داستان کوتاه رويت

عبدالله، حيدر و من بوديم. هر سه مي خواستيم به ديدن آن مراسم برويم. عاشوراي اين سال ها نيت آن را داشتيم آنجا باشيم. من پژوي تازه اي خريده بودم. جاده را روي نقشه پيدا مي کرديم. چند شهر را اين سو و آن سو تشخيص مي داديم و عبدالله با آن عينک يقورش يک جور نقشه ها را نگاه مي کرد
يکشنبه، 20 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
داستان کوتاه رويت

 داستان کوتاه
داستان کوتاه رويت


 

نويسنده: مصطفي جمشيدي




 

عبدالله، حيدر و من بوديم. هر سه مي خواستيم به ديدن آن مراسم برويم. عاشوراي اين سال ها نيت آن را داشتيم آنجا باشيم. من پژوي تازه اي خريده بودم. جاده را روي نقشه پيدا مي کرديم. چند شهر را اين سو و آن سو تشخيص مي داديم و عبدالله با آن عينک يقورش يک جور نقشه ها را نگاه مي کرد که انگار کشف جديدي مي کند بر روي کشتي کاشف آمريکا (کريستف کلمب). حيدر به قصد دستش را روي يک گوشه نقشه گذاشت تا عبدالله را اذيت کند. گفت:«عبدالله يعني تو، زادگاهت را نمي شناسي؟» همه به نوعي فاميل بوديم. يکي از همکلاسي ها مي گفت «مرکز را اين همشهري ها ساخته اند» من به اين اعتقاد باور نداشتم. اما چه کار مي شد کرد. از دبيرستان تا دانشگاه با هم بوديم و ساخته بوديم و حالا مي خواستيم قضيه اي را که حاج کريماني گفته بود از نزديک ببينيم. مي دانستيم دسته آن طرف خطي ها يعني دسته کساني که آن را طرف خط آهن متفقين زندگي مي کنند و دسته اين طرفي ها، آدم هاي ساکن اين سوي خط اند. حد فاصل اينها امامزاده بود و خط را متفقين ساخته بودند براي استخراج سنگ معدن که متروک بود و ان دسته ها يم آمدند، سنج زن ها و زنجير زن ها و روبه روي امامزاده هر يک به اندازه چند دقيقه اي دوام مي آورند و بقيه راه را تا دم در تکيه هاي خودشان سينه زنان با همراه با زنجير زن ها طي مي کردند و تا دم تکيه هاي خودشان سينه زنان يا همراه با زنجير زن ها طي مي کردند و آنجا ناهارشان را مي خورند و اين برنامه هر ساله عاشورايي آن شهر بود. عبدالله گفت: با اين سال، دو سال است که مي رويم.
حيدر نقشه را جمع کرد و پرسيد: حالا باک را پر کرده ايد؟
ماشين مال من بود. نمي دانستم آنها چرا بايد حرصش را بخورند يا فکر پر کردن پاک باشند يا غيره ... هرچه که بود به هر حال همسفر بوديم و از تلاششان خوشم مي آمد.
يک طور مي شود ديگر، عشق حسيني که بالا بزند، همين است.
عبدالله گفت: هيئيتي مي شود، شور حالش هم بيشتر است. بعد گفت: بالاخره نگفتي باک پر است يا نه؟
گفتم: بله، ولي فکر نمي کنم «شمر آقاخان» شما رو نشان بدهد.
حيدر که ساکت بود، گفت: پارسال که نشد، اما امامزاده و تکيه را ديديم، آن همه نقش ها که به ديوارهايش زده بودند، خودش يک موزه زنده دنياست. مي دانستم حيدر دو سال پيش با پدر و مادرش «لوود» را ديده بود حالا قمپز آن را در مي کرد. و کلاً چسان فساني داشت که بعله! من که اين را فهميده بودم گفتم: ببينيد بچه ها! اين ديد توريستي و غيره را کنار بگذاريد خالصاً و مخلصاً يک عشق و شور حسيني بايد پشتش باشد! يک نوع عشق شورانگيز حسيني. نه اين که کلاً يکي عينک توريستي بزند و اداي آدم هاي موزه برو را دربياورد.
حيدر که تا به حال متوجه کنايه من نشده بود جيغش درآمد، حالا ما يک چيزي گفتيم ها، متصل ما را ببنديد به چوب!
متصل را با تشديد غليط «تا» و «ص» ادا کرده بود و کلاً خودش را به يک جور عوام زباني عاميانه حرف زدن زده بود که نه قشنگ بود، نه چيزي.
اصل مطلب اين بود که من حرفم را فهمانده بودم.
اگر آقا شمر از خر شيطان پايين بيايد و آخ آن دسته ها ... دسته هاي شتر... حيدر دوباره حرف زده بود و نمي دانستم، (شايد هم مي دانستم) با اين سه نفر، سه جور سليقه چطور بايد حريف آن روزها باشيم و ديدن شمر- الله مراد- که به قول حيدر فنومني بود براي خودش و به قول عبدالله پديده اي! آه... آن هم چه پديده اي!
آن تکيه مگر چي دارد که اين طور اسيرش شده اي حيدر؟ چهار تا نقش شاهزاده هاي قجري پهلوان ها و يکي دو تا شير و شغال و کباده کش و تور و تورگير و شکاربند و شير جنگي... شايد همه جا هستند.
عبدالله گفت: صد البته اينها متصل به آن زورخانه و بعد تکيه هستند. يک چيز اصيلي آنجاست که مثل مائده لن تراني مي ماند. تا نخوري نداني!
جواب دادم: ما که آنجا را ديده بوديم. همين پارسال.
حيدر مداخله کرد و گفت: البته اينها فرع بر ماجرا بودند. اصل سر درآوردن از رمز وراز الله مراد بود و آن واقعه دو سال پيش. اين که شمر را توي پس کوچه ها دنبال کرده بودند تا با شمشير زخمي اش بکنند. مثل اينکه فراموش کرده ايد ها؟!
مي دانستيم حيدر براي يک مجله اي هم کار مي کند و. گاهي از استراتژي رسانه اي ملي و اين حرف ها حرف مي زند. لابد سوژه نابي براي صفحات داخلي آن مجله که به هر حال مخاطب هاي خاص خودش را داشت؛ و لابد چشمگير بود. من اين قسمت از حرف هاي او را به حرفه اش مربوط مي کردم و حق داشتم.
جاده پيچ و خم داشت. هوا نه گرم بود و نه سرد. اما به دامنه ها که رسيديم سرد شد وحتي يک جا باران باريد، ولي سفر خوبي بود. حيدر خانه پدر بزرگي اش خالي بود، يک هفته اي مانده به عاشورا تا روز مراسم هم درس ها را خوانديم و هم آماده شرکت در آن مراسم بوديم. شب ها هم که تکيه خوراک عکس برداري حيدر بود و چرخيدن و حتي عزاداري هاي ما و شنيدن از اين و آن راجع به الله مراد. روز عاشورا را ديدن شترها، نعش شهيدان که روي گاري ها ماکتي از ان واقعه ساخته بودند و ديدن کبوترها که سمبل شهادت بود و مخالف خوان ها که قرمز پوشيده بودند و کلاه خودهاي نخودي رنگ فلزيشان زير بارش آفتاب مي درخشيد و بعد، رديف منظم و صف شترها که تداعي کاروان اسراي کربلا را مي کرد. في نفسه چيزهاي کمي براي شور و حال آن مراسم نبود. حال آن که تقش شمر را الله مراد بازي مي کرد. آقاي نقشينه و کريماني از دوستان پدرم گفته بودند يک چکمه بلند پلاستيکي دارد و قدش از همه مخالف خوان ها بلندتر است. نشاني اش اين است که تا وسط هاي راه را با چکمه مي آيد. از جلوي امامزاده به بعد، چکمه ها را درمي آورد و با نخي چيزي حمايل گردنش مي کند. نذر دارد آقاي کريماني گفته بود:« از اخص رفقاي من است. کلاً آدم عجيبي است. اما خاطراتي دارد و عجيب تر. از جمله همان فرار چند سال پيشش از دست يک مرد ساده دل در کوچه پس کوچه هاي آنجا. صرفاً به دليل اين که در تعزيه، مخالف خوان شمر بوده من شک نداشتم که حيدر صرفاً براي شنيدن آن ماجرا مصر به ديدن الله مراد نبود. ما هم نبوديم. اما تشخيصي عجيب ما را به سمت ديدن و گفت و گو با او رهنمون مي کرد.
حيدر سرش را به مناظري از پشت شيشه دوخته بود و کمي دمغ بود؛ حالا يا از حرف هاي کنايه دار ما بود، يا از چيزي ديگر، گاهي هم مثل ديوانه ها يادداشت ها و عکس ها کنتاکت هايش را زير و رو مي کرد و. کلاً حالتي آشفته داشت. به عبدالله اشاره کردم و او قضيه را گرفت. اول اشاره کرد که بي خيال. اما بعد طاقت نياورد و پرسيد: چيزي گم کرده اي؟
حيدر، دستپاچه گفت: والله يکي از عکس هاي کاشي هاي تکيه را که نگاه مي کردم، متوجه چيز عجيبي شدم!
من، براق پرسيدم: چي؟
عبدالله هم تعجب زده همين را پرسيدم.
حيدر گفت: اين قضيه لودر را که گفتيد درست... يک عکسي آنجا هست که پرتره يکي از عاشق هاي همين تکيه را نشان مي دهد. حاج عبدالله نامي از خيرين کرمانشاه که تصويرش در يکي از پستوهاي غرفه ايران بوده يک نقاش قاجاريه پرتره را کشيده بود. رسام السلطنه چيزي از اسمش در همه فايل ها و غيره پيدا نکردم. فقط يک اسم خالي. در آنجا که بوديم از آن پرتره عکس انداختم. عين همين عکس روي کاشي هاي تکيه هم بود. ديشب به طور اتفاقي اينها را نگاه مي کردم که متوجه اين حادثه عجيب شدم.
من پرسيدم: خب، تا اينجاي قضيه که چندان عجيب نيست!
حيدر دمغ پرسيد اين عجيب نيست که آن طرف دنيا، يک پرتره را عکس برداري بکني، بعد دو سال در ماجرا بگذرد يک کنتاکت از يک کاشي را هم به طور اتفاقي ببيني که درست همان تصوير است. اين وسط داستان سرنوشت آن صاحب پرتره، جناب حضرت اجل آقاي نامي را مي خواهي جست وجو بکني و برايت مسئله بشود؟ ها؟
حرفش درست بود. در مقابل حرف حق چه چيزي مي شد به پا کرد؟ هر دو، من و عبدالله خاموش شديم و چيزي نگفتيم. حيدر کنتاکت را بزرگ کرده بود و راست مي گفت. تصوير نقاشي شده روي يکي از کاشي ها با عکس ديگري که آن هم بزرگ شده بود، و لابه لاي اوراق حيدر بود با هم مو نمي زدند. درست يکي و اين دومين مسئله ما شد. پيدا کردن خط عبور اين سرنوشت و سر درآوردن از کاشي هاي چهارصد ساله آن تکي قديمي اين يکي) و ديگري نقش بستن بر بوم يک نقاشي قاجار منحصر شده در غرفه ايران موزه لوور پاريس (دومين مسئله ما) اينها فرع جست و جوي ما را تشکيل مي دادند.
بقيه صحبت ها کشيد به حساب و کتاب مراسم انجمن اسلامي، حساب مراسم دعاي کميل تشکيل انجمن، هزينه سفر به مشهد مقدس و خرده حساب هاي مربوط به تشکيلات کلاس هاي آموزشي و هزينه حق التدريس استادهاي قرآن و نهج البلاغه و کلاس هاي جنبي آموزش براي دانشجويان انجمن.
پدر حيدر، تاجر پولداري بود. من هم وضع مالي ام بد نبود. هم کار مي کردم و هم با دست و پايي که زده بوديم يک آموزشگاه کامپيوتر را اداره مي کردم. هيچ کداممان ازدواج نکرده بوديم و طبيعي بود يکي دو نفرمان نقشه هايي هم داشته باشيم. اما عبدالله و من از پدرمان آموخته بوديم که رنج رفقاي آنها ياد زحمتان از جنگ و صدماتي که ديده بودند را به نوعي در دل بچه هاي دانشجو زنده بکنيم و تا اندازه اي هم موفق بوديم.
تلفن دستي حيدر زنگ زد. مادرش بود و نگران. حيدر با او حرف زد بعد نگاهش را دوخت به جاده که حالا در کمرکش هاي آن بوديم.
- لودر...
يک کلمه اي پرانده بود حيدر و من برگشتم و گفتم: هنوز توي آن فکري؟ ول کن بابا...
جواب داد: نه. تاريخ اين مملکت هر گوشه اش يک چيزي است.
عبدالله گفت: لابد يک نقاش دوره گرد، مثل ما يک روز راهش مي افتد به اطراف کرمانشاه مي خواسته برود کربلا، نجف يا کوفه. حتي بغداد. شال و کلاه مي کند، يک شب هم در تکيه مي خوابد. آنجا نقاش اين کاشي ها را مي بيند، اين نقاش که حالا رسام السلطنه توي تاريخ آمده، پرتره عبدالله نامي را به نقاش کاشي ها نشان مي دهد، معمار شعف زده يک سکه اي مي اندازد توي کشکول درويش نقاش و مي گويد: عکسش را بيندازد توي اين کاشي ها، اسمش را هم حکاکي کن تا اين تاريخ جان بگيرد!
من قصه عبدالله را کامل تر کردم: والي کرمانشاه انبار غله طهران را پر مي کرده، در حقيقت به نوعي اين جيره چي مي گويند اين ماليات ساليانه آن والي براي آن شهر (کرمانشاه) بوده. به خدمت وليعهدي خاقاني، شاهي مي رسد آنجا اين نقاش آواره را مي بيند که به لقمه ناني عکس آقايان، آدم هاي ساکن در قصرها را مي کشيده برش مي دارد با هزار ناز و ادا مي آورد کرمانشاه تا آن تکيه را هم حکاکي بکند. نقاش هم نامردي نمي کند عکس شوهر خواهرش عبدالله خان نامي را حک مي کند روي آن کاشي ها، هماني که پرتره اش را روزگاري به خواهشش کشيده بود. و روزگاري ديگر هم قرار بوده از دل آن موزه کذايي سر دربياورد. حل؟
عبدالله گفت: حل!
حيدر گفت: جوري مي گويي حل انگار همه قضاياي عالم را حل کرده ايد، خوب است تاريخ را بسپارند به شما.
من پرسيدم: کدام قسمتش را. قسمت موزه هايش را؟ و خنديدم.
حيدر گفت: بي مزه... و باز خنديدم و من کاست نوحه را در ضبط ماشين فشار دادم تا روشن شود و راه را با نواي زمزمه طي کنيم. جاده، آن جاده هاي پيچاپيچ...
حيدر دکمه ضبط را فشار داد:
... والله... قبلاً هم ديده بودم. نشاني اش هم ماشين آبي رنگ پژو بود که گوشه ميدان پارک شده بود. آنجا يک رفيقي دارم. هر دو سال يک بار يک سالش عبيدالله يا حتي معاويه مي شود. بستگي دارد به حال و وضع تعزيه. شترها را هم از اسدآباد مي آوريم. آنجا و هم از قريه هاي اطراف. اسب هاي کالسکه مال مانژ سرهنگ سيف است. پسر جوانش رفت آمريکا، آنجا بهترين اسب هاي دنيا را تربيت مي کند. پارسال يک کره برايش فرستاده بود هفتاد ميليون پولش مي شد. نذر دارد. شما فکر کنيد اسب هاي اسب سواري را مي بندد به اين گاري ها، چه خيال. عشق حسيني باشد اين مي شود ديگر... آن حاج مرتضي تبريزي، معتمد محل بله، مغازه سقط فروشي دارد اما کارو بارش با نسخه ها هم هست. البته حالا سوي چشمش کمتر شده، گفتم يک سالي او شمر مي شد، يک سالي من، شانس من، آن سال دو سال پشت هم بود که شمر مي شدم، آن اتفاق افتاد. به شوخي به حاج مرتضي گفتم داستان ملانصرالدين را شنيده اي که يک شب دزد به خانه اش زده بود بهش تير انداختند به پيراهن خالي ملا خورد که توي حياط به بند رخت آويزان بود؟ صبحش ملا دارد خدا را شکر مي کند، پرسيدند ملا حکايتش چي است که داري خدا را شکر مي کني؟ ملا گفت اگر من توي لباس بودم چي مي شد...! حالا حاج مرتضي مي خنديد و مي گفت چه عجب جاي تو بودم که بهتر بود. ثوابي هم مي رسيد. هرچند آن دزد بود اين يک آدم ساده دلي که از روي عشق اين کار را کرده بود. فرق است بين اين دو، نه؟ نگاه چه باراني مي بارد! اين کوچه هاي لاغر و باريک در نم اين باران مي نشيند به گل، صد بار اعتبارش بهتر از کوچه هاي سنگفرش شماها. چند سال ديگر هم اين برج سازها سر و کله شان پيدا مي شود، برج مي سازند و مي اندازند به خلق! حيف اين شيرواني کوب ها. آن کفترها و اين کوچه ها نيست؟
با هم به پشت پنجره ها خيره شديم. دختر بچه کوچکي با موهايي که زير باران خيس شده بود زير تير چراغ برق روشن ايستاده بود که دختر بزرگ تري به سمتش آمد و او را کشان کشان به سمت خانه برد. دختر بچه نمي آمد و باران تقريباً نم نم ادامه داشت.
حاج مرتضي به حالم غبطه خورد. زخم کاري نبود. اصلاً زخمي نبود. جوان ساده دل گفت اي نابکار! امام ما را شهيد کردي؟ لعنت به تو باد اي شمر ملعون! من مي دويدم و بالاخره سر يکي از اين پيچ ها گيرم انداخت. خنده دار است. اما واقعيت دارد.
حيدر پرسيد: آقا الله مراد... حاج مرتضي نسخه ها (نقش ها) را مي نوشت. الله مراد نگاهم کرد و گفت: آقا بزرگ بله!
من دخالت کردم و پرسيدم: الله مراد خان شما اصالتاً بازنشسته هستيد؟
الله مراد گفت: بله، اول آتش نشان اين شهر منم. سال 54 در يک مانوور سوختم. يک سوختگي مختصر، يک آمريکايي آورده بودند از مرکز «جيمز» بود اسمش. حالا ماشين هاي ما هم اسمش جيمس بود، بچه هاي آتش نشان دستش مي انداختند و وقتي يکي از اين آمبولانس هاي جيمس مي رسيد، مي گفتيم آقا خلبان آمد... فکرش را بکنيد آخر دوره که کمي فارسي ياد گرفته بود فهميده بود به چي ماها مي خنديم. خودش هم خنده اش مي گرفت. آن سال من آتش نشان نمونه شدم. فرح آمد همين سالن شهرداري که جايزه بدهد. خودم را زدم به مريضي و به مراسم نرفتم. رئيس آتش نشاني شهردار و نماينده اش پيغام پسغام فرستادند اما افاقه نکرد. يک رفيقي هم داشتم که زير پايمان نشسته بود تا خدمت را ترک کنم. باهاش بروم اطراف صحنه. يا کرند، درخت گردو بکاريم. يک درخچه هايي از اسرائيل آورده بودند که چهار مقابل اين درخت هاي معمولي ميوه مي داد. مي دانيد که چند سال بايد بگذرد تا اين درخت ها بار بدهند. از او اصرار از من انکار... گفت حاج الله مراد پول تويش خوابيده ها! گفتم پول چي مي شود، همه چيزمان شده پول! اين هم فکر شاهنشاهي است ديگر... و خلاصه نرفتم. يک بچه فاميلي داشتم بانک ملي تهران رئيس بود. چند بار زنگ زد بيا با ما زندگي کن! من زن اولم را سال ها پيش از دست داده بودم. اميد زندگي دوباره نداشتم. نرفتم هي اصرار اما من نه. عشقم همين تعزيه بود. حالا البته کمتر است. شما به عشق آن دسته عزاداراني که شبيه درمي آورند آمده ايد سراغ من، اما خيلي جاها دعوتم مي کنند برايشان برنامه اجرا کنم، نمي روم. حتي چند سال پيش يکي آمده بود که فلاني خارجه برايت برنامه گذاشته ايم. هم حاج مرتضي هم من متفق رد کرديم. حالا «آقا بزرگ» از من سوال بکند شماها بنويسيد.
- مرا آقا بزرگ خطاب کرده بود و راستش کمي بهم برخورده بود. به حيدر هم گاهي همين خطاب را مي کرد.
- خوب آقا الله مراد خان... مردم به اين جواني نگفتند شبيه خواني با واقعيت فرق دارد؟
- گفتند آقا بزرگ. يک استعدادي که در آدم يکهو بجو شد. حرف عقل تمييز بين مجاز و محقيقت بعضي وقت ها کم است ديگر. چه کار مي شود کرد!
به صحنه رفتن آن دختر زير باران همراه با خواهرش نگاه کرد.
- ... پدر ندارد. اگر برسم گاهي برايشان يک چيزي مي برم. صد البت کميته امداد هوايشان را دارندو از اسلام آباد آمده اند. اين بغل يک اتاق گرفته اند. گاهي من مي رسم وگرنه که هيچ... چه باراني مي زند.
هيزم مختصري در بخاري دست ساز عجيب و غريب مي سوخت و شيرواني ها زير بارش باران صدا مي کردند.
حيدر گفت: آقا الله مرداد... حالا نمي خواهي اين اواخر بروي پيش همان بچه خواهرت زندگي کني؟
آقا الله مراد خنديد و به چاي ها اشاره کرد: سرد مي شوند قابل تعارف نيست اين چاي تلخ!... و به شرشر باران که حالا تند شده بود، چشم دوخت.
حاج مرتضي گفت مي پوشي اين يک امسال را هم بپوش. من امام خوان مي شدم. با اين سال، دوسال تا سال بعد خودم تلافي مي کنم. اين طور شد که من مخالف خوان شدم. تعزيه را توي همين ميدان گاهي به پاکردم. مردم عقيده داشتند، الان هم دارند. قربان آقا اباعبدالله بروم که هرچي زمان جلوتر مي رود عشق مردم نه اين که کمتر بشود زيادتر هم مي شود. حالا مجوز مي خواهند آن را هم مي گيريم. باز هم جمعيت مي آيند و غلغله اي مي شود. سال بعد باشيم، نباشيم. اين کره به حکم دادار مي چرخد. يکي کم يا يکي زياد اما جاي آن ديگري گشاد و تنگ نمي شود. اصلاً به جايي برنمي خورد. سال ها پيش آن طور که رفتگانمات گفته بودند اينجا محل رفت و آمد زوار عتبات بود. سال پيش من، هم مشرف شدم آن وقت همه ساز و کار اين شهر بر اساس همين ساز و کار زيارت زايرها بنا مي شد. البته حالا هم هست. اما کمتر...
الله مراد کمي ساکت شد. بعد بي آن که کسي کاري به کارش داشته باشد، بي مقدمه پراند: نه، من نمي شناسمش. عبدالله نامي. صد البته تکيه را مي شناسم و چقدر آنجا هم خوانده ام. نقاشش هم بله. آشناست. اما اين عکس را بشناسم. نه، خلاص. به ماها نگاه کرد. من هم به بقيه و تقريباً رضايت داديم.
کوچه خندان. بلوار نام آوران يکم. کوچه خندان. پلاک 187.
آقا بزرگ سلام!
من از مشهد مقدس نامه مي نويسم. آن سال شما به عشق مولا بوديد يا پيدا کردن جاي يک زخم در پهلوي من. بالاخره گذشت. من حالا در خدمت مولايم علي ابن موسي الرضا هستم و جاي شما خالي. زن و بچه که نداشته باشي همين است. آرام و سبکبال مي آيي و مي روي کسي هم به کسي نيست که غصه ات را بخورد. خوش نشين. حاير... حالا هم اينجايي و شما را هم دعا مي کنم. آن شهر را به شماها سپردم و سه طلاقه کردم. شايد آقا بزرگ که مهندس شد بخواهد آنجاها به جاي شيرواني کوب ها برج هما به پا کند. کسي بخيل نيست. حاج مرتضي هم تنها ماند. حالا آرزويش اين است که يکي هم يک زخم به او بزند. لباس را به او بخشيدم. حالا خودم شده ام تماشاگر. يک سينه زن که عاشوراها مي ماند مشهد و دنبال دسته ها مي رود تا جايي يک تعزيه پيدا بکند. خوب زبان که نمي فهمم. اما مدح و ثنا. روضه و مصيبت خواني زبان دل مي خواهد، به جاي مخالف خوان يا امام خوان قاطي جمعيت مي ايستم و گريه مي کنم. يک وقتي هم يک کسي پايم را لگد مي کند و معذرت مي خواهد. از همه جاي ايران هستن. کسي هم آدم را نمي شناسد که چيزي بگويد يا خواسته اي، حرفي... بعد در ميان جمعيت يکي آشنا درمي آيد و مي پرسد: آ ... حاج الله مراد خان چطوري؟ شما کجا و اينجا کجا؟
بعد هم يک يادي از آن روزهاي عزاداري و اينها بکند يا خاطره اي را با هم مرور بکنيم و خلاص... اما آقا حيدر شما از من چيزي را خواست. قصه آن کاشي. آن دوتا عکس. حالا يک چيزي راجع به آنها پيش من است. مثل قصه هم رنج هاست. مثل کار ما. روضه خوان ها يا تعزيه خوان ها. آن آدم به عشق آن تکيه آن همه نقش ها را زده بود. عکس مختارخان، رسام السلطنه بيهوده از آنجا سر درنياورده بود. آن يک نذر بود و قصه اش دراز. در اين مجمل نمي گنجد. جاي زخم با يک دشنه. دشت تشنه. حسين و علمدار کربلا...خواب من خسته... والسلام.
انگار تقدير سال ها و سال ها اين بود. سالي و سالي بعد و اين نامه.
- حيدر قصه رسام السلطنه چي بود؟
حيدرنامه را تا مي کند و قطره اشک را از مردمک چشمش پاک مي کند.
فراموش بکنيد بچه ها. آن راز در سينه آن سينه سوخته و لاي تاريخها بماند بهتر است تا در حافظه و قلم چو مني. مني خاطي!
ما به هم نگاه کرديم و از رفتار حيدر جاخورديم. روزنامه نگاري که همه چيز را حاضر است در راستاي منافع رسانه اي ملي و مکتوب فدا بکند. در مقابل عشق محض يک مداح جاخورده بود. خط و ربط و بحث و ضبط و عکس و هنر و دوربين را کنار گذاشته بود و حالا گريه مي کرد. به چي. به محض عشق اصالت مراد، يک پير؟ يا سرنوشت گم در تاريخ؟
ما نامه را خوانديم. نه، عکس ها، دوتا عکس، يکي در لوور و يکي روي کاشي هاي يک تکيه مسئله ما نبود. زخم آن تعزيه خوان هم مسئله ما نبود. شايد آن باران آن دخترک شايد هم به قول حيدر تاريخ اين مملکت مسئله ما بود. نه، اقرار مي کنم اين هم نبود. عکس هايي که روي کاشي هاي يک تکيه قديمي نقش بسته بودند و حاج رسام که به عشق عبور براي کربلا چند شبي آنجا مانده بود. و نقش، نقش يک عاشق. يک راهي، اينها، ممزوج با آن درد، سينه هايمان را فشار مي داد و به درونمان راه مي کشيد. نه، به اينها هم که فکر مي کنم، مي بينم نه اينها هم نبود يک چيز مجهول. يک چيز گم. يک رايحه و يک عشق... شايد اينها، اين تصاوير بودند، در يک رويت تخت و گمنام و پر حضور....
منبع:ماهنامه فيلم نگار 30




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط