
پايکوبي واژه ها
نويسنده: داود رضايي
بررسي تطبيقي ريتم و مضمون در ادبيات
شايد يکي از مهجورترين ظرافت هاي ادبيات، ريتم دروني آن باشد که کمتر درباره اش صحبت شده و کمترزماني براي فکر کردن به آن اختصاص داده ايم. ريتمي که در يک متن ساده به وجود مي آيد از چه چيز ناشي مي شود؟ ما با ترتيبي از کلمه ها روبه رو هستيم که در مجموعه هاي کوچک، معاني خاص و در يک همبستگي کلي معناي بسيطي در خود دارند و البته همه اينها از ترتيب و در کنار هم قرار گرفتن واژه ها پديد آمده است. آنچه ريتم را در ادبيات به يکي از مهم ترين ارکان خلق ادبي تبديل مي کند، توجه به همين نکته است؛ اينکه نويسنده هنگام خوانده شدن اثر به جز در واژه هايش حضور ندارد و تنها از طريق ساختماني (که خواننده اگر بخواهد آن را مي پيمايد و اگر نخواهد آن را نمي پيمايد) در دل متن مخاطب را محفوظ خواهد کرد. از اين بابت حضور نويسنده در متن وابسته است به تلاش او براي پيش بيني واکنش هاي خواننده در طول از سر گذراندن سفري که او طراحي کرده است. براي خواننده اين امکان وجود دارد که در ميانه سفر را رها کند و کنار بنشيند و به مناظر نگاهي بيندازد (اين همان خوانش سربالاست که بارت بارها به آن اشاره کرده است). وقتي در حال خواندن «ابله» داستايفسکي هستيم و شاهزاده ميشکين و راگاژين را در خانه تاريک مرد يهودي مي بينيم که هر دو تا صبح بين شمع هاي روشن در کنار جنازه معشوق دوگانه شان گفت و گو مي کنند و حتي پرده را کناري نمي زنند، لحظه اي کتاب را مي بنديم و به تصويري که نويسنده در ذهنمان ساخته فکر مي کنيم. اين همان خوانش سربالاست و همان لحظه اي است که در سفرمان در داستان کنار جاده نشسته ايم و به مناظر نگاه مي کنيم.
يکي از مهم ترين وجوه تمايز داستان و ادبيات با درام و نمايشنامه و بدون شک فيلمنامه در سينما، همين تفاوت کوچک است که علاقه دارم آن را زمانمند بودن تئاتر و سينما (به سياق موسيقي) در برابر غير زمانمند بودن ادبيات بنامم.
از اين جهت يکي از اصلي ترين ابزارهاي ايجاد ريتم در ادبيات در اختيار خواننده است: زمان.
زمان در طول خواندن يک متن بارها ممکن است به دست خواننده پاره شود و باز هم از نو تکرار شود؛ چه بارها قطعاتي را که دوست داريم براي خودمان تکرار کرده ايم و از روي قسمت هايي از متن عبور کرده ايم. اما ايجاد ريتم بدون در اختيار داشتن زمان در ادبيات غيرممکن است؛ پس نويسنده سعي مي کند تا با شيوه هايي زمان را براي خود و البته به دست خود خواننده در اختيار بگيرد. اما چگونه؟
1)استفاده از ريتم در مراحل مختلف داستاني
ريتم در متون داستاني در بخش هاي مختلف داستان با توجه به اوج و فرود روايت کارکردي روايي دارد. با استفاده از استعاره زيباي سفر نويسنده (برگرفته از کتابي به همين نام از کريستوفر وو گلر/ ترجمه محمد گذرآبادي) به راحتي مي توان تصور کرد که در ساختن اين سفر و مهندسي راه براي خواننده، ريتم تا چه حد ابزاري لازم و مفيد خواهد بود.
2)استفاده از ريتم براي انتقال وجوه شخصيتي راوي
در داستان «سنگ صبور» صادق چوبک، راوي (که در اينجا پسر کوچکي است) با مرگ دايه اش در خانه روبه رو مي شود. او که تا به حال مرگ را تجربه نکرده، حادثه اي هولناک را از سر مي گذراند. اين قطعه از 161 کلمه و 21 جمله ساخته شده است که به طور ميانگين هر جمله را پنج و نيم کلمه تشکيل مي دهد. اين ريتم تند کلمات برآمده از لحن کودکانه راوي است که جملات را بريده بريده بيان مي کند و تسلط درستي به زبان ندارد و در شرايط ويژه، داستان هم شاهد مرگ کسي است که باز هم بر ريتم تند و جملات ناقص او تاکيدي ديگر دارد. اما در قطعه اي ديگر در همين رمان، راوي انوشيروان است و با وزيرش صحبت مي کند. به تناسب تغيير راوي لحن کلام و البته ريتم جملات هم تغيير مي کند. اين بند از داستان را 96 کلمه تشکيل مي دهد که در هشت جمله گنجانده شده اند. به طور ميانگين هر جمله را 12 کلمه تشکيل مي دهد که ريتمي کند و پر رخوت را بنا مي کند و جملات پر طمطراق، طولاني و ساکنند. در اين دو مورد هم شاهد بوديم که چگونه نويسنده سعي مي کند تا فقدان حضور خود را با استفاده از انتخاب واژه ها پر کند و راهي براي خواننده طراحي کند که ريتم ويژه اي در دل خود نهان دارد.

3)استفاده از ريتم به عنوان پديد آورنده سبک نوشتاري
به عنوان مثال مي دانيم وقتي خواندن نوشته اي از کافکا را آغاز کرده ايم با چه متني روبه رو هستيم، متن قرار است دست آخر ما را به چه سمتي ببرد و بدون شک فضاي داستان او با داستاني از بالزاک بي نهايت متفاوت است. در اين مورد به دو نويسنده مهم در ادبيات داستاني خودمان اشاره مي کنيم که همواره با سبک داستاني ويژه اي مي نوشته اند: جلال آل احمد و ابراهيم گلستان از دور مي آمد. کوه بلند در گرد و در بخار نورآلود آرام مي نمود.
انگار شفاف و نرم مي لغزيد. دشت در پيش خالي بود و خط راه، دور، در آفتاب بعدازظهر برق مي انداخت. يک دسته کفتر وحشي که ناگهان جستند، دررفتند.
تنها صداي بال زدن هايشان در آسمان هنوز مي پيچيد.
مرد يک بسته را محکم به سينه مي فشرد تا در سرازيري که دور برمي داشت مبادا از دستش بيفتد بشکند، يا ضرب بردارد.
(ابراهيم گلستان /اسرار گنج دره جني /صفحه 23) توجه کنيد که چطور قافيه ها در انتهاي برخي جمله ها باعث مي شوند با ايجاد مکثي اجباري در خواندن آنها لحظه اي درنگ کنيم و در انتهاي قطعه با بسته شدن دامنه قافيه ها خواننده به درکي جعلي اما لازم براي به پايان رسيدن متن مي رسد که باز اين امکان را به او مي دهد تا نگاهي به آنچه خوانده بيندازد. اگر باز هم به استعاره صفري که نويسنده براي خواننده طراحي کرده بازگرديم، مي توان اين نکته را بازيافت که ابراهيم گلستان براي خواننده اش محل هايي براي ايستادن و نفس تازه کردن طراحي مي کند. او مي داند که خواننده در لحظه هايي متنش را رها مي کند و به آنچه در طول سفر ديده فکر خواهد کرد؛ پس خودش اين توقف ها را براي او علامت گذاري مي کند تا تسلط بيشتري بر متن داشته باشد.
و نوشته اي از جلال آل احمد:
از ظهر به بعد اوضاع شهر آرام تر شد. سفره ها که پهن شد مردم هرجا که بودند وارفتند و بعد چانه هايشان گرم شد و بعد هم چرتشان گرفت. آتش بازار علاف ها هم خاموش شد و قلندرهاي شوشکه بسته و تفنگ به کول از بعدازظهر توي کوچه ها پيدايشان شد و کاسب کارها که خيالشان کم کم راحت شده بود تک و توک راه افتادند که بروند دکان هايشان را باز کنند و جارچي ها هر کدام همراه دو تا قلندر شوشکه بسته همين جور تو شهر مي گشتند و وعده امن و امان مي دادند تا خيال اهالي دورافتاده ترين پسکوچه ها را هم راحت کرده باشند. عين بيماري که مرض از تنش بيرون برود، چطور اول حسابي عرق مي کند، بعد بي حال مي شود و خوابش مي برد؟ شهر عين همان بيمار بعد از يک تب تند، اول عرق کرد، بعد آرام شد تا فردا به سلامت از جايش بلند بشود.
(نون والقلم /جلال آل احمد /صفحه 134)
در اينجا هم با سبک بياني جلال آل احمد روبه رو هستيم که با حذف برخي از فعل ها ريتم ويژه خودش را به وجود مي آورد.
در نمونه ديگري از نوشته هاي نويسنده فرانسوي، ناتالي ساروت با متني روبه رو هستيم که با «...» ها از هم جدا شده اند. اين بار هم نويسنده با اينکه در اين متن منفرد تلاش مي کند تا حسي از دوران کودکي را به ياد بياورد، با استفاده از اين سه نقطه (جملات قطع شده را که يادآور پاره اي از خاطره هايي هستند که در ذهن او بازخواني مي شوند) حسي گنگ و مبهم از دوران کودکي را براي خواننده مي سازد. اينجا نيز در تمام متن هاي ناتالي ساروت با اين شيوه و سبک روبه رو هستيم که تلاشي است براي به وجود آوردن سبکي شخصي. به ياد دارم که ناتالي ساروت در جايي درباره داستان هايش نوشته بود: «تکه هاي احساسي و خرده برخوردهاي روان شناختي نهايت آن چيزي است که او انتظار دارد در داستان هايش براي خواننده بازسازي کند».
در اين بند از صفحه 42 و 43 از رمان «کودکي» 25 بار از «...» براي قطع کردن جمله ها استفاده شده است. در مجموع اين شيوه استفاده از ريتم در متن سبک منحصر به فردي براي ناتالي ساروت به وجود آورده است که با خواندن قطعه اي از او مي توان متن و حال و هواي آن را تشخيص داد.
4)استفاده از ريتم براي تداعي و فضاسازي
در نمونه ديگري از ابراهيم گلستان با تکرار برخي حروف و تاکيد بر صداي آنها، نويسنده فضايي را که در داستان وجود دارد بازسازي مي کند.
خيش خاک را مي خراشانيد.
گل سفت بود و با ريگ و سنگ در هم بود و گاو و مرد هر دو همچنان آرام با صبر، آهسته پيش مي رفتند.
رفتارشان در شخم مانند ضرب نبض يا دم زدن هايشان انگار از طبيعت بود، نه از اراده و از قصد. وقتي به سنگ هاي پراکنده و بزرگ نزديک مي شدند گاو کج مي کرد و دور سنگ مي انداخت و نسل بعد نسل گاو اين کار را مي کرد.
گاه ليز مي خوردند يا گاو اندکي مي ماند، از بهت حيواني يا خسته بودن ماهيچه؛
آنگاه ترکه ضربه اي مي زد و گاو باز راه مي افتاد.
و ضرب ترکه اتفاقي بود؛ يک اتفاق مرتب مانند لغزيدن. وقتي کلوخه زير سم و قدم مي رفت، مي شکت، در مي رفت. (ابراهيم گلستان/اسرار گنج دره جني/صفحه ده)
حروف «خ» و «ش» در ابتدا تداعي گر صداي خش خش شخم زدن /حروف «س» و «ت» در انتها تداعي گر شکستن... .
5)تفاوت لحن
غربزدگي مي گويم همچون وبازدگي و اگر به مذاق خوشايند نيست بگوييم همچون گرمازدگي يا سرمازدگي؛ اما نه، دست کم چيزي است در حدود سن زدگي. ديده ايد که گندم را چطور مي پوساند؟ از درون. پوسته سالم برجاست اما فقط پوست است؛ عين همان پوستي که از پروانه اي بر درختي مانده... .
(پاراگراف اول غربزدگي)
هواپيماي دو موتوره اي از آبادان ما را برداشت که از همه درزهاي آن سياهي و روغن بيرون زده بود و همچنان که بر تک چرخ عقب خود لم داده بود و وارفته مي نمود به سختي گمان مي شد برد که قدرت پرش هم دارد... .
(پارگراف اول جزيره خارک)
بدون شک ريتم در ادبيات کارکردهاي ديگري دارد و مي توان به اين موارد نمونه هاي ديگري را هم افزود اما آنچه اهميت دارد توجه به اين نکته است که دقت در ريتم در نگارش متن ابزاري است که فارغ از ديدگاه نويسنده به جهان اثرش يا اشتراک دنياي ذهني خواننده و خالق اثر مي تواند آنچه را نوشته ايد براي مخاطب تا مرتبه اي خواندني و لذت بخش کند.
او پس از آن به ميل خود پا به دنياي داستان شما مي گذارد. براي دعوت خوانندگان تازه به سفر در داستانتان درنگ نکنيد. با اينکه تسلط بر ريتم در ادبيات استادي و مهارت ويژه اي مي طلبد اما هر مهارتي با اولين قدم ها آغاز مي شود.
