گفتگو با آقای حمید عباسی پدر یک شهید و دو جانباز
درآمداو که از خطه دلاور پرور وسلحشور عرب زبان خوزستان برخاست و چندین بار هدف ترور منافقین کور دل قرار گرفت، نماد زیباترین عناصر حیات بشری یعنی ایثار و از خودگذشتگی است. او خود سالها به عنوان جهادگر در جبهه ها حضور داشت و همکاری مستمر با نیروهای رزمی در مناطق عملیاتی خوزستان را تجربه کرد.
در ابتدا بفرمایید در چه سالی و در کجا به دنیا آمده اید؟
فرزند مرحوم میر مذکور هستم از عشایر قدیمی و مطرح در تاریخ پانصد ساله خوزستان که در سال 1323 در رامشیر به دنیا آمدم. تحصیلات ابتداییم را در همان رامشیر گذراندم و برای دبیرستان عازم ماهشهر شدم.
از محیط خانوادگی و جوی که در آن بزرگ شدید، بگویید.
مادر من سیده هستند. بیم آن دارم که به ساحت مقدس علما اسائه ادبی شود، و گرنه عرض می کردم که ایشان عالمه هستند. ایشان نمازی را به من یاد دادند که الان کمتر کسی یاد فرزندش می دهد. ایشان زنی فاضله، مؤمنه و عفیف و از سادات اصیل بودند. پدر هم در پرجمعیت ترین قبایل عرب،در دیانت و عبادت زبانزد بود، به طوری که می گفتند کسی هنگام اذان ظهر یا مغرب مهمان فلانی نشود، چون نمازش آن قدر طولانی است که مهمان از گرسنگی بی تاب می شود! و به حق هم این چنین بود. الحمدلله ماهم در دامان و تحت تربیت این دوبزرگوار راه خدا را در پیش گرفتیم.
آیا قرآن را هم از مادر آموختید ؟
آن دو سواد نداشتند، ولی من از وقتی که وارد دبستان شدم، به تدریج با معلمینی آشنا شدم که اهل دیانت بودند و در آموزش مسائل دینی به من نقش زیادی داشتند.
از آنها کسی را به یاد دارید؟
کسی که بیش از همه روی آموزش مسائل دینی تکیه داشت ؛ آقای قربانی بود که اگر زنده است خداوند اورا قرین سعادت و شادمانی سازد و اگر در گذشته است ؛ او را غریق رحمت خویش گرداند که در سال 1330، یعنی زمانی که کلاس سوم بودم، مصراً به آموزش ما پرداخت و نماز را به ما آموخت. قرآن را هم آقای رئوفی که خدا رحمتش کند. اهل شوشتر بود و بسیار اهل دین و دیانت بود. الحمدلله خداوند عنایت کرد و من از همان جوانی به منبر و منبری ها خیلی علاقه پیدا کردم.در میان آنها، حاج آقا ارگانی را به یاد دارم که در نوزدهمین تشرفشان به حج، در صحن مسجد الحرام درگذشتند. دیگر آشیخ حسین طرطوسی که امام جماعت خرمشهر و روحانی کاروان یکی از سفرهای من به مکه بودند.
شما چند بار به مکه رفته اید؟
سه بار.
دیگر چه کسانی بر شما تأثیر گذاشتند و مبارزات خود را چگونه آغاز کردید؟
دیگر از کسانی که تأثیر گذار بودند آقای آل غفور بودند که اینک از مدرسین حوزه قم هستند. آقای غفوری نژاد که سبزواری و از مبارزین قبل از انقلاب بودند که هم علوم دینی و هم راه و رسم و تشخیص خط مبارزات با طاغوت را در کلاسهای مخفیانه ای که از آبادان به ماهشهر می آمدند و تشکیل می دادند؛ به ما می آموختند. ما بعد از شهادت مرحوم سید مصطفی و اسائه ادبی که روزنامه اطلاعات به ساحت حضرت امام (ره) کرده بود، به اتفاق دوستان و همرزمانی از اصفهان، مبارزات را شروع کردیم.
و دیگر ؟
آن کسی که از همه مؤثرتر بود و می توانم بگویم جنبه استادی بر من داشت، حاج عبدالکریم نوربخش از باغ بهادران یا به قول آنها «باغ وردون» بود که فقط معمم نبود؛ و گرنه در بحث مناظره ای که با مرحوم شیخ محمدرضا رحیمی، امام جمعه ماهشهر که خدا رحمتشان کند و شهید شدند، داشتند، اطلاعات و معلومات علمیشان بالاتر از ایشان بود. بسیار انسان فاضلی بودند و در طی سیر دین و دیانت، انصافا در مخاطبان خود تأثیر به سزایی داشتند. بسیار برگردن من حق دارند. آقای مهندس ذراتی با ایشان رفت و آمد داشتند.
این باغ بهادران که می گویید کجاست؟
حدود چهل و پنج دقیقه مانده به اصفهان. مرحوم حاج عبدالکریم نوربخش در مقام رئیس بنیاد شهید ماهشهر طی حادثه ای از دنیا رفتند. بسیار مؤثر بودند و نقش به سزایی در تربیت من داشتند. البته زمینه در خود من هم فراهم بود. مشتاق بودم.
پس از دبیرستان کجا رفتید ودر دوره انقلاب چه می کردید؟
بعد از دبیرستان به ماهشهر رفتم. من کار مبارزاتی جدی را حداقل سه سال قبل از انقلاب شروع کردم.
شروع کردم یعنی چه ؟
بعد از شهادت آقا سید مصطفی، با عده ای از دوستان از جمله رئیس اطلاعات کل استان اصفهان و معاون ایشان که متأسفانه طی حادثه ای به شهادت رسیدند، مبارزات را شروع کردیم و من به آنها گفتم از اعلامیه ها و عکسهای حضرت امام (ره) صد تا به من بدهند. باورشان نمی شد که در بخشی از آبادان، ماهشهر، بندر امام، رامهرمز، بشود صد نفر طرفدار امام (ره ) را شناسایی کرد و می گفتند اگر یکی از اینها لو برود، سرت به باد رفته است. گفتم این خطر را با دل و جان می خرم.
در جو و فضای آن سالها خیلی شهامت به خرج دادید.
در هر حال فعالیت را شروع کردم تا حادثه قم پیش آمد و دهها تن مخلص امام به شهادت رسیدند. چهلم آنها را مردم تبریز گرفتند و گذشت و ایثار بسیار از خود نشان دادند.
چگونه و چه وقت به مبارزه آشکار و رویا رو با رژیم ستمشاهی پرداختید؟
در اوج و شور مبارزات از سوی حضرت امام(ره) پیغام آمد که شریانهای اصلی اقتصاد شاه را قطع کنید. من در مجتمع پتروشیمی بودم و ضربه سنگینی بر پیکر آن وارد کردم و داشتم زمینه اعدامم را فراهم می کردم که الطاف خداوند شامل حالم شد و مبارزات اوج گرفت و نجات پیدا کردم.
این ضربه سختی که می گویید به چه شکلی بود؟
در پتروشیمی واحدی دارند به نام بولیور که خنک کننده واحدهای اسید سولفوریک و اسید فسفریک است. این دو واحد از اهمیت خاصی برخوردارند و در حمله عراق به ایران، قرار بود آنجا را بزنند. در هر حال این مبرد را از کار انداختم، طوری که همه مجتمع به لرزه درآمد. سه چهار نفر از کارگرها را گرفته بودند که من رفتم و گفتم اینها هیچ گناهی ندارند و طبق دستور من عمل کرده اند، اینها را رها کنید و مرا بگیرید. رئیس تعمیرات مجتمع، آقای مهندس طوسی بود که نمی دانم در قید حیات هستند یا نه. ایشان پرسید، «می دانی داری با جان خود بازی می کنی ؟» گفتم، «بهتر از آن است که چهار نفر بی دلیل کشته شوند. اگر قرار است کسی در این ماجرا کشته شود، حق مسلم من است و اینها هیچ گناهی ندارند و طبق دستور من عمل کردند.» در هر حال اجل به رژیم مهلت نداد. مبارزات شروع شدند و به شهادت حاج آقا ذراتی، یکی از گردانندگان اصلی تظاهرات و حمله به ساواک خود بنده بودم.
پس از انقلاب و در دوران بازسازی چه فعالیتهایی را انجام می دادید؟
بر همان مبنای مبارزات قبلی، هنگامی که حضرت امام (ره) دستور دادند که ویرانی های دوران مبارزات را بازسازی کنید. من در مجتمع بودم که به من خبر دادند که در ستاد عملیاتی صنعتی ماهشهر شما را احضار کرده اند. رفتم و بنده را به عنوان رئیس کمیته انقلاب اسلامی انتخاب کردند. در این سمت شروع به خدمت کردم و به دستگیری عناصر باقیمانده از رژیم طاغوت که از طریق دریا وارد کشورهای خلیج فارس می شدند، پرداختیم. سپس برخورد با گروهکها شروع شد که چندین بار هم زمینه ترور مرا فراهم کردند.
در دوران جنگ چه می کردید؟
پس از تشکیل ستاد فرماندهی سپاه، بنا به تصمیم رهبر معظم انقلاب و جناب آقای رفسنجانی، بنی صدر و امرای ارتش و فرمانده سپاه و امام جمعه وقت ترجیح دادند که بنده به عنوان مسئول مهندسی رزمی لشکر 77 خراسان در محور آبادان خدمت کنم. چهل و هفت روزی آنجا بودم که مصدوم شدم و مرا به تهران اعزام کردند. بعد هم که برگشتم و مشغول خدمت بودم تا شکست حصر آبادان. بعد هم که در واحد اطلاعات سپاه مشغول به کار شدم و عضو دادگاه انقلاب، هم جانشین سرپرستی و هم رئیس اداره مستغلات پتروشیمی بودم.
با گروهکها چه کردید؟
گروهکها در پتروشیمی لانه کرده بودند و به شدت مبارزه می کردند. من هم خصلتاً قد علم کردم و در مقابل آنها ایستادم. همیشه وقتی اینها را دستگیر می کردیم و اسناد درون سازمانیشان را پیدا می کردیم، می دیدم که نام بنده، حاج کریم نوربخش، مهندس ذراتی، سردار حاج حبیب آغاجاری که فرمانده سپاه ماهشهر بودند و الان در تهران هستند، در لیست ترورشان است. مرحوم شهید ماحد را که از هواخواهان مخلص شهید والا مقام شهید دکتر بهشتی بودند، سه روز بعد از ازدواجش، هنگامی که در خیابان با همسرشان قدم می زدند، ترور کردند و بقیه به لطف خدا جان سالم به در بردند.
از دوران جنگ، بیشتر برایمان بگویید.
من و بنده زاده هایم در چهار محور مشغول رزم بودیم. بنده در اسکله المهدی فاو خدمت می کردم. بنده زاده ادریس در جاده البحار، ام القصر بصره بودند و در عملیات والفجر 8 مجروح شیمیایی شد و از نظر بینایی صدمه دید و من او را بردم تهران و تبریز و معالجه کردم. بعد هم که شهید و مفقودالاثر شد. پسر دیگرم ابراهیم، در خور عبدالله شیمیایی و مبتلا به سرطان شد و پسر دیگرم ابوالقاسم هست که در جزیره مجنون شیمیای شد و ریه هایش صدمه دید وهفته ای یکی دو بار این اثرات آزارش می دهد.
کارتان با گروهکها به کجا کشید؟
با آنها به سختی درگیر شدیم. قبلا عرض کردم که غیر از مسئولیت سپاه، در دادگاه انقلاب هم در کنار آشیخ محسن اراکی که در حال حاضر نماینده ولی فقیه در لندن هستند، مشغول فعالیت بودم و به لطف پروردگار و حقانیت انقلاب و مدد از روح متعالی حضرت امام (ره)، توانستیم ریشه آنها را بخشکانیم.
در مورد فرزندانتان بیشتر بگویید.
ادریس را خود بنده آموزش داده بودم. 15 ساله بود و به نماز جمعه می رفتیم که در مورد مسئله ای با من صحبت کرد. قبلا عرض کردم که طرحی بود به نام طرح سید الشهدا که در آن قرار بود گاز ترش را ببریم و در مقابل عراقی ها رها کنیم که از فشاری که به نیروهای ما می آوردند، کم کنیم و پسرم در این باره حرف می زد. گفتم، «از چه کسی شنیدی ؟» گفت،«دیشب که با آقای بهجت و حاج ناهیدی تلفنی صحبت می کردید، شنیدم.» گفتم، «خب به فرض هم که بخواهم بروم. حرف تو چیست ؟» گفت، «بگذار این دفعه من بروم.» اول راهنمایی بود. گفتم، «فکر می کنی توی جبهه پلو تقسیم می کنند؟ آنجا آتش می بارد. جهنم است.» گفت، «آقا! شما چندین بار رفتید بگذارید یک بار هم من بروم.» گفتم، «فعلا عجله کن برویم به نماز برسیم که دیر نشود.»
خلاصه حرف را عوض کردید.
لباسم را گرفت و گفت، «آقا ! تو را به جان امام بگذار این دفعه من بروم.» وقتی به امام قسمم داد، تسلیم شدم.
این که فرمودید مفقود بودند، بالاخره چه موقع...؟
خیر، پارسال اعلام کردند که دیگر هیچ توقع و انتظاری از عراق نداریم. یعنی این که می گفتند عده ای را به اسارت گرفته اند و خبر نمی دهند، چنین چیزی نیست.
پسر دیگرتان، آقا ابراهیم چند سالشان بود که شیمیایی شدند؟
سال اول نظری بود.
الان چند سالشان است؟
ایشان متولد سال 45 است.
فرمودید آقا ابراهیم مبتلا به سرطان شدند.
بعد از ده دوازده سال و چهار بار عمل جراحی، نهایتا دوستان اداره اطلاعات استان اصفهان لطف کردند و با همکاری استان تهران، بعد از چندین ماه بستری شدن در تهران، به هر حال ایشان را نجات دادند.
الان چه وضعیتی دارند؟
الحمدلله نسبت به آن موقع خوب است. البته برگشت ایشان چیز عجیبی است. چون تمام کسانی که در لشکر 7 ولی عصر بودند و به همین درد مبتلا شدند، یکی پس از دیگری از دنیا رفتند و شهید شدند. این هم لطف خدا بود که با رفتن ادریس، ابراهیم برایمان ماند.
آیا از نظر روحی وضعیت خوبی دارند؟
بله، الحمدالله این درد هر چند آزارش می دهد، ولی او را نمی اندازد، اما ابوالقاسم هفته ای حداقل یکی دو بار دچار حمله تنفسی می شود.
آیا آقا ابوالقاسم رو به بهبودی است یا فاصله حملات کمتر می شود؟
کم و بیش رو به بهبودی است. البته هم این و هم ابراهیم را خیلی رویشان هزینه کردم.در این کشور حتی یک نفر پیدا نمی شود که بتواند بگوید برای این دو جوان، دولت یا بنیاد، یک ریال هزینه کرده باشد.
اسباب شرمندگی !
با هزینه شخصی خودم معالجه شان کردم. پتروشیمی به عنوان مدیر نمونه به من ماشین داد که آن را فروختم و هر چه داشتم صرف این دو کردم و واقعا می ارزد.
حقا می ارزد که برای جوانانی چنین مخلص، انسان همه چیزش را فدا کند.
به هر دویشان فشار آوردم که ورزش کنند و خودشان را سرپا نگه دارند.
خداوند سایه شما را بر سرشان نگه دارد که با این همه رنج، همچنان از کلامتان شادمانی و استواری می بارد و یأس احساس نمی شود.
اگر کسی بخواهد (به خدا پناه می برم) در این جهت به خودش یأس روا بدارد، به خود ظلم کرده. شما برگردید به تاریخ ببینید ابراهیم خلیل الرحمن، کسی که اسماعیل را با آن همه عشقی که به او دارد، بر زمین می خواباند و کارد را بر گلویش می گذارد که بخواهد اطاعت خدا را کرده باشد،تنها یک اطاعت صرف نیست، عشق است. شوخی نیست کارد بر حنجره اسماعیل کشیدن. وقتی که خداوند، صدق ابراهیم خلیل را می بیند، می دانید که خلیل یعنی رفیق، او را به خلیلی خود می پذیرد، دستور می دهد که دست نگه دارد، یا مادر حضرت موسی (ع) را ببینید که فرزندش را در صندوقی می گذارد و به دریا می افکند. اینها شوخی نیست. مادری شاهد انداختن فرزندش به دریا به دست خودش باشد. ایثار از این بالاتر ؟ زندگی پیامبر (ص) را مرور کنید. آنچه که برایشان روا داشتند و ایشان تحمل کردند، سراسر ایثار بود. آنچه که بر علی (ع) گذشت و یا ایثاری که بانوی بزرگوار، خدیجه کبری فرمود که همه اعتبار و احترام و ثروت و توانایی خود را برای شکل گیری و تقویت نهال اسلام در اختیار حضرت رسول (ص) قرار داد و آخر هم عذرخواهی می کرد که نتوانسته است کاری بکند. زمانی که علی (ع) در مقابل عمروبن عبدود ایستاد و جنگید، پیامبر (ص) فرمود، «امروز تمامی کفر در برابر تمامی اسلام ایستاده است.» یعنی اگر علی (ع) شکست می خورد، اسلامی نمی ماند. چه که بر علی نگذشت و چه ها که با او نکردند.یا بر پاره جگر پیامبر، فاطمه اطهر(س) آنچه که گذشت ایثار نبود؟ بقیه ائمه هم همین طور، چه بگویم ؟ از عاشورا چه بگویم که امام حسین (ع) از علی اصغرش هم دریغ نکرد. این جور بگویم که امام حسین (ع)چارت ایثار را برای بشریت ترسیم کرد. او راه و رسم جهاد و ایثار و شهادت را از زمان خود تا ظهور فرزندش، برای بشریت ترسیم کرد. اینها ایثار نیست ؟ چه ایثاری بالاتر از این ؟
مشکل اینجاست که ما هم اینها را می شنویم، ولی در باور ما نمی نشیند. شما باور کرده اید، اندوهگین هم نمی شوید.
حضرت ابوالفضل (ع) را در نظر بگیرید که تشنه است و به یاد و عشق برادر و اصحاب و یارانش آب نمی نوشد. البته به اعتقاد من، این برای حضرت ابوالفضل که در دامان زنی همچون ام البنین بزرگ شده است، چیز کمی است. ام البنین مادر چهار شهید است، اما من سراغ دارم که در همین ایران ما، زنی، مادر پنج شهید است که حداقل تحصیلاتشان فوق دیپلم بود و بقیه فوق لیسانس و دکترا بودند،یعنی رکورد حضرت ام البنین را به برکت رهبری حضرت امام(ره) شکسته است ! در یکی از عملیاتها، من به چشم خود دیدم پسری را که تک تیرانداز دشمن تیری به قلب او رها کرد. شنیدم که دوبار گفت یا مهدی و سومی را داشت می گفت یا... که به شهادت رسید. برادرش بالای سر او رسید. بوسه ای از گونه اش برگرفت و از او خواست دعایش کند که به او ملحق شود و حتی منتظر نماند که او را به خط عقب جبهه ببرد و به سوی خط مقدم پیش رفت. شما ببینید! تاریخ، چنین جوانهایی را به یاد ندارد. این حماسه ها به برکت وجود امام (ره) در ایران تکرار شد، بنابراین وقتی به من می گویند چطور غمگین نیستی، جواب می دهم که من به خودم می بینم که کمتر از مادر وهب نیستم. او یک زن بود که سر پسرش را که دشمن برای تضعیف روحیه او به طرفش انداخته بود، برداشت و پرت کرد و گفت، «سری را که در راه دوست داده ایم پس نمی گیریم.» خدا گواه است من دو سال قبل از شهادت و مفقود شدن پسرم با توجه به علائمی که در او می دیدم، یقین داشتم که ایشان مال این دنیا نیست. او متعلق به جای دیگری بود. شهادتش برایم ابدا چیز عجیب و غیر مترقبه ای نبود.
شما نشانه های ایثار را در فرزندان خود، در جبهه و سایر موارد دیده اید. آیا در جوانان امروز هم می بینید ؟
متأسفم که بگویم در کمتر جوانی می بینم. هستند، ولی نه آن گونه که شایسته این پیام و این انقلاب است. من خدمت مسئولین بنیاد شهید گفتم چیزی که مرا نگران می کند این است که جوانهای ما وقتی می رفتند جماران خدمت امام (ره)، التماس می کردند که ایشان دعا کنند. جوانها شهید شوند. امام می فرمودند، «بگوئید دعا کنم که نصرت پیدا کنید نه این که شهید شوید» و این روش و سیره که باید توسط کتاب، فیلم یا هر چه صلاح است به نسل حاضر منتقل شود، این کار، درست صورت نمی گیرد. جوانهای این نیل باید بدانند چه چیزی باعث شد آن قوای سراپا مسلح به تمامی تجهیزات دنیا، در مقابل این جوانها شکست بخورد.
مثل قضایای فعلی لبنان...
حادثه ای که در لبنان به این شکل عزتمندانه بروز کرده، ریشه در رهنمودهای حضرت امام (ره) و مقام معظم رهبری دارد و این دقیقا تجلی همان جلوه های ایثار ما در جبهه هاست. این همه کشور عربی با آن همه امکانات، جرئت چپ نگاه کردن به اسرائیل را ندارد، اما عشاق امام (ره) و تربیت شده های امام موسی صدر و شهید چمران، این حماسه را آفریدند. البته جوانهای ما اگر شرایط ایجاب کند و همان فضا برایشان بازسازی شود، باز هم برای دفاع از دین و کشورشان لحظه ای تردید نخواهند کرد. در همین قضیه لبنان، این جوانها اگر اجازه داشتند لشکر لشکر می رفتند. در هر حال اگر دنیا از یاران حضرت مهدی (عج)، یاران امام حسین(ع) و مریدان حضرت امام (ره) تهی می شد، زیر و رو می شد، ولی آدمی هر چیزی که داشته باشد، اگر از آن محافظت نکند، اگر به آن نرسد، صدمه می بیند و به فراموشی سپرده می شود. به همین دلیل به مسئولین بنیاد عرض کردم که این چیزها باید در مقابل چشم کسانی که در زمان جنگ سه سالشان بود یا هنوز به دنیا نیامده بودند، تداعی شود. او چه می داند که در سنگرهای پر از عقرب و مار و موش چه بر جوانها گذشت و مگر به آنها قول مقام و منصب داده بودند؟ مگر قرار بود استاندارد و وکیل و وزیر شوند؟ آنها رفته بودند که با خون و جانشان از آنچه که خداوند فرموده تبعیت کنند. یعنی که با اموالهم و انفسکم جهاد کردند. اما این پیام باید دست به دست و با قوت تمام مثل پیام عاشورا بگردد و به نسلهای آینده برسد. حضرت امام (ره) فرمود که من اسلام را پیروز می بینم و فرزند عزیزش را در این راه داد. باید به نسل جدید گفت که جوانها در نهایت آگاهی به جبهه رفتند.
علت این تفاوت عمیق بین جوان حالا و جوان دوره جنگ چیست ؟
انسان وقتی نهال کوچکی را در باغچه خانه اش می کارد، برای این که مستقیم و محکم رشد کند، از ابتدا چوب محکمی می گذارد که کج بالا نرود. حضرت امام (ره) کسی بودند که متوجه این امر بودند که باید از نهال ها مراقبت کرد. خاطره ای را دلم می خواهد در اینجا نقل کنم. در مکه بودیم و یکی از ایرانی ها در بیمارستان در حضور یک پزشک مصری به شدت از انقلاب و از امام (ره) انتقاد می کرد. آن پزشک مصری گفت، «ببین آقای حاجی! یک زمانی اجداد من و تو سیر قهقهرائی را طی می کردند. خداوند که خالق انسان و نسبت به او رحیم و رحمان است، اراده کرد که اینها را نجات دهد و آمد کسی را انتخاب کرد که چوپان بود و همه، اجداد و نیاکانش را همه می شناختند. آنها را رهبری کرد و به آنها سرافرازی و عزت داد. متأسفانه مسلمین قدر این نعمت را ندانستند و منحرف شدند. این بار خداوند بار دیگر اراده کرد و عبدالصالحی را برگزید. منتهی این بار قرعه به نام فرس افتاد.» فرس در لسان عرب به معنی غیر عرب و عجم است. از او پرسید، «شما قرآن را خواندی؟ خداوند فرموده اگر شکر کنید بر نعمت شما می افزایم واگر کفران نعمت کنید از شما می گیرم. شما که می روید ایران به مردم بگویید مشمول بخش دوم آیه نشوند. من ایرانی نیستم و این حرف را از روی عرق ایرانی بودن نمی زنم. شما باید قدر چنین آدمی را بدانید که به واسطه او، امت اسلام می تواند نجات پیدا کند. من به عنوان یک مصری به امام (ره) افتخار می کنم.»ما چون غرق این انقلابیم، نمی فهمیم که چه نعمتی را در اختیار داریم، اما آنهایی که ما را از چشم انداز دور می بینند و با خودشان و دیگران مقایسه می کنند، متوجه این نعمت می شوند، چون خودشان از آن محروم هستند. امام به معنای واقعی گفت، «خدائی نیست جز خدای یکتا.» الله اکبر را به معنای واقعی گفت و نه به لقلقه زبان. امام با کدام توپ و تانک و میراژی آمد که با دنیا مقابله کرد ؟ ما اگر در جنگ یک تانک و یک هواپیما از دشمن می زدیم، شوروی صد تا به جایش به او می داد و به ما یا اسلحه نمی دادند یا هر چه بنجل بود می دادند، اما بچه ها با عشق به خدا و پیامبر (ص) و آل پیامبر (ص) و به امام (ره) که از سلاله پاک پیامبر و عبدصالحی بود ایمان آوردند. من بارها حضور امام مشرف شدم. ندیدم امام دست کنند توی جیبشان و پاداشی و پولی به کسی بدهند. امام به مردم ایمان دادند. راه و رسم آزادگی را به ما آموختند.
همان راه و رسمی که امروز به این شکل شگفت آوری در لبنان جلوه می کند. خدا کند که از هر کشور عربی یک سید حسن نصرالله پدید بیاید.
شاگردش هم نمی شوند. کسی که از قبل اعلام می کند که فردا فلان جا را خواهد زد تا زن و کودک کشته نشوند، آن هم در مقابل ناجوانمردهایی که زن و بچه هایی را که به جایی پناه برده بودند، قتل عام می کنند، کسی نیست که به این راحتی نمونه اش پیدا شود. خداوند به جوانهای ما قدرت درک این همه عزتی را که اسلام و قرآن و ائمه اطهار و پیامبر (ص) و امام راحل و شهدای گرانقدر برایمان به ارمغان آوردند، بدهد.
منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 19