قصه / فيلم داستان

از پله ها که پايين مي آيي، مرد دستش را از پيشخان بيرون آورده و آقا آقا... يا خانم خانم مي کند. يک مقواي بريده باريک، اشانتيون عطر فروشي مترو است. کاغذ را جماعت مي گيرند ، به دماغشان نزديک مي کنند و بعد با عجله راهشان را ادامه مي دهند. از پله ها باز پايين رفتن مثل مشقت شرکت در يک ماراتن کوتاه مدت است. تا پاي پله برقي ها و بعد، خط يک.
شنبه، 14 آبان 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
قصه / فيلم داستان

قصه / فيلم داستان
قصه / فيلم داستان


 






 

سونامي
 

مصطفي جمشيدي
 

از پله ها که پايين مي آيي، مرد دستش را از پيشخان بيرون آورده و آقا آقا... يا خانم خانم مي کند. يک مقواي بريده باريک، اشانتيون عطر فروشي مترو است. کاغذ را جماعت مي گيرند ، به دماغشان نزديک مي کنند و بعد با عجله راهشان را ادامه مي دهند. از پله ها باز پايين رفتن مثل مشقت شرکت در يک ماراتن کوتاه مدت است. تا پاي پله برقي ها و بعد، خط يک.
در مترو که باز مي شود، زن ها با هم هجوم مي برند، طوري که مسافرهاي آماده براي پايين آمدن از قطار دچار مشکل مي شوند.
ـ هاي خانم با توام. چرا جيب مردم را مي زني؟
زن ها همه به زن باريک اندامي که وضع مشکوکي دارد خيره مي شوند.
ـ آهاي خانم ها خودم ديدم دستش را توي جيب مانتوي اين خانم کرد.
چند نفري دور زن جمع مي شوند و زن قافيه را باخته است.
ـ نگران نباش عزيز. مسئله اي نيست. خانم ها من بخشيدم. اگر هم مسئله اي بوده، شما نديد بگيريد!
چند زن و دختر جواني که دور سارق را گرفته بودند، جدا مي شوند. حالا آن خطوط به پايان خود رسيده اند. دو زن خيره در نگاه هم، کمي بيگانه، کمي شرمنده، قصد نزديکي يا حتي تشکر از زن را دارد. در اولين ايستگاه زن سارق مي خواسته پياده شود، با نگاه دوست تازه يافته منصرف شده و حالا هر دو در ايستگاه پاياني اند.
ـ خواستم... خواستم تشکر بکنم. مي فهمم کار بدي کردم. اما متانت شما يک جوري من را شرمنده کرد که تا ابد از يادم نمي رود...
و زن جوابش را مي دهد:
ـ بيا... بيا اينجا روي اين صندلي ها بنشينيم. يک چند دقيقه کارت داشتم!
آن دو زن آشناييشان اين گونه بود.
«... اين باغ را نمي رسم. اوايل آمدنم به ايران بود که حياط را عمويم خريد و با يک تلفن بهم اطلاع داد که وضعيت رديف است. نمي دانم چرا اين حرف ها را به تو بايد بزنم. گفتي دانشجو هستي؟ »
هر دو روي خاک هاي نرم، با وسواس پاهايشان را روي سنگ هاي کوچک مي گذاشتند و يک جاهايي هم که خيس بود دور مي زدند و شاخه هاي کوچک بقاياي علف هاي هرز و شاخه ريزه هايي که خوراک خانه سازي گنجشک ها بود را از زير پاهايشان مي گرفتند. درخت ها کوتاه، حتي يکي دو تا درخت گردو آلبالو، در ميان درخت هاي نسبتاً تنومندتر خود نمايي مي کردند.
زن، آلبوم کوچک توي دست هايش را يک بار ديگر به دختر داد.
ـ اينجا، آها.... منظورم همان عکس است با جوانشير توي فردگاه ديترويت هستيم. مي بيني آن ساک قرمز را. خيلي دوستش داشتم، بعدها توي رم گم شد. خدا بيامرزتش اخلاق سگي داشت. سرنوشت اين طور بود. حالا حتي زن به صرافت پاسخ همراهش نيفتاده بود.
...بعد تنهايي به پاريس رفتم و آنجا با يک دختر ايراني، موسسه اي کوچک زديم، يک موسسه هنري که دخل و خرج مي کرد و اي بدک نبود. اين چهار سال بدجوري سخت گذشت. بيست و هفت سال تمام هفده سالش را مک توي خارجه باشي بهتر از اين نمي شود. جوانشير البته يک خلبان نيروي هوايي بود. ده سالي از من بزرگ تر بود. همان اوايل فرار کرد، پسر عموي ناتني ام محسوب مي شد. هنوز عکس هايش هستند. نگاه... آنجا... بله... روي يک موتور f.5 دارد مي خندد. آن کاپشن يقه خز چه بهش مي آيد!؟ زن مخاطبش ايستاد و در حالي که عکس را ور انداز مي کرد، گفت: خانم... فضولي نباشد ها، من بر اثر يک لغزش دستم به خطا رفت، نمي گويم بار اولم است اما واقعاً از روي ناچاري بود. واقعاً مي بخشي؟
حالا به انتهاي حياط (باغ کوچک ) رسيده بودند و برج ها اشراف داشتند و خانه قديمي مي زد، يک ساختمان آجري که به ترکيب ساختنش پس از سال ها دست نزده بودند.
ـ خودم نمي دانم چطور شد بخشيدمت. عصر ها بيا، هم من تنها نيستم، هم تو از سرنوشتم سر در مي آوري!
برگ هاي درخت ها در اوايل پاييز با نرمه بادي تکان خوردند و زن (راوي ) خنديد. يک لبخندي شايد بي معنا.
ـ فائزه، خوب گوش کن! اين يک ماجراي واقعي است. من نويسنده ام. تئاتر مي نويسم براي اجرا. در فرنگ آن موسسه چند تا کار هنري داشت. يکي اش از پيس هايي بود که من نوشته بودم چهار سال آنجا بودم. مابقي اش آمريکا. باجوانشير آنجا بوديم. بعد از آن صحنه تصادف ومرگ جوانشير يکي از ارقه هاي فاميل آنها خواستگارم بود. بلايي به سرم آورد که آن سرش ناپيداست. از آنجا تقريباً فرار کردم و با دو هزار دلاري که خرج کردم. با دختر همين وکيل، آن موسسه را راه انداختيم. منظورم وکيلي است که با عمويم اين خانه را برايم خريد. اگر مي بيني تو را انتخاب کردم به خاطر آن بي پناهي هايي بود که کشيده بودم.
زن(فائزه ) گفت: من دانشجو هستم. خرج دانشگاهم زياد بود. هم اتاقي هايم سهم مرا از کرايه خانه بالا برده بودند. يک لحظه هوشم را شيطان دزديد و دست در مانتوي شما کردم. خودم هم نمي دانم چطور شد.
زن صاحب خانه گفت: آن پيسي که دارم مي نويسم راجع به سونامي است. يک فاجعه که لابد خبرش را شنيده اي. يک مرد در آپارتماني در يک خانه ساحلي در اندونزي يا سري لانکا يک توريست فصلي است. يک خانه اي دارد که در يک ساختمان دو طبقه واقع است. يک گلدان عتيقه دارد که وقتي دست به بدنه آن سفال مي کشد، يک زن که همسايه اش مي تواند باشد در اتاقش را مي زند و مي آيد داخل. در حقيقت اين جوري سر و کله اش پيدا مي شود. مرد اين را فهميده که بين نوازش بدنه آن گلدان و آمدن آن زن رابطه مرموزي هست. يک رابطه که بر مي گردد به افسانه اي شرقي. شايد بودايي. آن گلدان را از يک حراجي جنس هاي آنتيک خريده، نقش روي گلدان، نقش يک مرد راهب است که کنار يک معبد نشسته و عود مي سوزاند. وقتي مي خواهد قشنگ ترين آهنگ زندگي اش را بسازد، به راز آن گلدان پي برده؛ بار اول وقتي که دست به لوله باريک آن گلدان مي کشد. زن همسايه در مي زند و شکر مي خواهد. يا حتي بي هيچ بهانه اي وارد خانه او مي شود. در حقيقت تمايل زيادي دارد که داخل بشود. خب، مرد موسيقيدان او را نمي شناسد. يعني آن طور که بايد و شايد نمي شناسد. حداکثر شش ماه در آن شهر ساحلي اقامت دارد، بعد خانه را تحويل آژانس مربوط مي دهد و به کشورش، يونان، ايتاليا يا حتي دورتر، به آمريکا بر مي گردد. مرد موسيقيدان از زمستان بدش مي آيد. همه شش ماه تابستان آن شهر ساحلي را انتخاب کرده، در حقيقت کار هميشگي اش است. شش ماه آنجا سمفوني هاي مورد علاقه اش را مي سازد و مابقي اش در مثلاً رم و در استوديو آهنگش را اجرا مي کند. بار اول کنار پنجره، رو به ساحل دست به بدنه گلدان مي کشد.
حالا اجازه بده وارد داستان بشويم:
ـ در باز بود؟
اين را مرد مي پرسد.
زن شرقي که موهايش کاملاً لخت هستند در آستانه در ظاهر شده و مستقيم به چشم هاي مرد موسيقيدان نگاه مي کند.
ـ اسم شما... ؟
مرد مي گويد: ديويد... و شما؟
ـ مهم است؟
زن جواب مي دهد و جرئت ميکند جلوتر بيابد.
ـ گلدان خوبي است. اجازه مي دهيد نگاهش بکنم.
ديويد گلدان را روبه روي زن مي گيرد.
ـ از يک آنتيک فروشي خريدم. در ماکولپو.
زن، گلدان را از دست موسيقيدان مي گيرد.
ـ عجيب است. انگار اين عکس را بارها ديده بودم. راهبي خسته که کنار معبد شينتوها نشسته و رداي خودش را زير پاهايش گذاشته تا در سمنت هاي روبه روي معبد اذيت نشود. آنجا نشسته، دست ها در مقابل بيني و عود در کنارش مي سوزد و سر در گريبان انديشه اي، چيزي. چه جالب!
ـ شما همان بالايي ما هستيد؟
زن مي گويد: فرقي دارد؟ يعني براي شما فرقي نمي کند. روزها از خانه بيرون نمي آييد، شب ها و برخي وقت ها، صبح هاي زود کنار ساحل مي دويد و جايي مي ايستيد و به موج ها نگاه مي کنيد. من همه حالت هاي شما را مي شناسم.
ـ چه جالب!
آنها مي نشينند. مرد براي زن قهوه مي آورد. اما زن نيست. ديويد چشم هايش را مي مالد «عجيب است. واقعاً عجيب! » نه صداي قدم هاي او را دريافته. دفعه بعد طبيعي است، گفت و گو از آنجا شروع بشود.
ـ شما آن دفعه جوري رفتيد که حيرت کردم.
زن حالا روي کاناپه سرخي نشسته است و اين بار گلدان را روي ميز مي يابد. در حقيقت با نگاهي سرد به آن خيره شده است.
ـ از يک چيزهايي سوال کنيد که نفعي برايتان داشته باشد.
ديويد مي گويد: نمي ترسيد، اين وقت شب؟
زن پاسخ مي دهد: از شما؟
ديويد مي آيد روبه روي او مي نشيند ويولن خودش را کنارش مي گذارد.
ـ داشتم يک قطعه اي را مي نوشتم. بعد آن گلدان را نوازش کردم. عجيب است شما باز جوري که ملتفت نشده باشم سر و کله تان پيدا شد.
زن مي پرسد: لابد شک داري که همسايه ات هستم؟ ها؟
ديويد جواب مي دهد: نه، چند روز پيش کنار ساحل ديده بودمتان. داشتيد با يک چتر سفيد قدم مي زديد و تا من به خودم بيايم، پشت آن چند تا صخره ساحلي گم شديد، هر چه هم به دنبالتان گشتم، پيدايتان نکردم. عجيب بود. کلاً روز عجيبي بود.
زن مي گويد: و باز گلدان. باز آن را نوازش کرديد. با آن دست هاي هنرمند که قطعه ها را مي نويسيد، که سازها را مي زند، که آرشه هاي آن ويلون زير دست هايش...
ديويد ميان صحبتش مي دود: از تمجيد يا تحسين بدم مي آيد.
زن به ناچار صحبتش را قطع مي کند. سکوتي ميانشان حايل است. زن لباس ساده اي پوشيده وباز موهاي بازش، لخت و سياه، دور چشم هاي بادامي و قهوه اي رنگش در صورتي سفيد ، چون سياهي شبي تيره گون مي درخشند.
ـ پسر بچه اي که برايم موز و نارگيل مي آورد، امروز نيامد. به آب نارگيل معتاد شده ام، با چاي سبز بدجوري مي چسبد. چاي سبز را دم مي آورم و آب نارگيل را توي فنجان مي ريزم. معده ام آرام مي شود. مي داني به هيچ نوشيدني جز اين احتياج ندارم. موزها را هم با شير مي خورم. با آن مخلوط کن فکسني بساطي دارم. ميل داري؟
زن مي گويد: نه و اين برخلاف بار پيش است.
يک دفعه و بي مقدمه باز مي پرسد: گلدان، بيست پوند بيشتر نمي ارزد.
ديويد بلافاصله جواب مي دهد: و اما براي من ارزشش بيشتر از اين حرف هاست بعد زيرکانه ادامه مي دهد. من تحقيق کرده ام. درست است که طول و تعداد پله ها زيادند و حوصله ام نمي برد که يک سري به بالا بزنم. اما آن آژانس مي گويد؛ هيچ کس آنجا، منظورم طبقه بالاست، ساکن نيست. در حقيقت آنجا سال هاست که از تسلط زن جواني که مرده، خارج شده است. آخرين ساکن آنجا دختر يک تاجر چاي بوده، دختري ساکن بولونيا که آن هم مثل من شش ماه سال را اينجا ساکن بوده.
زن مي پرسد: جالب است وب قيه...
ديويد متکي به نفس و با اعتماد مي گويد... دختر به لوپوس جلدي مبتلا بوده، آب هاي اينجا با پوست تنش سازگار بوده است و دکترها حتي آب گرم مناطق حاره ديگري را هم به او پيشنهاد داده بودند، اما او اينجا را انتخاب ميکرده، هر سال... و با اين حرف منتظر عکس العمل زن مي ماند. ... اما آن زن، يک زن بومي نبوده، زني مثل من با موهاي سياه و چشم هاي بادامي و سني در حدود سي و يک سال. زني که عاشق موسيقي و نواهاي دل است نواي روح مي فهميد؟
مرد موسيقيدان نمي داند بايد از تمجيد او مفتخر باشد يا آن گفت و گو براي شماتتش بوده، حداقل براي اين بدگماني و تحقيقاتش.
ـ براي مردي مثل من هر سه روز و هر بار براي مدت دو ساعت توي ساحل قدم مي زنم و کمتر به شهر مي روم، اينها کمي زيادي بودند. نه؟
اما زن جوابي نمي دهد.
مرد (ديويد ) بر مي خيزد وبه کنار پنجره اي مي رود تا ساحل را بپايد.
ـ چه ساحل عجيبي ... درخت هاي نخل تا همين اواخر تا ماسه ريز ساحل هم جلو آمده اما برخي جاهاي ساحل بدجوري لخت است. توريست ها به اين طرف که خانه ها هستند تمايلي ندارند. مي روند پشت همان چهار تا صخره، لباس عوض مي کنند و از همان جا و همان طور با لباس شنا به سمت هتلشان مي روند. هتل دوازده طبقه با چراغ هاي نئون هميشگي اش از همين جا معلوم است بعد، آن کافي شاپ است که تا خود صبح توريست ها در آن نخل ها با بادها قراري دارند. مي خواهم صدايشان را مضبوط بکنم با نسيمي که از دريا مي آيد و يادگار ساحل هاي دوردست است. بوي زهم دريا روي برگ ها. شايد اسم اين موسيقي را همين گذاشتم. بوي زهم دريا، نظرت راجع به اسمش چيست؟
حالا برگشته است و زن را نگاه مي کند. زن گلدان را برداشته و حالا در دستش است. مرد دل آشوب با احتياط به او نزديک مي شود و گلدان را محترمانه از او مي گيرد.
ـ نه! خواهشم اين است که اين يادگاري، اين نوازش نسوج رس پخته را از دستم نگيريد. آنها لحظاتي هستند که واقعاً در آن لحظات زندگي کرده ام.
زن مي پرسد: واقعاً؟
مرد جواب مي دهد: بله واقعاً. در لحظه هايي که مصاحبم تويي!
زن بلند مي شود و قدم مي زند صداي پاشنه کفشش روي پارکت قهوه اي رنگ اتاق همه جا را به خود مي گيرد. مرد گاه به گلدان نگاه مي کند گاه حتي نگاهش به ويلون خودش است و گاهي حتي باز نخل ها را مي پايد در کمرکش ساحل. نزديک کمپ هاي فصلي توريست ها. بر مي گردد و دلش مي خواهد باز با زن صحبت بکند. اما زن مجالي به او نمي دهد.
ـ در افسانه هاي شرقي، قصه اي هست که راهبي در ديري دور در دل کوهستاني بزرگ زندگي مي کرده. روزي زني گم شده در راه به او مراجعه مي کند و به او مي گويد از ترس ببرهاي جنگل و راهي که اطراف و اکنافش به او مکشوف نيست به او پناه آورده.راهب به او پناه مي دهد. ديو نفس راهب در نيمه هاي شب بيدار مي شود.
ديويد به ميان صحبت هاي زن مي دود: بقيه اش را بلدم. داستان تو به عابد از نزديک شدن به آن زن و مابقي ماجراها...
زن حالا به کنار در بزرگ سالن رسيده و نگاه غم زده اش را به ساحل دوخته. من هيچ چيزي از تو نمي دانم. يعني گلدان خاصيت باستاني اش را در دست هاي من آموخته و آن را بازيافته است. با نوازش آن گلدان و شنيدن سوناتي که از آن چند تا سيم در مي آيند؟ زن مي گويد... در افسانه هاي شرق صداي همان چند تا سيم در معبدي داعيه راهنمايي بشريت را داشته، هدايت انسان هايي به سمت نور.
مرد به سمت زن مي رود. زن در خروجي آپارتمان را باز مي کند. ديويد مي گويد: اما حالا در آستانه هزاره سوم وضع... اما زن باز در لمحه اي رفته است و صداي ساحل در ميانه هاي روز غوغايي ديگر دارد. چندمين ديدار آنها، نه سير در افسانه هاي شرقي است ، نه چيزي. شايد آن خانه به غاري در دل کهستاني شبيه است. و صداي زني تنها در آستانه در.
ـ خب، واقعيتش اين است که من راز اين گلدان را آموخته ام. با دست هاي من درگلوگاه اين گلدان سلول هايي زنده مي شوند که در آستانه در و در تجسمي زيبا با من گفت و گوهايي دارند. زن مي پرسد: من متعلق به نواهاي آن رودهاي دير بازم. در اعماق آن جنگل هاي متروک و دور از ذهن که صداي امواج دريا را در دل خود خفه مي کنند و جانورانش به سمت ماه پوزه دراز مي کنند. مي فهمي؟ نه حالا در کناره اين ساحل يا حتي متعلق به تو و آن... ديويد به زن مجال گفت وگو نمي دهد...
ـ فائزه حالا بيا اينجا، اين عکس ها را ببين!
دو زن حالا به سمت کازيويي مي روند که عکس ها داخل آن است. چند عکس از زلزله اخير«سونامي » است.
کلبه هايي ويران و خانه هايي که در هم کوبيده شده اند.
ـ امواج عظيم در عرض هشت دقيقه کل ساحل را به هم کوبيدند.
ـ تو آنجا بودي؟
زن همراهش، اين را مي پرسد.
زن راوي جواب مي دهد و با شتاب به جمع آوري عکس ها مشغول است. در رفتارش، حسي عجيب موج مي زند. نوعي وحشت يا چيزي ديگر: ... يک ماهي بود کلافه بودم. مقداري سود بانکي حاصل سپرده ام به بانک بود، اما نمي دانستم چرا کلافه بودم. همان دوستي که در پاريس داشتم تابستان ايران بود. توسط يک شرکت طراحي و ساخت کفش هاي ورزشي کار تبليغاتي جور کرده بود و قرار بود به کشورهاي ساحلي سفر بکند. پروژه اش بازسازي سفر ديويد بکهام به کشورهاي شرقي بود، با يک توپ فوتبال و کفش هايي که آرم شرکت آنها را داشته باشد.
فائزه پرسيد: در قضيه سونامي؟ آن زن؟
زن راوي نفس بلندي کشيد: همه پشت هم اتفاق افتادند. مجبور شدم به آنجا بروم. يک ماهي بيشتر نيست که از آن سفر ده روزه برگشته ام.
زن راوي به سمت پوشه اي ديگر رفت و عکس هايي از آن بيرون کشيد و باز شتاب و نوعي وحشت يا حسي ديگر در رفتارش مشهود بود. عکس ها شامل تصاويري بودند از کنار ساحل که نخل ها را در کنار خود داشت و هتلي دوازده طبقه که همه چيز در هم کوبيده و ويران بود. عکس ها مراحل آواربرداري هايي که به برداشتن آوارها از دو جسد مي انجاميد. فائزه پرسيد: اما اين دو تا اسکلت آدميزاد آنجا چه مي کنند؟ انگار سال هاست آنجا مرده اند.
زن راوي، آهي کوتاه کشيد، آنها بودند. درست مثل جنازه هاي باستاني از گوري قديمي. مثل عاشق و معشوقي که سال ها و سال ها در آغوش هم به اجسادي فاسد و تکه هايي از استخوان هايي در هم فرو رفته بدل شده باشند. همه رسانه ها از اين اجساد عکس و گزارش تهيه کردند «اجسادشان انگار سالهاست در کنار هم پوسيده و يک مشت استخوان که نشان مي دهد آنها آنجا قرباني شده بودند جنازه ها تازه نبودند و نه مي شد گفت کهنه هستند. دو تا جسد که در عرض ده روز، کمتر يا بيشتر به اسکلت هايي باستاني بدل شده بودند. »
فائزه پرسيد: تو از کجا مي داني تکه استخوان ها از آن دوستت، زن ...
زن راوي پوشه ها را جمع کرد و ميان صحبتش دويد: اخلاق بدي دارم، تو را از ميانه هاي انحرافت بيرون کشيده ام و اين نوشته ها را برايت خواندم، تو سوژه اي، حالا هم اينجاييم. اين تراول را از من بگير و تنهايم بگذار. من را و اين اندوه من را که براي بي پناهي ام به اين خزعبلات و مصاحبي چون تو دلخوش کرده ام. از دل يک ايستگاه بوگندوي مترو ...
فائزه، حيرت زده و خشمگين تراول چک را گوشه اي انداخت و کيفش را از روي ميز برداشت.از ترس و خشم مي لرزيد و عزم رفتن کرد. «نمي دانستم اسير نمايشنامه شما هستم.از اول هم به اين رابطه مشکوک بودم. »
خيز برداشت تا از معرکه بگريزد.
ـ پايانش را نمي داني دختر... بله، من دارم گريه مي کنم. درست است وحشت زده وغريق تنهايي خودم هستم. حالا چيز عجيبي مي گويم، اي بيگانه، آن اسکلت ها من بودم. کنار هم درپوششي از خشم درياها مرديم.جسدمان سوخت، فاسد شد، به اندوهي ابدي بدل شد و در کنارهم به منجلاب، به جسد بدل شديم...
و بلند بلند گريست... بي بهانه و با ضجه اي تمام.
حالا بيرون رعد و برق مي زد و زن مصاحبه صاحب خانه با هراسي که در دلش افتاده بود به سمت دروازه خانه زن عجيب مي گريخت و صداي ضجه هاي زن را در داخل اتاق هاي قديمي تنها مي گذاشت. مثل صداي موج هاي کوبنده در ساحلي دوردست که صدايش شنيده نمي شد و نه چيزي ديگر و حالا باد!
منبع:ماهنامه فيلمنامه نويسي/فيلم نگار/شماره32



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط