۱ .مقدمه: پایانناپذیری جنگ در سیاست خارجی آمریکا
«شروع جنگ آسان است، اما پایان دادن به آن دشوار.» این جمله کهن، این روزها بیش از هر زمان دیگری بر سیاست خارجی ایالات متحده سایه انداخته است. در بهار سال ۲۰۲۶، آمریکا خود را در میانه دستکم دو درگیری نظامی تمامعیار میبیند: جنگی طولانی و فرسایشی با روسیه بر سر اوکراین، و رویارویی نظامی گسترده با ایران و متحدان منطقهایاش در خاورمیانه. در هر دو جبهه، تصویری تکراری به چشم میخورد: یک ابرقدرت نظامی که از قدرت بینظیر آتش خود برای آغاز جنگ استفاده میکند، اما برای پایان دادن به آن درمانده است.سوالی که این مقاله به دنبال پاسخگویی به آن است، پرسشی ساده اما ژرف است: چرا آمریکا راهی برای پایان جنگ ندارد؟ این پرسش را میتوان در دو سطح بررسی کرد: سطح نخست، تحلیل وضعیت کنونی در سال ۲۰۲۶ و چالشهای پیشروی دولت آمریکا در خروج از جنگهای جاری است. سطح دوم، ریشهیابی تاریخی و ساختاری این پدیده در نظام تصمیمگیری سیاست خارجی آمریکا. استدلال اصلی این مقاله آن است که بحران کنونی آمریکا در پایانناپذیری جنگها نه تصادفی است و نه موقتی، بلکه حاصل تعامل چهار عامل ساختاری است: الف) فرسایش نظامی و ناتوانی در پیروزی قاطع، ب) قدرت بیحساب مجتمع نظامی-صنعتی در تداوم جنگ، ج) فقدان رهبری راهبردی و نوسان مداوم میان افراط و تفریط، و د) انشقاق دوحزبی که اجماع ملی بر سر راهبرد خروج را ناممکن ساخته است.
برای اثبات این ادعا، مقاله در هفت بخش ساختاری تدوین شده است. پس از مقدمه، بخش دوم به تشریح وضعیت کنونی جنگهای آمریکا در اوکراین و خاورمیانه میپردازد. بخش سوم زوال توان نظامی آمریکا در جنگهای فرسایشی را تحلیل میکند. بخش چهارم به نقش مجتمع نظامی-صنعتی به عنوان موتور محرک جنگهای بیپایان میپردازد. بخش پنجم بحران رهبری و فقدان راهبرد را مورد بررسی قرار میدهد. بخش ششم انشقاق دوحزبی و تأثیر آن بر سیاست خارجی را واکاوی میکند. بخش هفتم با نگاهی به تاریخ، درسهایی از ویتنام، عراق و افغانستان استخراج میکند و در نهایت، نتیجهگیری مقاله به جمعبندی استدلالها و ارائه چشماندازی از آینده میپردازد.
۲ .جنگهای بیپایان در سال ۲۰۲۶: تصویری از بنبست
برای درک بحران کنونی، باید نگاهی دقیقتر به وضعیت دو جبهه اصلی درگیری در سال ۲۰۲۶ انداخت. هر دو جنگ نشانگر الگویی آشنا هستند: یک ابرقدرت نظامی که با دشمنانی روبهروست که نه میتواند در میدان نبرد شکستشان دهد و نه میتواند به آسانی از آنها فاصله بگیرد.
۲.۱ اوکراین؛ خیزشی که به فرسایش انجامید
جنگ اوکراین که در فوریه ۲۰۲۲ آغاز شد، تا سال ۲۰۲۶ وارد پنجمین سال خود شده است. شمار تلفات مجموع دو طرف به نزدیکی دو میلیون کشته و زخمی رسیده است. اما آنچه این جنگ را به نمونهای کلاسیک از «جنگ بیپایان» بدل کرده، نه فقط طولانی شدن آن، که ناتوانی آمریکا در تعریف یک راهبرد خروج روشن است.دولت بایدن و سپس دولت دوم ترامپ، سیاست «تا زمانی که لازم باشد» را در پیش گرفتند. آمریکا بیش از ۱۱۳ میلیارد دلار کمک نظامی، مالی و بشردوستانه به اوکراین اختصاص داد. اما این سرمایهگذاری عظیم نه به پیروزی اوکراین انجامید و نه به مذاکرات صلح پایدار. بر اساس گزارش شورای روابط خارجی، مذاکرات صلح تحت رهبری آمریکا به حالت تعلیق درآمده است زیرا واشنگتن مذاکرات را حول محور «زمین در ازای تضمین امنیت» سامان داده است؛ رویکردی که کارشناسان آن را ناکارآمد میدانند زیرا «اهمیت قلمرو برای روسیه و اهمیت تضمینهای غربی برای اوکراین را اغراقآمیز میکند و مسئله کلیدی پایان هر جنگی را نادیده میگیرد«.
واقعیت تلخ آن است که پس از چهار سال جنگ، هیچ یک از سه سناریوی احتمالی پایان جنگ محقق نشده است: نه تغییر توازن قوا با موشکهای دوربرد، نه فروپاشی اقتصادی روسیه، و نه تسلیم اوکراین در اثر قطع حمایتهای اطلاعاتی و نظامی آمریکا. آمریکا در دامی گرفتار شده که خود در ایجاد آن نقش داشته است.
۲.۲ خاورمیانه؛ جنگافروزی و ناتوانی در کنترل پیامدها
وضعیت در خاورمیانه شاید حتی آشکارتر از اوکراین، ناتوانی آمریکا در کنترل پیامدهای اقدامات نظامی خود را نشان میدهد. از فوریه ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل درگیر جنگی تمامعیار با ایران و متحدان منطقهای آن هستند. آنچه به عنوان یک عملیات محدود هوایی آغاز شد، به سرعت به درگیریای گسترده بدل شد که تنگه هرمز را مسدود کرد، قیمت نفت را به سطوح بیسابقه رساند و اقتصاد جهانی را با شوک بیسابقهای روبهرو ساخت.در عرض یک ماه، آمریکا ۸۵۰ فروند موشک تاماهاوک مصرف کرد – ذخیرهای که بازسازی آن سالها طول خواهد کشید. آواکس E-3 Sentry و سوخت رسان KC-135 در اثر حملات موشکی و پهپادی ایران منهدم یا آسیب دیدند .به گزارش سیبیاس نیوز، تحلیلگران بر این باورند که «درگیری سال ۲۰۲۶ این واقعیت را تثبیت کرد که سیاست خاورمیانهای آمریکا اساساً گسترش نیازهای امنیتی اسرائیل است» و «جنگ ایران-آمریکا-اسرائیل در سال ۲۰۲۶ ممکن است به عنوان فصل پایانی «قرن آمریکایی» در خاورمیانه به خاطر سپرده شود«.
اما شاید آسیبپذیرترین وجه سیاست آمریکا در خاورمیانه، مواجهه با تناقضی درونی است: در شرایطی که واشنگتن اعلام میکند خواهان خروج سریع از جنگ است، همچنان به تقویت حضور نظامی خود در منطقه ادامه میدهد. تحلیلگران تأکید میکنند که این دوگانگی «نشان میدهد آمریکا در موقعیتی قرار گرفته که دیگر نمیتواند از آن عقب نشیند«.
۳ .زوال توان نظامی در جنگهای فرسایشی
نخستین عامل ساختاری که آمریکا را در دام جنگهای بیپایان گرفتار میکند، فرسایش تدریجی توان نظامی در درگیریهای طولانی و نامتقارن است. تناقض آشکار آن است که آمریکا با بودجه نظامی سالانه حدود ۸۲۰ میلیارد دلاری – بزرگتر از مجموع بودجه نظامی ۹ کشور بعدی جهان – ظاهراً قدرتمندترین ماشین جنگی تاریخ را در اختیار دارد. اما همین قدرت بینظیر در مواجهه با جنگهای فرسایشی و نامتقارن به آفت بدل میشود.اولاً، وابستگی آمریکا به فناوریهای پیشرفته و تسلیحات گرانقیمت، آن را در برابر جنگهای طولانی و فرسایشی آسیبپذیر ساخته است. تجربه خاورمیانه در سال ۲۰۲۶ نشان داد که دشمنانی با تواناییهای متواضعانهتر اما با ظرفیت بالای بقا و انعطافپذیری، میتوانند هزینههای گزافی را بر آمریکا تحمیل کنند .استفاده گسترده از موشکهای کروز و پهپادهای نسبتاً ارزان توسط ایران و متحدانش، آمریکا را ناچار به مصرف ذخایر استراتژیک تسلیحات گرانقیمت خود کرد.
ثانیاً، آمریکا قادر به «پیروزی قاطع» در جنگهای مدرن نیست. تجربه دهههای اخیر نشان داده که نیروهای مسلح ایالات متحده در نابودی ارتشهای متعارف دشمن بسیار توانمندند، اما در «پیروزی» به معنای سیاسی کلمه – یعنی تحمیل اراده خود بر دشمن و ایجاد ثبات پایدار – به طور مکرر شکست خوردهاند. جیمز لبوویک در کتاب خود با عنوان «برنامهریزی برای شکست» الگویی تکراری را شناسایی میکند که شکست آمریکا در ویتنام، عراق و افغانستان را توضیح میدهد.
ثالثاً، آسیبپذیری لجستیکی آمریکا در جنگهای فرسایشی به طور فزایندهای آشکار شده است. درگیری سال ۲۰۲۶ خاورمیانه نشان داد که پایگاههای نظامی آمریکا – که زمانی به عنوان نماد قدرت فرافکنی واشنگتن تلقی میشدند – اکنون به «آهنرباهایی برای موشکهای ایرانی» تبدیل شدهاند.
این سه عامل در کنار یکدیگر تصویری نگرانکننده را ترسیم میکنند: قدرتی که قادر به بردن جنگهای کوتاه است، اما در جنگهای بلند به دام میافتد.
۴ .مجتمع نظامی-صنعتی؛ موتور محرک جنگهای بیپایان
دومین عامل ساختاری، شاید بنیادینترین ریشه بحران کنونی باشد. در سال ۱۹۶۱، دوایت دی. آیزنهاور، رئیسجمهور اسبق آمریکا، در نطق تاریخی خود هشدار داد که «تأثیر ناروا» مجتمع نظامی-صنعتی در ایالات متحده، که طی آن اتحادی قدرتمند از پیمانکاران دفاعی، نیروهای مسلح و سیاستمداران میتواند کنترل سیاست ملی را به دست گیرد، خطری جدی برای دموکراسی آمریکایی است. شش دهه بعد، این هشدار به یک پیشگویی خودتحققبخش بدل شده است.سازوکار نفوذ مجتمع نظامی-صنعتی ساده اما مؤثر است. بیش از ۴۰ درصد از فروش تسلیحات در جهان توسط شرکتهای آمریکایی انجام میشود. پنج شرکت بزرگ نظامی، موسوم به «پنج بزرگ»، بر این تجارت مسلط هستند و از زمان آغاز جنگهای غزه و اوکراین، درآمدهای آنها به طور چشمگیری افزایش یافته است. این شرکتها از بودجه نظامی عظیم آمریکا – که تقریباً یک تریلیون دلار برآورد میشود – سالانه سهم قابل توجهی دریافت میکنند.
اما مهمتر از حجم درآمد، مکانیسم نفوذ است. تحقیقات نشان داده که شرکتهای تسلیحاتسازی آمریکا از طریق لابیگری گسترده، کمکهای مالی کلان به کمپینهای انتخاباتی، و «درهای گردان» (revolving door) که مقامات سابق دولتی را به سمتهای ارشد صنعتی میکشاند، بر سیاست خارجی و تصمیمات نظامی ایالات متحده تأثیر میگذارند. نتیجه این تأثیرگذاری آن است که «این اتصال نادرست از جنگها و تنشهای منطقهای تغذیه میکند – و همین امر ممکن است توضیح دهد چرا آمریکا در دهههای اخیر در تقریباً تمام درگیریها و جنگهای سراسر جهان دخیل بوده است».
نکته مهم آن است که تقاضا برای جنگ از سوی مجتمع نظامی-صنعتی دو لبه است. این مجموعه نه تنها از آغاز جنگهای جدید سود میبرد، بلکه از تداوم جنگهای موجود نیز انتفاع میبرد. در جنگهای فرسایشی مانند اوکراین، تسلیحات به طور مداوم مصرف و جایگزین میشوند – فرایندی که سودآوری صنایع نظامی را تضمین میکند. شاید به همین دلیل است که علیرغم تمایل ظاهری سیاستمداران برای خروج از جنگهای بیپایان، این جنگها همچنان ادامه مییابند.
۵ .بحران رهبری و فقدان راهبرد
سومین عامل ساختاری را باید در نهاد رهبری آمریکا و فقدان یک راهبرد منسجم و پایدار جستجو کرد. سیاست خارجی ایالات متحده در دو دهه اخیر گرفتار نوسانهای شدید میان دولتهای مختلف بوده است – نوسانی که هر راهبرد بلندمدتی را غیرممکن میسازد.دولت بایدن (۲۰۲۱-۲۰۲۵) با شعار «آمریکا بازگشته است» و تأکید بر ائتلافسازی چندجانبه، سیاستی را در پیش گرفت که در عمل به معنای تداوم و تشدید مداخلهجویی بود. در اوکراین، سیاست «تا زمانی که لازم باشد» بدون تعریف روشنی از «پیروزی» یا «نقطه پایان» دنبال شد.
اما دولت دوم ترامپ (۲۰۲۵-۲۰۲۹) مسیری کاملاً متفاوت اما نه لزوماً مؤثرتر را در پیش گرفت. سیاست «اول آمریکا»ی ترامپ در قبال ایران، گزارشها حاکی از آن است که از «شوک و وحشت» به فشار اقتصادی فرسایشی تغییر کرده است. اما فقدان نقشه راه، نگرانی متحدان را افزایش داده است. یکی از مقامات ارشد آمریکایی به والاستریت ژورنال گفته است که واشنگتن در تلاش است متحدان منطقهای خود از جمله اسرائیل، عربستان سعودی و امارات متحده عربی را با سامانههای پدافند موشکی تقویت کند، پیش از آنکه حملهای علیه ایران را آغاز نماید. این واقعیت، «نشاندهنده شکافی عمیق در توان نظامی آمریکاست».
شاید بارزترین نمونه از این بحران رهبری، اظهارات متناقض کاخ سفید در مورد خاورمیانه در بهار ۲۰۲۶ باشد. از یک سو، آمریکا اعلام کرد که «میخواهد ظرف سه هفته از جنگ خارج شود»، از سوی دیگر، ناو هواپیمابر سوم را به منطقه گسیل داشت. تحلیلگران این دوگانگی را چنین تفسیر میکنند: «این ظاهراً خودمتناقض نشان میدهد که آمریکا در موقعیتی قرار گرفته که دیگر نمیتواند از آن عقب نشیند و اکنون به شدت به دنبال کاهش خسارت و فرار است».
در این میان، جان مرشایمر، استاد دانشگاه شیکاگو و از نظریهپردازان برجسته رئالیسم، استدلال میکند که اقدام نظامی آمریکا «محدود و در نقش یک اقدام آبرومندانه برای حفظ وجهه واشنگتن خواهد بود». اما تحلیلگران اطلاعاتی سابق سیا مانند لری جانسون و ری مکگاورن در نقطه مقابل این دیدگاه قرار دارند و معتقدند که «اقدام نظامی آمریکا میتواند منجر به آتشسوزی مهیبی در کل خاورمیانه و اسرائیل و پایگاههای آمریکا شده و اقتصاد جهانی را فلج کند». وجود چنین شکاف عمیقی در میان مشاوران و تحلیلگران، نشان از نبود یک اجماع راهبردی در بالاترین سطوح تصمیمگیری دارد.
۶ .انشقاق دوحزبی؛ سیاست خارجی در گرو بازیهای داخلی
چهارمین و شاید در برخی جنبهها آشکارترین عامل، انشقاق عمیق سیاسی در داخل آمریکا است که سیاست خارجی را به گروگان کشمکشهای حزبی بدل کرده است. در گذشته، سیاست خارجی عرصهای بود که در آن دو حزب دموکرات و جمهوریخواه اغلب بر سر اصول اساسی اجماع داشتند. اما این روزها، حتی کمک به اوکراین – که در ابتدا با حمایت گسترده دوحزبی مواجه بود – به میدان نبرد سیاسی بدل شده است.تحول اوضاع در مورد اوکراین گویاترین مثال است. در سال ۲۰۲۶، حامیان اوکراین در کنگره با جبههای متحد از جمهوریخواهان منتقد سیاست خارجی روبهرو هستند. برایان مست، رئیس کمیسیون امور خارجی مجلس نمایندگان، در ماه مه ۲۰۲۶ اعلام کرد که انتظار ندارد کنگره یک بسته کمکی دیگر را تصویب کند و گفت: «اروپا باید از حیاط خلوت خود محافظت کند». این اظهارات نشاندهنده تغییر بنیادین در اجماع جمهوریخواهان است. بر اساس پژوهشی که توسط مرکز تحقیقات TRT World منتشر شده، «تمایل غالب در میان پایگاه حزب جمهوریخواه امروز کمتر تحت تأثیر مداخلهجویی جهانی عصر ریگان و بیشتر تحت تأثیر ملیگرایی اقتصادی، امنیت مرزی، استفاده گزینشی از قدرت و خستگی از جنگ است».
اعداد نیز این تغییر را تأیید میکنند. اوج کمکهای نظامی آمریکا به اوکراین در سال ۲۰۲۴ بود، زمانی که این کشور سالانه حدود ۱۴۰ میلیارد دلار از طریق «ابتکار کمک امنیتی به اوکراین» دریافت میکرد. دولت بایدن به طور متوسط سالانه ۶۰۰ تا ۷۰۰ میلیارد دلار کمک به اوکراین اختصاص میداد. اما پس از روی کار آمدن ترامپ، کمک مستقیم نظامی آمریکا در سال مالی ۲۰۲۵-۲۰۲۶ به کمتر از ۴۰ میلیارد دلار کاهش یافت. در مارس ۲۰۲۶، کنگره بسته ۶۱۰ میلیارد دلاری جدید را به طور کامل رد کرد. در مه ۲۰۲۶، پنتاگون تأیید کرد که بودجه پیشنهادی ۱.۵ تریلیون دلاری برای سال مالی ۲۰۲۷ هیچ کمک نظامی برای اوکراین در نظر نگرفته است.
نتیجه این انشقاق داخلی، فلج شدن سیاست خارجی است. آمریکا نه میتواند به تعهدات بینالمللی خود عمل کند (چنان که در مورد کاهش فاجعهبار کمک به اوکراین دیده میشود)، نه میتواند راهبرد بلندمدتی را دنبال کند. همان گونه که گزارش پولیتیکو اشاره میکند، «مذاکرات صلح تحت رهبری آمریکا برای پایان دادن به جنگ اوکراین به دلیل تمرکز دولت ترامپ بر ایران به حالت تعلیق درآمده است». تمرکز بر یک جبهه به معنای غفلت از جبهه دیگر است، و در هر دو جبهه، نبود اجماع داخلی مانع از هرگونه راهبرد روشن میشود.
۷ .تاریخ تکرار میشود: درسهایی از ویتنام، عراق و افغانستان
برای درک کامل بحران کنونی، نگاه به تاریخ ضروری است. الگوی «آغاز آسان، پایان دشوار» در سیاست خارجی آمریکا سابقهای طولانی دارد. از ویتنام تا عراق و افغانستان، آمریکا بارها خود را در شرایطی یافته که نه میتوانسته پیروز شود و نه میتوانسته عقبنشینی شرافتمندانهای داشته باشد.تحلیلگران چهار ویژگی مشترک در این جنگها شناسایی کردهاند. اول، آمریکا در شروع این جنگها دچار «خوشبینی فاجعهبار» (catastrophic optimism) بوده است – تخمینی بسیار سادهانگارانه از هزینهها و چالشهای پیشرو. دوم، واشنگتن نتوانسته است یک «شریک قابل اعتماد و مؤثر در زمین» پیدا کند؛ به عبارت دیگر، دولتسازی از بیرون بارها شکست خورده است. سوم، نبود یک استراتژی خروج از ابتدای مداخله نظامی، فاجعهبار بوده است. چهارم، «شکست گزینهای نیست» به یک جزم مضر بدل شده است که مانع از بازنگری راهبردی میشود. برند گراینر در کتاب «جنگ بدون جبهه: آمریکا در ویتنام» نشان میدهد که مفهوم پیروزی نظامی در آمریکا «با احساسی تقریباً مذهبی از سرنوشت همراه است».
نکته غمانگیز آن است که درسهای این شکستها هر بار آموخته میشوند اما هر بار فراموش میشوند. ژنرال دیوید پترائوس، که در سالهای پایانی جنگ ویتنام در وستپوینت تحصیل میکرد، پایاننامه دکتری خود را به «ارتش آمریکا و درسهای ویتنام» اختصاص داد. اما همین ژنرال، بعدها معماری استراتژی «طغیانزدایی» در عراق و افغانستان شد – استراتژیهایی که در نهایت نتوانستند پیروزی را به ارمغان آورند. این پدیده را شاید بتوان «آمنزیای راهبردی» نامید: هر نسل از سیاستمداران و فرماندهان نظامی آمریکا، تاریخ را از نو و به بهای جان انسانها میآموزد.
وضعیت کنونی در اوکراین و خاورمیانه کمترین تفاوتی با این الگوی تاریخی ندارد. آمریکا بار دیگر خود را درگیر جنگی یافته که قادر به پیروزی در آن نیست – اما از ترس «از دست دادن وجهه» قادر به ترک آن هم نیست.
۸ .نتیجهگیری: معمای بیراهحل
این مقاله استدلال کرد که علت ناتوانی آمریکا در پایان دادن به جنگهایش تکعاملی نیست، بلکه برآیند تعامل چهار عامل ساختاری است: نخست، زوال توان نظامی در جنگهای فرسایشی، جایی که برتری تکنولوژیک در برابر تاکتیکهای بقا و انعطافپذیری دشمن رنگ میبازد. دوم، قدرت و نفوذ مجتمع نظامی-صنعتی که به طور سیستماتیک از تداوم جنگها سود میبرد. سوم، بحران رهبری و فقدان راهبرد منسجم، که سیاست خارجی آمریکا را به نوسان میان دولتهای مختلف دچار کرده است. چهارم، انشقاق دوحزبی عمیق که اجماع ملی بر سر سیاست خارجی را از میان برده است.این چهار عامل در تعامل با یکدیگر، معمایی را پدید آوردهاند که راهحل سادهای برای آن وجود ندارد. از یک سو، ادامه جنگ برای آمریکا غیرقابل تحمل است – هزینههای انسانی، مالی و سیاسی آن روز به روز سنگینتر میشود. از سوی دیگر، پایان دادن به جنگ با شرایطی غیر از تسلیم کامل دشمن، برای نظام سیاسی آمریکا غیرقابل قبول به نظر میرسد – زیرا به معنای پذیرش محدودیتهای قدرت آمریکایی و از دست دادن «وجهه» در عرصه بینالمللی است.
آیا این معمای بیراهحل، پایانی دارد؟ شاید پاسخ در بازنگری بنیادین در اصول سیاست خارجی آمریکا باشد – بازنگری که تاکنون به دلیل قدرت منافع نهادی و سیاسی هرگز رخ نداده است. تا آن زمان، آمریکا محکوم به تکرار الگویی است که قرنهاست در تاریخ ثبت شده است: ورود آسان به جنگ، گرفتار ماندن در باتلاق آن، و خروجی که هیچکس از آن راضی نیست. شاید این، بزرگترین تراژدی ابرقدرت قرن بیست و یکم باشد.