اهميت علم آموزي (2)
راه هاي کسب معرفت
اعضا و جوارح
دل
چون از نفس اين سخن بشنيدم، روي بر روح آوردم. گفتم: اي روح! مي خواهم که به خداوند تعالي باز گردم، اما نه به اميد نعمت بهشت، بلکه، فقط براي خداوند تعالي، هيچ تواني که با من در اين کار يار شوي؟ گفت: نتوانم گفتم: از چه سبب؟ گفت: خداوند تعالي، مرا براي آخرت آفريده است، مرا از لذات آن جهاني چاره نباشد و من بي نعمت بهشت نتوانم بود. چون ديدم که نفس و روح هر دو آغشته و آلوده مقصود خودند، ميل به دل کردم و گفتم: اي دل، ملک بدن تويي و محل يقين تويي. نفس مرا به طاعت حق فرمان مي دهد از براي لذات دنيا و روح براي نعمت بهشت، و من مي خواهم که خداي را به خدايي او پرستم، نه از براي لذات دنيا، و نه از براي نعمت آخرت، هيچ تواني که با من در اين امر موافقت کني؟ دل گفت: چشم!
عزيز من، نور معرفت در مشعل دل نهاده اند. اگر روشنايي دل نباشد، نفس و روح چون کوران بي فايده روزي هزار بار در چاه خواري و مذلت افتاده باشند.
نخشبي (2) نور دل قوي نوري است
شود از دل، خراب آبادي
تن و جان مانده بد به تاريکي
شمع دل نور، گر نمي داني (3)
اينت (4) غبني (5) که يک رمه (6) جاهل
خوانده شکل صنوبري را دل
اين که دل نام کرده اي به مجاز
رو به پيش سگان کوي انداز
دل که بر عقل مهتري (7) دارد
نه به شکل صنوبري دارد
دل که با مال و جاه دارد کار
اين سگي دان و آن دو را مردار (8)
عقل
هرکه با عقل آشنا باشد
از همه عيب ها جدا باشد
يافت عاقل ز روي فوز و فلاح (10)
در سراي فساد عين صلاح
هرکه با عقل خويش نااهل است
حلم او زور و علم او جهل است
به در عقل گرد تا برهي
از بلاها و زشتي و تبهي
مرد را عقل به بود دستور (11)
ورنه ماند چون ابلهان مغرور (12)
فضيلت عقل
خوشه چينان (13) خرمن خردند
از براي صلاح دولت و دين
چشم عقل اولي است آخر بين
جسم را جان و بردباري ده
نفس را علم بخش و ياري ده
مشرق آفتاب عقل، ازل
مغرب او خداي عزّ و جل (14)
عقل، در راه حق، دليل تو بس
عقل، هرجايگه، خليل (15) تو بس
چنگ در زن به عقل تا برهي
ورنه گردي بهر رهي چون رهي (16) (17)
عقل حقيقي
عقل دو روي و کينه ور نبود
عقل از اشعار (19) عار دارد عار
عقل را با دروغ و هرزه چه کار!
عقل، خود کارهاي بد نکند
هرچه آن ناپسند، خود نکند. (20)
عقل: نعمت الهي
تمثيل: هيچ کس بر آدمي چندان ستم نکند که وي خود بر تن خود کند. معده (عقل) را پر کند از طعام فضول، و خود را به ناشايست مشغول کند. مثال وي چنان بود که پادشاهي تو را قاصدي فرستد از خاصگان و عزيزان خود، تو آن رسول را به ستور باني (21) فرستي، در اين صورت، عقوبت پادشاه را آماده بايد بودن. حال اگر خرد خود را- که شريف ترين چيزهاست- به ناشايست مشغول کني، آماده بايد بدون مر عقوبت حق را.
ارتباط عقل و حلم
دشمني عقل و حس
و اين معني به تجربت معلوم گشته است. نبيني کسي را که عاشق صورتي است، و جمله مصلحت ديني و دنيايي خويش فرو گذاشت، چون مرد عاقل او را سرزنش کند و گويد: «اي فلان! عقل تو کجا شد؟ کارهاي تو به خلل خواهد آمدن! آخر به خود باز آي و پيش انديشي کن! ببين که چگونه ميل و هوا او را پوشانيده است». نمي گذارد که آن نصيحت پذيرا شود، و در آن، انديشه، به کار دارد، و خاصيت عقل که عاقبت بيني است از وي به وجود نمي آيد.
کسي که عقلش کامل باشد، و عاقبت دنيا را نگاه کند، و بناي آن بر هيچ بيند؛ نبيني که چگونه مصالح دنيايي را فرود گذارد، و مال و جاه بر هم زند؟ چنان که اهل دنيا او را ديوانه خوانند؛ براي آنکه او عقلي که مصالح دنيا را نگاه دارد ندارد؛ که آن عقل که مصالح دنيا را نگاه دارد عقلي سخت مختصر است، و عقلي است که به طبيعت حسّ نزديک شده است. (23)
تمثيل: همچنان کسي که خلط صفرا (24) که طعم آن تلخ است در معده او جمع شود، و طعم دهان او تلخ شود،اگر او حلوا را بچشد، طعم شيريني در نيايد، زيرا که ضد و دشمن شيريني بر زبان او جا گرفته است و نمي گذارد که شيريني بر زبان جاي گيرد. همچنين چون لذت دنيا در دل استوار شد، اگرچه معرفت حق تعالي حاصل کند، معرفت او چنان در دل ننشيند که از آن لذتي که فراخور معرفت باشد حاصل گردد.
بدين سبب است که حکيمان خدا پرست، جويندگان حکمت: را نخست به مجاهدت و عبادت فرمان دهند تا دوستي دنيا، يعني عالم حس، در دل ايشان کمتر شود، آنگاه ايشان را حکمت: آموزند تا خود از علم برخوردار شوند، و ديگران نيزاز ايشان برخوردار شوند.
و چون جماعتي اين راه نسپرده، (25) با دل هاي آلوده به دوستي دنيا حکمت: آموختند؛ لاجرم پند ايشان، بر خودشان، و بر خلق مايه گرفتاري گشت (26)
برتري عقل ازحس
ايمان
ايمان تقليدي
اين دوست! ايمان و اعتقاد اين گروه نزد خداوند مقبول است اگر چه آنها نور بصيرت قلبي و يا نور دليل و برهان خداوند را بر جمله(31) اسباب و مسبّبات مسلط نمي دانند. اين مقلدان، زنداني حسي و محسوسات اند و آنچه از اتفاق را که در هستي روي مي نمايد، از اسباب مي بينند. از اين روست که گرفتار غم عمر و معاش و اندوه رزق و روزي اند. (32)
ايمان يقيني
پي نوشت:
1- بسودن: لمس کردن؛ گشايش نامه، صص 213 و 214.
2- ضياء الدين نخشبي از نويسندگان و پارسي گويان هند.
3- دل نور هدايت است اگر نمي داني بدان؛ سلک سلوک، ص 21 و 22
4- اينت: عجيب، شگفت
5- غين: ضرر.
6- رمه: گله.
7- مهتري: سروري.
8- خلاصه حديقه (برگزيده حديقه الحقيقه) صص122 و 123.
9- گشايش نامه، ص 217
10- فوز و فلاح: رستگاري و پيروزي.
11- دستور: مورد اعتماد، وزير
12- خلاصه حديقه (برگزيده حديقه الحقيقه)، ص 149.
13- خوشه چين: آنکه پس از دروکردن کشتزار، تک خوشه هايي را که جا مانده براي خود جمع کند، آنکه از حاصل کار يا دانش يا هنر کسي اندکي برگيرد.
14- عقل از ابتدا بوده است و با خداي خواهد ماند.
15- خليل: دوست، همراه
16- خلاصه حديقه (برگزيده حديقه الحقيقه صص 88و 89
17- در عقل آويز تا رستگاري شوي و گرنه مانند من (رهي = غلام، بنده اينجانب) مي شوي.
18- طرّار: دزد، راهزن.
19- اشعار: آب زير کاه بودن، فريبکاري و دروغ گويي
20- خلاصه حديقه (برگزيده حديقه الحقيقه) صص93-94
21- ستورباني: نگاهبان چارپايان به خصوص اسب و الاغ : اين برگ هاي پير (مرتع الصالحين)، ص31.
22- پند پدر (بازنويسي قابوس نامه) ص168.
23- گشايش نامه، ص 220 و 221.
24- خلط صفرا: مايع زرد رنگ مايل به سبز با مزه تلخ که از کبد تراوش کند.
25- راه سپردن: راه طي کردن
26- گشايش نامه، ص 221 و 222.
27- دريافت: درک
28- گشايش نامه، ص 220.
29- بيخ: ريشه
30- نصيحه الملوک، ص 2 [بازنويسي و تلخيص]
31- جمله: تمام، همه
32- استدلال: دليل آورندگان، در اينجا کساني است که خدا را با دليل و برهان عقلي مي پذيرند
33- انسان کامل (بازنويسي الانسان الکال)، ص46