
فيلم نامه کامل بارتون فينک
ترجمه سعيد خاموش
رنگي، 35 ميلي متري، 116 دقيقه، محصول 1991 آمريکا.
برنده نخل طلاي بهترين فيلم، کارگرداني و بازيگر از جشنواره کن.
بارتون فينک اولين فيلم برداران کوئن نيست. اما اولين فيلمي است که اين دو برادر را به جهانيان شناساند و مهم ترين دليل آن، گرفتن نخل طلا از جشنواره فيلم کن است. شيوه نگارش اين فيلم نامه تا اندازه اي با فيلم نامه هايي که تا به حال چاپ کرده ايم، متفاوت است. اين فيلم نامه سکانس بندي مشخصي ندارد (به معناي کلاسيک آن) و دوربين در آن نقش فعالي دارد. اين موضوع را بايد به حساب يکي بودن کارگردانان و فيلم نامه نويسان آن گذاشت. آن ها در زمان نگارش به هر دو مقوله فيلم نامه نويسي وکارگرداني انديشيده اند و حاصل، قالبي شده که اکنون در پيش رو داريد.
بارتون فينک
BARTON FINK
تصوير روي بارتون فينک باز مي شود.
او مردي است عينکي، نزديک به سي سال که سالم و سرحال و تا حدودي اهل کتاب و مطالعه به نظر مي رسد. در حالي که لباسي رسمي پوشيده و پشت صحنه تئاتر ايستاده است، به صحنه نگاه مي کند و با دقت به پايان نمايش گوش مي دهد. در تاريک و روشن پشت سر او يک دستيار صحنه پير، به دکور متحرکي تکيه داده، با چهره بي حالتي سيگار مي کشد و با يک دست طناب کلفتي را گرفته که از سقف آويزان است. صداي بازيگرها از صحنه به گوش مي رسد.
بازيگر مرد: از اين جا مي زنم به چاک. براي هميشه، مي زنم به چاک. اين چارديواري بوگندورو، اين شيش تا طبقه رو، اين قطار برقي رو که هر صبح سر ساعت سه مثل رعد صدا مي ده، همه اينارو مي بوسم و مي ذارم کنار. همه رو مي بوسم و کنار مي ذارم، موري! دل ام واسه شون تنگ مي شه، همون طور که براي جهنم تنگ مي شه!
بازيگر زن: باز داره خواب مي بينه!
بازيگر مرد: اين دفعه ديگه نه، ليل! من ديگه بيدارم، براي اولين بار در عمرم بيدارم. عمو ديو مي گه «اگه آدم با چشم بسته زندگي کنه، روشنايي روز براش در حکم رؤياست. خب، چشاي من الان بازه! من حالا اين جماعت رو مي بينم، و مي بينم که چه قدر حقيرن! ولي ما خودمون هم جزو اين جماعت ايم. هر دومون، بله هر دومون. وتو موري، تو هم، عمو ديو هم!
موري: داره صبح مي شه، پسر. به زودي مي ريزن تو خيابان فولتون ماهي جار مي زنن.
بازيگر: بذار جار بزنن. بذار بخونن و دل شونو خالي کنن.
موري: همين طوره، پسر. تو هم بچسب به اين جماعت، بخون و دل ات رو خالي کن.
بازيگر: خداحافظ، موري.
موري: خداحافظ.
صداي باز و بسته شدن دري مي آيد و سپس صداي قدم هايي که نزديک مي شود. يک بازيگر دراز تيره رنگ با کت و شلوار پشمي مستعمل که کيف دستي کهنه اي دارد، از جلوي بارتون مي گذرد.
از داخل صحنه:
موري: به زودي خبر اين پسره مي رسه. منظورم البته کارت پستال نيست. بازيگر کيف دستي را زمين مي گذارد و در تاريک و روشن پشت سر بارتون منتظر مي ماند. مردي پيرتر با لباس کار - نه لباس بازي - در جهت ديگر از جلوي بارتون مي گذرد، نزديک در ورودي به صحنه مکث مي کند، دستان اش را دور دهان اش مي گيرد.
مرد پيرتر: ماهي! ماهي تازه!
مرد از کنار صحنه عقب مي کشد.
ليلي: خب، حالا آستين ها رو بالا بزنيم و کارو شروع کنيم. ديگه داره دير مي شه، موري.
موري: نه ديگه، ليل...
بارتون جمله آخر را با تکان لب همراه بازيگر توي صحنه با خود تکرار مي کند.
موري (ادامه مي دهد): ... حالا ديگه، زوده.
دستيار صحنه، پشت سر بارتون، هم زمان و دودستي، تندتند طناب را مي کشد و صداي کف زدن شديد و هوراهاي بلند به گوش مي رسد: «براوو!» دستيار که پرده را کاملاً پايين مي کشد، صداها تا حدي ضعيف تر مي شود.
بازيگر از پشت پرده به جلوي صحنه مي رود.
دستيار، طناب ديگري را مي کشد، پرده دوباره بالا مي رود و صداي کف زدن، دوباره بلند مي شود. بارتون فينک مبهوت به نظر مي رسد. دو مرد ديگر، که آن ها هم لباس رسمي پوشيده اند، در حالي که با لبخند به صحنه مي نگرند، به او مي پيوندند.
نماي نقطه نظر (P.O.V) بارتون
بارتون
نماي تراولينگ به جلو که سرپيشخدمت را تعقيب مي کند
سرپيشخدمت: مسيو فينک، ميزتان حاضر است... چند نفر از مهمانان تان رسيده اند...
تراولينگ به عقب روي بارتون
سرپيشخدمت: تلفن زد که چند دقيقه ديرتر مي رسه... آها، رسيديم...
تراولينگ به طرف ميزي با نشيمن گاه پشتي دار نيم دايره
مرد: بارتون، بارتون، چه قدر از موفقيت ات خوشحال ام. تو ريچارد سن کلر رو مي شناسي...
بارتون با سر سلام مي دهد و به زن نگاه مي کند.
مرد:... و پاپي کارناهان. پسر خوب، ما داريم به اين مناسبت شامپاين مي خوريم. هرالد تريبيون رو ديدي؟
در حالي که مرد، برايش نوشيدني مي ريزد، بارتون با حالتي گرفته به گيلاس نگاه مي کند.
بارتون: نه هنوز.
مرد : خب، نمي خوام تو رو هول کنم، ولي کيون از خوش حالي در پوست نمي گنجه. ولي مهم تر از اين، ريچارد و پاپي عاشق نمايش شده ان.
پاپي: واقعاً که عاشق اش شدم! چه قدرتي!
ريچارد: بعله! عالي بود!
بارتون: متشکرم ريچارد. ولي تا اون جا که من مي دونم تنها ماهي اي که توي زندگي ديده اي، قلاب شده به دروديوار يک باشگاه قايق سواري بوده.
ريچارد: آخ!
مرد: بارک الله! با اين حال، ما همه مون از تئاتر داغون شديم.
پاپي: گريه کردم! يه عالمه! هرالد تريبيون چي نوشته بود؟
مرد: اتفاقاً با خودم آوردم اش.
بارتون: خواهش مي کنم، درک...
پاپي: بخون اش! بخون اش!
درک: «همسرايان برهنه ويران: پيروزي آدم معمولي.»
«ستاره همسرايان برهنه ويران، ديشب بر صحنه تئاتر بلاسکو ظاهر نشد. هرچند بازيگران کار خود را به نحو احسن انجام دادند. کشف ديشب ما، نويسنده اين درام بود که درباره مردم ساده - در واقع، درباره ماهي فروش ها - است که تلاش خشن ايشان براي بقا مانع از اشتياق ايشان براي دست يابي به چيزي عالي تر نمي شود. نمايش نامه نويس در کثيف ترين کنج جامعه، نجابت، و در زمخت ترين کلمات، شعر ناب مي يابد. آوايي جديد در صحنه تئاتر آمريکا به گوش مي رسد و صاحب آن آوا کسي نيست مگر... بارتون فينک.»
بارتون: خوبه، فردا صبح ماهيگيرا توي اين روزنامه ماهي مي پيچن. پس کارشون هدر نرفته.
پاپي: چه بدبين!
درک: بسيار خوب، خودت ام اگه نتوني از موفقيت ات لذت ببري، ولي ما مي تونيم.
بارتون: اشتباه نکن. درک، من خوشحال ام که اين موفقيت براي تو خوب شده.
درک: غصه منو نخور، پسر جان؛ من مي خوام براي تو جشن بگيرم.
بارتون: خيلي خب، ولي من حوصله منتقدها رو ندارم و نمي تونم براي کار خودم پز بدم. نويسنده با دل و اندرون خودش مي نويسه. و دل و اندرون اش بهش مي گه که چي خوبه و چي... صرفاً براي رفع تکليفه.
پاپي: خب، من نمي خوام بگم که منتقد هستم، ولي به خدا من ام دل و اندرون دارم و اون بهم مي گه که کار تو راستي عالي بود.
ريچارد: و چه دل و اندرون خوشگلي هم.
پاپي: پدرسوخته.
ريچارد خميازه مي کشد.
بارتون در جست و جوي منشأ صداي جرنگ و جرنگ يک نواختي که به گوش مي رسد، برمي گردد. ما ناگهان از روي او حرکتي افقي مي کنيم و به پادويي مي رسيم که از داخل رستوران پيش مي آيد و تابلوي زنگوله داري به دست دارد که نام بارتون روي آن نوشته شده است.
تراولينگ به جلو به سمت يک بار
تراولينگ به عقب روي بارتون
بارتون: فکر مي کردم تو هم قراره بيايي پيش ما. خدايا، گارلند تو منو با اونا تنها گذاشتي؟
گارلند: نترس، به زودي مي آم پيش ات. در مورد ريچارد و پاپي چي فکر مي کني؟
بارتون اخم مي کند.
بارتون: نمايش نامه عالي بود. پاپي گريه کرد، يه عالمه. چند ميليون دلار و يه مشت چرند.
گارلند لبخند مي زند، سپس نزديک تر مي نشيند.
گارلند: بايد يه کم راجع به کسب و کار صحبت کنيم. همين حالا تلفني با لوس آنجلس حرف مي زدم. بارتون، کاپيتول پيکچرز مي خواد باهات قرار داد ببنده. هفته اي هزار دلار پيشنهاد دادن. فکر کنم بشه تا دو هزار تا بالا برد.
بارتون: براي چه کاري؟
گارلند: براي امرار معاش مي خواي چه کني؟
بارتون: نمي دونم. فکر کنم مجبور شم که فرق بذارم.
گارلند: خيلي خوبه. بارتون، صحبت فشار آوردن نيست، بلکه اين که من به تو احترام مي ذارم، ولي با اجازه ات مي خوام به دو تا نکته اشاره کنم. يکي اين که، اين جا تو براي پانصدوپنجاه تا آدم هر شب فرق مي کني؛ البته اگه که نمايش فروش کنه. ولي هر هفته هشتادوپنج ميليون آدم به سينما مي رن.
بارتون: براي ديدن آشغال.
گارلند: بله، به طور کلي براي ديدن آشغال. اما، نکته دوم: يک مقرري ثابت و مختصر در هاليوود، تضميني يه براي تو که هر چند تا بخواهي، نمايش نامه بنويسي.
بارتون: چي بگم. گارلند، فعلاً جاي من همين جاست. حس مي کنم که در شرف موفقيت ام...
گارلند: مي شه هم بگي که از همين حالا موفقيت ات شروع شده.
بارتون با اشتياق به جلو خم مي شود.
بارتون: نه، گارلند، متوجه نيستي؟ نه اون جور موفقيتي که منتقدها چاپلوسي تو رو مي کنن يا تهيه کننده هايي مثل درک ازش پول مي سازن. نه، موفقيت حقيقي. موفقيتي که آرزوش رو داشتيم، خلق يک تئاتر نوي زنده درباره آدم هاي معمولي و براي آدم هاي معمولي بود! اگه الان به هاليوود برم، درسته، پول در مي آرم، به مهموني هاي مختلف دعوت مي شم، آدماي کله گنده رو مي بينم، اما ارتباط خودم رو با اون منبعي که باعث اين موفقيت شده، با آدماي معمولي، قطع مي کنم.
به عقب تکيه مي دهد و با حسرت، آهسته مي خندد.
بارتون:... مثه اين که بازم دارم حاشيه مي رم. ولي از اين که يکي مطمئن ام گارلند: که مي تونم کاراي باز هم بهتري بکنم. حتي شايد خيلي بهتر از «همسرايان». چيزي که هست، فکر نمي کنم لوس آنجلس جاي زندگي فکري باشه.
گارلند: بسيار خوب، بارتون. هنرمند تو هستي، من فقط دلال ام. تو تصميم مي گيري و من تربيت اش رو مي دم. فقط خواهشي که دارم اينه که تصميم ات يک کم از روي واقع گرايي باشه؛ البته اگه بتونم اين کلمه و هاليوودرو کنار هم به زبون بيارم.
بارتون با حالت گرفته اي سيگاري روشن مي کند و به دور خيره مي شود. گارلند او را برانداز مي کند.
گارلند:... ببين پسر جان، اونا دوست دارن. همه دوست ات دارن. مقاله کاون رو در هرالد تريبيون خوندي؟
بارتون: نه، چي مي گه؟
گارلند: بيا، روزنامه منو بگير بخون. تو الان گل سرسبد برادوي هستي و اين فرصت رو داري که از اين بابت يک کمي که نه، خيلي زياد.
گارلند به بارتون نگاه مي کند به اين اميد که عکس العملي ببيند، اما چيزي نمي بيند.
گارلند:... وقتي برگردي، آدم معمولي هنوز سرجاشه. اصلاً ممکنه تو هاليوود يکي دو تا از اونا داشته باشن.
بارتون (بي حواس): ... اين يه جور توجيه کردنه، گارلند.
گارلند مؤدبانه لبخند مي زند.
گارلند: بارتون، شوخي کردم.
صداي غرشي را از دور مي شنويم که به تدريج بلندتر مي شود. صحنه به يک موج بزرگ کات (برش) مي شود که روي ساحل اقيانوس آرام مي شکند.
غرش موج کم و کم تر مي شود و ديزالو مي شود به:
لابي يک هتل
نور کهربايي رنگ دم غروب از پشت سر ما مي تابد و لابي رنگ و رو رفته را در نور خود مي شويد. بارتون فينک از زير دوربين وارد صحنه مي شود، وسط پيش زمينه مي ايستد و به لابي نگاه مي کند. ما پشت او و کت و کلاه اش را مي بينيم. لابي خالي است. بارتون مکثي مي کند تا وضعيت را درک کند. او به سمت پيشخوان لابي حرکت مي کند.
نماي روبه رو
دريچه اي کف زمين
کارمند هتل: به هتل ارل خوش آمديد. چه فرمايشي بود، قربان؟
بارتون: مي خوام اتاق بگيرم. بارتون فينک.
کارمند در ميان کارت هاي روي ميز مي گردد.
کارمند هتل: ف - ي - ن - ک. فينک، بارتون. خودتون هستيد؟
بارتون: بايد همين طور باشه.
کارمند هتل: بسيار خوب، همه چيزرو به راهه، همه چيزرو به راهه.
بر مي گردد و فرم ثبت نامي را براي بارتون برمي دارد.
کارمند هتل:... موقت يا مقيم؟
بارتون: چي فرموديد؟
کارمند هتل: اقامت تون موقتي يه يا طولاني؟
بارتون: معلوم نيست ...يعني، مدت ...نا مشخصي مي مونم.
کارمند هتل: مي نويسم مقيم. مي شه بيست وپنج دلاروپنجاه سنت در هفته پيش پرداخت. درست سر ساعت دوازده بايد اطلاع بديد براي تخليه اتاق، اما اگر مقيم باشيد، مي تونيد اين رو ناديده بگيريد. هر چي احتياج داشتيد، هر چي، صفر تلفن اتاق تون رو بگيريد و با من صحبت کنيد. اسم من چت است.
بارتون: بسيار خوب، من قصد دارم اين جا کارام روانجام بدم، بيش تر هم شب ها. من نويسنده ام. سرويس داريد؟
کارمند هتل: غذاخوري ساعت هشت شب بسته مي شه، ولي کارمند شب خودم هستم. هر وقت بخواهيد مي تونم زنگ بزنم براتون ساندويچ بيارن. کارمند، چيزي پشت يک کارت ثبت نام مي نويسد.
کارمند هتل:... هر چند براي مهمان هاي مقيم، تنهايي شون کاملاً مراعات مي شه، ولي سرويس کامل فراهم است، از جمله واکس کفش به طور مجاني. اسم بنده هم چت است.
کليد اتاق را از روي پيشخوان سر مي دهد و مي گذارد روي کارت ثبت نام.
بارتون به کارت نگاه مي کند. روي کارت نوشته شده: «چت»!
بارتون سرش را بالا مي آورد و دوباره به کارمند نگاه مي کند. آن دو، چند لحظه اي به هم نگاه مي کنند.
کارمند هتل:... بسيار خوب.
بارتون: چي؟
کارمند هتل: بسيار خوب، جناب، مي تونين تشريف ببرين.
بارتون: کدوم...
کارمند هتل: نمي خواين برين اتاق تون؟!
بارتون:... شماره اتاق چنده؟
کارمند به بارتون نگاه مي کند.
کارمند هتل:... 605، يادم رفت بگم.
بارتون خم مي شود تا دو کيف دستي کوچک اش را بر دارد.
کارمند هتل:... کيف هاتون همين دوتاست؟
بارتون: بقيه رو مي فرستن.
کارمند روي پيشخوان خم مي شود و پشت سر او داد مي زند:
کارمند هتل: من خودم مراقب ام که کي مي رسن. حسابي مواظب ام، آقاي فينک.
بارتون به سمت آسانسور مي رود.
آسانسور
بعد از مکثي طولاني:
بارتون:... طبقه ششم، لطفاً.
مامور آسانسور آهسته از چارپايه بلند مي شود در حالي که در آسانسور را مي بندد:
مامور آسانسور: طبقه بعد: ششمه.
راه روي طبقه ششم
راه رو دراز و صاف با فرش کهنه لک داري به رنگ سبز چمني مفروش است. کاغذ ديواري زرد شده و رنگ و رو رفته، نقش درختان نخل دارد. بارتون کليد را در سوراخ يکي از درهاي اتاق هاي وسط راه رو وارد مي کند.
اتاق او
اتاق کوچک است و مبلمان محقرانه و ارزاني دارد. تختخواب با تشک قلمبه قلمبه و رو تختي کهنه رنگ و رو رفته، يک ميز با پا تختي کهنه، و يک قفسه چوبي. اسباب و اثاثيه. همان طور که بارتون عرض اتاق را مي پيمايد، دوربين او را دنبال مي کند: يک دست شويي، يک تلفن روي يک پاتختي تق و لق، و يک پنجره، با پرده هاي کهنه مشرف به يک دودکش.
بارتون چمدان اش را پرت مي کند روي تخت؛ که چندبار تکان مي خورد و بعد در تخت فرو مي رود. او کت اش را در مي آورد.
دانه هاي عرق بر پيشاني بارتون مي نشيند. هواي اتاق داغ است. او به آن سوي اتاق مي رود و کليد پنکه اي را مي زند، با پنجره کلنجار مي رود که بازش کند. بعد از مدتي که زور مي زند، پنجره با صداي تقه بلندي باز مي شود.
بارتون ماشين تحرير آندروود (underwood) خود را برمي دارد و روي ميز کار مي گذارد. با عطوفت، همين طوري، به ماشين دست مي کشد. کنار ماشين تحرير چند ورق از کاغذهاي هتل قرار دارد: «هتل ارل، يک روز يا يک عمر.»
حرکت افقي دوربين به سوي تصويري در قاب چوبي ارزان قيمت روي ديوار بالاي ميز. زني زيبا با لباس شنا، روي ساحل، زير آسمان آبي نشسته است. در حالي که دستي را سايبان چشم کرده، به موج بلندني که به سمت ساحل مي آيد، نگاه مي کند.
صداي موج با صحنه مي آميزد.
بارتون
حرکت تراولينگ دوربين به طرف عکس.
صداي موج بلندتر مي شود. صداي مرغ دريايي مي شنويم.
صدا با زنگ تلفن، يک دفعه قطع مي شود.
تلفن اتاق
صدا: اتاق تون رو مي پسنديد؟!
بارتون:... شما کي هستيد؟
صدا: چت!
بارتون:... کي؟
صدا: چت! طبقه پايين!
بارتون با خستگي بالاي بيني اش را مي مالد.
صدا: اتاق تون رو مي پسندين؟!
يک بالش
مکثي طولاني. صداي وزوز مي شنويم که بلندتر مي شود. بارتون چشم باز مي کند.
نماي نقطه نظر بارتون
وزوز - که شايد صداي پشه اي باشد - بند مي آيد.
بارتون
دفتر مدير
نماي مقابل
مرد: خودشه؟ بارتون فينک؟ بذار من اين پسره رو بغل کنم!
بارتون را تنگ در آغوش مي گيرد.
مرد:... چه طوري؟ سفر خوش گذشت؟
بدون آن که منتظر پاسخ شود، از بارتون جدا مي شود.
مرد: اسم من جک ليپنيک است. اين آشغال دوني رو من اداره مي کنم. خودت روزنامه مي خوني و مي دوني.
ليپنيک شلنگ انداز برمي گردد پشت ميزش.
مرد: لو باهات خوب تا کرد؟ هرچي لازم داشتي فراهم بود؟ صورت ات چي شده؟ صورت اش چي شده، لو؟
بارتون: چيز مهمي نيست؛ يه پشه تو اتاق ام بود...
ليپنيک: جات خوبه؟
خطاب به لو:
ليپنيک:... کجا جاش داديم؟
بارتون: تو هتل ارل هستم.
ليپنيک: اسم اش رو هم نشنيده ام. جاشو عوض کنيم ببريم اش گراند هتل يا ويل شاير، يا اصلاً مي تونه خونه من بمونه.
بارتون: ممنون ام. ولي من يه جايي مي خواستم که کم تر...
ليپنيک: کم تر هاليوودي باشه؟ نترس، بگو. دهن ات کثيف نمي شه. هرجا مي خواي بمون. اين جا تو کاپيتول پيکچرز، نويسنده شاهه. باورت نمي شه؟
آخر هر هفته پاکت حقوق ات رو نگاه کن؛ براي ما، نويسنده هم چو چيزيه.
ليپنيک (به لو):... چه جور فيلم هايي دوست داره؟
لو: آقاي بارتون چيز خاصي رو انتخاب نکرده ان، آقاي ليپنيک.
ليپنيک: خوب، بارت، چي دوست داري؟
بارتون: راست اش، من زياد سينما نمي رم، آقاي ليپنيک...
ليپنيک: بسيار خوب، بسيار خوب، بسيار خوب، عيب نداره. تو اين جا که مي آمدي، شايد با خودت فکر مي کردي که سينما ندونستن عيبه، يا ما دنبال آدمايي مي گرديم که يه چيزايي در مورد سينما بدونن، يا حتماً همه اين فوت و فن هاي کارو بايد بدوني. اما حسابي اشتباه مي کردي. ما فقط يه چيز مي خوايم: بلدي قصه بگي، بارت؟ بلدي بخندوني، گريه بندازي، آدما رو واداري صداشونو بندازن تو سرشون و بلند بلند آواز بخونن؟ زياده؟ خيلي خب. نکته اينه که من اين آشغال دوني رو مي گردونم و از دوز و کلک هاي فني هم چيزي سرم نمي شه. چرا من اين جا رو مي گردونم؟ براي اين که عقل معاش دارم. کارچر خوني ام خوبه. ضمن اين که، اميدوارم لو بهت گفته باشه، از هر جهودي تو اين شهر، بزرگ تر و گداتر ام. بهش گفتي، لو؟ [...] قهوه مي خوري؟
بارتون:... بله متشکرم.
ليپنيک: لو.
لو فوراً بلند مي شود و اتاق را ترک مي کند. لحن ليپنيک محرمانه مي شود.
ليپنيک:... قبلاً توي شرکت سهم داشت. سهام داشت. تو سال هاي بيست سهم اش رو خريدن، يا به قول بعضي ها به زور خريدن و بيرون اش کردن. درک. به قول خودم. اينه که هنوز دم دست نگه اش داشتيم. زن و بچه داره، بدبخته. آدم حسابي يه، از گذشته ها باهاش حرف نزن. اوه، به درک، هرچي مي خواي بگو. ببين، بارت، سواي اين که خودت جور ديگه اي بخواي، ما مي خواهيم تورو بذاريم سر يه فيلم راجع به کشتي. والاس بيري. اينو واسه اين مي گم که شنيده ام شاعرانگي کوچه و خيابون حاليته. اين فيلم، فيلم هاي وسترني و دزد دريايي و دلقکي و انجيلي و رومي و... رو مي زنه کنار.
پا مي شود و راه مي رود.
ليپنيک: ولي ببين، من از اون آدما نيستم که خيال مي کنن فيلم احساساتي بايد حتماً سکسي باشه. فکر کنم هر دومون موافق باشيم، نه؟ منظورم اينه که من خودم مال نيويورک ام، خوب، اگه بخواي خيلي عقب تر بري، مال مينسک، اما اگه واسه ات مهم نيست و من هم نخوام، نمي خواد اين قدر عقب بريم. خب، مردم بر مي گردن به تو مي گن: «کشتي، والاس بيري؟ اين يه فيلم درجه ب است.» بهشون بگو: غلط کردين، اين جا تو کاپيتول فيلم «رده ب» نمي سازيم. بذار همين جا اين حرفاي مفت رو درشو بذاريم. لو با قهوه وارد مي شود.
ليپنيک:... ممنون، لو. پيش ما بمون. پيش ما بمون. داريم از فيلم والاس بيري صحبت مي کنيم.
لو: فيلم عاليه اي يه.
ليپنيک: تا حالا راجع بهش بحث کرديم؟
لو: نه، نه هنوز، جک. فقط داستان رو خريديم. از ساتردي ايونينگ پست.
ليپنيک: خيلي خب، گور پدر داستان. والاس بيري، يه کشتي گيره. من مي خوام اميدهاشو، روياهاشو بشناسم. خوب طبعاً بايد يه عنصر بد هم داشته باشه و يه طرف عشقي هم داشته باشه. تو خودت لم کارو بلدي. يه دختر يا يه پسر جووني باشه. يه يتيم. لو، نظر تو چيه؟ والي سن و سال اش براي عشق و عاشقي بالاس. نگاه کن، يه نويسنده اين جاست و من دارم از لو مي پرسم که داستان چه جوري باشه!
بعد از قهقه اي جانانه، با لبخند به بارتون نگاه مي کند.
ليپنيک:... خب، بارتون، کدوم اش؟ بچه يتيم؟ يا يه دختر؟
بارتون:... شايد هم هر دو؟
سکوت ناشي از بي تصميمي. ليپنيک به لو نگاه مي کند. لو سينه اش را صاف مي کند.
لو:... شايد لازم باشه راجع بهش بحث کنيم.
ليپنيک: آه، ولش کن، بارت خودش فکرشو مي کنه. اون قضيه رو راست و ريس مي کنه. مگر اين که من نويسنده ها رو نشناسم. بارت، بيا بکنيم اش يه دختر. بذاريم ساده باشه. نمي خواهيم از همون اول، مشکلات مردمو حل کنيم. مهم اينه که ما بارتون فينک رو داريم که قضيه رو احساس مي کنه. و چون تو بارتون فينک هستي، همه اين چيزارو تو چنته ات داري. اما جداً بگم. بارت، ازت خوشم مي آد. ما داريم خوب شروع مي کنيم. تف، اگه همه نويسنده هامون مثل تو بودن، من اين قدر گرفتار نبودم. دل ام مي خواد تا آخر هفته يه چيزي تهيه کرده باشي.
لو بلند مي شود و به بارتون اشاره مي کند که او هم پا شود.
ليپنيک:... در ضمن، راجع به نمايش ات هم چيزايي شنيده ام. آدم من تو نيويورک اونو ديد. بهم گفت که فوق العاده قوي بود. فوق العاده تکون دهنده بود. گفتش يه کمي سنگين، ولي من خيال مي کنم که تو کارتو بلدي. به خاطر هم دلي ات ممنون. تو سينما به عاطفه بيش تر احتياج داريم. همه مون انتظار چيزهاي عالي رو داريم.
حرکت تراولينگ دوربين
نماي بسيار نزديک از ماشين تحرير
بارتون
صفحه کاغذ
يک مجتمع مسکوني عيال واري
بارتون
نماي خيلي نزديک
بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
نماي باز
نماي نقطه نظر بارتون
اتاق
بارتون: الو...چت؟ بارتون فينک، اتاق 605، آره، يه... يه کسي تو اتاق بغلي، 604، ... خيلي ...خيلي سر و صدا مي کنه. (مکث)...
بارتون:... ممنون.
گوشي را سرجايش مي گذارد. خنده، يکي دو لحظه اي ادامه مي يابد، و بعد ناگهاي با صداي زنگ خفه تلفن در اتاق بغلي، قطع مي شود.
بارتون به ديوار نگاه مي کند. صداي خفه مردي که صحبت مي کند. صداي گوشي که گذاشته مي شود. صداي خفه پا از اتاق بغل. صداي در همسايه که بازوبسته مي شود. صداي پا که در راه رو پيش مي آيد. تقه محکم به در اتاق بارتون. بارتون لحظه اي مردد است. سپس برمي خيزد تا در را باز کند.
روي در
مرد: شما... يه کسي همين الان شکايت کرد که...
با عجله:
بارتون: نه، من شکايت نکردم. منظورم اينه که من به پايين تلفن کردم، نه براي شکايت، فقط نگران بودم که شما شايد - نه اين که ربطي به من داشته باشه – شايد... ناراحتي اي داشته باشيد، مي دونيد، من داشتم کار مي کردم، و خوب، يک کم مشکل بود...
مرد: آره، خيلي متأسف ام اگه باعث ناراحتي تون شدم. اين ديوارهاي لعنتي اين جا ...خيلي خيلي معذرت مي خوام...
دست اش را دراز مي کند.
مرد: اسم من چارلي ميدوز. فکر کنم با هم همسايه ايم...
بدون اين که دست بدهد.
بارتون: بارتون فينک.
چارلي ميدوز که از گيجي درآمده است، يک بطري از جيب اش بيرون مي آورد.
چارلي: همسايه، اگه اجازه بدي به يک بطري مهمون ات کنم. از مزاحمتي که برات فراهم کردم، وجدان ام آسوده تر مي شه.
بارتون: فکر خوبيه، واقعاً. متشکرم.
چارلي: خيلي خب؛ خدايا تو اين جا مشغول کار بودي و من داشتم اون جا سروصدا مي کردم. هي، ليکور خوبه؟
در حالي که وارد مي شود.
چارلي:... ليوان داري؟ اين حداقل خدمتي يه که مي تونم بکنم.
بارتون: بسيار خوب... يه کم، البته...
از ظرف شويي دو تا ليوان برمي دارد. چارلي لبه تخت مي نشيند و بطري اش را باز مي کند.
چارلي: خيلي خب. فقط يه گيلاس کوچک. راستي راجع به اون سروصداها خيلي متأسف ام.
بارتون: عيبي نداره، ناراحت نباش. فقط من چون داشتم کار مي کردم و...
چارلي: اگه اشکال نداره، کار تو چيه، بارتون.
بارتون: خب، راست اش، من نويسنده ام.
چارلي: نه بابا! کار سختي يه. من مخلص هر کي ام که از پس اين کار بربياد. فکر کنم کار خيلي جالبي يه.
بارتون: مي تونه باشه. آسوده نيست، ولي...
چارلي: فکر کنم خيلي سخته.
در حالي که ليواني را به دست چارلي مي دهد:
بارتون: و شما تو چه خطي هستين، آقاي ميدوز؟
چارلي: نه، نه! منو چارلي صدا کن. خيلي خب. بارتون؛ مي شه گفت که من آرامش خيال مي فروشم. کار من بيمه است. از اين خونه به اون خونه، ارتباط انساني، هنوز تنها راه بردن کالا از اين جا به اون جاست.
ليواني از نوشيدني پرمي کند و به جاي ليوان خالي، به دست بارتون مي دهد.
چارلي: در مورد امشب نظرت هرچي که باشه، اما به نظر من خوب شد.
بارتون: اصلاً تعجب نمي کنم.
چارلي: بعله. به خاطر اين که من به اين اعتقاد دارم. آتش سوزي، دزدي، تصادفات، اينا چيزايي نيست که فقط براي ديگران اتفاق بيفته. من هميشه اينو گفته ام. نويسندگي با اين جور چيزا جور در نمي آد. نويسنده بايد حواس اش جمع باشه تا بتونه براي نيازهاي اساسي بشري مواد فراهم کنه، وگرنه کارش خراب مي شه.
بارتون: ممنون، يادم مي مونه.
چارلي: خب، تو چه جور نويسنده اي هستي؟ انگار گفتي روزنامه نويس؟
بارتون: نه، راست اش الان دارم براي سينما مي نويسم.
چارلي: سينما! خدايا!
قاه قاه مي خندد.
چارلي:... ببخشيد، برادر. من همه اش فکر مي کردم با يه جوونک بلند پرواز طرف ام که مي خواد پول دار بشه. خدايا، تو از حالا پول دار شده اي! نويسندگي سينما! حتما برنده اي!، دست خوش!. منو بگو که داشتم به تو پزمي دادم!
با دست به صورت اش اشاره مي کند:
چارلي: خراب کاري شده، نه؟!
بارتون: نه، خوبه. راست اش، من تازه براي سينما شروع کرده ام، اگر چه تو نيويورک وضع ام خوب بود؛ تا حدي شناخته شده بودم.
چارلي: اوه، حتماً خيلي هيجان انگيز بوده. من خر زياد کتاب خون نيستم، پس جاي تعجب نيست اگه اسم ات رو نشنيده ام. خدايا، من چه قدر خرم. براي اولين بار، بارتون لبخند مي زند.
بارتون: عيبي نداره، چارلي. من يه نمايش نامه نويس ام. نمايش هام هم فقط در نيويورک اجرا شده ان. براي اين آخري، يه مقاله اي در هرالد تريبيون نوشتن. فکر مي کنم براي همين منو اين جا خواستن.
چارلي: خوب، چرا نه؟ همه مردم چيز عالي رو دوست دارن. تو، تو چه مايه اي مي نويسي؟
بارتون: يعني درباره چي مي نويسم؟
چارلي مي خندد.
چارلي: شوخي ام نگرفت! آره. درسته بارت.
بارتون: خيلي خوب، سؤال خوبيه. هر چند شايد به نظرت عجيب بياد چارلي، ولي فکر کنم راجع به آدم هايي مثل تو مي نويسم. مردم متوسطي که کار مي کنن تا نون در آرن. آدم هاي معمولي.
چارلي: فکر کنم اين يه فکر تازه اس!
بارتون: آره. فکر کنم همين طوره. اما، در واقع، نکته همين جاست. چند تا آدم هستيم در نيويورک، که خوش بختانه تعدادشون داره زياد مي شه، که احساس مي کنيم حالا فرصتي فراهم شده که از تجربيات روزمره چيزي حقيقي بسازيم. بتونيم براي مردم تئاتري بسازيم که بر پايه معدودي اصل ساده اس، نه بر پايه تجريدهاي فرسوده اي در مورد درام که امروز ديگه مصداقي ندارن. البته نه اين که هيچ وقت چنين مصداقي نداشته اند...
به چارلي خيره مي شود.
بارتون: ... فکر کنم اين حرفا زياد برات مفهوم نباشه.
چارلي: هي، من مي تونم چند تا حکايت برات تعريف کنم...
بارتون: و نکته همين جاست، که ما همه، حکايت هايي براي گفتن داريم. اميدها و رؤياهاي هر آدم معمولي همان قدر شريفه که مال يه پادشاه. اين ها مواد و مصالح زندگي ان، پس چرا نشه که مصالح تئاتر هم بتونن باشن؟ آخر چرا اين لقمه براي قورت دادن گنده باشه؟ اسم اشو نذار تئاترنوين، چارلي بهش بگو تئاتر حقيقي، بگو تئاتر ما.
چارلي: معلومه که بهش خيلي علاقه داري.
بارتون: من، منظورم اين نيست که حرفاي گنده بزنم، ولي چرا نتونيم به خودامون روي صحنه نگاه کنيم؟ کي غم اينو داره که ارل پنجم باستروپ يا ليدي هيجينباتم کي بودن، يا... يا نايجل گرينچ. جيسونز روي رو کي کشته؟
چارلي: فکرشم که مي کنم، تنم به خارش مي افته.
بارتون: همين طوره چارلي. تو مي فهمي من چي مي گم. يه چيزي خيلي بيش تر از اين مزخرفات ادبي. واسه اين که تو يه آدم واقعي هستي!
چارلي: و مي تونم چند تا حکايت برات بگم...
بارتون: البته که مي توني! و با اين حال خيلي از نويسنده ها هر چه در توان دارن به کار مي گيرن تا خودشونو از آدم هاي معمولي سوا کنن. يعني از جايي که توي اون زندگي مي کنن، با اون مبادله مي کنن، توش مي جنگن و عشق مي ورزن و گفت و گو مي کنن و... و... و... خب، طبيعتاً آثارشون لطمه مي بينه و در ورطه فرماليسم پوچ مي افته و... بازم افتادم به پرچونگي، ولي اگه بخوام به زبون تو بگم، در اون صورت تئاتر هم مثه يه اسکناس سه دلاري، قلابي مي شه...
چارلي: درسته. فکر کنم تراژدي درست در همين جاست.
بارتون: که بارها و بارها بازي مي شه، ولي به ندرت مورد اعتنا قرار مي گيره.
چارلي مي خندد.
چارلي: حالا معني اش هر چي هست، باشه.
بارتون همراه با او لبخند مي زند.
بارتون: حق با توئه چارلي. خوش حال ام که به هم برخورديم. متأسف ام اگه که... خب، مي دونم که بعضي وقتا مي افتم به حرافي.
چارلي: نه بابا! به خدا نه! من از اون آدمام که اگه حوصله ام سر بره، مي گم. همه اينا که مي گي به نظرم خيلي خيلي جالب مي آد. من از اون تيپ هام که به طور کلي به دونستن نظرات آدم هاي ديگه علاقه دارم.
بارتون: خب، پس يه چيز مشترک داريم.
چارلي از جا بر مي خيزد و به سمت در مي رود.
چارلي: خوب بارتون، اگه بتونم قدمي بردارم، يا کمکي از دست ام بربياد، يا هر چيز ديگه اي...
بارتون مي خندد و دست اش را دراز مي کند.
بارتون: البته، البته چارلي. تو فقط خودت باش... با همين کار، کمک مي کني.
چارلي: بسيار خوب، من مي تونم چند تا حکايت برات بگم...
دست بارتون را فشار مي دهد. بر مي گردد برود اما در راه رو مکث مي کند.
چارلي: ...و راستي، خيلي خيلي معذرت مي خوام که برات مزاحمت ايجاد کردم. آخرهاي شب سروصدا و بزن و بکوب زياده، ولي فراموش کن که کس ديگه اي هم تو دنيا هست.
بارتون: به اميد ديدار چارلي.
چارلي در را مي بندد و مي رود.
بارتون پشت ميزش مي نشيند. صداي خفه در اتاق پهلويي را مي شنويم که باز و سپس بسته مي شود. بارتون به ديوار نگاه مي کند.
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
دوباره روي بارتون
دست اش
يک ماشين تحرير
حرکت آرام دوربين به طرف
نماي نقطه نظر بارتون
به منشي اش:
مدير: امروز در استوديو غذا مي خورم...
متوجه بارتون مي شود.
مدير: ... اين کي يه؟
منشي سرش را از ماشين تحرير برمي دارد تا به ورق کاغذي روي ميزش نگاه کند.
منشي: بارتون فينک، آقاي گايزلر.
گايزلر: لطفاً، بيش تر توضيح بدين.
بارتون: من نويسنده ام، آقاي گايزلر. تد به من گفت که صبح بايد بيام اين جا براي ديدن شما در مورد...
گايزلر: بازي تو فيلم؟
بارتون: ...چي؟ نه، من ...
گايزلر: ما براي يه وسترن نورمن استيل، سرخ پوست لازم داريم.
بارتون: من نويسنده ام. تد...
گايزلر: فکراتو بکن فينک. نويسنده ها موقتي هستند، ولي سرخ پوست هميشه لازم داريم.
بارتون: من نويسنده ام. تد اوکوم گفت که شما تهيه کننده اين فيلم والاس بيري هستيد که من دارم روش کار مي کنم.
گايزلر: چي؟ تد اوکوم قد خر نمي فهمه. آنقدر فيلم سرم ريخته که واسه يه سال تمام بسه. چيزي که تد اوکوم خبر نداره اينه که چه جوري اينارو بايد انداخت به هاليوود.
بارتون: پس بايد با کي صحبت کنم؟
گايزلر به او خصمانه نگاه مي کند. بدون آن که به منشي نگاه کند، او را خطاب قرار مي دهد:
گايزلر: لو بريز رو برام بگير.
در حالي که بدون بيان کلمه اي با عصبانيت به بارتون نگاه مي کند، روي لبه ميز مي نشيند و دست اش را به سمت منشي دراز نگه مي دارد.
پس از لحظه اي:
منشي: ايشون هستند تا آقاي گايزلر باهاشون حرف بزنند؟
تلفن را در دست گايزلر مي گذارد.
گايزلر: لو؟ ليپنيک امروز صبح شکم اش خوب کار کرده؟ ...چي؟ ...خيلي خب، حالا علت اين تلفن: يه نويسنده اومده اين جا، اسم اش فينکه، کاراش خرابه. مي گه که من دارم اون فيلم کشتي گيري والاس بيري رو تهيه مي کنم ... مي خوام ببينم من آخر اين جا چه کاره ام؟ ...خب، تو اينو از کجا در آوردي؟ ...خيلي خب، مي توني به ليپنيک بگي که بره گم شه... کثافت! نه، خيلي خب ... نه، نه، خيلي خب.
بدون اين که نگاه کند، گوشي تلفن را دراز مي کند. منشي آن را مي گيرد و سر جاي اش مي گذارد.
گايزلر: ... خب، پسر، بريم يه چيزي بخوريم.
غذاخوري
گايزلر: خودتو زياد مشغول اون نکن. يه فيلم « رده ب» بيش تر نيست. بودجه اش رو فراهم مي کنم. خاطرت جمع، بدون اين که نگاهي هم بهش بندازن، اسم شو تو فهرست مي نويسن. زندگي خيلي کوتاهه.
بارتون: ولي ليپنيک گفت که مي خواد يه نگاهي به دست نويس بندازه، مي خواد تا آخر هفته يه چيزي براي ديدن اش فراهم کنم.
گايزلر: البته که گفته. و همين که تو از رو مبل بلند شدي، فراموش اش شده.
بارتون: خيلي خب. همين اول کار انگار مشکل پيش اومده. مسخره است، گير کردم. احساس مي کنم احتياج به يه اشاره اي، راهنمايي اي، چيزي دارم... از من چه انتظاري مي ره...
گايزلر: والاس بيري، فيلم کشتي بازي. ديگه چي مي خواي؟ نقشه راهو؟ گايزلر پنيرش را مي جود و به بارتون خيره مي شود.
گايزلر:... ببين، نمي دوني چي کار کني؟ راهنمايي مي خواي؟ با يه نويسنده ديگه صحبت کن.
بارتون: کي؟
گايزلر برمي خيزد و دستمال اش را داخل بشقاب غذاي اش مي اندازد.
گايزلر: اي بابا، اين جا تو سر سگ بزني، نويسنده پيدا مي شه. و يه لطفي بکن، فينک، زودتر تکليف ام رو معلوم کن.
آبريزگاه مردانه غذاخوري
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
مرد
بارتون
مرد
بارتون
مرد
مرد: بيل مي هيو. به خاطر اخ و تف مي بخشيد.
طرز حرف زدن اش کمي لهجه جنوبي دارد.
بارتون: بارتون فينک.
دست مي دهند و باز بر مي گردند سر شست و شوي شان.
روي بارتون هستيم، در حالي که مي شنويم مي هيو شير آب را مي بندد و صداي پايش را مي شنويم که عقب مي رود. چشمان بارتون به دليلي نامشخص از تعجب گشاد مي شود.
بارتون:... عجب! دبليو.پي.!
مرد فرز و تند مي ايستد و بر مي گردد.
مي هيو: چي فرموديد؟
بارتون: دبليو.پي. مي هيو؟ نويسنده؟
مي هيو: لطفاً، فقط بيل صدام کنيد.
بارتون پشت به دست شويي و روبه روي مرد کوتاه قد ايستاده است، در حالي که آب از دست هايش به کف زمين مي چکد. مکث کوتاهي پيش مي آيد. بارتون خيلي هيجان زده شده و صدايش وقفه دار اما مشتاق است.
بارتون: بيل!...
مي هيو با لبخند مؤدبانه اي صبورانه ايستاده و سرش را بالا گرفته است. سرانجام بارتون به حرف مي آيد:
بارتون:... شما بهترين رمان نويس دوران هستيد.
مي هيو به ديوار يکي از توالت ها تکيه مي دهد.
مي هيو: خيلي ممنون. پسر جان، خيلي لطف داري. عبادت خداي پول در اين جا، مجال نداده نمايش تو را ببينم...
در مقابل حيرت بارتون، لبخند مي زند.
مي هيو: بله، جناب فينک، بعضي اخبار، اين جا در هاليوود به ما هم مي رسه. بطري اي از جيب اش بيرون مي آورد و در آن را باز مي کند.
بارتون: قربان، همين قدر که اسم مرا شنيده ايد، باعث افتخار است. خدايا، فکرش را هم نمي کردم که شما درهاليوود باشيد.
مي هيو: همه ما نويسنده هاي اهلي نشده، آخر و عاقبت مان اين جا به «گريت سالت ليک (Greet Salt Lake)» مي کشه. شايد براي همينه که همه مان هنوز اين قدر شور و شوق داريم.
سينه اش را صاف مي کند، جرعه اي از بطري مي نوشد و به بارتون تعارف مي کند.
مي هيو:... يه کم «آب حيات» ميل داريد. جناب فينک؟
بارتون: اول صبحه، براي من يک کم زوده.
مي هيو: هرجور راحتي.
مقدار ديگري از محتويات شيشه را بالا مي اندازد.
بارتون:... بيل، اگه مزاحمت هستم بگو، چون مي دونم که خيلي گرفتاري ... فقط مي خواستم... مي خواستم بدونم که مي توني يه لطفي بکني... چه جوري بگم، ... تو تا حالا فيلم نامه راجع به مسابقه کشتي نوشتي؟
مي هيو او را با نگاه سبک و سنگين مي کند، و سرانجام گلوي اش را صاف مي کند.
مي هيو:... داره آب از دستات مي چکه.
بارتون به دست هايش نگاه مي کند و از جا حوله اي يک حوله کاغذي قهوه اي کلفت بيرون مي کشد.
مي هيو آه مي کشد:
مي هيو:... آقاي فينک، تا حالا هيچ نوع فيلمي ساخته نشده که از بيل مي هيو براي نوشتن فيلم نامه اش دعوت نکرده باشن. فيلم کشتي گيري نوشته ام، و همين طور فيلم هاي جورواجور ديگه، و همه شون هم يه اندازه موفق بودن. اين جور که ملتفت شده ام، تو يه کلاس اولي هستي که مي خواد با کلاس بالايي ها شور و مشورت کنه. ولي، الان نه...
بطري اش را به طرف بارتون تکان مي دهد.
مي هيو:... براي کار کردن بايد مشروب بخورم. چرا امروز عصر يه سر به خونه من نمي زني، شماره پانزده...
بر مي گردد که برود.
مي هيو:... اون وقت مي شينيم راجع به سناريوي فيلم هاي کشتي گيري و بقيه مقولات ادبي بحث مي کنيم.
شماره 15
از درون خانه صداي گنگ مي هيو مي آيد، غضبناک و با نعره. صداي شکستن چيزهايي مي آيد. صداي آرام تر زني مي آيد که لحن آشتي جويانه دارد.
حرکت تراولينگ آهسته دوربين به طرف مقابل
بارتون گوش مي دهد و مردد است؛ فکر مي کند، تصميم مي گيرد و در مي زند. در اين هنگام، صداي زن قطع مي شود و مي هيو باز شروع به نعره زدن مي کند. در باز مي شود. زن به نظر مي رسد که گريه مي کرده است.
زن:... فرمايشي داشتيد؟
بارتون: ببخشيد، من... من فينک هستم... بيل گفته بود که امروز عصر يه سري بهش بزنم. هست اش؟
زن: آقاي مي هيو در حال حاضر حال شون خوش نيست...
از داخل خانه، صداي دادوناله مي هيو را مي شنويم.
مي هيو: عزيز دل ام! عزيز دل من کجاست!
زن با ناراحتي از روي شانه به پشت نگاه مي کند و بيرون مي آيد. در را پشت سر خود مي بندد.
زن: آقاي فينک، من اودري تيلر هستم. منشي شخصي آقاي مي هيو.
مي دونم که اين قضايا خيلي وحشتناک به نظر مي رسه. جداً عذر مي خواهم...
از پشت در صداي مي هيو به گوش مي رسد که هنوز به طرز سوزناکي ناله مي کند.
بارتون: حال اش... حال اش خوبه؟
اودري: خوب مي شه... وقتي نمي تونه بنويسه، مي افته به مشروب خوري.
مي هيو: کجايي لعنتي! عزيز دل ام کجايي!
زن طره زلفي را که روي چشم اش افتاده، کنار مي زند.
اودري: خيلي عذر مي خوام. خيلي ناراحت کننده است.
بارتون: خودتون چي؟ حال تون خوبه؟
اودري: خوب ام... شما نويسنده ايد، آقاي فينک؟
بارتون: بله، دارم روي يک فيلم نامه کشتي... لطفاً منو بارتون صدا کنين. اودري دستش را دراز مي کند و با بارتون دست مي دهد.
اودري: به بيل مي گم که آمديد. مطمئن ام که قرار ملاقات ديگه اي باهاتون مي ذاره.
بارتون: شايد من و شما يه جايي هم ديگرو ببينيم؟، مي بخشيد اگه بي مقدمه به نظر مي آد. فقط ... من هيچ کس رو تو اين شهر نمي شناسم.
اودري به او لبخند مي زند.
اودري: شايد هم سه تايي مون، آقاي فينک.
بارتون: لطفاًٌ بگين بارتون.
اودري: بارتون، ببين، بارتون من فقط منشي بيل نيستم. من و بيل ... من دوست اش... ما...
صداي مي هيو: عزيز دل ام! کجايي عزيز دل ام!
اودري به پشت سر نظر مي اندازد و ما صداي شکستن کاسه بشقاب و صداي قدم هاي سنگين را مي شنويم.
بارتون: فهميدم.
اودري:... مي دونم که به نظر... مسخره مي آد.
بارتون: نه، نه...
با عجله:
اودري: ما به هم احتياج داريم. ما به هم ... چيزهايي رو که نياز داريم مي ديم...
صدا: عزيز دل ام! ... لعنتي ها ... بي شرفا ... آب داره سر مي ره ... عزيزم!
اودري: متأسف ام، آقاي فينک. لطفاً در مورد ما زود قضاوت نکنيد. لطفاً... در حالي که گيج و درمانده است، به داخل خانه بر مي گردد و در را مي بندد.
نماي نزديک روي يک بسته کاغذ پيچ کوچک
کسي دو پونز در مي آورد.
آقاي بارتون در هتل
بارتون وارد قاب تصوير مي شود و مي رود روي تخت مي ايستد. تکه اولي را صاف مي کند و پونزي در بالاي آن فرو مي کند.
نماي بسيار نزديک
بارتون
در ضمن اين که پونز دوم را فرو مي کند، مکث کرده و گوش فرا مي دهد. از پشت ديوار، صداي خفه گريه و زاري يک زن مي آيد. بعد، چند لحظه اي بي حرکت مي ايستد و سپس گوش اش را به ديوار مي چسباند.
نماي نزديک از بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
برگشت دوربين روي بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
در
چارلي ميدوز، لبخند بر لب، سرک مي کشد.
چارلي: حال ات چه طوره، همسايه؟
بارتون: چارلي، تو چه طوري؟
چارلي: اميدوارم دوباره مزاحم ات نشده باشم. شنيدم که داشتي راه مي رفتي، فکر کردم مي شه بيام يه سري بزنم.
بارتون: البته. بيا تو چارلي. هنوز درست و حسابي مشغول کار نشده ام...
گوش ات چي شده؟
پنبه اي در گوش چپ چارلي است. همان طور که تو مي آيد:
چارلي: آها، اين؟ عفونت کرده، يه چيز مزمني يه. گاهي وقتا مي ره، اما هميشه عود مي کند. بايد پنبه بذارم که چرک بيرون نزنه. نگران نباش، مسري نيست.
بارتون: دکتر رفتي؟
چارلي دست اش را تکان مي دهد، يعني که دکتر رفتن فايده ندارد.
چارلي: آه، دکترها، چي مي خوان بگن؟ کله امو که نمي تونن با کله نو عوض کنن.
بارتون: نه، گمون مي کنم به اين کله فعلي ات حسابي چسبيدي؛ بشين.
چارلي لبه تخت مي نشيند.
چارلي: متشکرم، دل ام مي خواست دعوت ات مي کردم به اتاق ام. ولي خيلي به هم ريخته است. ازدواج کردي، بارت؟
بارتون: نه.
چارلي: من هم هنوز تو تله نيفتاده ام.
بطري اش را بيرون مي آورد.
چارلي: ... دلبري داري؟
بارتون: نه... گمون مي کنم مربوط به کارم باشه. آنقدر مشغول کارم که، نمي دونم؛ ديگه وقتي باقي نمي مونه که به چيز ديگه اي توجه کنم. بنابراني يه کم بي انصافي يه که...
چارلي: درسته، خانوما رسيدگي لازم دارن. اون طور که تجربه من مي گه، اونا وانمود مي کنن که توقعي ندارن، ولي کلاً اين فقط تظاهره و هر چي دادن پس مي گيرن؛ و تازه با بهره اش. پدر و مادرت چي، بارت؟ از اون لحاظ وضع ات چه طوره؟
بارتون لبخند مي زند.
بارتون: خانواده ام در بروکلين زندگي مي کنن، با عموم.
چارلي: پدر و مادر من مرده ان. فقط ما سه نفر مونده ايم که...
مي زند توي سر خودش و مي خندد.
چارلي: ... چي مي گن، من، بنده و خودم.
بارتون: درسته، سخته، ولي به يک معني، ما همه مون تو اين دنيا تنها هستيم؛ اين طور نيست چارلي؟ خيلي وقتا خونواده و دوستان، دور و برم هستن ولي...
شانه اش را بالا مي اندازد.
چارلي: اوهوم... پس، تو هم با تنهايي غريبه نيستي. من شخصاً جاي گله ندارم، مخصوصاً در مورد خانوما. تو کار من، از اين جور فرصتا فراوون گير مي آد، هميشه از اين ور به اون ور. فکر کنم منظورمو مي فهمي. مي تونم برات ماجراهايي تعريف کنم که شاخ درآري. ولي انگار قبلاً شنيدي شون! به اشاره اي که به شاخ بارتون کرده است، مي خندد و يک عکس فرسوده از کيف اش بيرون مي آورد، و به دست بارتون مي دهد:
چارلي: ... اين من ام، توکانزاس سيتي، مشغول کسب و کار.
عکس
چارلي: ... اينو يکي از طرفاي قرارداد بيمه ام، از من گرفت. اونا براي من فقط مشتري نيستن بارتون، واقعاً قدر کار منو ميدونن. بله، مي دوني، اون موقع شوهره رفته بود خارج از شهر...
بارتون: مي دوني چارلي، از يه جهت من به تو حسودي ام مي شه. کار تو مشخص و رو قاعده اس، مي دوني دنبال چي هستي و چي حاصل مي شه. کار من اينه که، چه جوري بگم، در اعماق غوص کنم، چيزي رو از درون بالا بکشم، چيزي شريف. در اين قلمرو هيچ نقشه راهنمايي وجود نداره.
از صورت چارلي به ماشين تحرير آندروود
بارتون: ... و اين کاوش مي تونه دردناک باشه. دردي که اکثر مردم چيزي راجع به اون نمي دونن.
بارتون دوباره به چارلي نگاه مي کند.
بارتون: ... انگار حوصله اتو سر بردم.
چارلي: به هيچ وجه، خيلي هم جالبه.
بارتون: درست...
با حالتي غمناک، خنده کوتاهي مي کند.
بارتون: ... شايد اين حرفا از کسي که داره داستان فيلم کشتي گيري والاس بيري رو مي نويسه يه کم قلمبه گويي به نظر برسه.
چارلي: بيري! عيبي نداره! اون عاليه. بازيگر محشريه، ولي خب جک اوکي با ذائقه من بيش تر مي خونه. اوکي از خنده روده برات مي کنه! بامزه اس، بامزه... البته سوء تفاهم نشه، اين که بيري توي يه فيلم کشتي گيري بازي کنه، مي تونه معرکه باشه. من خودم اون وقتا که مدرسه مي رفتم، کشتي مي گرفتم. فکر کنم فوت و فناي اصلي شو مي دوني؟
بارتون: نه، هيچ وقت مسابقه کشتي تماشا نکرده ام و راست اش زيادم به کشتي علاقه ندارم...
چارلي: باشه، ولي اقلا مي دوني که چي هست. ظرف سي ثانيه مي تونم نشون ات بدم.
چارلي روي چهار دست و پا مي نشيند.
چارلي: ... تو يه کم زيادي لاغري، ولي فقط براي اين که نشون ات بدم...
بارتون: نمي خواد. زحمت نکش...
چارلي: چه زحمتي، رفيق! آسون ترين کار دنياست! فقط بيا اين جا سمت چپ من رو از زانو بشين، دست راست ات رو هم بذار اين جا...
چارلي بازوي راست خود را نشان مي دهد.
چارلي: ... دست چپ ات هم اين جا.
بازوي چپ خود را نشان مي دهد.
بارتون مردد است.
چارلي: ... بيا، کاري نداره، پهلوون!
بارتون قبول مي کند.
چارلي: ... خيلي خب، حالا هر وقت گفتم «حاضر... کشتي شروع!» تو سعي کن منو خاک کني، من ام سعي مي کنم تو رو خاک کنم. فهميدي؟
بارتون: ... آره، باشه.
چارلي: حاضر... کشتي شروع!
با يک حرکت تميز، چارلي، بارتون را به زمين مي اندازد، طوري که سر و شانه و پشت اش به زمين مي خورد و با فشار وزن بالا تنه اش شانه هاي او را به خاک مي رساند.
اما قبل از اين که حرکت کاملاً به پايان برسد، چارلي سرپا مي ايستد، خم مي شود و دست اش را به سوي بارتون دراز مي کند.
چارلي: اکه هي! باز شروع کردم! همين حالا همسايه زيري هارو بيدار کرديم. اذيت ات که نکردم، نه؟
بارتون گيج است ولي صدمه اي نديده.
بارتون: نه، خوب ام، خوب ام.
چارلي: ديدي، کشتي همه اش همينه. جز اين که قبل از خاک کردن، سرو صدا و پيچ و تاب اش معمولاً بيش تره. به هرحال، اين دفعه اول ات بود، و تازه با هم وزن خودت نبود.
بارتون بلند مي شود و مي ايستد. پشت سرش را که درد گرفته است، مي مالد. چارلي متوجه مي شود.
چارلي: ... خدايا، اذيت ات کردم!
با عجله از صحنه خارج مي شود.
چارلي: ... همه اش تقصير من خرس گنده احمقه. جداً عذر مي خوام. صداي آب مي آيد و چارلي با يک حوله خيس دوباره وارد مي شود. بارتون حوله را مي گيرد و آن را به سرش فشار مي دهد.
چارلي: حتماً حال ات خوبه؟
بارتون پا مي شود.
بارتون: خوب ام چارلي، خوب ام. واقعاً مفيد بود. ولي به گمان ام بايد برگردم سر کارم.
چارلي کمي نگران به او نگاه مي کند و بعد برمي گردد که به سمت در برود.
چارلي: راست اش، کار درستي نکردم. من از نظر بنيه خيلي قوي ام.
در را باز مي کند.
چارلي: ... ولي، بد نشد. من هم از نظر بنيه فکري به پاي تو نمي رسم. اگه چيزي لازم داشتي صدا بزن.
در بسته مي شود.
بارتون به سمت ميز تحرير مي رود و پشت آن مي نشيند؛ در حالي که پس سرش را مي مالد. دسته ماشين تحرير را مي چرخاند و به صفحه کاغذ داخل آن نگاه مي کند.
نماي نقطه نظر بارتون
فيداين
روي يک مجتمع مسکوني عيال واري در قسمت شرق منهتن. سر و صداي ترافيک اول صبح به گوش مي رسد؛ همين طور صداي جار زدن ماهي فروش ها.
دوباره نمايي از بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
حمام
وان، که ظاهراً چارلي بعد از خيس کردن حوله يادش رفته شيرش را ببندد، سر ريز شده است و آب دارد روي کاشي هاي کف حمام مي ريزد. بارتون با عجله شير را مي بندد. آستين اش را بالا مي زند و دست در وان مي کند. دست اش با چيزي بيرون مي آيد و صداي فرو رفتن آب را در سوراخ ريز وان که حالا باز شده است، مي شنويم.
دست بارتون
بارتون
فيداوت / فيداين
روي صفحه عنوان يک کتاب: « Nebuchadnezzar اثر دبليو. پي. مي هيو»
دستي با يک قلم وارد صحنه مي شود و مي نويسد
کتاب را صاحب دست مي بندد و برمي دارد.
دوربين عقب تر مي کشد
بارتون، مي هيو، و اودري دور يک ميز پيک نيک در محوطه يک دکه همبرگرفروشي در هواي باز نشسته اند. اوايل عصر و هوا آرام است. آخرين اشعه آفتاب از وراي درختان نخل مي تابد. بارتون، مي هيو و اودري تنها مشتريان دکه هستند. فورد سياه رنگ مي هيو تنها اتومبيلي است که کنار محوطه نگه داشته شده. مي هيو در صندلي خود به عقب تکيه مي دهد.
مي هيو: چشم ام رو که مي بندم تقريباً بوي بلوط تازه رو حس مي کنم.
اودري: بوي روغن همبرگره، بيل.
مي هيو: بسيار خب، شامه من رفتارش با من زنانه شده: دروغ گو و فريبکار...
با چشمان هنوز بسته، دست اش را شل و ول در نسيم به آرامي تکان مي دهد.
مي هيو: ... با اين وجود، بايد بگم که از زمان روزهاي پرشکوه خلاقيت تا به امروز، چنين احساس آرامش نکرده ام. تو اين رو احساس نمي کني، بارتون؟ نويسندگي، آرامش نيست؟
بارتون: خب... راست اش، نه بيل.
بارتون قبل از ادامه حرف با عصبانيت به اودري نگاه مي کند.
بارتون: ... نه، من اين طور دريافته ام که نوشتن، از يک درد بزرگ دروني ناشي مي شه. شايد اين درد از اين جاست که آدم تشخيص مي ده بايد براي هم نوع اش کاري بکنه، به نحوي در تخفيف رنج و درد کمک کنه. شايد يک درد فردي است. به هرحال، اعتقاد ندارم که کار خوب بدون وجود اون ممکن باشه.
مي هيو: اوهوم... بسيار خب، شخصاً لذت مي برم از اين که چيزها را با هم جفت و جور کنم. بله، جناب. فرار کردن... وقتي نمي تونم بنويسم، نمي تونم از خودم فرار کنم، اون وقته که دل ام مي خواد کله خودمو بکنم. و توي خيابان بدوم و جيغ بکشم، انگار که کسي زده باشه تو گوش ام.
آهي مي کشد و دست دراز مي کند يک بطر مشروب برمي دارد.
مي هيو: ... بعضي اوقات اين کار مؤثره.
اودري: هيچ اثري نداره، بيل.
بارتون: درسته، بيل. من هيچ وقت نديدم که اين کار به نويسندگي ام کمک کنه.
مي هيو بدخلق مي شود.
مي هيو: نويسندگي تو؟ پسرجان، تو حالا حکايت ننه سليمان رو شنيدي؟ اودري، که ماجرا را حدس مي زند، با عجله دخالت مي کند. کتاب را روي ميزمي کوبد.
اودري: بايد اينو بخوني بارتون. به نظر من عالي ترين کتاب بيله، يا حداقل جزو عالي ترين نوشته هاشه.
مي هيو با دقت و مشکوک به اودري نگاه مي کند.
مي هيو: حتماً حالا انتظار دارين که مثه يه ماده سگ رو زمين معلق بزنم تا بخاروننش.
اودري: بيل...
بارتون: ببين، شايد دارم فضولي مي کنم، ولي يه مردي با هم چو استعدادي...
فکر نمي کني بالاترين تعهدي که داري نسبت به اين موهبتي يه که بهت داده شده؟ آيا نبايد هر چه از دست ات برمي آد بکني تا دوباره کارت رو از سر بگيري؟
مي هيو: خب، پسر جان، چه کار بايد بکنم؟
بارتون: دقيقاً نمي دونم. اما مي دونم که با مشروب خوري چي به سر خودت داري مي آري. داري خودتو از استعدادت محروم مي کني. از من، از اودري، از هم نوع ات، از همه چيزايي که مربوط به هنرت مي شه.
مي هيو: نه، پسر جان، اين عرقياتي که مي بيني هيچ ربطي به قطع ارتباط با خلايق نداره. خير، من فقط مي خورم اش تا بتونم چيزي رو بسازم.
بارتون: چي رو؟
مي هيو: دارم سدي مي سازم. سنگ به سنگ، آجر به آجر. من دارم يه ديواري کنار اين رود خروشان پر از کثافت بالا مي برم تا به داخل خونه ام سر ريز نکنه.
اودري: تو هم، بارتون، بهتره قبل از اين که در کثافت اون غرق بشي، يکي واسه خودت بسازي.
مي هيو مي خندد.
مي هيو: عزيز دل من وانمود مي کنه که از دست من حوصله اش سر رفته، بارتون، ولي اون تحمل اش زياده.
اودري: نه خيلي هم، بيل. منو امتحان نکن.
بارتون: تو خوش بختي که اون اين قدر بردباره.
مي هيو: از روي صندلي پا مي شود.
مي هيو: جداً؟ از چشم يه بچه مدرسه اي، شايد. ولي اونايي که در مورد دل آدمي يه چيزايي مي دونن، ممکنه بگن: اين بيل رو مي بيني، اون به محبوب اش عشق مي ده و محبوب اش در عوض دل سوزي بهش پس مي ده. يعني کم ارزش ترين سکه اي که وجود داره.
اودري: بسه بيل!
مي هيو تلوتلو خوران به گوشه اي از محوطه، بين دو درخت نخل مي رود و در حالي که هنوز بطري اش را محکم چسبيده و پشت به بارتون و اودري دارد، روي علف ها ادرار مي کند. بلندبلند آواز مي خواند: « جو سياه پيره».
اودري به سمت او مي رود.
بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
مي هيوِ: عزيزم، حقيقت، خانم خوشگله ايه که زياد نبايد وارد جرئيات اش شد.
اودري دوباره دست به بازوي او مي زند و چيزي زمزمه مي کند. مي هيو با دست به او مي کوبد و مي اندازدش زمين.
مي هيو: ... سد منو مي خواي خراب کني!
بارتون
اودري
مي هيو
اودري: بذار بره.
بارتون: پدر سگ ... ولي برات سوء تفاهم نشه... اون يه نويسنده بزرگه. به جاده نگاه مي کند. مي هيو حالا يک هيکل کوچک تنهاست که درون گردوغبار پيچ و تاب مي خورد و دور مي شود.
مي هيو: راه مي افتم مي رم تا کناره اقيانوس آرام، و از اون جا... هر جا که شد.
بارتون: حال ات خوبه؟
صداي نعره مي هيو را از دور مي شنويم:
مي هيو: خاموش بر فراز تپه اي در «دارين»!
بغض اودري مي ترکد. بارتون دست اش را دور شانه او مي اندازد و اودري به او تکيه مي دهد.
بارتون: اودري، اين طوري نمي توني ادامه بدي.
کم کم، اودري به خود مي آيد و اشک هايش را پاک مي کند.
اودري: ... اوه، بارتون، من... خيلي دل ام براش مي سوزه!
بارتون: چي؟! براي او پدر سگ!
اودري: نه، گاهي اون... خب، به استل فکر مي کنه. زن اش هنوز در فايتزويل زندگي مي کنه. زن اش... حال اش خوب نيست.
بارتون: راستي؟...
چند لحظه اي راجع به موضوع فکر مي کند، ولي خشم اش برمي گردد.
بارتون: باشه، ولي اين عذر رفتارش نمي شه.
اودري: وقتي مستي از سرش مي پره، برمي گرده و عذرخواهي مي کنه. هميشه اين کارشه.
بارتون: بسيار خب، ولي بازم اين...
اودري: بارتون، هم دردي احتياج به... تفاهم داره.
بارتون: چيزي که من درک نمي کنم، آره؟
اودري به او خيره نگاه مي کند.
مي هيو
اتاق بارتون در هتل
اتاق نزديک است. بارتون کاملاً لباس پوشيده، روي تخت دراز کشيده و خواب است.
وزوز پشه در سکوت اتاق، به طرز ضعيفي شروع شده است و اوج مي گيرد. بارتون، ناگهان با کف دست به گونه اش مي زند. چشمان اش باز، ولي بي حرکت مي ماند. صداي پشه باز اوج مي گيرد.
بارتون دست اش را دراز مي کند و چراغ کنار تخت را روشن مي کند. با حالتي منتظر، گوش فرا مي دهد، در حالي که چشمان اش اين سو و آن سو مي گردد. صداي پشه، کم کم آرام و سپس خاموش مي شود. چشمان بارتون به اين سو و آن سو مي چرخد.
نماي نقطه نظر بارتون
ماشين تحرير
نماي نقطه نظر بارتون
فيداين
مهمان خانه اي در منهتن
دوربين باز به روي بارتون برمي گردد
که دارد به صفحه کاغذ نگاه مي کند.
نماي نزديک روي پاهاي بارتون
يکي از پاها بي هدف اين ور و آن ور مي گردد و يک جفت کفش واکس خورده را از زير ميز آهسته به بيرون هل مي دهد. صداي تق و تق ماشين کردن را مي شنويم.
صفحه کاغذ
پاهاي بارتون
صفحه کاغذ
ماشين کردن متوقف مي شود.
بارتون
پاهاي بارتون
چارلي: اميدوارم کفش هات همين ها باشه.
بارتون: سلام چارلي.
چارلي: براي اين که، اگه اين کفش ها مال تو باشه، معلوم مي شه که مال منو عوضي به تو داده ان.
بارتون: بله، در واقع همين طوره. بيا تو.
دو مرد جوراب به پا به داخل اتاق مي روند و بارتون دست دراز مي کند زير ميز تا کفش هاي چارلي را بر دارد.
چارلي: خدايا، عجب روزي بود امروز. تو تا حالا هم چو روزهايي داشتي؟
بارتون: نه، مگر همين چند روز پيش.
چارلي روي لبه تخت مي نشيند.
چارلي: خدايا عجب روزي بود! انگار که توي بر بيابان بخواي آب بفروشي و مشتري نداشته باشي. خدايا. خيلي خب، نمي خواي بيمه بشي، باشه، خودت ضررش رو مي بيني. ولي تعجب ام اينه که بعضي ها چه قدر بي ادب ان. دل ام مي خواست بعد از اين ماجرا با يه آدم معقولي درد دل کنم تا يه کم
بارتون: لطف داري. من خودم ام دل ام مي خواست يه جوري سبک بشم.
چارلي: بعله... سبک شدن...
در حالي که لبخند مي زند، بطري اش را درمي آورد.
چارلي:... چيزاي خوبي تو اين بطري ها هست، نه رفيق؟
يک ليوان از ميز کنار تخت برمي دارد و در حالي که براي بارتون پرش مي کند:
چارلي:... گفتم بي ادب؟ ولي حق اش بود مي گفتم، ظالم. مخصوصاً بعضي زنان خونه دار. درسته. من مشکل چاقي دارم. اين دردي يه که نصيب ام شده و بايد بکشم. من...
بارتون: خب، اين... اين يه جور شيوه دفاع از خوده.
چارلي: دفاع در مقابل چي؟ درمقابل بيمه؟ يعني چيزي که بهش احتياج دارن؟ چيزي که بايد ممنون من باشن که بهشون ارائه مي دم؟ يه کم آرامش خيال؟...
سرش را تکان مي دهد.
چارلي:... آخرش تصميم گرفتم کوتاه بيام و نصيحت تو رو گوش کنم. رفتم دکتر براي اين.
به گوش اش که هنوز پنبه در آن تپانده اشاره مي کند.
چارلي:... بهم گفت که اين عفونت گوشه. لطفاً ده دلار بدين. بهش گفتم: عجب، من ام که بهت گفتم گوش ام عفونت کرده؛ پس چرا تو به من ده دلار نمي دي؟ آره، اين جوري شد که کارمون به جر و بحث کشيد.
با حالتي آميخته با حسرت مي خندد.
چارلي:... خب، نشسته ايم و به غرغراي من گوش مي ديم. اينا هم که تمومي ندارن. بسيار خب، زندگي معنوي چه جور مي گذره؟
بارتون: اي، بهتره. ولي هنوز انگار با اين نتونستم راه بيام. اون ايده و فکر، اوني که راهت مي اندازه، اينو هنوز نتونسته ام به چنگ بيارم. شايد هم من فقط يه ايده بيش تر نداشته ام؛ نمايش نامه ام رو مي گم. شايد اون که تموم شد، نويسندگي من هم تموم شده. خدايا، احساس مي کنم آدم متقلبي هستم که اين جا نشسته و به اين کاغذ نگاه مي کنه.
چارلي: اين دو تا مرغ عشق بغلي، حتماً ديوونه ات کرده ان؟
بارتون با کنجکاوي به او نگاه مي کند.
بارتون: از کجا مي دوني؟
چارلي: از کجا مي دونم؟ من راحت مي تونم مجسم کنم که دارن چي کار مي کنن. داداش، دل ام مي خواست يه ذره از اين توش و توان رو من هم داشتم.
بارتون: درست، ولي...
چارلي: اغراق نيست اگه بگم هر چي رو که تو اين آشغالدوني مي گذره، مي شنوم. هرچي رو که بگي. فقط خدارو شکر که وقت خلا رفتن ديگه راحت ام.
مي خندد.
چارلي: ... آه، تو هم بالاخره از پس اين کسب و کار فيلم برمي آي، باور کن.
يه سري رو گردن ات هست، بالاخره. چي مي گن: اون جا که سري هست، اميدي هم هست؟
بارتون: اون جا که زندگي هست، اميد هم هست.
چارلي مي خندد.
چارلي: همين ثابت مي کنه که تو واقعاً نويسنده اي!
بارتون لبخند مي زند.
بارتون: تو هم نبايد نااميد باشي. چارلي. شرط مي بندم که فردا ده دوازده تا قرارداد بيمه مي بندي.
چارلي: ممنون، داداش. ولي، راست اش، بايد موقتاً مرخص بشم.
بارتون: داري از اين جا مي ري؟
چارلي: چند روز ديگه. در واقع مي رم به ولايت شلوغ پلوغ سرکار، نيويورک سيتي. کاراي دفتر مرکزي، در اون جا قاطي پاطي شده.
بارتون: خيلي از اين خبر متأسف ام چارلي. دل ام برات تنگ مي شه.
چارلي: خيلي خب، رفيق، اخم هات رو باز کن! اين جا هنوز خونه منه. من اتاق ام رو اين جا نگه مي دارم، و دير يا زود بر مي گردم...
بارتون پا مي شود و به سمت ميز تحريرش مي رود.
چارلي: ... و بهت قول مي دم وقتي که برگردم، تو فيلم ات رو نوشته اي. من مي دونم.
بارتون چيزي روي يک ورق يادداشت مي نويسد و به دست چارلي مي دهد.
بارتون: نيويورک مي تونه با غريبه ها خيلي بد تا کنه چارلي. اگه يه وقت هوس غذاي خونگي کردي، کافيه بري سراغ موريس و ليليان فينک. اونا در فالتون استريت با عموم ديو زندگي مي کنن.
صداي ورآمدن يک چيز چسبناک را مي شنويم.
بارتون به سمت در نگاه مي کند. چارلي بلند مي شود و به سمت قفسه، نزديک جايي که بارتون نشسته است، مي رود. دو مرد شبيه يک تابلوي عجيب بي حرکت هستند. مرد لاغر عينکي که نشسته است، و مرد تنومند که قوز کرده و دست هايش را روي ران هايش تکيه داده، و سرهاي شان نزديک به هم ديگر است.
نماي نقطه نظر آن ها
چارلي (خارج از قاب تصوير): عجب!
دو مرد
چارلي: ... پس اتاق تو هم اين طوريه؟
بارتون: فکر کنم از اثر گرما و رطوبته.
چارلي: عجب طويله اي...
به سمت در راه مي افتد و بارتون به دنبال اش.
چارلي: ... به گمان ام اين وضعيت براي آدمي مثل تو نااميد کننده اس.
بارتون: خب...
چارلي: خب، نااميد کننده است ديگه، نيست؟ منظورم براي آدمي يه که از نيويورک آمده باشه.
بارتون: منظورت چيه؟
چارلي: اين گرما، آدمو از زندگي سير مي کنه.
بارتون: خب، به نظر من آدم انتخاب که مي کنه بايد پاش وايسته.
چارلي: بله، همين طوره.
بارتون: همين طوري پانشي بي خداحافظي بري.
چارلي: البته که نه، رفيق. دوباره مي بينم ات.
بارتون در را مي بندد. مي رود دوباره پشت ميز مي نشيند و به ماشين تحرير خيره مي شود. پس از لحظه اي، صندلي را به عقب تاب مي دهد و به سقف نگاه مي کند. صداي بلند ضربه اي را مي شنويم.
نماي نقطه نظر بارتون
همان طور که دوربين آهسته به طرف بارتون تراولينگ مي کند، صداي ضربه ادامه دارد؛ صدايي آهنگين، کند و مدام فزاينده که به نظر مي رسد مربوط به کار غريب نامعلومي در طبقه بالا باشد.
نگاه دوربين از بالا روي بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
چيزي محو و بزرگ و تيره، قاب صحنه را مي روبد و با صدايي کر کننده فرود مي آيد و در حالي که يک شکل تي (T) بزرگ سياه رنگ روي سقف سفيد به جا گذاشته است، در چشم به هم زدني ناپديد مي شود. دوربين از سفيدي سقف به عقب، به سوي گيره هاي فلزي ناحيه تحرير حروف ماشين تحرير حرکت مي کند. همان طور که دوربين عقب مي کشد، حروف که مسلسل وار تايپ مي شوند، کوچک تر مي شوند. صداي ضربه ها حالا تبديل به صداي تق و تق ماشين تحرير مي شود.
بن گايزلر
وارد صحنه که مي شود، منشي از تايپ کردن دست مي کشد. به يک تکه کاغذ روي ميز نگاه مي کند، و با لحني بي حالت و بدون آن که به بالا نگاه کند، آهسته مي گويد:
منشي: بارتون فينک.
گايزلر: آها، فينک. بيا تو.
در حالي که بارتون از جا بلند مي شود، صداي تق تق ماشين تحرير از سر گرفته مي شود.
دفتر گايزلر
اين دفتر خيلي از دفتر ليپنيک کوچک تر است و با رنگ هاي خاکستري و سياه تزيين شده. روي ديوار عکس هاي مختلفي از گايزلر با مشاهير سينما نصب شده است.
گايزلر پشت ميزش مي نشيند.
گايزلر: چي براي من آوردي... صورت ات چي شده؟
بارتون: هيچي، جاي نيش پشه است.
گايزلر: کجا جاي نيش پشه اس. تو لوس آنجلس که پشه نيست. پشه جاهاي باتلاقي رشد مي کنه، اين جا منطقه خشکه. چي واسه من آوردي؟
بارتون: راست اش، من...
گايزلر: راجع به فيلم بيري مي گم! کجايي؟ به جايي رسيده اي؟
بارتون: خب، راست اش براي شروع کردن يه خرده مشکل دارم...
گايزلر: براي شروع کردن! خدايا! شروع کردن! يعني هيچي تا حالا ننوشتي!؟
بارتون: خب... نه خيلي.
گايزلر از جا مي جهد و شروع به قدم زدن مي کند.
گايزلر: خيال کردي اين فيلم چيه؟ هملت؟ برباد رفته؟ Ruggles of Red gap؟ اين فقط يه فيلم لعنتي «رده ب» اس! آدماي هيکل گنده با لباساي خفت چسبون! خودت واردي!
بارتون: متأسف ام که من واقعاً اين جور داستان ها رو نمي فهمم. شايد مشکل در همين ...
گايزلر: چي رو بفهمي! خيال مي کردم تو مي خواي با يه نويسنده ديگه راجع به اين مشورت کني!
بارتون:خب، با بيل مي هيو حرف زدم...
گايزلر: چي، بيل مي هيو! که کمک ات کنه؟ اون مرتيکه دائم الخمر؟!
بارتون: اون نويسنده بزرگي يه...
گايزلر: يه دائم الخمره!
بارتون: شما متوجه نيستيد. او رنج مي بره، براي اين که نمي تونه بنويسه.
گايزلر: مرتيکه دائم الخمر! ولي بلده هرهفته اسم اش رو پشت چک حقوق اش بنويسه!
بارتون: ولي... من خيال مي کردم هيچ کس تو خيال اين فيلم نيست.
گايزلر: خيال مي کردي! از کجا خيال مي کردي؟ خيال مي کردي! من نمي دونم تو به ليپنيک چي گفتي، ولي اون پدر سوخته از تو خوش اش اومده! مي فهمي فينک؟ از تو خوش اش اومده! به تو علاقه پيدا کرده. فکرش هم نمي کردم ليپنيک از تو خوش اش بياد! اصلاً!
در چهره خسته بارتون آثار حيرت ظاهر مي شود.
بارتون: من نمي فهمم...
گايزلر: مگه کري؟ از تو خوش اش مي آد! بهت علاقه مند شده! آخه چي بهش گفتي؟
بارتون: چيزي نگفتم.
گايزلر: به هرحال، بهت علاقه مند شده! معني اش اينه که زندگي ات روبه راه مي شه، که دخلي به من نداره و علاقه اي هم ندارم، ولي از اون جا که قرعه سرپرستي اين فيلم به اسم من افتاده، کاسه کوزه ها هم سر من مي شکنه! پدر سوخته شکم گنده ديروز زنگ زد که بپرسه کارا چه طور پيش مي ره. نترس، قضيه رو سمبل کردم. بهش گفتم که خوب جلو رفتي و ما همه مون خيلي به شوق اومديم. بهش گفتم که عالي بوده. حالا هر چي بشه پاي من مي نويسه. گفته که مي خواد فردا هرکاري که کردي براش تعريف کني.
بارتون: تا فردا هيچي نمي تونم بنويسم.
گايزلر: کي گفت که بنويسي؟ بابا جان، جک خوندن بلد نيست. قرار شده راجع به داستان براش بگي. تو رو جان مادرت يه چيزي بهش بگو.
بارتون: خب، چي بهش بگم؟
گايزلر: شقيقه اش را مي مالد. چند لحظه بارتون را ورانداز مي کند و بعد گوشي تلفن را برمي دارد.
گايزلر: قسمت نمايش فيلم...
گايزلر، در مدتي که انتظار مي کشد، با حالت رو کم کني به بارتون خيره شده است. اين حالت در سراسر مدت مکالمه تلفني ادامه دارد.
گايزلر: ... جري؟ من ام، بن گايزلر. امروز هيچ کدوم از اتاق هاي نمايش، خالي هست؟... خوبه. يکي شو براي من نگهدار. يه نويسنده اي به اسم فينک مي آد اون جا و تو بايد چند تا فيلم کشتي گيري براش نشون بدي... فرقي نمي کنه چي باشه! فيلم کشتي گيري باشه، هرچي که بود! يه دقيقه صبر کن، ويکتور شودربرگ الان داره يکي از همين فيلم ها مي گيره؟... کمي از کاراشو نشون بده.
گوشي را روي تلفن مي کوبد.
گايزلر: ... ايده مي گيري و يه کم موضوع دست ات مي آد. روي يک تکه کاغذ، نشاني اي مي نويسد و به دست بارتون مي دهد.
گايزلر: فردا صبح، هشت و ربع، خونه ليپنيک. ايده ها، کاراي بزرگ. منو کنفت نکن، فينک.
پرده نمايش
تق! کلاکت زن خارج مي شود. دوربين مشرف به يک گوشه از رينگ است که در آن يک وردست پير پشت سر کشتي گيرش، مردي تنومند با لباس خفت که براي قهرمان بودن کمي وارفته به نظر مي رسد، ايستاده است. موهاي سرش را با ماده اي به جمجمه بزرگ گاومانندش چسبانده و سبيل کوچکي دارد.
صدا: اکشن!
کشتي گير از روي چهار پايه اش بلند مي شود و مي رود وسط رينگ و به سوي دوربين. طوري حرف مي زند که انگار لهجه آلماني دارد.
کشتي گير: داغون ات مي کنم!
از کنار دوربين رد مي شود.
صدا: کات!
فريم هاي پايان برداشت.
کلاکت زن دوباره وارد مي شود.
کلاکت زن: بيکر دوازده، برداشت دو.
تق! و خارج مي شود.
کشتي گير به سمت دوربين مي آيد.
کشتي گير: داغون اش مي کنم!
صدا: کات!
کلاکت زن وارد مي شود.
کلاکت زن: بيکر دوازده، برداشت سه.
تق!
کشتي گير: داغون اش مي کنم.
حرکت آهسته دوربين روي بارتون
همان طور که نزديک تر مي خزيم:
کشتي گير (از بيرون صحنه): داغون اش مي کنم!... داغون اش مي کنم!... داغون اش مي کنم!... داغون اش مي کنم!...
صداي ديگري دور از ميکروفن، از روي پرده به گوش مي رسد:
صدا: خيلي خب، برداشت پنج...
پرده
فيلم قطع مي شود و يک کلاکت زن ديگر وارد مي شود.
کلاکت زن: چارلي، دوازده. برداشت يک...
روي کلاکت:
حرکت مجدد دوربين روي بارتون
صدا (از بيرون صحنه): اکشن!
پرده
داور: يک... دو...
کشتي گير: آه ه ه...!
آلماني از جا مي جهد و حريف اش را به بيرون از قاب تصوير پرت مي کند.
صدا: کات!
کلاکت زن: دوازده چارلي، برداشت دو.
صداي زمين خوردن.
داور: يک... دو...
کشتي گير: آه ه ه...!
بارتون
با چشمان مات و بي حالت نگاه مي کند.
صفحه کاغذ توي ماشين تحرير
زير پاراگراف ابتداي صفحه، دو کلمه جديد به متن اضافه شده است: «يتيم؟»، «زن؟». صداي گام هاي سنگين ادامه دارد.
اتاق هتل
نماي نقطه نظر بارتون
نماي نزديک روي تلفن
بارتون: الو، چت، بارتون فينک اتاق 605 هستم. مي شه لطفاً يه شماره هاليوود برام بگيري... اسلوزن 6.4304.
صداي زنگ تلفن که مي آيد، دوربين با حرکت تراولينگ برمي گردد تا بارتون در قاب تصوير قرار گيرد. بارتون عرق مي ريزد.
بارتون: برش دار... برش دار. برش...
اودري: الو.
بارتون: اودري، گوش بده. به کمک احتياج دارم. مي دونم دير وقته و نبايد اين طوري تلفن مي کردم. باور کن اگه راه ديگه اي داشتم، اين کار رو نمي کردم، ولي... متأسف ام، گوش کن، حالت چه طوره، متأسف ام، حالت خوبه؟
اودري: ... کيه صحبت مي کنه؟
بارتون: بارتون. متأسف ام، من هستم، بارتون فينک.
از پشت تلفن، در زمينه مکالمه، صداي نعره هاي مستانه مي هيو را مي شنويم.
مي هيو: پدر سگا! مرده شورشون ببره!
صداي افتادن و پرت شدن چيزهاي مختلف را مي شنويم.
اودري: بارتون، متأسف ام، وقت مناسبي نيست.
مي هيو: مرده شور همه اراذل رو ببرن...
بارتون: متأسف ام، من فقط مي خواستم، مي دونم که نبايد هم چو درخواستي کنم، من فقط به نحوي کمک مي خواستم. من فقط... به من تا فردا فرصت داده ان...
مي هيو: گفتم که مرده شور همه شونو ببره! کي يه؟
سر و صداي ترق و تروق پشت تلفن بيش تر مي شود.
اودري دهني را نزديک مي گيرد و با صداي آهسته مي گويد:
اودري: خيلي خب، بارتون، ببينم مي تونم يه جوري از اين جا در بيام.
مي هيو: کيه؟! اين لعنتي ها کي ان که زنگ مي زنن... پدر سگا...
بارتون: اگه تونستي، من...
اودري: اگه بتونم. حسودي مي کنه، اون...
مي هيو: لعنتي ها... مرده شور ببرت شون!
بارتون: اودري، به کمک احتياج دارم.
اودري: سعي مي کنم يه جوري درآم. آروم که مي شه، از حال مي ره... متأسف ام که فکر مي کنه، راست اش، گفت که تو آدم احمقي هستي، بارتون. غيرمنطقي مي شه...
مي هيو: ساکت باش! ديگه حرف نزن! مرده شورشون ببره، مرده شورشون ببره...
نماي وايد از اتاق
دوربين با حرکت آرام از روي دست آويزان بارتون و از روي ساعت مچي اش عبور مي کند: 5/1 صبح.
راه روي هتل
برگشت دوربين روي بارتون
کسي به در مي زند. بارتون به تندي پاهايش را از تخت بيرون مي اندازد.
در ورودي هتل
اودري: سلام بارتون.
بارتون: ممنون ام که آمدي اودري. ممنون. مي بخشي که من اين طور... اين طور... متشکرم.
وارد محوطه اتاق مي شوند و اودري لبه تخت مي نشيند.
اودري: حالا ديگه همه چيز درست مي شه، بارتون. همه چيز درست مي شه.
بارتون: بله، متشکرم. بيل چه طوره؟
اودري: اوه، اون... اون خسته شد. حالا مدتي مي خوابه. حالا بگو ببينم، دقيقاً چه کار بايد بکني؟
بارتون قدم مي زند.
بارتون: خب، من بايد فکري بکنم براي يک... مي شه اسم اشو گذاشت يک طرح. داستان رو مي گم. اون داستان لعنتي. از سر تا ته اش. در سه پرده. تموم اون داستان لعنتي...
اودري: درست مي شه، بارتون. حالا راست راستي بايد صحنه ها رو با جزئيات بنويسي؟
بارتون: نه، ولي کل اون داستان لعنتي... اودري؟ هيچ وقت مجبور بودي يک از فيلم نامه هاي کشتي گيري بيل رو بخوني؟
اودري: مي خندد.
اودري: بله، متأسفانه مجبور بوده ام.
بارتون: چه جوري ان؟ در مورد چي هستن؟
اودري: راست اش، معمولاً، اونا... صرفاً قصه هاي اخلاقي هستن. يه کشتي گير خوب هست، و يه کشتي گير بد که در آخر داستان، اونا رو در مقابل هم قرار مي ده. درضمن، کشتي گير خوبه يه طرف عشقي يا يه بچه اي داره که بايد ازش حمايت کنه. بيل معمولاً يک محکوم به زندان يا آدمي که در يه جاي پرت دور از شهر زندگي مي کنه رو مي کنه کشتي گير خوبه. و گاهي هم، به جاي بچه يتيم، يه آدم ابله دل پاکي رو مي ذاره که کشتي گير خوبه حمايت اش مي کنه. اوه، بعضي از اين فيلم نامه ها عجيب... با روح بودن!
مي خندد. سپس شرمنده از خنده خود، سکوت مي کند. به بارتون نگاه مي کند.
اودري:... بارتون.
اودري سرش را تکان مي دهد.
اودري:... ببين، در اصل فقط يه فرموله. لازم نيست که با روح و جون ات کار کني. چند تا اسم و يک زمينه تازه از خودمون درمي آريم. من کمک ات مي کنم؛ اصلاً طولي نمي کشه. بارها اين کارو براي بيل کرده ام.
بارتون از قدم زدن دست مي کشد.
بارتون: براي بيل چي کار کردي گفتي؟
در حالي که مواظب زبان خود است:
اودري: خب... همين.
بارتون: فيلم نامه هاش رو تو مي نوشتي؟
اودري: خب، فکر اصلي اغلب از اون بود.
بارتون: تو فيلم نامه هاي بيل رو مي نوشتي! خدايا، تو فيلم نامه هاي اونو... خوب، قبل اش چي؟
اودري: قبل از چي؟
بارتون: قبل از اين که بيل به هاليوود بياد.
اودري آشکارا از اين که ادامه بدهد، اکراه دارد.
اودري: خب، بيل ظاهراً هميشه نويسنده بوده...
بارتون: منظورت چيه از ظاهراً، اودري. چند وقته که تو... منشي اش هستي؟
اودري: بارتون، فکر مي کنم بهتره بپردازيم به برنامه مختصر خودمون...
بارتون: من مي خوام بدونم چند تا از کتاب هاي بيل رو تو نوشتي؟!
اودري: بارتون!
بارتون: مي خوام بدونم!
اودري: بارتون، راست اش رو بخواي، فقط اون چند تاي آخري...
بارتون: هاه!
اودري: و سهم من بيش تر ويرايشي بود. راست اش، وقتي که اون مشروب مي خوره و...
بارتون: دروغ مي گي. خدايا، «روزهاي باشکوه پربار». چه کلک کثيفي.
دوباره شروع به قدم زدن مي کند.
بارتون: ... دبليو.پي.مي هيو. ويليام شارلاتان مي هيو. همه اون مزخرفات راجع به گريختن. هاه! نگاه کن حالا خودش چه جوري گريخته!
بارتون آهي مي کشد و به ساعت اش نگاه مي کند.
بارتون:... خب، وقت زيادي نداريم...
کنار اودري مي نشيند. لحن اودري آرام و مهربان است.
اودري: درست مي شه... در مورد اون هم بد قضاوت نکن. بارتون. به اون فخر نفروش...
موي بارتون را نوازش مي کند.
اودري:... آن طور که تو فکر مي کني، جريانات ساده نيست. من به بيل بيش تر از طريق درک کردن اش و تحسين کردن اش کمک کردم. ما همه به تفاهم و درک نياز داريم، بارتون. حتي تو، امشب. چيزي که احتياج داري همينه...
[...]
حرکت تراولينگ به سمت خروجي آب، طوري که به تدريج که صداي آن ها با قل قل آب در لوله ها در هم مي آميزد، ما با اين نماي نزديک احاطه مي شويم. سياه.
فيداين
بارتون
چشمان بارتون به هم مي خورد و باز مي شود.
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
نماي خيلي نزديک از چشمان بارتون
نماي خيلي نزديک از پشه
تصوير باز مي شود.
به تدريج دست بارتون وارد قاب تصوير مي شود و به پشت اودري مي زند. اودري واکنشي نشان نمي دهد. بارتون دست اش را پس مي کشد. پشت اودري لک خون نشسته است.
دوربين روي بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
برگشت روي بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
اودري
بارتون
صداي قدم هاي تند و سنگيني را از اتاق بغلي مي شنويم، دري که باز و سپس بسته مي شود، و بعد کوبش سنگين به در اتاق بارتون. سر بارتون به سمت در مي چرخد. براي يک لحظه خشک اش زده است. ضربه اي ديگر، بارتون روي پا مي جهد و با عجله به سمت در مي رود.
مدخل ورودي به اتاق
چارلي: حال ات خوبه؟
بارتون منگ و لال يک لحظه به او خيره مي شود.
چارلي:... مي شه بيام تو؟
بارتون: نه!... خوب ام. متشکرم.
چارلي: مطمئني...
بارتون: نه... نه...
بارتون در را به روي چارلي مي بندد، سرش را به علامت نفي تکان مي دهد و به اتاق برمي گردد.
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
نماي نزديک روي بارتون
يک دفعه متوجه صداهايي مي شود که از گلويش مي آيد، و ساکت مي شود. تلوتلو خوران روي پاهايش مي ايستد.
راه روي ورودي اتاق
راه روي هتل
نماي نقطه نظر بارتون
چت
نماي نقطه نظر چت
چت
اتاق بارتون
راه رو
چارلي: بارتون، حال ات خوبه؟
بارتون: نه... مي تونم بيام تو؟
چارلي:... چرا نريم اتاق تو؟
بارتون: چارلي، من تو دردسر افتادم. بايد کمک ام کني.
باز، بارتون به نفس نفس زدن مي افتد. چارلي مي آيد توي راه رو و در را پشت سر خود مي بندد.
چارلي: خودتو کنترل کن،داداش. مشکل هرچي که باشه درست اش مي کنيم.
بارتون: چارلي، تو دردسر افتادم. اتفاق وحشتناکي افتاده؛ بايد به پليس خبر بدم...
چارلي او را به داخل اتاق خود بارتون هدايت مي کند.
بارتون:... تا وقتي که برسن تو با من مي موني؟
چارلي: نگران اش نباش بارتون. درست اش مي کنيم...
چارلي در اتاق بارتون را باز مي کند. ولي بارتون بازويش را مي گيرد و ممانعت مي کند.
بارتون: قبل از اين که تو بياي... من اين کارو نکردم. نمي دونم چه جوري اتفاق افتاده، ولي من نکردم... مي خوام بدوني که...
چارلي توي چشم هاي او نگاه مي کند. چند لحظه، دو مرد به هم خيره مي شوند. نگاه چارلي پرسش گرانه ، و نگاه بارتون پر از التماس.
سرانجام، چارلي با تکان سر موافقت مي کند.
چارلي: خيلي خب.
برمي گردد و در را باز مي کند.
اتاق بارتون
چشمان اش گشاد مي شوند و فرياد مي کشد. برمي گردد و داخل حمام ناپديد مي شود. صداي اوغ زدن، و بعد کشيدن سيفون را مي شنويم.
چارلي: خدايا... خدايا... رحم کن...
واکنش او باعث قوت قلب بارتون نشده و او را بيش تر هول مي کند. چارلي، عرق کرده، از حمام خارج مي شود.
چارلي:... خدايا، اين چيه، بارتون؟ چي کار کنيم؟
بارتون: بايد به پليس تلفن کنم. يا اين که تو به جاي من تلفن کني.
چارلي: صبر کن.
بارتون: بايد حرف ام رو باور کني.
چارلي: صبر کن.
بارتون: من اين کارو نکردم، من اين کارو نکردم.
چارلي: صبر کن. بسه. يه نفس عميق بکش. بگو چي شده.
بارتون: نمي دونم! من بيدار شدم، اون... خدايا، تو بايد حرف ام رو باور کني!
چارلي، بي اختيار، نگاه هاي وحشت زده اي به داخل اتاق مي اندازد.
چارلي: من حرف ات رو باور مي کنم، داداش. ولي اين قضايا بوي خوشي نمي ده.
بارتون: بايد تلفن کنيم به پليس.
چارلي: صبر کن. گفتم صبر کن، پس صبر کن.
بارتون: باشه.
چارلي: فکر مي کني چه طور اين اتفاق افتاد؟
بارتون: نمي دونم! شايد... دوست مردش اين کارو کرده. من از هوش رفته بودم. هيچي نمي دونم. پليس نمي تونه که...
چارلي: پليس رو ول کن! چشمات رو باز کن، رفيق! بوي خوشي نمي آد! به خاطر اين جور قضايا آدمو دار مي زنن!
بارتون: ولي من نکردم. باور نمي کني؟
چارلي: چرا، باور مي کنم. من تو رو مي شناسم. ولي پليس چي؟
بارتون مات و گنگ به او نگاه مي کند.
چارلي:... تو... بارتون، بين خودمون مي مونه البته، تو باهاش...؟
بارتون خيره به چارلي نگاه مي کند. چارلي آب دهان اش را قورت مي دهد.
چارلي سرش را تکان مي دهد.
چارلي: واي خدايا... مي تونن بگن که...
بارتون: بايد حرف ام رو باورکنن چارلي! بايد رحم داشته باشن!
چارلي: تو توي کار سينما هستي بارتون. حتي اگه آخر هم معلوم بشه که بي گناهي، آينده ات خراب مي شه.
برمي گردد و به تخت خيره مي شود.
چارلي:... تو برو توي حموم باش.
حمام
از اتاق، سر و صداي فنرهاي تخت و صداي پاره کردن ملافه ها مي آيد. سرانجام صداها بند مي آيد و حالا صداي هن و هن چارلي را زير سنگيني بار مي شنويم. صداي سنگين پاهايي را که نزديک مي شوند، مي شنويم. بارتون سرش را بالا مي کند و از در باز حمام نگاه مي کند.
نماي نقطه نظر بارتون
برگشت دوربين روي بارتون
ما از پايين به چارلي نگاه مي کنيم که سيلي اي به بارتون نواخته و او را به هوش آورده و اينک عقب کشيده. چارلي اينک شلوار بلند پوشيده ولي هنوز تي شرت بي آستين به تن دارد که در قسمت شکم آن، لکه هاي خون وجود دارد.
چارلي: بيهوش شده بودي.
بارتون با خستگي به بالا نگاه مي کند.
بارتون:... اودري کجاست؟
چارلي: مرده، بارتون. اگه اسم اش همين بوده.
حرکت آهسته دوربين به طرف بارتون
چارلي (بيرون از قاب تصوير): بارتون، گوش کن. بايد جوري رفتار کني انگار که اتفاقي نيفتاده. اين قضيه رو به کلي از سرت بيرون کن. مي دونم که سخته، ولي از اين جا که بيرون رفتي، نقش ات اينه که يه راست مثل هميشه بري سر کارت، يه کمي فرصت بده تا درست اش کنيم...
بارتون به ساعت اش نگاه مي کند.
ساعت
چارلي (بيرون از قاب تصوير):... فقط قضيه رو از سرت بيرون کن...
حرکت تراولينگ دوربين
ليپنيک: بارت! خوش حال ام که مي بينم ات!
حرکت تراولينگ به عقب
ليپنيک: بشين! حرف بزن! يه دقيقه استراحت کن و بعد حرف بزن! چيزي مي خوري؟
همان طور که بارتون مي نشيند.
بارتون: آره... ويسکي هست؟
ليپنيک: واي از دست شما نويسنده ها! حسابي کار مي کنيد، و حسابي هم مي نوشين! به هرحال، اين طور شنيده ام...
مي خندد، سپس به سمت لو بريز داد مي زند.
ليپنيک:... لو!
لو خارج مي شود.
ليپنيک: به هرحال. بن گايزلر مي گفت که کارا عالي پيش مي ره. به نظر اون تو اين قسمت برنده ايم، و بذار بهت بگم، من روش حساب مي کنم. به موضوع علاقه پيدا کردم. نه اين که خواسته باشم دخالت کنم؛ که در مورد تو لازم به نظر نمي آد. يه نويسنده، يه قصه نويس، در مقام و موقعيت تو. خب، حالا لب موضوع رو برام بگو، بارت. طرح کلي رو بهم بده. فکر کن من نشسته ام توي سالن نمايش، چراغا خاموش مي شن، آرم کاپيتول مي آد رو پرده... نمايش شروع مي شه!
با حالت انتظار و با لبخند به بارتون نگاه مي کند.
بارتون لب هاي خشک اش را با زبان تر مي کند.
بارتون: آره، بسيار خب... خب... ما فيداين مي کنيم...
ليپنيک مجذوب داستان، سر تکان مي دهد.
بارتون: يه مجموعه آپارتماني فقيرنشين. در منتهن.
ليپنيک: عاليه! اين کشتي گيره فقيره! براي زندگي بايد مي جنگيده!
بارتون: و بعد... خب...
بارتون به استخر نگاه مي کند؛ در حالي که چشمان اش در برابر نور آفتاب نيم بسته است. دوباره به ليپنيک نگاه مي کند.
بارتون:... مي شه باهاتون رو راست باشم، آقاي ليپنيک؟
ليپنيک: مي شه چيه؟ بهتره باشي. آخ، اگه من تو کسب و کارم رو راست نبودم... خب، البته، هميشه هم نمي شه رو راست بود، مخصوصاً با اين گرگ هايي که تو اين شهر هستن. ولي تو که نويسنده اي، نبايد به اين چيزها فکر کني. اگه من هميشه رو راست بودم، حالا تا يک کيلومتري اين استخر هم راهم نمي دادند، مگه براي تميزکردن اش. اما اين دليل نمي شه که در مورد تو مصداق نداشته باشه. منظورم رو راست بودنه. نه تميز کردن استخر.
لو با يک ليوان نوشيدني وارد مي شود و آن را کنار دست بارتون مي گذارد.
لو مي نشيند.
بارتون به دور و بر نگاه مي کند، ليوان را برمي دارد و با حرص از آن مي نوشد، ولي چاره اي ندارد جز اين که دل به دريا بزند.
بارتون: خب... راست اش، هيچ وقت خوش ندارم راجع به کاري که در دست دارم بحث کنم. همه چيز رو تو ذهن ام آماده مي کنم، ولي اگه بخوام به ضرب کلمات، اونارو بيرون بريزم، قبل از موعد، اون هم با کلمه هايي که مناسبت ندارن، خب، معني عوض مي شه و ذهنيات من هم عوض مي شه، و ديگه سرجاش برنمي گرده. بنابراين به اين زودي بهتره راجع بهش حرف نزنم.
ليپنيک به او خيره مي شود. لبخندش ناپديد شده. مکثي طولاني پيش مي آيد. لو بريز سينه اش را صاف مي کند. او خود را موظف مي بيند که سکوت را به نحوي بشکند.
لو:... آقاي فينک. منو ببخشيد. اصلاً به اين فکر نکنين که من چند وقته در کار سينما هستم. اما آقاي ليپنيک تقريباً از زمان اختراع سينما تو اين کارن. مي شه گفت که ايشون سينمارو اختراع کرده ان.
ليپنيک برگشته و با کنجکاوي به لو نگاه مي کند.
لو:... اينه که به نظر من اگه ايشون کنجکاو هستن که کارمند طرف قراردادشون که داره از ايشون حقوق مي گيره چي کار مي کنه، بهتره اون کارمند اگه مي خواد کارمند ايشون باقي بمونه، بگه که چي کار مي کنه. همين حالا، محتويات توي ذهن شما جزو دارايي هاي کاپيتول پيکچرزه. بنابراين اگر من جاي شما بودم، حرف مي زدم. و زودتر هم حرف مي زدم.
لو، با حالت انتظار به بارتون نگاه مي کند. ليپنيک همان طور به لو خيره شده است. سکوي طولاني، و خيلي سنگين پيش مي آيد. سرانجام ليپنيک منفجر مي شود. رو به لو:
ليپنيک: پدر سوخته بي سرو پا! تو داري با اين مرد، به اين هنرمند، مي گي که چي کار کنه؟!
لو بريز از اين ضربه گيج مي شود.
لو: آقاي ليپنيک، من...
ليپنيک: اين مرد آذوقه زندگي خلق مي کنه! غذا مي ذاره تو سفره من و تو! به خاطر اين ازش ممنون باش! ممنون اش باش پدرسوخته نمک نشناس! ممنون اش باش و گرنه اخراجي!
بارتون، بهت زده، نگاه مي کند.
بارتون: آقاي ليپنيک، واقعاًٌ لازم نيست که...
ليپنيک که هنوز زل زل به لو نگاه مي کند و انگار که اصلاً حرف هاي بارتون را نشنيده است، بلند مي شود و با انگشت اشاره مي کند.
ليپنيک: پدر سوخته، پاشو زانو بزن! زانو بزن و پاي اين مرد رو ماچ کن!
لو: آقاي ليپنيک، خواهش مي کنم...
بارتون: من... آقاي ليپنيک...
ليپنيک: پاي اين مرد رو ماچ کن!
لو، متحير به بارتون نگاه مي کند. بارتون هم بهت زده، تنها قادر است با همان نگاه پاسخ بگويد.
ليپنيک خطاب به لو مي غرد:
ليپنيک:... خيلي خب، گم شو از اين جا.اخراجي، فهميدي؟ از جلوي چشم ام گم شو.
لو مثل مجسمه پا مي شود و تلو تلو خوران دور مي شود.
بارتون: آقاي ليپنيک، من...
ليپنيک: عذر مي خوام، بارتون.
بارتون: نه، نه، آقاي بريز در واقع خيلي کمک کردن...
ليپنيک: تو موظف نيستي که حمايت اش کني. البته از بزرگواري توئه. ولي اين چيزها توي کار پيش مي آد.
بارتون: آقاي ليپنيک، اگر لطفاً تجديد نظري مي کرديد، من واقعاً حال ام بهتر مي شد...
ليپنيک: آه، فراموش اش کن، بچه جان. ازت مي خوام که اين قضيه رو از سرت بيرون کني. اگر اون پدر سوخته از تو معذرت نخواست، به درک، من خودم معذرت مي خوام. من به هنر تو و به سبک تو احترام مي ذارم، و اگه فعلاً نمي توني مارو اقناع کني، اهميتي نداره؛ به درک. ما بايد به خاطر تلاش هاي مردانه ات پاتو ببوسيم.
جلوي بارتون زانو مي زند.
ليپنيک:... مي دوني، اون وقتا که ما خيلي کوچيک بوديم، به ما ياد مي دادن که هيچ شرمي نداره که آدم جلوي کسي که شايسته احترامه، خودشو کوچيک کنه.
بارتون، وحشت زده، به ليپنيک که روي زمين جلوي پاي او زانو زده است، خيره مي شود.
ليپنيک:... از جانب کاپيتول پيکچرز، مقام رياست، و تمام سهام داران، لطفاً اين را به عنوان نشانه عذر و احترام ما بپذير.
نماي نقطه نظر بارتون
اتاق بارتون
از بالا، از يک گوشه اتاق به پايين نگاه مي کنيم. تصويري بي حرکت پيش چشم ماست: بارتون، قوز کرده، در آن گوشه دورتر، نشسته. زانو را حائل آرنج ها کرده و به تخت جلوي روي اش خيره شده. شلوار و تي شرت پوشيده است و صورت اش از عرق برق مي زند. ملافه هاي تخت جمع شده و در وسط تشک کهنه خاکستري، يک لکه بزرگ سرخ مايل به قهوه اي به چشم مي خورد. بعد از مدتي، در جلوي صحنه، تنها حرکت روي پرده ظاهر مي شود: قطره زرد تيره اي از عرق ديوار، پايين ديوار، نزديک به ما بر زمين مي چکد. سکوت. سپس صداي تق تق تکرار مي شود و با صداي کوبيدن به در اتاق درهم مي آميزد.
بارتون، آهسته بلند مي شود و به آن سوي اتاق، به سمت در مي رود.
در اتاق
چارلي: بارتون، مي شه بيام تو؟
بارتون کنار مي رود و چارلي کيف دستي اش را بر مي دارد و داخل مي شود.
اتاق
بارتون: خدايا... داري از اين جا مي ري؟
چارلي: مجبورم، رفيق قديم. يه چند وقتي فقط.
بارتون درمانده به نظر مي رسد.
بارتون: خدايا، چارلي، من...
چارلي: همه چيز رو به راهه، باور کن. مي دونم که از نظر روحي سخته، ولي فکر همه چيز شده.
بارتون: چارلي! من هيچ کس ديگه اي رو اين جا ندارم! تو تنها کسي هستي که در لوس آنجلس مي شناسم...
مي زند زير گريه.
بارتون:... که بتونم باهاش حرف بزنم.
چارلي هم که دگرگون و غصه دار شده است، با هر دو دست، بارتون را در آغوش مي گيرد. بارتون بدون رودربايستي در بغل او گريه مي کند. چارلي گرفته و جدي است.
چارلي:... خوبه... خوبه...
بارتون: چارلي، احساس مي کنم دارم ديوونه مي شم. انگار دارم شعورمو از دست مي دم. نمي دونم چي کار کنم... من نکردم، باور کن. مطمئن ام چارلي. من فقط...
نفس اش کوتاه و سنگين و بريده بريده مي شود.
بارتون: نمي دونم... نمي دونم چه کار کنم...
چارلي: بايد محکم باشي، داداش. چند روزي خودتو نگه دار، فقط چند روز، تا من برگردم. سعي کن و همين جا بمون، در رو هم قفل کن. با هيچ کس حرف نزن. بايد عقلمون رو بريزيم روهم و حتماً راهي پيدا مي کنيم.
بارتون: باشه، ولي چارلي...
چارلي: آه، ديگه بحث نکن. خواستي که حرفتو باور کنم، خب، من ام کردم. حالا ديگه باهام بحث نکن.
لحظه اي به بارتون نگاه مي کند.
چارلي: ببين رفيق، يه کاري مي توني برام بکني؟
چارلي بسته اش را به دست او مي دهد.
چارلي:... اين رو نگه دار تا من برگردم.
بارتون، در حالي که دماغ اش را بالا مي کشد، بسته را مي گيرد.
چارلي:... يه مقدار لوازم شخصي يه. نمي خوام با خودم اين ور آن ور بکشم اش. ولي به اين پاييني ها هم اعتماد ندارم و دل ام مي خواست پيش يه آدم امين باشه.
بارتون، هنوز در حال فين فين:
بارتون: مطمئن باش چارلي.
چارلي: مسخره اس، نه؟ وقتي همه چيزاي مهم يه آدم، همه چيزايي که بعد از يه عمر براش مونده و مي خواد نگه اش داره، همه اينا تو هم چو جعبه کوچيکي جا مي شه، به نظر من... به نظر من، آدم دل اش مي سوزه. در حالي که به حال خودش دل مي سوزاند:
بارتون: اينا از اسباب اثاثيه من بيش تره.
چارلي: خيلي خب، پس برام نگه اش دار. شايد برات شانس بياره، ها؟ کمک ات مي کنه داستان ات رو تموم کني. به من فکر مي کني و... روي سينه خودش مي زند.
چارلي:... کشتي گيرتو بذار من. اون وقت ببين عجب داستاني مي شه. بارتون خيلي مخلص و بي شيله پيله مي گويد:
بارتون: متشکرم چارلي.
چارلي موقرانه دست اش را به سوي او دراز مي کند.
چارلي:خيلي خب رفيق، به اميد ديدار. حال ات خوب مي شه.
بارتون دست مي دهد. در حالي که به سمت در مي روند:
بارتون: برمي گردي؟
چارلي: نگران نباش رفيق. برمي گردم.
بارتون در را پشت سر چارلي مي بندد، قفل مي کند و برمي گردد.
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون به آن سوي اتاق مي رود و با احتياط لب تخت مي نشيند؛ در حالي که مواظب است به لکه قهوه اي رنگ نزديک نباشد. مدتي طولاني، بي حرکت مي نشيند، ولي چيزي درون او در حال رخ دادن است.
عاقبت، وقتي صداي دينگ دوردست آسانسور را، که براي پايين بردن چارلي آمده است، مي شنويم، بارتون اختيار از دست مي دهد و با اندوه ناخودآگاه بچه اي رها شده، هق هق گريه مي کند.
نماي وايد از بالا
فيداوت / فيداين
زن زيبا با لباس شنا
حرکت دوربين از روي تصوير به طرف پايين. متوجه مي شويم که عکس کوچکي به گوشه اي از تصوير پونز شده است. عکس چارلي است، در حالي که لبخند زنان دست تکان مي دهد و يک پايش روي رکاب فورد رودستر 1939 قراردارد.
بارتون
متوجه چيزي روي ميز مي شود و آن را برمي دارد.
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون، تصادفي لاي کتاب را باز مي کند و «دفتر دانيال نبي» را مي آورد.
کتاب به رسم الخط تزييني گوتيک نوشته شده است.
«5. و پادشاه، بخت النصر پاسخ داد و به کلدانيان چنين گفت: من خواب خود را به ياد نمي آورم؛ اگر خواب مرا به من آشکار نکنيد، و نيز تعبير آن را، تکه تکه خواهيد شد، و خيمه هاتان بدل به پشته اي سرگين خواهد شد.»
بارتون
انجيل
در بالاي صفحه با حروف پررنگ، «سفر پيدايش». در زير آن، با همان خط تزييني گوتيک:
«فصل اول
1-فيداين روي يک مجموعه آپارتماني فقيرنشين در بخش شرقي منهتن. صداي ضعيف تردد اتومبيل ها به گوش مي رسد.
2-و نيز صداي جار زدن ماهي فروش ها.»
بارتون
اتاق بارتون - روز
تلفن زنگ مي زند. بعد از چندبار، بارتون از تايپ کردن دست مي کشد و با حواس پرتي جواب مي دهد؛ در حالي که هنوز به کارش نگاه مي کند. صدايش خشن و گرفته است.
بارتون: الو... چت... کي؟...
گوشي را روي ميز مي گذارد، روي ماشين تحرير خم مي شود، و چيزي را که نوشته نگاه مي کند.
دوباره گوشي را برمي دارد و لحظه اي گوش مي دهد.
بارتون:... نه، نفرستشون بالا. خودم ميام الان پايين.
آسانسور
حرکت افقي دوربين به سمت پايين روي بارتون، که همراه پيت، متصدي سال خورده آسانسور، پايين مي روند. صداي بارتون از شدت خستگي دورگه شده است.
بارتون:... پيت، تو انجيل خوندي؟
پيت: انجيل مقدس؟
بارتون: آره.
پيت: فکر کنم... به هر حال، درباره اش شنيده ام.
بارتون سر تکان مي دهد. مدتي سوار آسانسور به پايين مي روند.
سالن هتل
بارتون به سمت دو صندلي راحتي مي رود، که دو مرد کت و شلواري از روي آن ها برمي خيزند. يکي بلند قد و ديگري کوتاه است.
پليس: فينک؟
بارتون: بله.
پليس دوم: کارآگاه ماستريونوتي.
پليس اول: کارآگاه دويچ.
ماستريونوتي: از اداره پليس لوس آنجلس.
بارتون: آها.
هر سه نفر روي مبل هاي راحتي قديمي بلوطي رنگ مي نشينند. ماستريونوتي روي لبه صندلي نشسته است؛ دويچ در سايه روشن توي صندلي فرو رفته و مشغول بررسي بارتون است.
دويچ: چند تا سوال ازت داريم.
ماستريونوتي: کارت چيه، فينک؟
با صداي هنوز دورگه:
بارتون: مي نويسم.
دويچ: آها، چه جور نوشته اي؟
بارتون: راست اش، براي سينما.
ماستريونوتي: خيلي کار گنده اي يه.
دويچ: مي خواي همکار من کفشاتو بليسه؟
ماستريونوتي: همين بسه؟
بارتون: نه، من... من منظورم اين نبود که...
دويچ: پس منظورت چي بود؟
بارتون: من... من براي آدماي زحمت کشي مثل شماها ارزش قائل ام.
ماستريونوتي: عجب! دست شما درد نکنه! تو در اتاق 605 زندگي مي کني؟
بارتون: آره.
دويچ: چند وقته اون جا هستي، فينک؟
بارتون: يه هفته، هشت نه روز...
ماستريونوتي: سوال چند جوابي يه؟
بارتون: نه روز... سه شنبه...
دويچ: اين مرتيکه رو مي شناسي؟
يک عکس کوچک سياه و سفيد را به سمت بارتون دراز مي کند. مکثي طولاني در مدتي که بارتون عکس را ورانداز مي کند، پيش مي آيد.
بارتون:... آره، اون... اون اتاق بغلي من زندگي مي کنه.
ماستريونوتي: خيلي خب، فينک، پس اون توي اتاق بغلي تو زندگي مي کنه.
دويچ: تا حالا باهاش حرف زدي؟
بارتون: ... يکي دو دفعه. اسم اش چارلي ميدوزه.
ماسترويونوتي: که اين طور، بنده هم اسم ام باک راجرزه.
دويچ: اسم اش مانته، کارل مانت.
ماسترويونوتي: بهش مانت ديوونه هم مي گن.
دويچ: يه کمي کله اش خرابه.
بارتون: چي کار... چي کار کرده...؟
ماستريونوتي: خوش مزه اس. راست اش، خوش اش مي آد يه گوله صرف مردم کنه و بعد سرشون رو ببره.
دويچ: آره، آدم خوش مزه اي يه.
بارتون: من...
ماستريونوتي: از کانزاس سيتي شروع کرده. چن تا زن خونه دار.
دويچ: چند روز قبل همين شيوه کار رو در لوس فليتز ديديم.
ماستريونوتي: دکتر بود. دکتر گوش و حلق و بيني.
دويچ: البته حالا هيچ کدوم اش رو نداره.
ماستريونوتي: نه، بابا، يه کم از حلق اش بود.
دويچ: اي پزشک، خود را شفا ببخش.
ماستريونوتي: خوش بختانه ديگه کثافتکاري سربريدن نبود.
دويچ: به هر حال.
ماستريونوتي: پليس منطقه هاليوود ديروز يه نعش ديگه اي پيدا مي کنه. همين نزديکا. اين يکي سر و وضع اش از دکتره بهتر بود.
دويچ: يه زن سفيد پوست سي ساله. کله نداشت. هيچ ديده بودي مانت با کسي با اين خصوصيات رفت و آمد کنه؟
ماستريونوتي: ولي، البته، با کله.
بارتون:... نه، هيچ وقت با کسي ديگه نديدم اش.
دويچ: پس با مانت حرف مي زدي؛ در مورد چي؟
بارتون: راست اش، هيچي. گفت که تو کار بيمه اس.
دويچ به ماستريونوتي اشاره مي کند.
دويچ: آها و اسم اش هم باک راجرزه.
ماستريونوتي: هيچ شرکت با آبرويي هم چو مرتيکه اي رو استخدام نمي کنه.
بارتون: به هر حال، اين طور مي گفت.
دويچ: ديگه چي؟
بارتون: اه... دارم فکر مي کنم... هيچي، راست اش... اه... گفت اش که فيلم هاي جک اوکي رو دوست داره.
ماستريونوتي به دويچ نگاه مي کند. دويچ به ماستريونوتي نگاه مي کند. بعد از مدتي، ماستريونوتي دوباره به بارتون نگاه مي کند.
ماستريونوتي: مي دوني، فينک، ما معمولاً مي گيم که هر چي تو به ياد بياري ممکنه کمک کنه. اما من باهات رک هستم؛ اينايي که گفتي هيچ کمک نيست.
دويچ: نديدي که يادداشت نکرد؟
ماستريونوتي: فينک، اسم يهوديه، نه؟
بارتون: آره.
ماستريونوتي پا مي شود و به دور و بر سالن نگاه مي کند. ماستريونوتي: خب ديگه، خيال نمي کردم اين جا اين قدر خفه باشه.
در جيب اش مي گردد.
ماستريونوتي:... مانت غيب اش زده. فکر نمي کنم برگرده. با اين حال... يک کارت به بارتون مي دهد.
ماستريونوتي:... اگه ديدي اش، به من تلفن کن. يعني اگه چيزي يادت اومده که به درد به خور بود...
اتاق بارتون
ديزالو
بارتون برمي خيزد و از قاب تصوير خارج مي شود؛ ما همان طور به تخت در زمينه تصوير نگاه مي کنيم. صداي پاي بارتون روي کاشي هاي کف حمام مي آيد و تلفن هنوز زنگ مي زند. بارتون به قاب تصوير برمي گردد و مي نشيند در حالي که پنبه در گوش هاي اش تپانده. تايپ کردن را از سر مي گيرد.
زاويه ديد
راه روي ورودي اتاق
و باز با دست در خط بعد:
«متشکرم. ليپنيک از جلسه با شما خيلي خوش اش آمد. کار خوب ات را ادامه بده.» صداي تايپ کردن بارتون از خارج صحنه ادامه پيدا مي کند.
فيداوت
راه روي هتل
پشت هر دري به جز يک در، وسط زمين تصوير، يک جفت کفش قرار داده شده. هنگام کات صداي منظم و ضعيف تايپ کردن را مي شنويم.
مدتي مکث مي کنيم. هيچ حرکتي نيست. راه روي خالي طولاني. صداي دور تايپ کردن.
مکث مي کنيم. صداي تايپ کردن متوقف مي شود. لحظه اي سکوت برقرار مي شود.
سکوت را صداي باز شدن دري مي شکند. در بدون کفش، وسط صحنه است. دستي بيرون مي آيد و يک جفت کفش را در راه رو مي گذارد. دست تو مي رود. در بسته مي شود. لحظه اي سکوت. تايپ کردن دوباره از دور به گوش مي رسد. راه روي دراز طولاني. صداي دوردست تايپ کردن.
فيد اوت
روي سياهي پرده، صداي دور زني را مي شنويم. صدا نازک و ناواضح است.
زن: يه لحظه صبر کنين، الان وصل مي شه...
فيد اين:
نماي نزديک روي بارتون
صدايش به طرزي غيرطبيعي بلند است:
بارتون: الو، اپراتور! من نمي تونم... اوه!
متوقف مي شود. دست مي برد و تکه پنبه را از گوش اش بيرون مي آورد. صداي تلق تلق قطع و وصل خطوط تلفن را مي شنويم و سپس صداي دوردست بوق تلفن. قبل از آن که صداي خسته اي از آن سوي خط جواب بدهد، سه چهار بار بوق مي خورد.
صدا:... الو.
بارتون: گارلند، من ام.
گارلند: بارتون؟ ساعت چنده؟ حالت ات خوبه؟
بارتون: آره، خوب ام، گارلند. بايد باهات حرف بزنم. از راه دور صحبت مي کنم.
گارلند: خيلي خب.
ناواضح، مي شنويم که گارلند با فرد ديگري حرف مي زند.
گارلند:... بارتونه، تلفن راه دوره.
دوباره از داخل گوشي:
گارلند:... چي شده، بارتون؟ خوبي؟
بارتون: خوب ام گارلند. ولي بايد باهات حرف بزنم.
گارلند: بگو پسرم.
بارتون: در مورد چيزي يه که دارم مي نويسم، گارلند. واقعاً ... به نظر من، واقعاً بزرگه.
گارلند: منظورت چيه، بارتون؟
بارتون: منظورم از بزرگ نه اينه که مفصله، گرچه مفصل هم هست. منظورم اينه که مهمه. ممکنه مهم ترين کاري باشه که کرده ام.
گارلند: خب، من... خوشحال ام که اينو مي شنوم.
بارتون: خيلي مهمه گارلند. فکر کردم اينو بايد بدوني؛ حالا هرچي مي خواد پيش بياد...
گارلند:... خيلي خوبه.
بارتون: گارلند، تو انجيل خوندي؟
گارلند:... بارتون، همه چي رو به راهه؟
بارتون: بله... مگه نيستش؟
گارلند: خيلي خب، فقط پرسيدم. به نظر مي رسه که تو يه کمي...
با احتياط و مراقب:
بارتون: به نظر مي رسه که يه کمي چي؟
گارلند: خب، تو... به نظر مي رسه يه کمي...
به تلخي:
بارتون: متشکرم گارلند. متشکرم به خاطر قوت قلبي که دادي.
گوشي را مي کوبد سرجايش.
از روي شانه بارتون
با حرارت تايپ کردن را از سر مي گيرد. بعد از مدتي، در حالي که هنوز تايپ مي کند، زمزمه مي کند:
بارتون:... احمق.
زن زيبا در لباس شنا. مدتي بعد. صداي تايپ کردن و صداي غرش امواج را مي شنويم.
نماي نزديک روي ماشين تحرير
«ک- ا- ر- ت- پ- س- ت – ا- ل-»
دسته ماشين چندبار پس و پيش مي رود و «پ- ا- ي- ا- ن-» تايپ مي شود. کاغذ به تندي از ماشين بيرون کشيده مي شود.
نماي نزديک روي يک دسته کاغذ
«گردن کلفت، فيلم نامه اي از بارتون فينک»
دست راست بارتون وارد قاب تصوير مي شود و يک تکه پنبه را بالاي دست نوشته مي گذارد. دست چپ بارتون وارد قاب تصوير مي شود تا يک تکه پنبه ديگر را بالاي دست نوشته بگذارد.
صداي پاي بارتون که دور مي شود. صداي ريختن آب در حمام.
زن زيبا با لباس شنا. هنوز در حال نگاه کردن به دريا.
سالن USO (سازمان خدمات متحد)
بارتون
دفتر USO
دختر با بارتون مي رقصد و غش غش مي خندد.
دختر: خوش تيپي ها!
بارتون
ملوان: ببخشين، رفيق، اشکالي نداره ما هم؟
بارتون به تندي به او نگاه مي کند.
بارتون: اين رقص مال منه، ملوان!
ملوان: سخت نگير، رفيق. من فردا سوار کشتي مي شم و مي رم.
بارتون به دليلي عصباني است.
بارتون: من نويسنده ام! تموم شدن يه کار خوب رو جشن گرفته ام!
مي فهمي، ملوان؟ من نويسنده ام!
نعره هاي او توجه حضار را جلب کرده است.
صداها: بکش کنار، عينکي! بذار يکي ديگه هم با خانوم برقصه! رقص رو بده دست جاشو! آهاي، عينکي، بکش کنار!
بارتون با عصبانيت جلوي جمعيت مي ايستد.
بارتون: من نويسنده ام، لندهورها! من خلق مي کنم!
به سرش اشاره مي کند.
بارتون:... اونيفورم من اينه!
با انگشت به سرش مي زند.
بارتون: به اينه که به مردم عادي خدمت مي کنم! اينه جايي که...
تق! يک سرباز صاف مي کوبد توي چانه بارتون. چيزهايي پرتاب مي شود. جمعيت فرياد مي کشد. ارکستر ديوانه وار در سازها مي دمد.
راه روي هتل
بعد از مدتي، دينگ ضعيفي از ته راه رو مي شنويم و در آسانسور که باز مي شود، صداي ضعيفي مي گويد:
پيت: طبقه ششم.
بارتون با سر و وضع آشفته خارج مي شود و با خستگي، تلوتلو خوران طول راه رو را مي پيمايد. جلوي در اتاق اش مي ايستد، کليدش را درمي آورد و وارد مي شود.
نماي نقطه نظر بارتون
ماستريونوتي: مادر: چه به سرش مي آد؟ پدر: به زودي خبري از اون کشتي گير ديوونه مي رسه. و منظورم اين نيست که برامون کارت پستال مي فرسته. فيد اوت، پايان.
سرش را بالا مي آورد و به بارتون نگاه مي کند.
ماستريونوتي:... انگار گفته بودي که نويسنده هستي.
دويچ: نمي دونم، رفيق. من خوش ام اومد.
بارتون: نگاه اش نکن، کثافت.
دويچ به سمت بارتون برمي گردد و روزنامه تاشده اي را به سوي او پرت مي کند.
دويچ: اخبار روزنامه صبح راجع به توئه، فينک.
بارتون روزنامه را باز مي کند. عنوان خبر اين طور نوشته: «جسد نويسنده بدون سر در دره چيوز پيدا شد.» دو عکس همراه متن خبر چاپ شده، يک عکس تبليغاتي فيلم از مي هيو، و يک عکس از صحنه جنايت: دو کارآگاه با لباس شخصي به درون يک چاله نگاه مي کنند و يک پليس با اونيفورم، زنجير قلاده يک جفت سگ پليس را نگه داشته است.
ماستريونوتي: آخر و عاقبت يکي از دوستات.
دويچ: به ما نگفته بودي که خانوم رو مي شناسي.
با انگشت شست به تخت خواب خون آلود اشاره مي کند.
ماستريونوتي: براي کارات طبقه ششم خيلي بالا نيست؟
دويچ: باعث خون دماغ ات نمي شه؟
بارتون عرض اتاق را مي پيمايد، پايين تخت مي نشيند و به روزنامه خيره مي شود.
دويچ: فقط يه چيزي ازت مي پرسم، جواب بده، فينک: سرهاشون رو کجا قايم کردي؟
بدون آن که حواس اش به آن ها باشد:
بارتون: چارلي... چارلي داره برمي گرده...
ماستريونوتي: شوخي نداريم باهات، پسرجون. تمام اين کارا بوي مانت رو مي ده. نقشه ها رو اون مي کشيد؟
دويچ: بگو کله ها کجاست، شايد برات تخفيف قائل بشن.
ماستريونوتي: فقط يه دفعه دارت مي زنن.
بارتون شقيقه هايش را با دست مي فشارد.
بارتون: مي شه برين بعداً بياين؟ هوا خيلي گرمه... سرم داره مي کشدم.
دويچ: خيلي خب، قضيه سرها رو فراموش کن. مانت کجاست فينک؟
ماستريونوتي: اون يادت مي داد که چي کار کني؟
دويچ: شما دوتا کثافتکاري هم مي کردين؟
بارتون: کثافتکاري؟ اون مرده! ما با هم کشتي گرفتيم!
ماستريونوتي: دلمو به هم زدي، فينک.
دويچ: خيلي خب، کله خر، تو بازداشتي.
به نظر مي رسد که بارتون حواس اش با آن دو مرد نيست.
بارتون: چارلي برگشته. خيلي گرمه... برگشته.
از داخل راه رو صداي آسانسور را که بالا مي آيد مي شنويم. ماستريونوتي سرش را سيخ مي گيرد و با حالت تعجب و پرسش نگاه مي کند. بلند مي شود و آهسته به سمت راه رو قدم برمي دارد. دويچ او را که مي رود، نگاه مي کند.
نماي نقطه نظر ماستريونوتي
ماستريونوتي:... فرد...
دويچ برمي خيزد و کت اش را از روي هفت تيري که به کمر بسته کنار مي زند و يک جفت دست بند که به کمربندش قلاب کرده است، ظاهر مي شود. دست بند را باز مي کند و يک سر آن را به مچ دست راست بارتون و سر ديگر آن را به شبکه فلزي پاي تخت مي بندد.
دويچ: همين جا بشين، فينک.
راه رو
دويچ: چرا اين جا اين قدر گرمه؟
ماستريونوتي:... فرد...
دويچ به جايي که ماستريونوتي خيره شده، نگاه مي کند.
ديوار
راه رو ساکت است.
ماستريونوتي و دويچ
نماي نقطه نظر آن دو
ماستريونوتي و دويچ
نگاه مي کنند.
پيت
ماستريونوتي و دويچ
راه رو
ماستريونوتي و دويچ
دويچ:... خودتو نشون بده، مانت!
باز هم سکوت.
راه رو
زاويه اريب از پايين، روي در آسانسور
نور سرخ رنگي از زير شکاف سوسو مي زند. از شکاف، دودي که از زير، نور به آن مي تابد، به داخل راه رو نشت مي کند.
نماي نزديک روي ماستريونوتي
راه رو
دود بيش تر مي شود.
يک تکه از ديوار
ماستريونوتي و دويچ
دويچ:... مانت!
نماي نقطه نظر آن ها
زاويه اريب از پايين، روي در آسانسور
جامپ کات به نماي بازتر
ماستريونوتي
ماستريونوتي: پسره اين جا پيش ماست، مانت. کيف بيمه ات رو بذار زمين و دستاتو ببر هوا.
چارلي
نماي نزديک روي ماستريونوتي
ماستريونوتي: داره اطاعت مي کنه.
بازگشت روي چارلي
بوم! تفنگ شليک مي شود. صورت ماستريونوتي از شليک ساچمه هاي گلوله سوراخ سوراخ و پرت مي شود به عقب. به دويچ که پشت سر او ايستاده است برخورد مي کند.
صداي نعره بلندتر از غرش شعله هاي آتش، در راه رو مي پيچد.
چارلي: به من نگاه کن! به من نگاه کن! حالا قدرت زندگي ذهن رو نشون ات مي دم.
راه رو
زاويه اريب از نزديک روي تکه ديوار
حرکت آرام دوربين روي دويچ
نماي نقطه نظر دويچ
چارلي نعره مي کشد:
چارلي: به من نگاه کن! حالا قدرت زندگي ذهن رو نشون ات مي دم!
قدرت زندگي ذهن رو نشون ات مي دم!
دويچ
تراکينگ دوربين به عقب روي دويچ
بوم!
حرکت سريع دوربين به طرف دويچ
تراکينگ به عقب روي چارلي
تراکينگ به جلو روي دويچ
تراکنيگ به عقب روي چارلي
اتاق بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
تراکينگ دوربين به طرف دويچ
چارلي: هايل هيتلر!
دويچ
چارلي انگشت اش را روي هر دو ماشه مي گذارد. فشار مي دهد. تق!
حرکت دوربين به طرف بارتون
راه روي ورودي اتاق
چارلي: بارتون!
سرش را تکان مي دهد و با صداي پچ پچ مانند مي گويد:
چارلي:... داداش، خيلي گرمه.
به داخل اتاق مي آيد.
اتاق بارتون
چارلي: چه طوري، رفيق؟
تفنگ را به کنج ديوار تکيه مي دهد و روبه روي بارتون که به او خيره نگاه مي کند، مي نشيند.
چارلي: اين طوري نگاه ام نکن، همسايه. خود خودم ام. چارلي.
بارتون: شنيده ام که اسم ات مانته. مانت ديوونه.
چارلي دست مي کند در جيب اش و يک بطري در مي آورد.
چارلي:... خدايا، چقدر اين مردم بدند...
جرعه مفصلي مي نوشد و بعد با پريشان حالي به بارتون نگاه مي کند.
چارلي:... اگه منظور هيکل ام نباشه، شخصيت امه.
چارلي حسابي عرق مي ريزد. آتش در راه رو جرق جرق صدا مي دهد.
چارلي:... مي گن که من ديوونه ام بارتون، ولي من از دست شون عصباني نيستم. واقعاً نيستم. دل ام براي بيش ترشون مي سوزه. بله. توي دل ام پرخون مي شه وقتي مي بينم چي به سرشون داره مي آد. چه جوري تو تله مي افتن. من اينو مي فهمم. من دردشونو حس مي کنم. براي همينه که سعي مي کنم کمک شون کنم...
گره کراوات اش را شل مي کند و دکمه بالاي يقه اش را باز مي کند.
چارلي:... خدايا، آره، من مي فهمم چقدر بده وقتي که همه چيز تو اداره مرکزي به هم مي ريزه. مثه اينه که آدم توي جهنم باشه، بارتون. براي همين کمک شون مي کنم. کاشکي يکي هم پيدا مي شد و همين قدر به من کمک مي کرد...
با حالت درماندگي به پاهاي خودش نگاه مي کند.
چارلي:... خدايا چقدر داغ شده. بعضي وقتا اين قدر داغ مي شه که دل ام مي خواد از پوست ام بيام بيرون.
بارتون در حالي که براي خود دل مي سوزاند.
بارتون: ولي چارلي، چرا من؟ چرا...
چارلي: براي اين که تو حرف گوش نمي دي!
مايع زرد رنگ چسبناکي از گوش چپ چارلي مي چکد و بر گونه اش سرازير مي شود.
چارلي:... خدايا، بازم داره چرک مي آد.
يک تکه پنبه از جيب اش در مي آورد و در گوش اش فرو مي کند.
چارلي: بارتون، تو خيال مي کني چيزي از درد کشيدن حالي ات مي شه؟ خيالي مي کني من زندگي ات رو مثه جهنم کردم؟ يه نگاهي دور و بر اين کثافت دوني بکن. تو فقط يه توريستي با ماشين تحريرت، بارتون. من اين جا زندگي مي کنم. اينو نمي فهمي...
بعض گلويش را مي گيرد.
چارلي:... اون وقت تو مي آي خونه من... و شکايت مي کني که من دارم... زيادي... سر و صدا مي کنم.
سرش را بالا مي آورد و به بارتون نگاه مي کند.سکوتي طولاني پيش مي آيد.
سرانجام:
بارتون:... متأسف ام.
با خستگي:
چارلي: نمي خواد.
پا مي شود و جلوي بارتون، پايين تخت روي زانو مي نشيند. دو مرد هم ديگر را نگاه مي کنند. چارلي در حالي که هنوز به بارتون نگاه مي کند، دو تا از ميله هاي قاب پايين تخت را با دو دست مي گيرد. عضلات اش کشيده مي شود، ولي ميله ها تکان نمي خورند. رگ هاي گردن اش از شدت تقلا ورم مي کند. همه عضلات اش کشيده شده و چهره منقبض اش سرخ شده است. فلز تخت، انگار به اعتراض، صداي جير مي دهد و خم مي شود. ميله اي که دست بند بارتون دور آن حلقه شده است، از بالا کنده مي شود و بارتون دست بند را از بالاي آن آزاد مي کند.
چارلي بلند مي شود.
چارلي: من مي خوام از اين چرخ فلک پياده شم.
تفنگ اش را برمي دارد و به سمت در مي رود.
چارلي:... اگه با من کار داشتي توي اتاق بغلي ام.
فکري او را دم در متوقف مي کند و به سمت بارتون مي چرخد. پشت سرش راه رو در آتش مي سوزد.
چارلي:... اوه، سري هم به فک و فاميل تو زدم، و عمو ديو؟
لبخند مي زند. بارتون مات و متحير او را نگاه مي کند.
چارلي:... آدماي خوبي ان. راستي، اون بسته که بهت دادم، دروغ گفتم، مال من نبود.
بيرون مي رود.
بارتون برمي خيزد. بسته چارلي، و دست نوشته اش را برمي دارد.
راه رو
نماي نقطه نظر بارتون
بازگشت دوربين روي بارتون
سياهي.
راه روي استوديو
بارتون: فينک! موريس يا ليليان فينک! فالتون استريت، هشتاد و پنج!
صدا از آن سوي خط:
اپراتور: متوجه شدم قربان...
بارتون: يا عمو ديو!
حرکت تراولينگ، بارتون را به صورت نتراشيده و موي آشفته در پيش زمينه قاب تصوير قرار داده است که در گوشي تلفن، نعره مي کشد. در راه روي پس زمينه، يک منشي به بارتون اشاره مي کند که عجله کند.
اپراتور: متوجه شدم قربان. ولي اون ور هنوز جواب نمي ده. کمي صبر کنين تا اشکال رو رفع کنم.
بارتون گوشي را سرجايش مي کوبد.
دفتر ليپنيک
لو بريز گوشه اي ايستاده و خرده گيرانه بارتون را مي پايد.
ليپنيک در ته اتاق، از پنجره به بيرون نگاه مي کند.
ليپنيک: فينک.
بارتون: آقاي ليپنيک.
ليپنيک: اگه اشکالي نداره، بگو سرهنگ ليپنيک.
برمي گردد و مي بينيم که اونيفورم شيک چسباني پوشيده و بر سينه اش تعداد زيادي نشان و خرت و پرت است.
ليپنيک:... بشين.
بارتون جايي روبه روي ميز ليپنيک مي نشيند.
ليپنيک: ديروز در قسمت نيروهاي ذخيره، درجه گرفتم. هري مورجنتو ترتيب اش رو داد. دوست خيلي خوبي يه.
بارتون: تبريک مي گم.
ليپنيک: البته هنوز رسماً ابلاغ نشده. اين لباس رو دادم خياط خونه سرهم کرد. توي اين شهر براي هر کاري بايد کمر فيل رو شکوند. يه کمي از اين تشريفات اداري زمان صلح سرم مي شه، اما الان داريم حسابي با ژاپني ها مي جنگيم. حروم زاده هاي زرد فسقلي. دل شون مي خواست بذارم جنگ تموم بشه، بعد.
بارتون: درسته، قربان، اونا...
ليپنيک: به هر حال، لو فيلم نامه تورو براي من خوند.
با انزجار مي زند روي دست نوشته روي ميزش که صفحه اول اش کمي سياه شده.
ليپنيک:... بايد بهت بگم فينک، که به هيچ دردي نمي خوره.
بارتون: با عرض احترام قربان، اين به نظر من بهترين کاريه که تا حالا کردم.
ليپنيک: بي خود با من بحث نکن فينک. اگه نظر تو اهميت داشت، بايد من استعفا مي دادم و تو استوديو رو اداره مي کردي. پس نظر تو اهميت نداره و بعداً هم نخواهد داشت و آدم هايي که مخ شون پاره سنگ برمي داره، قرار نيست اين ديوونه خونه رو بچرخونن. پس از همين حالا اين مزخرفات رو بس کن.
با بي علاقگي:
بارتون: بله، قربان.
ليپنيک: امروز صبح مجبور شدم به بيري زنگ بزنم و بهش بگم که فيلمو عقب انداختيم. آخه قبلاً بهش گفته بودم که فيلم بايد با کيفيت باشه، که کار فينک عاليه. چقدر همه مون سر خورديم. والي قلب اش شکست. بيچاره داغون شد. اون... خب، راست اش من خودم زنگ نزدم، لو زنگ زد. اما همين طوري بود که گفتم. مگه نه، لو؟
لو: بله، جناب سرهنگ.
ليپنيک: من مي تونستم تو رو قدم به قدم راهنمايي کنم، بهت بگم که چرا داستان ات وضع اش خرابه. ولي نمي خواستم به عقل و شعور تو اهانت کرده باشم. خب، حالا، اول از همه اين که: اين يه فيلم کشتي گيريه؛ مردم دل شون مي خواد بزن بزن. داستان عشقي، کشتي و يه عالمه از اين چيزا ببينن. نمي خوان ببينن که يه مرتيکه چه جوري داره با روح اش کشتي مي گيره. خب، البته، يه کمي براي منتقدها لازمه، ولي فقط قدر يه استخوان که برا سگ مي اندازي تا برات دم اش رو بجنبونه. زياده روي که بکني همه شون نصفه فيلم تموم نشده، پا مي شن طرف درهاي خروجي و نمي شه هم سرزنش شون کرد که چرا. توي همين رينگ يه عالمه شعر و احساس هست، فينک. مثلاً، «جهنم داخل رينگ» رو در نظر بگير.
لو: «خون، عرق و تشک کشتي»
ليپنيک: يا «خون، عرق و تشک کشتي». اينا فيلم هاي بزرگي ان، فينک. درباره مرداي بزرگ با لباس کشتي. بزرگ، هم از نظر جسمي هم از نظر فکري. ولي به خصوص از نظر جسمي. ما نمي خواهيم والاس بيري رو بذاريم تو يه فيلم روشنفکرانه در مورد رنج بردن. فکر مي کردم در اين مورد حرفامون رو زديم.
بارتون: متأسف ام اگه نا اميد تون کرده ام.
ليپنيک: تو منو نااميد نکردي. لو هم همين طور. ما از نوشته هاي تو نه مي ميريم، نه زنده مي مونيم. تو بن گايزلر رو نااميد کردي. واسه همين هم کلک اش کنده شد. اخراج شد. اون آدم، قلب اش قد يه حياط بزرگ بود، و تو پدرشو سوزوندي. اون سعي کرد منو قانع کنه که تو رو هم اخراج کنم، ولي اين جوري قضيه خيلي آسون مي شد. نه، تو هنوز قرار داد داري، و همين طور هم مي موني. هر چي بنويسي، جزو اموال کاپيتول پيکچرزه. و کاپيتول پيکچرز هم چيزي که دل ات خواست بنويسي قبول نمي کنه. حداقل تا وقتي که يک کم راه بيفتي. تو نويسنده نيستي فينک، تو يه جنس اسقاطي.
بارتون: من سعي داشتم به شما يک چيز قشنگ نشون بدم. چيزي درمورد همه ما...
اين ليپنيک را به مرحله انفجار مي رساند:
ليپنيک: مرتيکه گنده دماغ پدرسوخته! خيال مي کني تنها نويسنده اي هستي که مي توني از اين چرنديات بارتون فينکي به من بدي؟! حداقل بيست تا نويسنده زير دستمه که مي تونم از اين چيزاي بارتون فينکي بخوام بهم بدن. مرتيکه مزور قلمبه گو! هيچي بارت نيست، هست؟ خيال مي کني تمام دنيا دور همون مزخرفاتي مي چرخه که تو کله جهودي تو تلق تلق مي کنه؟ لو، ببرش بيرون که نبينم اش. ولي مطمئن شو که حتماً تو شهر باشه؛ هنوزم با ما قرار داد داره. بايد تو شهر بموني فينک، ولي جلوي چشم ام نباش. حالا گم شو. زمان جنگه.
صداي موج
ساحل
بارتون
نماي نقطه نظر بارتون
بارتون
زن
زن
زن: مي گم امروز روز قشنگي يه...
بارتون: آره... قشنگه...
زن: تو اون جعبه چيه؟
بارتون: شانه بالا مي اندازد و سرش را تکان مي دهد.
بارتون: نمي دونم.
زن: مال تو نيست؟
بارتون: من... نمي دونم...
زن سرش را تکان مي دهد و چند قدم دورتر از بارتون، رو به دريا مي نشيند ولي از روي شانه به بارتون نگاه مي کند.
بارتون:... تو خيلي زيبايي، توي سينما هستي؟
زن مي خندد.
زن: چه حرفا!
برمي گردد و به دريا نگاه مي کند.
تصوير بازتر
زن پشت به ما در وسط پس زمينه نشسته است.
امواج به ساحل مي کوبند.
بازتاب برق خورشيد از سطح آب.
منبع:نشريه فيلم نگار، شماره2