خانه کبود

يارهمبازيش به اش چشمک زد و دايره را شکست. دويد سوي راهي که يارش باز کرده بود و از دايره گريخت. حريفان دنبالشان کردند. به درخت که رسيد ايستاد. کنار ديوار پابه پا کرد. پرنده اي مي خواند. نگاه به شاخه کرد. دانه اي از گنبد آسمان کنده شد، راست آمد از لاي شاخه هاي افتاد، در چشم چپش. اشکش درآمد. خم شد از ديوار
پنجشنبه، 24 شهريور 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
خانه کبود

خانه کبود
خانه کبود


 

نويسنده:کورش اسدي




 
دورش دايره زده بودند. چشم ها خيره به مشتش بود. يک نگاه به يارش کرد يک نگاه به درخت ته کوچه.
«باز کن مشتت را!».
يارهمبازيش به اش چشمک زد و دايره را شکست. دويد سوي راهي که يارش باز کرده بود و از دايره گريخت. حريفان دنبالشان کردند. به درخت که رسيد ايستاد. کنار ديوار پابه پا کرد. پرنده اي مي خواند. نگاه به شاخه کرد. دانه اي از گنبد آسمان کنده شد، راست آمد از لاي شاخه هاي افتاد، در چشم چپش. اشکش درآمد. خم شد از ديوار خانه کبود کنار درخت آجر لقي را بيرون کشيد. دست در دهانش کرد و چيز درآورد، گذاشت داخل ديوار، آجر را سر جايش گذاشت. چشش مي سوخت. گردبادي دور پايش چرخيد و در دامنش گشت و گيسوي نرم بلندش را به هم ريخت و کمان مويش را از سرش انداخت و بالاتر رفت؛ رفت لاي شاخه ها پيچيد.
پرنده دوباره خواند. بچه ها رسيدند.
«گل را بده.»
«کدام گل؟»
«يا گل را مي دهي يا.. گفتم دختر نياوريم توي بازي، حالا بفرما، بازي را خراب کرد.»
«بگرديمش.»
آمد بدود، زدند پشت پاش. خورد زمين و سر زانويش کشيده شد روي آسفالت.
گفت: «دست نزن به ام.»
«اگر که گل پيش تو نيست چرا پس فرار کردي؟»
زانويش مي سوخت، زبان کشيد به اش. خون را تف کرد. فوت کرد به زانو.
«ولش کنيد. دست او نيست.»
يارش نشست کنارش دستش را برد جلو و کله در هم رفته يک ماهي بالدار را گرفت. يواش کشيد و صافش کرد. ماهي هاي لباسش خنديدند.
«اصلا اين دو تا سوخته اند، برويم.»
خودش را تا درخت کشيد و تکيه داد به تنه. باز خراش سرزانويش را فوت کرد.
«مي سوزد؟»
«آره»
«برويم خانه ما دوا بزنيم به اش. دوا خنکش مي کند، زود خوب مي شود.»
«دوا گلي دوست ندارم.»
گوش به هوا سپرد و چشم هايش را خواب کرد.
گفت: «مي شنوي؟»
«نه، چي؟»
«قلقل قليان، بوي چوب.»
و بلند شد رفت آجر را درآورد .دست کرد داخل دل ديوار. برگشت با حيرت يارش را نگاه کرد. باز دست در ديوار گرداند. دستش را درآورد. بعد چشم گذاشت و نگاه کرد داخل سوراخ.
گفت: «نيست.»
يار گفت: «خودم گذاشتم در دستت.»
«سوزن به چشمم اگر دروغ بگويم. دندان شيرم هم که آن سال گذاشتم اينجا نيست. گذاشتمش همين جا، هيچ کدامشان نيست.»
آسمان سياه شد. چرخيد رو به صدا. پرنده خواند. خواند و خواند وبرف گرفت و باد بود و آسمان سياه بود و برف در باد گيج مي خورد، مي چرخيد در جهان.
يار گفت: «برگرديم خانه تا فردا. فردا مي گرديم دنبالش.»
«کار دارم»
«چه کار توي اين هواي يخ؟ با اين يک تا لباس سرما مي خوري.»
«من گرمم. مي روم آن ور ديوار، حتما افتاده توي خانه کبود.»
«اين خانه آدم را مي گيرد، نرو.»
«تو نيا، فقط قلاب بگير بروم بالا.»
پا در قلاب يار گذاشت و بالا رفت.
گفت: «همين جا چشم شو تا برگردم.»
پريد
يار سر بالا کرد. نبود. خودش را از ديوار بالا کشيد.
داد زد: «لالا!»
انگار بوي هواي خواب بد. شب نبود، روز نبود. بوته ها خرت خرت مي کردند. از بام خانه دوبار يکي مي رفت سمن آسمان و همين جور که بالا مي رفت خم بر مي داشت، کمانه مي کشيد سمت کوه. چند سياه، بيل بر دوش گذشتند.
دويد لاي بوته ها. زير پايش خالي شد، افتاد توي گودال. از بوي خاک به سرفه افتاد. يکي داشت نگاهش مي کرد از توي خاک. چشم هايش گود بود و تاريک بود و انتها نداشت. خودش را از گودال بيرون کشيد. سراسيمه دويد.
پريد توي يک سواري. مردم داشتند دسته دسته مخالف مي آمدند، يک دستشان روي دهانشان بود.
« اين مردم کجا مي روند؟»
راننده گفت: «کتل.»
و همين جور که آسمان را نگاه مي کرد گفت: «مي روند کتل کبود که بنشينند و ريک را تق تق هي بکوبند به سنگ آرامگاه و بگويند ووي ... وو ...ووي.»
«چقدر مانده تا... »
«ديدي؟ هدهد راديدي؟»
«من يخچال پياده مي شوم.»
«هر سال همين وقت پيدايش مي شود. روي بام آن خانه تا صبح جيغ مي کشد.»
«کي مي رسيم؟»
راننده گفت: «با من يکي به دومي کني؟»
از سواري بيرون پريد.
دست شنا رفت تا فانوس. کمان موروي موج ها مي رفت. چيزي انگشتش را گزيد. حبابي بالا آمد و شب پره. روي آب سر خورد و رفت.
ماهي سر از آب درآورد گفت:«خوابم نمي برد. استخوان هام، استخوان هام.»
«تو انگشتم را گزيدي؟»
«چه گزيدني چه دنداني... ديازي چيزي داري بخورم بخوابم؟»
«دياز؟»
«پام، استخوان هام تير مي کشد.»
«خودت هستي. ماهي لباسش.»
موج مي خورد به بلم و شلپ شلپ آب توي شب مي پيچيد. ماهي خميازه کشيد، دو شب پره از دهانش پريدند بيرون، بال زنان رفتند روي تاج بلم نشستند به بازي اتل متل توتوله.
«من لالا را گم کرده ام. چشمم سفيد شد و هيج جا نديدمش.»
«چه مي گويي؟ چيزي نداري بيندازم بالا؟»
يک کنار سرخ کرم خورده از جيبش درآورد، گذاشت دهان ماهي.
ماهي گفت: «هي مي گويم فريبش را نخورم ولي باز مي افتم به تورش. بد دردي است اين عادت.»
«تو نمي داني کجاست؟»
ماهي دهانش به خميازه باز شد ولي تندي دستش را گذاشت روي دهان و خميازه اش را خورد.
گفت: «بگرد دنبال رنگين کمان.»
ماهي رفت زير آب، در دور دست ها کساني مي خواندند. سمت صدا را گرفت و شتافت.بچه ها دور خانه اي دايره زده بودند، دستشان در دست هم زنجير. يک پا پيش خم مي شدند، يک پا پس راست مي شدند دايره جمع مي شد در خودش، دوباره باز مي-شد. مي خواندند:
«از ختلان آمديه...»
هر چه تلاش مي کرد به آنها نمي رسيد. هر گامي که بر مي داشت، صد گام دورتر مي شدند.
پيش دکاني بسته نشست تا نفس تازه کند روبه رويش آدم ها مي گذشتند. جامه هايش ريش ريش بود. پيشانيشان را با پارچه بسته بودند. خسته بودند سنگين سنگين خرسي را به زنجير مي کشيدند و مي کشيدند. خرس قوز کرده بر زمين داشت پوزه به خاک مي-کشيد و خاک را بو مي کرد. بعد کمرش را راست مي کرد.
نعره مي زد:
«هفتصد! نبود؟ فقط نگين نداره. ششصد و پنجاه!»
«تير رواز گردنم بکش بيرون. تير رواز گردنم بکش بيرون.»
بلند شد از سر دردکان قفسي آويخته بود. پرنده اي خودش را به ميله ها مي کوفت تا از خواب بيدار شود و بيدا نمي شد. ميله هاي قفس را با منقارش مي گرفت و مي کشيد، خرت خرت خرت.
«تير رو از گردنم بکش بيرون.»
در قفس را باز کرد و دست بر سرش گذاشت، آرامش کرد.
«بيدار شو. تير را بيرون کشيدم.»
«همه شان دزدند، فريبکارند، مي برندم مي گذارندم جلوش تا چشم بدوزم به چشمش، ببينم راست مي گويد يا دروغ. مي گويد از پاي ختل پيدايش کرده. مي گويم از پاي کتل پيدايش کرده. مي گيرندم باز مي اندازندم تو قفس.»
«رنگين کمان کدام طرف است؟»
«پس تو هم از آنهايي!»
«من دنبال لالا مي گردم.»
پرنده بال گشود. توي صورتش پرپر زدو گريخت.
«آخرش سيصد. بدهم؟»
پيراهن افتاده بود پيش پاي خرس. ماهي هايش رفته بودند. خرس را به درخت بسته بودند با زنجير. «خريداري؟»
حلقه اي را دور ناختن بلندش مي چرخاند.
آرام پا پيش گذاشت. با هر تکان خرس، زنجير در خودش موج مي خورد.
«اينکه گل ما نيست.»
خرس گفت:«تير را مي گيرم، انگشتر را مي دهم، پاياپاي.»
«انگشتر بي نگين دلي نمي برد.»
«همين است که هست. نگين مگين من بيلميرم.»
رواز خرس و انگشتر گرداند. دلش مچاله بود، مثل پيراهن افتاده روي خاک.
فرياد زد:«پس کجايي؟ کمان مويت يک گوشه جهان، پيراهنت اينجا.کجاست اينجا؟ کجايي لالا؟»
«از چشم هايت معلوم بود اين کاره نيستي. داريم با کي معامله مي کنيم!»
«يک بوبکش ببين کدام طرف است.»
«بگير بخواب بابا، حال نداري تو هم.»
خرس سر گذاشت روي دست و خوابيد.
پرندگاني در آسمان مي گذشتند. دسته دسته شکل هشت هاي دنباله دار خوابيده به پهلو چرخيدند و جيغ زنان پايين آمدند سمت کوه کبود. از خرناسه خرس گريخت. زد به کوير. دريايي بود از ريگ سياه و داغ. خم شد ريگي برداشت گذاشت گوشه دهانش. کارواني مانده ديد. شتري که آبستن بود روي پاهاي پشتي و زانو و سنگين نشست. با يک دست مي کشيد روي شکم برآمده و مي-گريست:«چه مي خواهي به اين خاک، شتابت پي چيست؟»
شتربان از پيش کاروان داد زد: «برپا برپا، زودتر بايد راه بيفتيم.»
«از کجا مي آييد؟ کجا مي رويد؟»
«از دور، دور دور.»
«توي راه يکي را نديديد، نشنيديد کسي را لالا صدا کنند؟»
شتربان تازيانه را در هوا چرخاند: «آتش. همه جا بس فقط آتش است و قلقل آب.»
کاروان سمت سراب هاي دور رفت و درآن محوشد.
فرياد زد: «زير کدام آسماني؟»
پژواک دادش بيدادي شد. برگشت. جوان خوابگفتاري شتابان از کنارش گذشت «دنبالم بيا، داره دير مي شه. دنبالم بيا.»
رفتند و رفتند تا رسيدند به کارگرهايي که داشتند آجر روي آجر مي چيدند.
باران مي باريد. بچه ها زير باران مي خواندند. چرخ مي زدند و مي خواندند و باران ريز ريز مي باريد.
«ده .. بيست... سي.. چهل.. »
«از ختلان آمديه.. از ختلان آمديه... »
«تود .. صد... هر کي که يار ماني... »
«نه خير، قبول نيست، گل يا پوچ کنيم!»
همراه خوابگفتار رفت توي عمارت پيچ در پيچ. خوابگفتار مي خواند و راهرو به راهرو مي پيچيد: «دهان هاي کور سرودم را پنهان کنيد دهان هاي کور سرودم را پنهان کنيد.»
«من گم شده ام. کجا مي رويم؟»
«خانه»
خوابگفتار در راهرويي غيب شد. ماند از کدام طرف برود. چشم گرداند به راه هايي که از هر کدام صدايي بر مي خواست، سرگيجه گرفت. نگاهش تند تند از اين راه به آن يکي مي گرديد. در پيچ يک راهرو آني گيسويش را ديد که تاب خورد و پيچيد. دويد. به راه پله رسيد. در راه پله بوي برف بود،بوي برفک و يخچال. بالا رفت. آواز گنگي در هوا بود. به سراي لختي رسيد،سفيد سفيد، لرزش گرفت. رفت پنجره را ببندد. طنابي ديد، با طناب پايين رفت.
در ميدان ساعت پا بر زمين گذاشت. پرنده اي لب سنگچين چاهي نشسته بود و مي خواند: «ووي.. وو... ووي.»
از چاه دودي سياه بيرون زد. پرنده سر فرو کرد توي چاه. قلقل آب بالا مي آمد. پرنده با ياقوتي به منقار پر زد وروي ساعت ميدان نشست. خوابگفتار خودش را از چاه بيرون کشيد. پشتش ديوها درآمدند. دست هر کدام پاره آتش بود.
خوابگفتار دويد سمت عمارت. ديوها آتش به دست نعره زدند و دنبالش کردند. از توي راهروها هياهويي مي پيچيد، مي ريخت توي ميدان عمارت گر گرفت.
خوابگفتار با پاره آتشي بر سر بيرون دويد. پرنده از روي ساعت پر زد و آمد ياقوت را پيش پايش اندخت. خوابگفتار ياقوت را برداشت. پرنده پريد سوي کوه کبود.
خوابگفتار گفت: «بگيرش.»
ياقوت را گرفت. داغ بود.
خوابگفتار پيش از خاکستر شدن گفت: «قورتش بده.»
ياقوت را در دهان گذاشت. نخواست دودشدن خوابگفتار را ببيند. چشم بست و ياقوت را فرو داد.
يواش، پلک چپش را باز کرد. خوابگفتار دود شده بود و با هوا رفته بود. از دودش پاره کاغذي در هوا مانده بود که چرخ مي خورد و پايين مي آمد. دور تا دور کاغذ سوخته بود. بر کاغذ تنها «تختگاه» را توانست بخواند. باد آمد و کاغذ را برداشت وبرد سمت ديوار. رنگين کمان را پيدا کرد. ديوار سوراخ داشت و رنگين کمان از دل سوراخ توي ديوار بيرون زده بود و کمان کشيده بود در آسمان.
چشم گذاشت به سوراخ.
«سوزن به چشمم اگر دروغ بگويم.»
«بيا تو و در را پيش کن.»
دراز کشيده بود روي زمين و سرش را گذاشته بود روي دندان و يک پايش را گذاشته بود روي زانوي آن يکي پا. شاخک هاي خيسش را به هم مي ماليد. پاور چين پاورچين آمد بالاي سرش. نازش کشيد. به اش گرما داد. در دل هم آرام گرفتند.
داشت خوابشان مي برد که صدايي شنيدند. چرخيدند و با چشم هاي خمار پر از خواب درز در را نگاه کردذند. سايه اي نور درز را مي شکست. در آجري پس رفت و دستي سنگ هفت رنگ کنارشان نشاند.در بسته شد.بلند شدند ،رفتند پهلوش،بويش کردند .سنگ برحلقه اي مي درخشيد .پريدند اين ور و پريدند ان ور سنگ .از توي حلقه اش رد شدند .هلش دادند .تکيه به اش دادند .خسته شدند.کنارش دراز کشيدند.شاخک هايشان را به هم ماليدند و ماليدند و با آواز پرنده اي که بيرون در برف مي خواند چشمشان هم رفت.
از خواب که برخاستند ديدند در باز است و گنبد کبودي پيداست. برگنبد خراشه هاي زخم بود و لاي خراش ها خون برق مي زد. ترسيدند. يکي دندان را عقب کشيد برد سمت در پشتي و آن يکي حلقه را هل داد. گنبد رفت کنار و چشم آمد. خودشان را گوشه اي جمع کردند. دستي تو آمد و گشت روي زمين و بعد چرخي زد و بيرون رفت. در پشتي را باز کردند. پريدند توي باغ و و با بار و بنديلشان رفتند سمت قل قل قليان.
يکيشان عطسه کرد.
آن يکي گفت: «گفتم تنها نرو سر آب. شانست زد که اين بار پايت ليز خورد،فقط ترشدي. خفه مي شوي ها!»
«تندي نکن با من. حالا مي خواهي دعوايم کني؟»
و آمد ناز کند، برف رفت توي چشمش.
«بدو که تايخ نشده برسيم.»
«از سمت گودال نو برويم. بخوانيم و برويم که خوب گرم شويم.»
لاي بوته ها دويدند و جيرجير خواندند. گودال پر شده، گنبدي شده بود و راهشان را بسته بود. از گنبد بالا رفتند و پايين سريدند. رفتند سوي ايوان.
دسته ها رسيدند. دست ها را از دهان برداشتند «ووي.... وو.... ووي».
دهان ها بر گنبد واماند.
تق تق تق ريگ هايي بر سنگ جهان مي خورد.
چند تا سياه آمدند و تخت را برگرداندند. گليم را از ايوان برچيدند. قليان از قل قل افتاده بود.
وبرف کج مي باريد. مي باريد روي جيرجير خانه، روي تخت واژگون، توي دهان هاي خالي، ايوان خالي.
منبع: نشريه داستان-خرد نامه همشهري - شماره63




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط