آمد چو خزان به غارت باغ

آمد چو خزان به غارت باغ شاعر : امير خسرو دهلوي بنشست به جاي بلبلان زاغ آمد چو خزان به غارت باغ در ريختن آمد از سر شاخ هر غنچه که جلوه‌کرد گستاخ مالنده چنار، دست در دست ريزان گل و لاله، شست در شست چون زلف خميده‌ي عروسان گيسوي بنفشه خاک بوسان افتاد گلي به رستخيزي ناگه به چنين شکوفه ريزي زو چشمه‌ي زندگي نمي بود ليلي، که بهار عالمي بود وز آب برفت چشمه سارش آتش زده گشت نوبهارش جان برد، که سوي جان گذر داشت آن ريش کهن که در جگر داشت...
شنبه، 28 اسفند 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آمد چو خزان به غارت باغ
آمد چو خزان به غارت باغ
آمد چو خزان به غارت باغ

شاعر : امير خسرو دهلوي

بنشست به جاي بلبلان زاغآمد چو خزان به غارت باغ
در ريختن آمد از سر شاخهر غنچه که جلوه‌کرد گستاخ
مالنده چنار، دست در دستريزان گل و لاله، شست در شست
چون زلف خميده‌ي عروسانگيسوي بنفشه خاک بوسان
افتاد گلي به رستخيزيناگه به چنين شکوفه ريزي
زو چشمه‌ي زندگي نمي بودليلي، که بهار عالمي بود
وز آب برفت چشمه سارشآتش زده گشت نوبهارش
جان برد، که سوي جان گذر داشتآن ريش کهن که در جگر داشت
جان نيز روان شدش به دنبالآن دل که شدش به عشق پامال
بيماري چشم ناتوانشآميخت به سرو نوجوانش
کش دود ز استخوان برامدشعله ز تنش چنان برآمد
سر پوش اجل به سر در آوردپهلو به کنار بستر آورد
وز بستر رنج، ساخت بالينگشتش تن گوهرين سفالين
هم وسمه زر و بشست و هم نيلگشتش خوي تب روان به تعجيل
نرگس ز کرشمه بازماندشگيسو ز شکنج ناز ماندش
وافتاد به زردي آفتابششد تيره جمال صبح تابش
تب خاله نهاد بر لبش داغتب لرزه بسوخت روي چون باغ
يک جان بدو زخم گه گرفتارهم رنج تن و هم انده‌ي يار
مي‌ديد عقوبتي دو سه روزدر تلوسه‌ي چنان جگر سوز
از بند قفص، شود به پروازچون شد گه‌ي آنکه مرغ دمساز
بگشاد جريده پيش مادرزان نکته که زد به جانش آذر
وانديشه‌ي من خراش جانتکاي درد من انده‌ي نهانت
آزرده شدي و رنج ديديزين غم که براي من کشيدي،
بار دل من به گردن تستناچار، چو خونم از تن تست
لابد تو کشي، که از تو زادمرنجي که نهند بر نهادم
زحمت ز قياس بيش برديتيمار مرا که پي فشردي
زايل کنم از تو زحمت خويشوقتست کنون که خيزم از پيش
مزدت مگر از خداي خواهمعذرت به کدام راي خواهم؟
بعد از غم من غمي مبينادچشمت پس ازين نمي‌مبيناد
وز آب دو ديده شوي پاکمبردار ز بستر هلاکم
تا غازه‌ي تر بود به رويمخون ريز به روي مشک بويم
کافور فشان و موي خويشمگل زن به جبين ز روي خويشم
پوشي به لباس آن جهانيچون از پي مرقدم، نهاني
يک پاره بيار و بر کفن دوزاز دامن چاک يار دلسوز
پيوند وفا برم ته خاکتا با خود از ان مصاحب پاک
ليلي به جنازه برنهد رختچون نوبت آن شود که از تخت
و آواز ده آن غريب ما راکم کن قدري رقيب ما را
لب ساز کند به فرق بوسيکايد چو شهان درين عروسي
وز سينه براورد حرارهدر جلوه‌ي من کند نظاره
وز گريه‌ي تلخ شکر افشاناز رخ به زمين شود زر افشان
خونين کند از نفس هوا رارنگين کند از جگر قبا را
قاري شود از نفير دل دوزمطرب شود از ترانه‌ي سوز
وز ناله، برآورد سروديدر گريه، روان کند درودي
من رقص‌کنان برون خرامماو نغمه‌ي غم زند به نامم
تا حجره‌ي خوابگاه جانانآيد قدري چو مهربانان
هم خوابه شود اگر تواندوانگه به وفا، چنانکه داند
در خاک، بهم بويم، باريدر زندگي، ار نبود کاري
بشتاب، که وقت آن همين استگو آنچه که گفتي، از يقين است،
وينک من اگر وصال خواهياينک رخ اگر جمال خواهي
تن با تن و جان به جان، برآميزشوري، زد و کالبد برانگيز
خون دو شهيد را يکي کنرنج دو جراحت اندکي کن
خون سرد نشد هنوز در پوستگر چز دم سرد مردم اي دوست
پيوند، به خون گرم بهتربا گرمي خونم آر در بر
چون جان، به دريچه‌ي تن آييور دل نشود که بر من آيي
جان، دوسترت بود ز جانانگيري کم دوست چون گرانان
زان روي که بي وفاست مردماز مردمي تو بر نگردم
کس روي گذشتگان نبيندهر کس پي زندگان گزيند
نتوان پس مرده رفت در گوربا آن که کنند ناله و شور
خالي نکنم ز تو، گل خويشباين همه، به منزل خويش
بر باد دهد، زمانه خاکمچون خاک شود، وجود پاکم
پيراهن کوي يار گردمبا باد صبا غبار گردم
جا نيست ز تن رميده در گشتگويند که گرد باد در دشت
گردم به سرت چو گرد باديمن نيز به جان دهم گشادي
هم خانه‌ي جان شوي، به يک پوستليکن تو نه آن کسي که بي دوست
در جستن همره‌ي عدم بودعمريست که جان تو به غم بود
همراه دگر، چو من، نيابيبشتاب که سوي آن خرابي
هم خوابه و همدم و هم آغوشهمره چه بود که جان چون نوش
ز افسانه‌ي غم کنيم کوتاهاين راه دراز گاه و بيگاه
کاندر ره انتظار مردمچندان ز تو انتظار بردم
من مرده و انتظار برجايو امروز که گشت جان سبک پاي
کاز کتم عدم، ره‌ي تو بينمدوري منماي بيش از اينم
تو زود بيا که من گذشتم!منشين که بساط در نوشتم
وز حالت خويش بي‌خبر گشتگفت اين سخن و ز حال در گشت
مجنون گويان زتن برون رفت!جانش که ميان موج خون رفت
تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.