانی که زیر آوارهای بتنی جان میدهند، و سیاست تحقیر و حذف سیستماتیک یک ملت، همگی در مرزهای روشن تعریف نسلکشی جای میگیرند. با این حال، رسانههای بزرگ جهان این تصاویر را یا حذف میکنند یا در قالب «تقابل دو طرفه» و «درگیری متقارن» بازتعریف میکنند.تحریمها: جنایت خاموش
بُعد دیگری از جنایات علیه بشریت که کمتر برچسب جنایت جنگی یا نسلکشی میخورد، تحریمهای فلجکننده علیه مردم کشورهای مستقل است. سازمان ملل به صراحت اعلام کرده که این تحریمها مصداق جنگ اقتصادی و مجازات دستهجمعی علیه غیرنظامیان بیمار و گرسنه است. قطع دارو، مسدود کردن مسیرهای ورود غذا، ممانعت از دسترسی به تجهیزات پزشکی و... نه تنها نقض آشکار کنوانسیونهای ژنو است، بلکه به دلیل ایجاد شرایط زندگی عمدی برای نابودی یک جمعیت، در تعریف نسلکشی نیز میگنجد. کشور آمریکا با اعمال تحریمهای ظالمانه علیه ایران، کوبا، ونزوئلا و دیگر کشورها، بالاترین آمار قربانیان غیرمستقیم در جهان را هم رقم زده است.جزیره جفری اپستین: شبکه کودکآزاری و مصونیت قدرتمندان
رسانهها در ارتباط مستقیم با ذهن و فکر و رفتار مردم جهان هستند و با انتخاب اینکه کدام واقعیت را بزرگ کنند و کدام را نادیده بگیرند، میتوانند در راستای منافع جنایتکاران جنگی عمل کنند و افکار عمومی را مشغول حواشی کنند. پرونده جفری اپستین و شبکه کودکآزاری، نمونهای شاخص از این رفتار گزینشی است. جزیرهای که نام ترامپ و شخصیتهای مطرح آمریکایی در اسنادش دیده میشود اما رسانهها با چه سرعتی این پرونده را به حاشیه بردند؟ چه تعداد از این شخصیتها محاکمه شدند؟ و چگونه امپراتوری جنسی اپستین تا سالها با مصونیت کامل فعالیت میکرد، در حالی که رهبران کشورهای کوچک با اتهامات واهی به دادگاههای بینالمللی کشانده میشوند؟دخالت در امور سیاسی کشورها: جنایت نرم
یکی از مصادیق جنایت جنگی که معمولاً در تعریفهای کلاسیک کمتر به آن پرداخته میشود، دخالت در امور سیاسی کشورهای مختلف با هدف براندازی، کودتا یا تحمیل اراده است. تاریخ آمریکا و اسرائیل مملو از نمونههای مداخله مستقیم و غیرمستقیم در انتخابات، حمایت از کودتاهای نظامی و سرنگونی دولتهای منتخب و مردمی است. این اقدامات که اغلب با پوشش رسانهای «صدور دموکراسی» یا «مقابله با تهدید» توجیه میشوند، در واقع مصداق آشکار تجاوز و جنایت علیه صلح هستند که خود پایهای برای سایر جنایات جنگی محسوب میشوند.نقش رسانهها در تحریف: بازی با مفاهیم
رسانههای جریان اصلی جهان امروز، ابزار اصلی «تولید معنا» در عرصه عمومی هستند. آنها تعیین میکنند چه رویدادی «شایسته پوشش» است و چه حادثهای در سکوت خبری مدفون میماند. همین قدرت، آنها را به بازیگر اصلی در تحریف مفاهیم تبدیل کرده است. وقتی بمباران هیروشیما و ناکازاکی در کتابهای درسی آمریکا با عنوان «پایان ضروری جنگ» توجیه میشود، در حالی که دویست هزار غیرنظامی در یک لحظه به خاکستر تبدیل شدند، ما شاهد تحریف نسلکشی به «اقدام نظامی مشروع» هستیم.وقتی کشتار ویتنامیها، لائوسیها و کامبوجیها با «تئوری دومینوی سقوط کمونیسم» توجیه میشود، رسانهها جنایت جنگی سیستماتیک را به «شکست تاکتیکی» تقلیل میدهند. وقتی بیش از یک میلیون کشته عراقی در رسانههای غربی «تلفات جانبی» خوانده میشوند، واژهای بیخون و بیروح جایگزین «کشتار جمعی» و «نسلکشی» میشود. وقتی حمایت از رژیم اسرائیل در بمباران مدارس و بیمارستانهای غزه با عبارت «حق دفاع از خود» پوشانده میشود، آن وقت جنایتکار جنگی به قربانی تبدیل میشود.
سردرگمی افکار عمومی: هدف اصلی تحریف
هدف نهایی این بازی با مفاهیم و مصادیق چیست؟ پاسخ روشن است: سردرگم کردن مردم جهان تا نتوانند حقیقت را از دروغ تشخیص دهند. وقتی رسانهها از یک سو ترامپ را متهم به «تفرقهافکنی» میکنند اما از سوی دیگر ادعای او علیه ایران را بدون کوچکترین مدرکی پوشش میدهند، وقتی کشتار کودکان غزه در یک شبکه «نسلکشی» و در شبکه دیگر «درگیری متقارن» نامیده میشود، وقتی جنایات تاریخی آمریکا در هیروشیما و ویتنام به عنوان «اشتباهات تاکتیکی» و جنایات یک گروه کوچک به عنوان «تروریسم بینالمللی» برچسب میخورد، مردم عادی به تدریج توانایی قضاوت خود را از دست میدهند.ضرورت مصداقیابی مستقل
برای ایستادگی در برابر این سردرگمی، چارهای جز مصداقیابی مستقل و مراجعه به تعاریف اولیه و بیطرفانه نداریم. اگر نسلکشی را «قصد نابودی یک گروه ملی، قومی، نژادی یا مذهبی» تعریف کنیم، آیا بمباران اتمی یک شهر غیرنظامی مصداق آن نیست؟ آیا محاصره کامل و ممانعت از ورود غذا و دارو به یک کشور محاصرهشده که به مرگ هزاران کودک بیمار منجر میشود، مصداق «تحمیل شرایط زندگی عمدی برای نابودی فیزیکی» نیست؟اگر جنایت جنگی را «حمله عمدی به غیرنظامیان و اماکن غیرنظامی» تعریف کنیم، آیا بمباران بیمارستانهای ویتنام، صحرای سینا، افغانستان، عراق، یمن، غزه و لبنان مصداق آن نیست؟ آیا استفاده از بمبهای خوشهای و فسفر سفید در مناطق مسکونی مصداق «استفاده از سلاحهای ممنوعه» نیست؟
وظیفه شهروندان در عصر تحریف
در جهانی که غولهای رسانهای در دستان قدرتهای نظامی و اقتصادی هستند، وظیفه شهروندان آگاه آن است که با چشم باز ببینند و با ذهنی نقاد تحلیل کنند. اینکه مردم دنیا مصداق حقیقی جنایتکار جنگی را بدانند به این دلیل مهم است که بتوانند در انتخابها و رفتارهای سیاسی و روزمره خود در مقابل جنایتکاران ایستادگی کنند و به دولتهای خود اجازه ندهند هموارکننده مسیر جرم و جنایت باشند.رسانههای تحریفگر دشمن حقیقت هستند، نه به خاطر آنچه میگویند، بلکه به خاطر آنچه نمیگویند. سکوت درباره جنایات قدرتمندان، و فریاد درباره لغزشهای ضعیفان، الگوی ثابت این رسانههاست. شناخت این الگو، نخستین گام برای رهایی از آن است.
بازگشت به حقیقت ساده
در پایان باید اذعان کرد که مفاهیم نسلکشی و جنایتکار جنگی آنقدر روشن و واضح هستند که نیازی به تفسیرهای پیچیده ندارند. مشکل از تعریف نیست، مشکل از مصداقیابی گزینشی و تحریف رسانهای است. کشتن عمدی غیرنظامیان، فارغ از اینکه مرتکب چه کسی باشد و قربانی از چه ملیتی، جنایت جنگی است. نابودی سیستماتیک یک هویت جمعی، فارغ از اینکه عامل آن یک دولت باشد یا یک گروه مسلح، نسلکشی است. این واقعیت ساده، در میان جنگهای روایتی رسانهای، گم میشود.وظیفه روشنفکران، روزنامهنگاران مستقل و شهروندان آگاه، تکرار این حقیقت ساده و تلاش برای رهایی مفاهیم از چنگال تحریف است. تنها در آن صورت است که میتوانیم در برابر کسانی که «نسلکشی» را سیاست و «جنایتکار جنگی» را قهرمان خطاب میکنند، بایستیم و فریاد بزنیم: «بس است!» حقیقت هرچقدر تلخ، از دروغ شیرین هزاران بار بهتر است. و مردم سزاوار حقیقت هستند، نه سرگرمی با حواشی.
چرا جنایتکاران جنگی از برچسب «نسلکش» و «جنایتکار» میگریزند؟
در نگاه اول، این پرسش کاملاً منطقی به نظر میرسد: اگر کسی چنان قدرتی دارد که از هر دادگاه و قانونی فراتر است، اگر میتواند با حمایت تسلیحاتی، مالی و رسانهای ابرقدرتها هر جنایتی مرتکب شود و هیچ گاه دستگیر یا مجازات نشود، پس چرا اصلاً خود را به زحمت توجیه و تبرئه میدهد؟ چرا رهبران و فرماندهانی که مرتکب نسلکشی و جنایات جنگی شدهاند، ساعتها و روزها وقت صرف میکنند تا سخنرانی کنند، بیانیه بدهند، اتهامات را به دیگران فرافکنی کنند، یا جنایات خود را در قالب «دفاع از خود»، «امنیت ملی» یا «جنگ لازم» بازتعریف کنند؟ اگر واقعاً هیچ ترسی ندارند و قرار نیست به کسی پاسخ بدهند، این همه اصرار برای تطهیر و مبرا کردن خود برای چیست؟ پاسخ در چند لایه پنهان است که برخی از آنها روانشناختی، برخی سیاسی و برخی مربوط به ماهیت پیچیده قدرت در عصر رسانههاست.خودفریبی و نیاز به مشروعیت درونی
اولین و شاید مهمترین دلیل، به خود جنایتکار برمیگردد. انسان، حتی آنهایی که مرتکب وحشیانهترین جنایات میشوند، به ندرت خود را «بد» و «شرور» میبینند. ذهن انسان مکانیسمهای قدرتمندی برای توجیه و بازنویسی واقعیت دارد. یک جنایتکار جنگی واقعی، شب هنگام که چشم میبندد، تصویر خود را به عنوان یک هیولا نمیبیند؛ او خود را سربازی میبیند که «وظیفه» خود را انجام داده، «میهن» خود را دفاع کرده، یا «نجاتدهنده» تمدنی است که در معرض تهدید بوده. بدون این توجیهات درونی، ادامه زندگی برای چنین افرادی غیرممکن میشود. به همین دلیل، آنها اصرار دارند روایتی بسازند که در آن «قربانی» اصلی هستند، «مجبور» به اقدام شدهاند، و «چارهای جز این کار» نداشتهاند. این خودفریبی آنقدر قوی است که حتی وقتی مستندات غیرقابل انکاری از جنایاتشان در برابرشان قرار میگیرد، باز هم با جدیت تمام آن را «تبلیغات دشمن» یا «اخبار جعلی» خطاب میکنند. آنها نه فقط افکار عمومی، که خودشان را فریب میدهند. این نیاز روانی به «خوب دیده شدن» حتی در چشم خود فرد، قدرتی به مراتب بیشتر از ترس از مجازات بیرونی دارد.دادگاه تاریخ و وجدان جمعی
دومین دلیل، اگرچه نامحسوس اما بسیار واقعی است، «دادگاه تاریخ» نام دارد. یک جنایتکار جنگی ممکن است امروز و فردا و ده سال دیگر از دست دادگاههای بینالمللی فرار کند، اما از قضاوت نسلهای آینده نمیتواند بگریزد. هیچ قدرتی نمیتواند مانع آن شود که صد سال بعد، دانشجویان تاریخ در کتابها و اسناد بخوانند که چه کسی چه جنایتی مرتکب شده است. هیتلر، موسولینی، پل پوت، میلوشویچ و بسیاری دیگر - هیچ یک در زمان خود محاکمه نشدند یا قبل از محاکمه مردند، اما نامشان در تاریخ به عنوان نماد شر و نسلکشی ثبت شده است. وارثانشان از نامشان شرم دارند. مجسمههایشان در میدانهای شهرها سرنگون میشود. این ترس از «نام ننگین» برای همیشه، ترسی است که هیچ بمب و موشکی نمیتواند آن را از بین ببرد. جنایتکاران جنگی میدانند که اگر نتوانند روایت خود را به عنوان «ناجی» یا «قهرمان» در تاریخ ثبت کنند، بدترین عذاب یعنی فراموشی همراه با نفرت، در انتظارشان خواهد بود. به همین دلیل است که حتی جانیترین دیکتاتورها، میلیونها دلار صرف تولید فیلم، کتاب، مجسمه، و نصب یادبودهای خود میکنند. آنها مشتاقاند که تصویری که از خود به جا میگذارند، تصویری از «خدمت به ملت» باشد، نه «جنایت علیه بشریت».اتهام به دیگران: بهترین دفاع، حمله است
سومین دلیل، راهبردی و هوشیارانه است. وقتی فردی مرتکب جنایت نسلکشی شده، بهترین روش برای منحرف کردن توجه از خود، این است که دیگری را به همان اتهام یا حتی بدتر از آن متهم کنید. این تکنیک «انعکاس اتهام» یا «تهمت متقابل» نام دارد و در روانشناسی سیاسی بسیار رایج است. دونالد ترامپ با آن لحن همیشگی خود میگوید «ایران باید بهای گزافی برای جنایاتی که در ۴۷ سال گذشته علیه بشریت مرتکب شده بپردازد»؛ اما هنگامی که از او درباره بمباران هیروشیما و ناکازاکی، جنگ ویتنام، حمایت از داعش و جزیره جفری اپستین میپرسی، یا سکوت میکند یا میگوید «اینها ربطی به موضوع ندارد». این بازی نه برای فریب افکار عمومی آگاه که برای سردرگم کردن تودههایی طراحی شده که زمان کافی برای تحقیق ندارند. وقتی رسانههای همسو این اتهامات را پوشش میدهند، ذهن یک شهروند معمولی که روزانه با حجم عظیمی از اطلاعات مواجه است، به تدریج این باور را میپذیرد که «همه به همان اندازه بد هستند» یا «سیاست همین است و هیچ کس سفید مطلق نیست». این «نسبیگرایی اخلاقی» دقیقاً همان چیزی است که جنایتکار جنگی میخواهد. وقتی تفاوت میان جلاد و قربانی مبهم شود، وقتی مرز میان نسلکش و مدافع وطن پاک شود، آنگاه دیگر هیچ اتهامی نمیچسبد و هیچ کس پاسخگو نخواهد بود.فشار افکار عمومی: ضعیف اما تأثیرگذار
اما آیا واقعاً فشار افکار عمومی اثری در تصمیم آنها ندارد؟ درست است که تصمیمگیران اصلی معمولاً از مکانیسمهای دموکراتیک مصون هستند اما آنها در خلأ تصمیم نمیگیرند. حتی قدرتمندترین رژیمها برای ادامه حیات خود نیازمند «هزینههای پایین مشروعیت» هستند. هر چه جنایت بزرگتر باشد، نیاز به پنهانکاری یا توجیه بیشتر است. اعتراضات جهانی، شعارها، کمپینهای تحریم، و حتی گزارشهای سازمانهای غیردولتی ممکن است مستقیماً یک دولت را سقوط ندهد، اما فشار روانی و سیاسی را افزایش میدهد. هنگامی که صدها هزار نفر در خیابانهای لندن، نیویورک، توکیو و برلین علیه یک جنایت شعار میدهند، رسانههای جریان اصلی مجبور میشوند لااقل بخشی از آن را پوشش دهند. و این پوشش، هرچند گزینشی و کمرنگ، به تدریج یک «هزینه سیاسی» ایجاد میکند. متحدان سنتی ممکن است فاصله بگیرند، قانونگذاران کشورهای دیگر ممکن است قطع روابط دیپلماتیک یا تحریم را پیشنهاد دهند، و مهمتر از همه، سرمایهگذاران بینالمللی و گردشگران ممکن است از یک مقصد «آلوده به جنایت» دوری کنند. به همین دلیل، حتی آنهایی که ظاهراً به افکار عمومی بیاعتنا به نظر میرسند، تیمهای بزرگی از متخصصان روابط عمومی، مشاوران ارتباطاتی، و وکلای حقوقی را استخدام میکنند تا «مدیریت بحران شهرت» کنند. اگر واقعاً افکار عمومی برایشان بیاهمیت بود، حتی یک بیانیه مطبوعاتی هم نمیدادند.بازتعریف واقعیت برای حامیان داخلی
یکی از حیاتیترین دلایل تبرئهجویی، مخاطب داخلی است. جنایتکار جنگی برای ادامه قدرت، نیازمند وفاداری ارتش، پلیس، بوروکراسی، و لایههای میانی حزب یا دولت خود است. این گروهها لزوماً مانند خود او آدمکش و جنایتکار نیستند؛ بسیاری از آنها افراد عادی هستند که به دلیل نظم، انضباط، ترس، یا وفاداری کور، دستورات را اجرا میکنند. آنها برای ادامه همکاری با یک رژیم جنایتکار نیاز دارند باور کنند که «راست میگویند»، «دفاع میکنند»، و «دشمن واقعاً خطرناک است». اگر این توجیهات از بین برود، بسیاری از ستونهای قدرت فرو میریزند. سربازی که به خود بپذیرد فرمان بمباران یک بیمارستان را اجرا کرده، یا کارمندی که مستقیماً در تحریمهای مرگبار دست داشته، نیاز دارد بگوید «ما چارهای نداشتیم» یا «دشمن بدتر بود». سخنرانیهای رهبر و رسانههای داخلی همین توجیهات را تولید و بازتولید میکنند. به همین دلیل است که حتی آشکارترین جنایات، با عبارت «عملیات ویژه»، «دفاع پیشگیرانه»، «اقدام متقابل» یا «جنگ علیه ترور» نامگذاری میشوند. این واژهها نه برای فریب دشمن، که برای حفظ روحیه و مشروعیت در درون مرزهای خودی طراحی شدهاند.ترس از مشروعیتزدایی و انزوای تدریجی
برخی جنایتکاران جنگی ممکن است از مجازات فوری نترسند اما از «انزوای سیاسی» میترسند. دنیای امروز برخلاف گذشته، کاملاً به هم متصل است. تحریمها، بایکوتهای علمی و فرهنگی، ممنوعیت پرواز، مسدود شدن داراییهای خارجی، و محدودیت در سفر مقامات، همگی «هزینه»هایی هستند که به تدریج یک رژیم را خفه میکنند. حتی اگر دادگاه کیفری بینالمللی قدرت بازداشت نداشته باشد، صدور حکم غیابی به معنای آن است که آن فرد دیگر نمیتواند به اکثر کشورهای جهان سفر کند. فرزندان و نزدیکانش نیز از این محدودیتها در امان نیستند. رهبرانی مانند معمر قذافی، صدام حسین، و اسامه بن لادن همه روزی روزگاری احساس میکردند آنقدر قدرت دارند که هیچ کس به آنها دست نخواهد یافت، اما سرنوشتشان نشان داد که «امنیت مطلق» وجود ندارد. کشوری که زمانی در رأس قدرت است، ممکن است یک دهه بعد درگیر جنگ داخلی یا سقوط شود. در آن لحظه، تمام اتهامات و پروندههای ورشکسته قبلی احیا میشوند. به همین دلیل، جنایتکاران جنگی برای «روز مبادا» بیمه میکنند. آنها میخواهند حتی اگر سقوط کردند، یک روایت آماده داشته باشند که با آن به مردم خود بگویند «ما قهرمان بودیم، آنها ما را ناحق متهم کردند».زشتی عمل و عذاب وجدان جمعی
آخرین و شاید عمیقترین دلیل، همان «زشتی» عمل است. نسلکشی و جنایت جنگی، در زمره معدود کارهایی هستند که در تمام فرهنگها و آیینهای انسانی، به عنوان تابوی مطلق شناخته میشوند. حتی یک جامعه جنگزده و خشن هم نمیتواند به راحتی بپذیرد که «کشتن عمدی کودکان بیگناه» کار درستی است. این تابو آنقدر قوی است که بسیاری از جوامع برای دفاع از جنایتکاران خود مجبور به انکارِ خود واقعیت میشوند. نمونههای معاصر نشان داده که وقتی مدارکی از کشتار جمعی منتشر میشود، واکنش اولین طرفداران یک رژیم، «انکار» است، سپس «توجیه»، و در نهایت «تغییر موضوع». خود جنایتکار هم از این فشار در امان نیست. حتی اگر جلاد هیچ عذاب وجدانی نداشته باشد، میداند که عملش «زشت» است. و این آگاهی، حتی در عمیقترین لایههای روانی، آرامش را از او سلب میکند. به همین دلیل، تلاش برای «توجیه» یا «تبرئه» تا حدودی شبیه مسکنی است که درد موقتی را تسکین میدهد. هرچه جنایت بزرگتر، نیاز به مسکن قویتر است.در نهایت، اصرار جنایتکاران جنگی برای فرار از برچسب «نسلکش» و «جانی جنگی» نه به خاطر ترس از مجازات، که به خاطر ترس از حقیقت است. حقیقت همان چیزی است که آنها را در آینه نشان میدهد، بیپرده و بیرحم. و در برابر آن حقیقت، حتی قدرتمندترین دیکتاتورها هم آسیبپذیرند. به همین دلیل است که رسانههای تحریفگر جهان به کمک آنها میآیند تا این حقیقت را در هالهای از اتهامات متقابل، نسبیگرایی اخلاقی، و «اخبار جعلی» دفن کنند. اما حقیقت، هرچند مدفون، هرگز نمرده است. و روزی، شاید دیر اما حتمی، نسلهای آینده قضاوت خواهند کرد. شاید به همین دلیل است که جنایتکاران از قضاوت تاریخ اینچنین میترسند.