گواهي طوطي ها

و کساني که مرتکب اعمال بد شده اند، به قدر همان اعمال مجازات شوند و به خواري و رسوايي درافتند و هيچ چيز نمي تواند آنها را از مجازات خدا نگهدارد. روسياهاني که گويي؛ پاره هايي از شب تاريک، صورت آنها را پوشانده. آنها ياران آتش هستند و جاودانه در آن خواهند ماند.
سه‌شنبه، 12 مهر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
گواهي طوطي ها

گواهي طوطي ها
گواهي طوطي ها


 

نويسنده: كتايون كيائي وسكوئي
تصويرگر: امير مفتون



 
و کساني که مرتکب اعمال بد شده اند، به قدر همان اعمال مجازات شوند و به خواري و رسوايي درافتند و هيچ چيز نمي تواند آنها را از مجازات خدا نگهدارد. روسياهاني که گويي؛ پاره هايي از شب تاريک، صورت آنها را پوشانده. آنها ياران آتش هستند و جاودانه در آن خواهند ماند.
سوره يونس -آيه 27
هرکس مي خواست از کوهستان، زودتر به شهر برسد، ناچار بود از راه ميان بري که از جنگل مي گذشت، عبور کند و در آن عصر پاييزي، تنها سواري که از اين راه مي گذشت، ميرزا ايوب طبيب بود. اسب سياه رنگ و تيزپاي ميرزا، با هر نهيب صاحبش ، بر سرعتش مي افزود. هنوز راه زيادي تا پايان جنگل مانده بود و ميرزا ايوب عجله داشت تا قبل از غروب آفتاب، به شهر برسد. اما يکدفعه صداي فرياد کسي را شنيد. افسار اسبش را کشيد و ايستاد. صدا از همان نزديکي آمده بود. آهسته در جهت صدا جلو رفت و مرد جواني را ديد که روي زمين افتاده است. بلافاصله از اسب پياده شد و بالاي سر مرد رفت. يک پاي مرد در رفته بود و در دستش زخم عميقي ايجاد شده بود. ميرزا ايوب بلافاصله پاي مرد را جا انداخت و با شال کمرش زخم او را بست و براي گرم کردن مرد جوان که تقريباً بيهوش شده بود، هيزم جمع کرد و آتش روشن کرد.کم کم جوان جان تازه اي گرفت و در حالي که ناله مي کرد چشم هايش را باز کرد. با ديدن ميرزا به وحشت افتاد و خواست تکان بخورد ولي درد امانش نداد. ميرزا با مهرباني گفت: «نترس جوان! من طبيب هستم. از جنگل مي گذشتم که صداي فريادت را شنيدم. زخم بدي داشتي ولي نگران نباش! جلوي خون ريزي ات را گرفته ام.»
جوان نگاهي به پايش کرد و گفت: «بله! من سوار بر اسبم بودم که رم کرد و مرا به زمين انداخت. يادم هست که روي شاخه تيزي افتادم و فرياد زدم ولي ديگر چيزي را به ياد نمي آورم.»
ميرزا لبخندي زد و گفت: «بخت يارت بود و خدا خواست که من صدايت را بشنوم.»
جوان گفت: «و از اقبال بلندم شما طبيب هم هستيد. حالا در اين جنگل چکار مي کرديد؟»
ميرزا گفت: براي مداواي دختربچه اي به روستاي پشت کوهستان رفته بودم و با شتاب برمي گشتم که قبل از تاريکي هوا به شهر برگردم. اما قسمت اين بودکه صدايت را بشنوم و به تو کمک کنم.»
جوان سرش را پايين انداخت و گفت: «ببخشيد! من باعث شدم که شما به موقع از جنگل نگذريد. حالا مجبور هستيد که شب را در جنگل بمانيد.»
ميرزا با مهرباني گفت: «اين هم تجربه اي است. اما تو در جنگل چکار مي کردي؟»
جوان من من کرد و گفت: «من با خانواده ام در همين اطراف زندگي مي کنم.»
ميرزا با ناراحتي گفت: «پس بايد خيلي مراقب باشيد! شنيده ام که مدتي است عده اي راهزن در جنگل اطراق کرده اند و به مردم حمله مي کنند. در حقيقت، يکي از دلايلي که عجله داشتم زودتر از جنگل خارج شوم، ترس از راهزن ها بود.»
جوان پوزخندي زد و گفت: «بله! من هم شنيده ام.»
ميرزا گفت: «بهتر است ديگر حرف راهزن ها را نزنيم. فعلاً تو بايد غذا بخوري و استراحت کني تا حالت بهتر شود.» بعد، از خورجين اسبش بقچه اي بيرون آورد و جلوي جوان گذاشت و گفت: «تا تو غذايت را بخوري، من هم مي روم چوب بيشتري جمع کنم. بايدآتش را تا صبح روشن نگهدارم.»
جوان با تعجب گفت: «خودتان غذا نمي خوريد؟»
ميرزا گفت: فکر مرا نکن! تو خون زيادي از دست داده اي و بايد غذا بخوري.»
جوان با ناراحتي گفت: «اما بهتر است که شما در جنگل نمانيد. من تا صبح کنار همين آتش مي مانم و استراحت مي کنم.»
ميرزا خنديد و گفت: «چه مي گويي؟! من نمي توانم تو را با اين حال رها کنم و بروم. ممکن است زخمت سرباز کند و دوباره خون ريزي کني. من هيچ مشکلي ندارم و تو هم اصلاً نگران من نباش!»
آن شب، هر وقت جوان چشم هايش را باز مي کرد، ميرزا را مي ديد که مراقب آتش است. با دميدن اولين پرتو خورشيد، ميرزا متوجه چند سوار شد که به طرف آنها مي آمدند. با عجله جوان را بيدار کرد وگفت: «بيدارشو! فکر مي کنم که راهزن ها به طرف ما مي آيند.»
جوان نگاهي به سوارها انداخت وگفت: «نترسيد! آنها پدر، عمو و پسرعموهايم هستند.» بعد نيم خيز شد و براي سوار کاران دست تکان داد. مردي که جلوتر از بقيه بود، با خشم نگاهي به جوان و بعد به ميرزا انداخت و پرسيد: «نادر اينجا چکار مي کني؟ اين مرد کيست.»
جوان به زحمت بلند شد و گفت: «به او کاري نداشته باشيد! ديروز اسبم رم کرد و مرا به زمين انداخت. پايم دررفته بود و زخمي شده بودم. اين آقا طبيب است و به من کمک کرد.»
مرد گفت: «ببين چه دردسري درست کرده اي! خودت مي داني که ما با غريبه ها کاري نداريم؛ پس چرا مطابق قرارمان عمل نکرده اي؟»
نادر با ناراحتي گفت: «يعني چه! اگر اين مرد نبود، من تا حالا مرده بودم. انتظار داشتيد که در مقابل محبت او چکار کنم؟»
راهزن اخمي کرد و گفت: «اما تو از قانون راهزن ها خبرداري! هرکس ما را ببيند، بايد کشته شود و گرنه نمي توانيم در شهر رفت و آمد کنيم.»
ميرزا با وحشت به نادر نگاه کرد و پرسيد: «راهزن! تو هم راهزن هستي؟»
نادر با خجالت سرش را پايين انداخت و گفت: «بله! ولي با رفتاري که ديشب با من کرديد، از راهزن بودن خودم خجالت کشيدم. از اينکه كسي هستم كه آدم خوبي مثل شما، از من مي ترسد، از اينكه نمي توانم با آدم خوبي مثل شما دوست شوم.»
از حرف نادر، راهزن ها به خنده افتادند.پدرش گفت: «پسرجان! ما راهزن هستيم و بايد خشن باشيم. با هيچکس هم جز خودمان رفيق نمي شويم. حالا هم به اين آقا نشان مي دهيم که چقدر خشن هستيم.»
نادر جلوي ميرزا ايستاد و با التماس گفت: «اما اين مرد مرا نجات داده! خودش گرسنه خوابيد و غذايش را به من داد. تمام شب بالاي سرم نشست تا مراقبم باشد. خواهش مي کنم از خون او بگذر!»
راهزن با عصبانيت فرياد زد «اگر همين آقا ،يک روز که به شهر رفته بوديم ما را شناخت و به مأموران گفت چي؟»
ميرزا که حسابي ترسيده بود؛ گفت: «قسم مي خورم که چنين کاري نکنم.»
راهزن گفت: «خيلي خوب! به خاطر پسرم از خونت مي گذرم.» بعد به يکي از همراهانش اشاره کرد و گفت: «نادر را با خودت ببر تا استراحت کند. خوب مراقبش باش. ما هم اين آقا طبيب را از جنگل بيرون مي بريم.»
نادر با خوشحالي دست ميرزا را گرفت و گفت: «ديگر نگران نباشيد! پدرم قول داده با شما کاري نداشته باشد. به خاطر تمام کارهايتان متشکرم.» و بعد سوار اسب يکي از راهزن ها شد و با او رفت. با رفتن آنها، ميرزا ايوب به راهزن گفت: «خوب!حالا اجازه مي دهيد که بروم؟»
راهزن خنده چندش آوري کرد و گفت: «فکر کردي که مي گذارم بروي!»
ميرزا هراسان عقب رفت و گفت: «اما شما به پسرتان قول داديد!» راهزن شمشيرش را کشيد و گفت: «هيچ وقت به قول يک دزد اعتماد نکن!»
ميرزا با نفرت به راهزن گفت: «اما من جان پسرت را نجات دادم!» راهزن گفت: «دستت درد نکند اما من بايد به فکر امنيت خانواده ام باشم. خودت به من حق بده! من چطور مي توانم با خيال راحت به شهر رفت و آمد کنم در حاليکه يک نفر چهره من و افرادم را ديده است! چند روز ديگر توي شهر، نمايش پهلوانان است و ما همه مي خواهيم برويم تماشا! حالا از کجا مطمئن باشيم که تو ما را لو نمي دهي؟ پس بهتر است که تو را بکشيم و براي هميشه مطمئن باشيم که زبانت بسته مي ماند.»
ميرزا گفت: «واي بر تو که از عذاب خدا نمي ترسي! مطمئن باش که عاقبت، تاوان اين کار را مي دهي!»
راهزن با تمسخر گفت: «چطوري؟ اينجا که کسي نيست تا شاهد اين ماجرا باشد.»
در همين موقع يک دسته طوطي مهاجر جيغ زنان از فراز جنگل گذشتند. ميرزا ايوب نگاهي به طوطي ها کرد و گفت: «اين هم شاهدان من! اي طوطي ها شما شاهد باشيد که اين مردان خبيث؛ مرا به ناحق خواهند کشت.»
چند روز از مرگ ميرزا ايوب گذشته بود که راهزن و افرادش به شهر رفتند. در ميدان شهر، مردم روي سکوهاي دور ميدان نشسته بودند و هنرنمايي هاي پهلوان قوي هيکلي را نگاه مي کردند. راهزن گفت: «ما هم برويم تماشا! حيف که نادر نيست. خيلي از نمايش هاي پهلواني خوشش مي آيد.» بعد همراه افرادش کنار پيرمرد گوژپشتي نشستند و مشغول تماشاي هنرنمايي پهلوان شدند. يکدفعه چشم راهزن به دسته اي طوطي افتاد که در حال عبور از آسمان شهر بودند. با خنده گفت: «بچه ها طوطي ها را ببينيد! لابد همان طوطي هاي آقا طبيب هستند که مي خواهند از ما انتقام بگيرند!»
در همين موقع، پهلوان براي زورآزمايي حريف طلبيد. مرد جواني داوطلب شد و به ميدان رفت. راهزن و افرادش هم مثل بقيه مردم، محو زورآزمايي آنها بودند و اصلاً متوجه اطرافشان نبودند. يکدفعه کسي دستش را روي شانه راهزن گذاشت. راهزن سرش را بلند کرد و ناگهان خودش و افرادش را در محاصره مأموران خنجر به دست ديد. راهزن فريادي کشيد. افرادش وحشت زده بلند شدند که فرار کنند. اما داروغه فرياد زد: « مردم نگذاريد فرار کنند. اينها قاتلين ميرزا ايوب هستند.»
مردم تا اين سخن را شنيدند، با خشم به راهزن ها حمله کردند و آنها را گرفتند. وقتي مأموران آنها را با دست هاي بسته به ميدان آوردند؛ داروغه نگاه غضبناکي به آنها انداخت و گفت: «پس شما نامردها بوديد که طبيب را کشتيد؟ تاوان سختي بايد بدهيد. زود آنها را به سياهچال بيندازيد.»
راهزن فرياد زد: «آخر به چه جرمي؟»
داروغه گفت: به جرم کشتن طبيب مهربان اين شهر. دو روز پيش، مسافري جسد او را در جنگل پيدا کرد و به شهر آورد. ما منتظرتان بوديم. جناب حاکم گفت که ممکن است شما راهزن ها هم براي ديدن نمايش پهلوانان به شهر بياييد. ما از همه کسبه و مردم شهر خواسته بوديم مراقب غريبه ها باشند و حواسشان را جمع کنند تا راهزن ها را شناسايي کنيم.»
راهزن گفت: «اما شما اشتباه مي کنيد. ما مسافريم و راهزن نيستيم. اصلاً طبيب شما را تا حالا نديده ايم.»
ناگهان پيرمرد گوژپشتي که کنار آنها روي سکو نشسته بود، جمعيت را کنار زد و جلو آمد و گفت: «دروغ مي گوييد! چون طوطي ها شما را لو دادند.»
راهزن با تعجب پرسيد: «طوطي ها؟»
پيرمرد گفت: بله!من کنار شما نشسته بودم و وقتي شما طوطي ها را ديديد، جمله اي درباره انتقام گرفتن و طبيب گفتيد. من فهميدم که شما ارتباطي با مرگ طبيب داريد و بلافاصله داروغه را خبر کردم.»
داروغه گفت: «دروغ فايده اي ندارد.کارتان تمام است.»
راهزن نگاه غضبناکي به دسته ديگري از طوطي هاي مهاجر؛که پروازکنان دور مي شدند انداخت و گفت: «پس بالاخره طوطي ها شهادت دادند!»
ميرزا يعقوب در زمان حياتش، فقط به فکر نجات مردم بود و با مرگش نيز؛ مردم را از تهديد و ظلم راهزن ها نجات داد. اما او باعث نجات يک نفر ديگر هم شده بود.همان غريبه اي که چند روز بعد از اعدام راهزن ها، به شهر وارد شده بود. هيچکس نمي دانست او کيست و از کجا آمده است. فقط مي دانستند که شاگرد جديد ميرزا يعقوب طبيب مي باشد و اسمش نادر است.
منبع:‌ نشريه شاهد نوجوان شماره 62 پياپي 421



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط