شليك به مرگ

به آن لحظه دشوار كه مي رسد ، بعضي هايشان گريه مي كنند، بعضي هايشان نه. لي لي گلستان گريه كرد، اشك خاموش و و با وقاري بود. معلوم بود صاحبش همه سعي اش را براي نريختنش كرده و به همين دليل يك جور شكوه در آن بود؛ مادرش فخري گلستان هيچ وقت گريه نكرد. بعضي هايشان در آن لحظه اي كه فكرمي كني گريه خواهند كرد و
دوشنبه، 27 تير 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
شليك به مرگ

شليك به مرگ
شليك به مرگ


 

نويسنده :حبيبه جعفريان<




 
به آن لحظه دشوار كه مي رسد ، بعضي هايشان گريه مي كنند، بعضي هايشان نه. لي لي گلستان گريه كرد، اشك خاموش و و با وقاري بود. معلوم بود صاحبش همه سعي اش را براي نريختنش كرده و به همين دليل يك جور شكوه در آن بود؛ مادرش فخري گلستان هيچ وقت گريه نكرد. بعضي هايشان در آن لحظه اي كه فكرمي كني گريه خواهند كرد و قاعدتا بايد بكنند ساكت و سرد و مبهوتند و بعد جاي ديگري در نقطه ديگري و با تاخيري معنادار ، ناگهان ـ به قول مادرم ـ مثل انار مي تركند؛ فاطمه اميراني (خانمِ حميد باكري) اين طور بود؛ و اين لحظه در شغل من لحظه عجيبي است . لحظه اي است كه از شغلم شرمنده مي شوم و لحظه اي است كه از شغلم لذتي ساديستيك مي برم و لحظه اي است كه هر بار دستپاچه ام مي كند و از خودم مي پرسم آيا الان بايد اين بغضي كه بيخ گلويم هست را رها كنم. يا قورتش بدهم. مناسبات انساني ايجاب مي كند رهايش كني و مناسبات حرفه اي و شغلي ايجاب مي كند بخوريش . دكتر روانپزشكم يك بار برايم تعريف كرد كه آن اوايل كه كارش را شروع كرده بوده يك دور با همه مريض هايش بغض مي كرده و ته چشمهايش خيس مي شده . بعد ياد گرفته كه اين را بايد مديريت كرد. ياد گرفته اين كه با آن آدمِ سوگوار گريستن آغاز كني لزوما بهترين كار را در حقش نكرده اي اولا و ثانيا اين ، شغل تواست .شغلي كه در آن لزوما همراهي بهتر از امساك و خود داري نيست. شغلي كه شباهت هايي به شغل من دارد.
من زندگينامه نويسم. يعني اين طور مي گويند. مادرم دوست داشت دكتر بشوم يا مهماندار هواپيما. برادرم فكر مي كرد از من يك رمان نويس خوب در مي آيد كه در نيامد. تو هم خودم هم هنوز همين است ولي از آن جايي كه واقعيت هميشه زورش بيشتر است من يك زندگينامه نويسم . دكترم مي گويد به اين دليل سراغ اين كار رفته ام كه از مرگ مي ترسم. كيست كه نترسد؟ پدرم مي گويد چنان باش كه حكايتت را بنويسند به جاي اينكه حكايت ديگران را بنويسي . اين را به اعتراض نمي گويد يك جور پند و تحذير است . اين كار را زياد مي كند. حتي درباره خودش. مثلا همين طور كه دارد تو حياط قدم مي زند يك چيزهايي يواش يواش خطاب به خودش مي گويد . مثل پيسي كه بازيگر و تماشاگرش يك نفر باشد تن صدايش گاهي بالاتر مي رود گاهي دوباره خفيف مي شود و گاهي هم سرش را به سمت آسمان مي گيرد. يك بار توي يكي از همين اجراهاي تك نفره اش شنيدم كه به خودش مي گفت «أوْلَادُنَا أكْبَادُنَا صُغَرَاؤُهُمْ أمَرَاؤُنَا كُبَرَاؤُهُمْ أعْدَاؤُنَا... فرزندان ما جگر گوشه هاي ما هستند، وقتي كودك اند بر ما پادشاهي مي كنند و وقتي بزرگ مي شوند با ما دشمني مي كنند ؛ تا وقتي زنده اند مايه ابتلا و آزمايش ما هستند و وقتي مي ميرند مايه اندوه ما» (1) پدرم پيرمرد عجيبي است . 89 سالش است . تقريبا از وقتي من به يادش مي آورم پيرمرد بوده است . و من هميشه ترس از دست دادنش را داشته ام . پدرم دوست داشتني ، گاهي بدخلق و غيره منتظره است . دوستش دارم . هميشه از اين كه روزي قرار باشد با نبودنش روبه رو شوم وحشت دارم . اصولا از اين كه در زندگيم ـ بعد از سي و چند سال ـ مرگ نزديكي را تجربه نكرده ام مي ترسم . احساس مي كنم اين تجربه هم مثل بزرگ شدن ، مثل زندگي مشترك و مثل بچه به دنيا آوردن از آن چيزهايي است كه هر كس يك روزي و به شيوه خودش با آن مواجه خواهد شد اما من از تصوير خودم در اين موقعيت مي ترسم . يادم هست كلاس دوم يا سوم راهنمايي كه بودم يك هم كلاسي داشتم به اسم معصومه كه بين من و او سر شاگرد اولي رقابت نزديكي بود. معصومه اصولا موجود كاملي به نظر مي رسيد. بچه ارشد بود؛ يك خواهر كوچولوي سه چهارساله و يك مامان و باباي جوان داشت؛ خوشگل هم بود.ابروهايش را انگار نقاشي كرده بودند با چشمهاي درشت كشيده كمي غمگين . همه چيز براي معصومه در نهايت نيكي و كامروايي بود و ناگهان... بوم! مادرش يكي از شبهايي كه خوابيد ديگر بيدار نشد . هيچ وقت نتوانستم از معصومه بپرسم دقيقا چه كاركرد وقتي اين حقيقت به زندگي اش اصابت كرد؟ و هيچ وقت پيش نيامد كه اين قدر با تمام وجود بخواهم جواب سوالي را بدانم . اين سوال وقتي بزرگتر ، عميق تر و مقيم ذهن من شد كه معصومه باز هم آمد مدرسه . باز هم شاگرد اول شد و باز هم توانست بخندد.... چه طور مي توانست ؟ آدمها چه طور مي توانند اين كار را بكنند؟
الان كه فكرش را مي كنم نمي دانم وقتي قبول كردم از حرف هاي خانمِ دكتر چمران در يك برنامه تلويزيوني كتابي در بياورم آيا خودم مي فهميدم كه دارم ديوانه وار دنبال جواب همين سؤال مي گردم؟ دنبال جواب هم نه. دنبال يكي كه جور ديگري رفتار كند. رفتاري كه حتي نمي دانستم دقيقا چيست ولي آن چيزي كه بود و مي ديدم ، ناجوانمردانه و ترسناك بود. از اين كه خودم هم با فقدان آنهايي كه برايم عزيزند همين كار را بكنم وحشت مي كردم و وحشت اصلي شايد اين بودـ و هست ـ كه دوستانم و كس و كارم در فقدان من همين كار را بكنند. انگار مي خواستم نمونه نقضي براي اين واقعيت ترسناك پيدا كنم. دقيقا يادم هست تصميمم را براي قبول كردن كار چمران موقعِ خواندن كدام صحنه گرفتم . صبح روزي بود كه دكتر چمران داشت مي رفت سوسنگرد. همان جايي كه قرار نبود از آن برگردد. شب قبل به غاده ـ‌زنش ـ اين را گفته بود، اين كه بر نمي گردد را، و صبح وقتي داشت مي رفت به موهاي غاده كه پوتين هايش را برايش جفت كرده بود دست كشيده بود و گفته بود تودختر خوبي هستي و تاپوتين هايش را بپوشد غاده كه ديوانه شده بود وفكر مي كرد بايد يك كاري براي زنده نگه داشتنِ شوهرش و عشقش بكند به اتاق دويده بود و کلتي را برداشته بود .در آن لحظه اين بهترين و بازدارنده ترين کاري بود كه مي شد در برابر مرگ كرد. بامرگ بايد سلاح و خودش روبرو شد . فكر كرده بود پاي چمران را با كلت مي زند كه نتواند برود ، كه لنگ باشد و پيش خودش ماندگار شود، كه مرگ ، عقب بماند. كلت را برداشته بود و دويده بود كه بزند اما چمران ديگر رفته بود. رفتني كه برگشتن نداشت .
چمران اولين كار زندگينامه وار من بود. فكر كردم با نوشتنش مشق قصه نويسي مي كنم و بعد با دستِ پر مي روم سراغ كار اصلي ام. سراغ هماني كه بايد بروم و هماني كه قرار است بشوم . اما آدم ها يكي پس از ديگري آمدند . آدمها با مرگهايشان وكس وكارشان . آدم هاي خوب . آدم هاي بزرگ . بزرگ و غير عادي و به حد جنون ،‌دوست داشتني . آدمهايي كه همه چيز اطرافيانشان بودند و مرده بودند. راه خودش را به من نشان داده بود انگار . اين زنها ، مادرها، برادرها ، پسرها و پدرها با مرگ آن عزيزي كه همه چيزشان بود چه كار كرده بودند؟ چه طور داشتند هنوز زندگي شان را مي كردند؟ مي خواستم اين را بدانم. مي خواستم بدانم چه طور نمرده اند؟ مي نشستم سر صبر ،‌تا برسيم به آن لحظه شنيدن خبر و اصابت حقيقت و گير مي دادم كه با جزييات و عين به عين تعريفش كنند. مي خواستم از روي روايتشان و تصويرهايي كه آرام آرام دوباره يادشان مي آمد بفهمم كه آيا مي دانند؟ مي دانند چه اتفاقي برايشان افتاده ؟ ايا دقيقا اين را مي دانند؟ هر چه آن آدمِ مرده ، موجود كمياب تر ، عزيزتر و محبوب تري بود اين چالش ، بزرگ تر و عميق تر مي شد و من ا زاين زندگي به آن زندگي مي دويدم تا به آن لحظه برسم؛ «لحظه فقدان» و چيزي كه منتظر بودم بيابم و ببينم جنگ بود. جنگيدن براي زنده نگه داشتن . براي فراموش نكردن ، عادت نكردن. هماني كه غاده سراغش رفته بود.كلتي براي كشتن مرگ . فكر مي كردم اين منصفانه تراست . اين درست تر است . اين انساني تر است . انگار اين كه اين آدمها بعد از آن حادثه هنوز بودند و داشتند زندگيشان را مي كردند، عصباني ام مي كرد. انگار كار ديگري هم مي شد كرد! انگار آدمها در اين باره حق انتخاب دارند! كودكانه است ولي من فكر مي كردم دارند .تا همين 3س ال پيش كه بالاخره ان اتفاق افتاد؛
در يك لحظه كه انتظارش را نداشتم و در جايي كه انتظارش را نداشتم.
جمله اي در «سلاخ خانه شماره پنج» هست كه اصلش دعايي است در انجيل كه مي گويد« خدايا به من اين قدرت را بده كه چيزهايي را كه نمي توانم عوض كنم ، تحمل كنم» . بعضي آدمها اين كار را بلد نيستند. اصلا اين طوري زندگي نمي كنند. روانپزشكها آن را واكنش نابالغانه به جهان و قواعد آن مي دانند. بعضي ها آن را از خصوصيات ديكتاتورها مي دانند. بعضي ها به روح هاي بزرگ ربطش مي دهند. من به خاطرش چند سال از زندگي ام را گذاشتم و سعي كردم كتابي جمع و جور كنم درباره آدمي كه به نظرم نكته كليدي شخصيتش همين بود و مشخصا با مرگ سعي مي كرد همين كار را بكند؛ درباره كاوه گلستان . ماني حقيقي مي گفت «كاوه اين طور بود واقعا؛تحمل عوض نكردن چيزهاي عوض نشدني را نداشت ، براي او كار نشد نداشت و من همينش را دوست داشتم هر چند اين خصوصيت زندگي را دردناك هم مي كند. چون دائم در جنگي. تسليم وجود ندارد و اين طوري ، زندگي سخت مي شود». مي گفت از اين نظر همه آنها ـ يعني خانواده گلستان ـ براي خودشان ديكتاتورهايي هستند . به اين معني كه به روانشان اجازه نمي دهند كوتاه بيايد . يك جاهايي كه آدم بايد قاعدتا از نظر رواني كم بياورد و تابع يك وضعيتي بشود؛ آنها نمي توانند و نمي شوند. مي گفت مادرش به خصوص اين طوري است وكاوه هم اين طوري بوده است . يادم هست كه هر چه بيشتر معلوم مي شد اين طوري است من بيشتر فكر مي كردم به آن چيزي كه سالها دنبالش مي گشتم نزديك شده ام . اين كه تو مي تواني بجنگي . به جاي اين كه عادت كني و چندان هم بيراه فكر نمي كردم . جنگيدن را مي شد در جواب هاي همه شان ديد . اما در ميانه همين جنگ ، ناگهان آن نقطه متضاد نوراني پيدا شد.
«... از تماشاي فيلم «فريدا» آمده بودم بيرون . داشتم توي خيابان براي خودم راه مي رفتم و رفتم داخل يك مغازه اي كه خمير دندان و صابون و اين جور چيزها بخرم كه موبايلم زنگ زد . مهرك بود ، پسر كاوه و هنگامه ، گفت : لي لي جون كجايي؟ بيا خونه! گفتم : چي شده؟ گفت : تو بيا خونه! تو بيا خونه! خيلي بده! من فكر كردم مادرم فوت كرده . اين اولين فكري بود كه كردم . گفتم «مادرم مرد؟» گفت «نه. كاوه» يادم است خمير دندان و صابون و... از دستم ريخت و همان جا نشستم . فكر كردم خب! الان زنش و بچه اش حتما وضعشان از من بدتر است . من بايد محكم باشم . فقط مواظب آنها باشم . اين بود كه چيزها را جمع كردم و رفتم پول را دادم. سوار تاكسي شدم و پشت سر هم به خودم مي گفتم مراقب باش غش نكني! محكم باش! محكم باش... به خودم مي گفتم شايد اشتباه شد . مدام به خودم مي گفتم شايد اشتباه شده باشد...» وقتي داشت اين ها را تعريف مي كرد دل من مالش مي رفت . انگار خودم هم با او قرار بود وارد خانه كاوه بشوم و ببينم كه اشتباه نشده . ببينم كه آن مين واقعا در كردستان عراق منفجر شده و كاوه واقعا كشته شده است . لي لي گلستان خودش را از خياباني در مركز لندن به خانه برادرش مي رساند ومي بيند كه ... خبر درست است . مثل همه خبرهاي بد كه هميشه درست اند و باز هم گريه نمي كرد.همين طور اينها را تعريف كرد و گريه نكرد . تعريف كرد كه به مادرش خبر داده و گريه نكرد. تعريف كرد به پدرش خبر داده و باز گريه نكرد و بعد رسيد به اين جا كه «ولي سخت بود. سخت هست و سخت خواهدبود» و ديگر گريه كرد. من همان طور راست نشسته بودم و با بغضم كه اندازه يك توپ بسكتبال شده بود درگير بودم كه بالا نيايد و سر نرود . مطمئن بودم كه با او نبايد گريه كنم. شايد از معدود دفعاتي بود كه از اين كه نبايد گريه كنم اين قدر مطمئن بودم . مي دانستم با آدمي طرفم كه كوتاه نمي آيد . آدمي كه انتخاب اولش جنگيدن است و مقاومت كردن و همچنان كه او داشت از مادرش مي گفت كه با آن كه نزديك ترين آدم به كاوه بود اصلا مثل آدم هاي داغدار رفتار نكرد و گريه حتي نكرد؛ من داشتم با خودم فكر مي كردم كه راه را دست آمده ام و آن چه را كه هميشه پي اش بود، آن خلاف آمدِ عادت ، آن واكنش منصفانه و انساني را اين جا پيدا كردم... بعد شنيدم كه دارد مي گويد« يك هفته ، ده روز بعد از اين كه مراسم تمام شده بود و ديگرهمه رفته بودند و تنها شده بوديم...» به اين جا كه رسيد گوش هايم تيز شد . بيسكويت ساقه طلايي ام را كه نصفه گاز زده بودم برگرداندم توي پيش دستي و پشتم را صاف كردم. يعني مي خواهد بگويد يك هفته بعدش همه چيز شد مثل اول؟ نشستند وبا هم تلويزيون ديدند؟...«نشسته بوديم و دو تايي ساكت تلويزيون نگاه مي كرديم ؛ مادرم گفت : لي لي! تو كه آدم با لياقت و با كفايت و محكمي هستي ، تو كه خيلي كارها از دستت بر مي آيد... و هي از من تعريف كرد. گفتم چي شده؟ چه مي خواهي بگويي؟ مادرم مكث كرد.به تلويزيون نگاهي كرد و گفت يعني تو هم نمي تواني كاري بكني؟ توي صدايش درماندگي نبود اما اميد هم نبود. گفتم در اين مورد خاص از دست من كاري ساخته نيست ؛ نه من ، هيچ كس نمي تواند كاري بكند. سكوت كرد . تنها لحظة ضعفش همين بود . همين جمله «تو هم نمي توني كاري بكني؟»
براي من اين تنها لحظه ضعف ، انگار رعدي بود كه آن تكه تاريك و كور ذهنم را روشن كرد. سرمايي بود كه هشيارم كرد . يك جور شهود بود. نمي دانم . خارجي ها اصطلاحي دارند ، مي گويند moment of truth لحظه اي كه در آن تو با خودت ، با حقيقتي درباره خودت و جهان پيرامونت رو در رو مي شوي و براي من اين طور بود. انگار آن چيزي كه تمام اين سال ها در كوچه ها و خيابان ها و لابه لاي خوشي ها و حسرت هاي آدمها دنبالش دويده بودم و صبح و شب زندگي خيلي ها را در جست و جويش زير و رو كرده بودم در يك آن و در اميد نااميدانه زني كه دلش مي خواست پسرش نمره باشد، جان گرفت و مثل موجودي كه از مه بيرون مي آيد وضوح پيدا كرد. آرام شدم . انگار ديگر لازم نبود بچرخم و بشنوم و انكار كنم ودوباره از نو بچرخم و بشنوم و.... در اين سوالِ كوتاه و معصومانه چيزي بود كه قانعم كرد و فروتنم كرد به اين كه تسليم ، جواب مساله است . جوابي كه نبايد از آن شرمنده، خشمگين يا مردد باشي . جوابي كه ترس ديوانه وار تو را از اين كه پدر 89 ساله عجيب بدخلق دوست داشتني ات روزي ديگر نباشد كم نمي كند اما احساس گناهت را چرا . خشمت را چرا . چون به تو اجازه تسليم شدن ، انسان بودن ، خدا نبودن ، عادت كردن و زنده ماندن مي دهد .

پي نوشت:
 

1. حديثي است از پيامبر (ص) : أوْلَادُنَا أكْبَادُنَا صُغَرَاؤُهُمْ أمَرَاؤُنَا كُبَرَاؤُهُمْ أعْدَاؤُنَا فَإِنْ عَاشُوا فَتَنُونَا وَ إِنْ مَاتُوا أحْزَنُونَا.

منبع: خردنامه همشهري داستان شماره 66



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط