هديه ولنتاين

صندلي ها را عقب مي کشيم و رو به روي هم مي نشينيم. اينجا را به خاطر سنتي بودنش خيلي دوست داري اما من به خاطر شدت دود ــ آن قدر که همه چيز را تار مي بينم ــ هر بار که به اينجا مي آييم، فکر مي کنم چشم هايم ضعيف شده اند.
يکشنبه، 10 مهر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
هديه ولنتاين

هديه ولنتاين
هديه ولنتاين


 

نويسنده: سارا عرفاني




 
صندلي ها را عقب مي کشيم و رو به روي هم مي نشينيم. اينجا را به خاطر سنتي بودنش خيلي دوست داري اما من به خاطر شدت دود ــ آن قدر که همه چيز را تار مي بينم ــ هر بار که به اينجا مي آييم، فکر مي کنم چشم هايم ضعيف شده اند.
منو را از روي ميز برمي داري و مثل هميشه با دقت نگاه ميکني. بعد آن را مي گيري طرفم. با چشم هاي سبز به من زل مي زني و آرام مي پرسي: «چي مي خوري؟»
برايم مهم نيست. شانه بالا مي اندازم و مي گويم: «فرقي نداره، هيچي». چه اهميتي دارد اينکه چه چيزي بخورم؟ اصلاً مگر قرار است خوردن، جز سير کردن شکم و انرژي دادن چه دردي را دوا کند که اين قدر براي آدم ها مهم است؟
پنجره ات روي صفحه باز شد.
سلام کردي و بدون اينکه منتظر جواب بماني گفتي: «شما واقعا نوع غذا براتون اهميت نداره؟».
پرسيدم: «چطور؟».
گفتي: «داشتم پروفايلتون رو نگاه مي کردم. غذاي مورد علاقه رو چرا اين طوري جواب دادين؟ دوست دارين آدم خاصي به نظر بياين يا واقعاً اين طوري فکر مي کنين؟»
گفتم: «من علاقه اي به خوردن ندارم. فقط چون مجبورم مي خورم که نميرم. نمي دونم اين چه ربطي به خاص بودن داره».
همان موقع، خواستي من را به فهرست دوستانت اضافه کني که گفتم: «ببخشيد، من چت نمي کنم».
ــ پس الان داريد چي کار مي کنيد؟ اين اسمش چت نيست؟
ــ يه تحقيق دارم، براي اون دنبال مطلب هستم.
مسنجرم هميشه بازه که اگه اي ميلي رسيد متوجه بشم. احتراما جوابتون رو دادم.
ــ مي تونم بپرسم چرا چت نمي کنيد؟
ــ چون ترجيح مي دم وقتم رو جور بهتري بگذرونم.
ــ چقدر شعار مي ديد!
ــ شايد براي شما شعار باشه ولي من با اين شعارها زندگي مي کنم.
ــ يعني شما با يک مشت شعار زندگي مي کنيد؟
آن قدر از اين سؤال ها کردي که وقتي به خودم آمدم، يک ساعت و نيم از شروع صحبت هايمان گذشته بود و ما از شعرهاي حافظ و مولانا گرفته تا حرف هاي شهيد مطهري و دکتر شريعتي، از الهي نامه علامه حسن زاده تا ورونيکاي پائولو کوئيلو، از سه تار زدن من و تار شکسته تو، از هر دري حرف زده بوديم.
پسرک، فنجان هاي قهوه را روي ميز مي گذارد و مي رود. موهاي خرمايي ات را از جلوي صورتت کنار مي زني و مي پرسي: «تو فکري! چيه؟»
ــ هيچي.
مي دانم که ترديد را از نگاهم خوانده اي. مي دانم که مي داني در دلم چه مي گذرد و گر نه مثل دفعه هاي قبل شروع مي کردي به حرف زدن و تعريف کردن و آرام خيره نمي شدي به چشم هاي من.
در کيفم را باز مي کنم. جعبه کوچکي را که با کادوي قرمز بسته بندي شده، بيرون مي آورم و روي ميز مي گذارم. لبخند روي صورتت مي نشيند. انتظارش را نداشتي. از اينکه دست خالي آمدي مي فهمم که انتظارش را نداشتي.
مي گويم: «هر چي مغازه ها رو گشتم، دلم نيومد برات خرس و شکلات و از اين مزخرفات بخرم که به هيچ دردي نمي خورن».
مي خندي و دندان هاي سفيدت معلوم مي شود. مي گويي: «مي دونم. لازم نيست توضيح بدي». و هديه را روي ميز به طرف خودت مي کشي. مي خواهي بازش کني که ياد چيزي مي افتي. دستت را به طرف جيب کاپشنت مي بري و ديوان حافظ کوچکي را که هميشه همراه داري، بيرون مي آوري.
مي گويي: «بذار قبل از اينکه بازش کنم، ببينيم خواجه حافظ چي مي گه».
دستم را بالا مي آورم و مي گويم: «نمي خواد! کوتاه بيا ايمان، همون دفعه اول که فال گرفتي، برا يه عمرم بس بود. ديگه حافظ بنده خدا رو بيشتر از اين شرمنده نکن!»
گفتي: «نيت کن يه فال بگيرم برات».
نيت کردم. تو را نيت کردم. حمد و سوره خواندي و باز کردي. يک لحظه به شعري که آمده بود، نگاه کردي و آن را گذاشتي جلوي من.
گفتم: «چي اومد؟ تا ته اش خوندي؟».
آرام گفتي: همون بيت اولش کافيه».
کتاب را که خط ريزي داشت، بلند کردم. مقابل صورتم گرفتم و خواندم:
«زبان خامه ندارد سر بيان فراق
و گر نه شرح دهم با تو داستان فراق»
تا آخر صفحه، رديف«فراق» هايي بود که زير هم چيده شده بودند. نتوانستم بقيه اش را بخوانم. سرم را روي ميز گذاشتم و گريه کردم. دست خودم نبود. اشک ها مهلت نمي دادند. باورم نمي شد روزي مقابل يک پسر بنشينم و از غم فراق، اشک بريزم.
وقتي کنار خيابان از هم خداحافظي کرديم، به مسجدي که نزديک دانشگاه بود رفتم. هيچ وقت دلم به اندازه آن روز ابري نبود؛ آن قدر که حتي نمي توانستم گريه کنم. به خدا گفتم: «همين روز اولي، آخر کار رو معلوم کردي که بيشتر از اين دل نبندم؟ که بيشتر از اين کاري نکنم که تو راضي نباشي؟ هر طور صلاح مي دوني. فقط خودت کمکم کن».
اما همان شب، وقتي داشتم وبلاگم را به روز مي کردم، باز آمدي. مهرت را از دلم بيرون کرده بودم. يا سعي مي کردم بيرون کنم. خيلي سرد جوابت را دادم.
گفتي: «مي دونم به چي فکر مي کني. اما شايد حافظ خواسته ما رو امتحان کنه. ببينه چقدر ثابت قدم هستيم».
گفتم: «يه نگاه به خودم و خودت بنداز! با اين همه تفاوت مي گي خواسته امتحانمون کنه؟! باشه، اگه اين طوره من همين اول، تو اين امتحان رد شدم. خوبه؟»
گفتي: «امشب نماز خوندم. مي دوني... سه سال بود که يه رکعت نماز نخونده بودم اما امشب خوندم. اون قدر حس خوبي به ام داد که فکر نکنم بتونم بي خيالش بشم».
گفتم: «فقط که نماز نيست! پس اون همه چيز ديگه که اين چند روز تعريف کردي چي؟!»
گفتي: «همه شيشه ها رو مي شکنم، ديگه لب نمي زنم. خوبه؟ قول مي دم. با اون دوستام قطع رابطه مي کنم. فيلما رو از رو هارد پاک مي کنم. ديگه چي مي خواي؟ بگو! به همون خدايي که تو قبول داري، چرا اين طوري مي گم! منم قبولش دارم. منم دوستش دارم. به همون خدايي که دوتامون مخلصشيم، قول مي دم».
گفتم: «ايمان! بيا به خاطر هم فداکاري نکنيم. قولي نديم که توش بمونيم. بيا همين اول تمومش کنيم. آخرش که معلومه چي مي شه، فقط اون موقع دل کندن سخت تره».
گفتي: «اين طوري نمي شه، زنگ بزن خونه! کسي نيست. همين الان!». و بدون اينکه منتظر جواب من بماني، رفتي.
بلند شدم. گوشي تلفن را برداشتم و به اتاق خودم رفتم. در را آرام قفل کردم و شماره گرفتم. گوشي را برداشتي. از صدايت معلوم بود که مدت زيادي گريه کرده اي.
آرام گفتي: «ببين! من مطمئنم تو اين آشنايي، يه حکمتي بوده. من بيام پروفايل تو رو بخونم، چشمم بيفته به اون جمله ات که هيچ غذايي دوست نداري، تو همون موقع آن لاين باشي، با هم حرف بزنيم. تويي که هيچ وقت چت نمي کني! با اون همه وجه اشتراک، اينا تصادفي نيست. نشونه اس. خدا خودش همه چي رو با هم جفت و جور کرده. اون وقت تو داري باهاش مي جنگي؟! تو داري با حکمت خدا مي جنگي؟». من را خلع سلاح کردي. هيچ جوابي نداشتم که بدهم. اگر خدا خواسته بود، پس من نمي توانستم مخالفت کنم. اما اگر او نخواسته بود چه؟ از کجا بايد مي فهميدم که خدا مي خواهد يا نه؟! اگر خدا نمي خواست، پس دليل اين آشنايي چه بود؟
مي گويي: «دستت درد نکنه. چه بوي خاصي داره». بازش کرده بودي و شيشه عطر را گرفته بودي جلوي بيني ات.
لبخند مي زنم و مي گويم: «قابل تو رو نداره» و زل مي زنم به چشم هاي سبزت. در اين مدت کم، چقدر به چشم هايت عادت کرده ام. به نوع حرف زدنت. به آرامشي که در صدايت موج مي زند. اصلاً باورم نمي شود اين چشم هاي معصوم، گناهي مرتکب شده باشند. دوست دارم ساعت ها بنشينم و سير نگاهت کنم، چقدر به تو عادت کرده ام. چقدر سال هاي بعد را با تو تصور کرده ام. در کنار تو، با تو، تا آخر عمر. حتي يک لحظه به دوست بودن با تو فکر نکردم. آن شب چون قول دادي همه آن کارها را کنار بگذاري، به زندگي آينده مان فکر کردم. خودت قول دادي، من که اصراري نداشتم. حتي يک بار هم از تو نخواستم. مي توانستم با اين محبت تازه متولد شده در دلم يک جوري کنار بيايم و فراموشت کنم. اما الان ديگر نمي توانم. احساس مي کنم تک تک سلول هاي بدنم تو را دوست دارند.
مي گويي: «سرد نشه، بخور!». فنجان را برمي داري و سرمي کشي. باز مي گويي: «بخور ديگه! چيه؟»
ــ هيچي!
مي دانم با بغضي که به گلويم چنگ انداخته، يک قطره اش هم پايين نمي رود. پس براي چه امتحان کنم!
اطراف را نگاه مي کني. از سکوت خسته شده اي. مي گويي: «ديروز بابا اومد تو اتاقم. دفتري که داده بودي روي ميز بود. برداشت نگاه کرد. کلي تعجب کرده بود. من و اين چيزا! پرسيد اين مال کيه؟ به اش گفتم مال توئه. سرشو تکون داد و شروع کرد به نصيحت کردن. گفت اين دختر معصوم رو بدبخت نکن. لياقتشو نداري. گفت تو به درد اون نمي خوري. فقط عمرشو تباه مي کني».
مي دانم براي چه اين حرف ها را مي زني. دوست دارم بگويم لازم نيست براي شير فهم کردن من، راست و دروغ را به هم ببافي و تعريف کني. اما دلم نمي آيد حتي ذره اي برنجانمت. همين طور که لبخند زده ام، نگاهت مي کنم و مي گذارم تعريف کني.
گفتي: «با مامان کلي دعوا کردم».
ــ چرا؟
ــ گفتم بايد بريم خواستگاري. گفت تا وقتي آدم نشدي، هيچ جا برات نمي رم خواستگاري. به پاش افتادم. التماس کردم، فايده نداشت. رفتم قرآن آوردم گذاشتم جلوش. گفتم باز کن. هرچي اومد، همون کارو مي کنيم. ولي من مطمئنم خدا با ماس. شک ندارم. اصلاً به قرآن دست نزد. گفت وقتي خودمون مي دونيم بايد چي کار کنيم لازم نيست قرآن باز کنيم. عصباني شدم، داد زدم. گفت خودتو پاره پاره ام بکني نمي رم خواستگاري. اون دختر نمي دونه چي هستي! من که مي دونم.
گوشي را محکم در دست فشردم و گفتم: «پس فعلا ديگه با هم حرف نزنيم. نه تو چت، نه تلفني. من به اين رابطه راضي نيستم. درست نيست».
گفتي: «چرا صورت مسأله رو پاک مي کني. بيا سعي کنيم با هم حلش کنيم. تو اگه به من کمک نکني که من نمي تونم تنهايي کاري کنم».
مي دانستم که حتي يک شب هم، بدون شنيدن صداي تو به خواب نمي روم. تو که ديگر ايمان من شده بودي.
فنجان قهوه را جلويت مي گذارم و مي گويم: «من ميل ندارم، تو بخور!».
ــ چرا؟
ــ نمي دونم.
چشمت مي افتد به حلقه نقره اي که برايم خريده اي. دستت را جلو مي آوري تا لمسش کني. همان طور که نگاهت مي کنم، دستم را عقب مي کشم.
دستت را به طرفم گرفتي و در چشم هايم خيره شدي. هر دو دستم را زير چادر پنهان کردم.
گفتي: «خواهش مي کنم». و دستت را روي ميز، جلو آوردي. سرم را به علامت نفي تکان دادم.
گفتي: «همين يه بار! دارم خواهش مي کنم ازت. مي خوام ببينم چقدر برات ارزش دارم». چقدر دوست داشتم گرماي دستت را حس کنم.
آرام گفتي: «فقط همين يه بار!». به انگشتان کشيده ات نگاه کردم که به علامت جلو آوردن دستم، تکان خوردند. نمي دانستم چه کنم. باز گفتي: «زودباش! شک نکن! گفتم همين يه بار!».
نه، همين يک بار کافي بود تا خيلي کارهاي ديگر شروع شود. انگشت هاي دو دستم را در هم قفل کردم و سرم را تکان دادم. دستت را عقب بردي. نفست را با خشم بيرون دادي و يک سيگار آتش زدي.
بسته سيگاري را که روز قبل خريده بودم از داخل کيف بيرون آوردم. يکدفعه چشم هايت روي آن خشک شد. پرسيدي: «اين چيه؟»
لبخند زدم و گفتم: «تا وقتي تو مي کشي، منم مي کشم». دستت را جلو آوردي و آن را از دستم قاپيدي. در حالي که دود از دهانت بيرون مي آمد، گفتي: «تو غلط مي کني! اون همه کوفت و زهرماري رو کنار گذاشتم، اين يکي رو که ديگه مي تونم بکشم؟ از نظر تو اشکالي داره؟».
بدجور عصباني بودي.
گفتم: «نمي گم نکش. فقط مي خوام باهات شريک باشم».
ــ لازم نکرده با من شريک باشي. ما شريک نخواستيم.
حتي عصباني شدنت را هم دوست داشتم. به ابروهاي در هم رفته ات نگاه کردم و لبخند زدم. رويت را برگرداندي و يک طرف ديگر را نگاه کردي.
گفتم: «ايمان! من چند بار ديگه ام به ات گفتم، اگه ناراحتي که يه چيزايي رو گذاشتي کنار، من با مشکل خودم يه جوري کنار مي يام. فقط به ام بگو، باشه؟»
بدون اينکه نگاههم کني، پرسيدي: «کدوم مشکل خودت؟»
لبخند زدم و گفتم: «همين که...همين که مثل ديوونه ها... دوست دارم». صورتت را به طرفم برگرداني. از عصبانيت چند لحظه پيش خبري نبود.
آرام پرسيدي: «اين از نظر تو مشکله؟»
خنديدم و گفتم: «اولاً و بذات نه. اما اگه...». دوست نداشتم به بقيه اش فکر کنم. حتي يک لحظه. براي همين قلبم را به چشم هاي مهربانت سپردم و چيزي نگفتم.
سيگارت را در زيرسيگاري مي تکاني و مي گويي: «ديشب فرشيد اومد دنبالم. گفت بيا بريم، همه هستن...».
سکوت مي کني و منتظر مي ماني تا عکس العمل من را ببيني.
مي گويم: «خب!»
مي گويي: «خيلي اصرار کرد». باز سکوت مي کني.
ــ خب!
پکي به سيگار مي زني و مي گويي: «ببين! چون گفتي به ات بگم دارم مي گم..». نگاهت را از من مي گيري و به زمين چشم مي دوزي.
ــ من همينم که هستم...نمي تونم تغييرکنم.
صريح تر از اين نمي تواني بگويي. سرم را پايين مي اندازم و حلقه را در انگشتم مي چرخانم.
آرام مي گويم: «يادته دو هفته پيش گفتي بچه ها چقدر به ات اصرار کردن که بري؟ يادته زنگ زدي به من و با چه افتخاري گفتي که نرفتي باهاشون». به وضوح دست و پا مي زنم. نمي توانم باور کنم.
دست هايت را روي ميز مي گذاري و سرت را به من نزديک مي کني. سيگارت همين طور براي خودش مي سوزد. مي گويي: «آره يادمه. اون موقع مي تونستم اما الان نه. ديگه نه...».
عقب مي روي. لحن صدايت را عوض مي کني و کمي بلندتر مي گويي: «ديشب خيلي ها رو اونجا ديدم. از بچه ها قديمي».
ــ دخترا؟
سرت را به علامت تأييد تکان مي دهي و به سيگار پک مي زني. مي دانم که براي چه اين حرف ها را مي زني. مي خواهي اتمام حجت کني. اما من چه کنم در اين دوراهي که يک سر آن تو هستي و محبتي که هر لحظه زيادتر مي شود و سر ديگر آن، خدايي است که مدت ها ادعا کردم دوستش دارم.
اين ادعا بدون عمل چه ارزشي دارد!
يک سيگار ديگر مي گيراني و نگاهم مي کني. مي پرسم: «پس حکمت اين آشنايي چي بود؟» شانه بالا مي اندازي و زير لب مي گويي: «نمي دونم». چقدر بي رحم شده اي. انگار اصراري براي با هم بودنمان نداري. هرچند، خيالم از بابت تو راحت مي شود. تا پيش از اين اگر هم به جدايي فکر مي کردم، دلم نمي آمد دلت را ناديده بگيرم. اما امروز اين تو هستي که من را نمي بيني.
در دلم مدام اين سؤال تکرار مي شود که پس دليل اين آشنايي چه بود؟
نگاهم مي کني و مي گويي: «امشبم دعوتيم...دوتايي. بچه ها خيلي اصرار کردن که حتماً تو رو با خودم ببرم. دوست دارن سليقه منو زودتر ببينن». لبخند تلخي مي زنم و بغضم را فرو مي دهم. مي گويي: «قبلشم با هم مي ريم يه هديه توپ ولنتاين برات مي خرم. مي خواستم با سليقه خودت باشه. هرچي دوست داري. قبوله؟»
با نااميدي مي پرسم: «حتماً مي ري؟»
ــ آره، حتماً.
دوست ندارم اينجا گريه کنم. ياد فال حافظ مي افتم و «فراق» هايي که پشت سر هم رديف شده بودند. چاره اي جز انتخاب ندارم. احساس مي کنم همه حکمت اين آشنايي در همين انتخاب است.
نگاهت نمي کنم، مبادا محبتي که در عمق چشم هاي سبزت هست، قدرت انتخاب را از من بگيرد. دوست دارم فرياد بکشم. کاش کسي اينجا نبود و مي توانستم از ته دل داد بزنم.
ولي خدا! يادت باشد، با بدترين چيزي که ممکن بود، قلبم را امتحان کردي.
بدون اينکه نگاهش کنم، حلقه را درمي آورم و روي ميز مي گذارم...
منبع: نشريه همشهري داستان كتاب هفتم



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط