...گذشت، با گلي سفيد در دست...

تيتر زن قهار دهه 40 ، به گمانم در نهايت افسردگي مرد. افسرده، نه تنها از اين نظر که توي پمپ بنزين اش در آمريکا، سکوت را خفه کند و لب از لب نگشايد با کسي، بلکه افسرده، از اين جهت که وقتي توي تنهايي وحشتناکي مرور مي کرد دست نوشته ها و دل نوشته هاي تاثير گذارش را ، نفهميد که از کدامش بايد توبه کند و به کدامش افتخار.اين درد ازلي- ابدي هر نويسنده و روزنامه نگاري است که وقتي به پيرانه سري مي رسد و وجدانش را با همه کابوس ها و روياها و آرمان ها و شکست هايش زير لحاف مي کشد، دچارش مي شود.
دوشنبه، 21 آذر 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
...گذشت، با گلي سفيد در دست...

 ...گذشت، با گلي سفيد در دست...
...گذشت، با گلي سفيد در دست...


 

نويسنده: ابراهيم افشار




 

از سکوت هزار ساله تهمينه معاصر
 

نيست. ديگر نيست. تيتر زن قهار دهه 40 ، به گمانم در نهايت افسردگي مرد. افسرده، نه تنها از اين نظر که توي پمپ بنزين اش در آمريکا، سکوت را خفه کند و لب از لب نگشايد با کسي، بلکه افسرده، از اين جهت که وقتي توي تنهايي وحشتناکي مرور مي کرد دست نوشته ها و دل نوشته هاي تاثير گذارش را ، نفهميد که از کدامش بايد توبه کند و به کدامش افتخار.
اين درد ازلي- ابدي هر نويسنده و روزنامه نگاري است که وقتي به پيرانه سري مي رسد و وجدانش را با همه کابوس ها و روياها و آرمان ها و شکست هايش زير لحاف مي کشد، دچارش مي شود. پس اگر حالا نيست و اگر حالا فقط صورت چروکيده و چشم هاي سردش در اتاقش، در آن پمپ بنزين دور افتاده، تابلوي «موناليزاي مذکر» ماست، نمي توان از دلش گواه گرفت.
نه مي توان اولين هق هق هايش را به ياد آورد که وقتي گل نورسته اش را به دامادي افيوني داد، نخستين شق شق کمر شکستگي هايش را باور کرد و نه مي توان روزهايي را به ياد آورد که او در راه ساختن «تختي ثاني» شکست خورد. شکستن اصلي آن گاه بود که در آمريکا، به همو پناه داد و حاملگي نازک نارنجي اش را به چشم ديد و باور نکرد. چه افسانه پرور است حکايت فردوسي و رستم در فوتبال بي سياوش ما.
...اما آدمي مگر چند بار مي شکند؟ يک بار در روياهاي به مسلخ رفته حزب آرمانگرايش مي شکند، يک بار در سوگ تختي که دل پرورده خويش بود شکست و بار ديگر در پمپ بنزين اش که مي خواست ندامت هايش را در حوزه هاي نوشتن و ورزش، باور نکند. آدمي مگر چند بار مي شکند؟!
رستم در جهان اسطورگي اشتباهي نکرد که فردوسي را گوشه پمپ بنزين اش گريان ببينيم. حتي سياوش و کيخسرواش هم به معصوميت تمام، اشتباه نکردند، غلط نکردند. اما او که تختي را رستم کرده بود در ميان خيل «شغاد» ها، و باز مي خواست تختي هاي ديگر بسازد با قلمش، توبه نامه هاي رفيقانه اي از خود جا گذاشت که قابل چاپ نيست. نخستين پردازش هاي اسطوره تختي، مربوط به همان قلمزن دهه 40 است. همو که قصه تختي را چنان نوشت که تا کنون همه گمان کرده اند اين اتوبيوگرافي، واژه به واژه اش مال انگشت هاي نازک غلامرضاست و دل گنده اش. در ميان آن همه يَل دوران، مي شد از خيلي هايشان افسانه ساخت، اما تنها غلامرضا بود که قابليت هاي تبديل شدن به اسطوره سياوش را داشت. تنها او بود که مي شد تصورش کرد که چگونه با گلي سفيد در دست و سوار بر اسبش شبديز از آتش مي گذرد و بعد از مرگش از روييدن گياه «پر سياووشان» از خون او مطمئن بود که هميشه جهان را لاله گون است. هنوز اين گياه از خون بي گناه سياوش و سياوش ها مي رويد و افسانه هاي ايراني را فربه و پرواز مي کند. افسانه آن قدر شاخ و برگ پيدا مي کند که روزي روزگاري علي حاتمي را در تحرير همان مجله وقتي مبهوت مي بينيم که به او مي گوييم افسانه گوي تختي، دارد توي پمپ بنزين اش در آمريکا، با خودش نرد مي زند؛ مي بازد به خودش، مي برد خودش را...
و حاتمي مي رود تا همه سرگرداني هايش را در سکانسي از فيلم بچيند که نمي داند کليد قفل در اتاق پهلوون دلخسته در هتل آتلانتيک را بايد بيرون در بگذارد يا داخل در؟! در اين کليد، افسانه اي پيچ در پيچ، خسبيده است. اگر کليد را در داخل «در» بگذارد يعني خودش در را قفل کرده و بازوهاي نازنين اش را به اضمحلالي خود خواسته مهمان کرده است، اما اگر کليد را توي قفل بيرون «در» بگذارد يعني ديگران در را به روي او قفل کرده و به قتل اش رسانده اند.
سرگرداني حاتمي در هزار توي قصه تختي، حل شدني نبود. چنانچه بعد از او نيز وقتي کارگرداني خواست ادامه تختي را بسازد، رئيس جمهور وقت به او گفت که بر حذر باش از قضاوت هاي معمايي. گفت مردم کسي که تختي را حتي توي سينما بکشد يا به خود کشي وادارش کند، نمي بخشند و خودش را مي کشند در ذهن شان. آقاي رئيس جمهور راست مي گفت. تختي را بايد به حال خودش واگذاشت. بايد رهايش کرد تا جوامع ناکام همچنان شاخ و برگ هاي اسطوره اي به زندگي زميني او اضافه کنند. هنوز طاقتي در ايشان نمانده که بگذارند زندگي غلامرضا را به واقعيت وصل کنيم. بايد از «ميرچاالياده» ياد بگيريم که گفت مردم نيازمند اسطوره ها هستند تا ناکامي خويش را در کامروايي اساطيري جبران کنند. باور کنند که اسوره ها ناجي اند. اما آيا اسطوره ها در دهکده جهاني و عصر رايانه هم چنين کارکردها و قابليت هايي دارند؟ وقتي سايت «ويکي ليکس» در يک هزارم ثانيه پرونده هاي محرمانه سياستمداران جهان را از گاو صندوق هاي فولادي بيرون مي ريزد، چه نيازي به اين هست که علي دايي خاطرات «فول محرمانه» خودش را در صندوقخانه مينياتوري مادربزرگش پهنان کند!
اساطير در هزاره سوم کارکردهايي ديگر دارند، اما با اين همه هنوز مي توان ترس و لرزهاي آقاي رئيس جمهور پريروزها و علي حاتمي و بهروز افخمي ديروزها و حتي عليرضا دبير امروزي ها را درک کرد. هنوز مي توان با اين بهانه به سراغ رازهايي محرمانه تختي نرفت و تنديس مروت و آقايي اش را خط خطي نکرد که مگر با وجود تختي، چه آرمان شهر افتضاحي در ورزش جور کرده ايم که بدون او گلي بر سر بزنيم. آن هايي که غلامرضاي نگونبخت را چماقي بر سر جامعه الگوپذيران کردند، خود در خلوت خويش کدام سياهرگ و مويرگ از غلامرضا به ارث برده اند که الگو پروري هايشان اکنون اين همه لولهنگ بر مي دارد. ببين در همين جامعه ورزش، با آن مهندسي فرهنگي اش، کدام مربي يا قهرمان يا مدير و يا «الگوپذير» اش، سر سوزني از مرامنامه نهادينه نشده تختي را با ايمان تمام، ملاک کردار لاکردارش کرده که بگوييم شير مادر حلالت باد. غلامرضا در پستوهاي خاطره پروري هاي مردم، همچون غباري ته نشين شده و به قصه هاي حسين کرد شبستري و انجوي شيرازي ضميمه شده است و گرنه در زندگي عيني ما، کارکردها و کاربردهاي عملي ندارد. همان بهتر هم که ندارد.
ما در عصري از اسطوره هاي زميني، اساطيري آسماني ساختيم که جامعه به آن نياز داشت، امروز او صرفا يک خاطره مه آلود عاشقانه است.
وقتي آن رئيس جمهور کارگردان را به وظيفه حياتي اش در ساختن محافظه کارانه فيلم تختي نهيب زد، مي دانست که رگ خواب جماعت اسطوره پرور ايراني در عصر «ضد اسطوره گي»، توان تحمل هر چيزي را ندارد. در خراب کردن تختي، چيزي عايد جامعه اي با اين مشخصات و مختصات نمي شود. بگذار همدوره اي هايش راز آلودگي هاي متضاد شخصيت شناسي او را تکميل کنند. بگذار همين تهمينه يا شهلا هم با سکوت ابدي اش، اين قصه را مه آلودتر و مشوش تر نشان دهد. بگذار آن محقق آکسفوردي هم وقتي براي تحليل اسطوره هاي معاصر ملل مي رود به موضوع «مردانگي پروري و همجنس خواهي و زن گريزي در جامعه قديم کشتي ايران»، پياز داغ اضافه کند. بگذار نسل عليرضا دبير، با دفاع از فمينيسم سنتي ايراني توي دهان آن محقق آکسفوردي بزنند. اگر نسل سيد حسن رزاز و حسين گلزار کرمانشاهي و کله پز قمي «زن گريزي» را در جامعه کاملا بسته ايراني، نوعي فضيلت در سلامت جسمي و محافظت از عصمت و شرف خويش تلقي مي کردند، اگر جمال مساوي، در قبال دختري که عاشقيت ويران خويش را بي پروايانه در چشمانش ريخت و جمال براي گريز از اين بن بست، ابرو و پلک و موي سر و ريش خود تراشيد که کريه و زشت شود و عاشق از او بگريزد، اين خرده فرهنگي چسبيده به مرامنامه پهلواني بود که بعدها در جامعه کاملا مردانه کشتي ايران رسوب کرد و زن را فقط در هيات «دام چاله» و عنصري فريبنده و گناه‌ساز ديد.
غلامرضا که در عشق هم ايثارگر بود و اين را در خاطرات بچه محل اش ديده ايم که چگونه از عشق افسونگرانه به عشق خواهرانه پل مي زد، و چگونه رازهاي عاشقانگي اش در قبال ليلاي ييلاق نشين حومه تهران را به سکوتي سياه بدل مي کرد. در سفره نشيني اش با «خانجون» و همشيره ها که بزرگ تره حتي جيب هاي داداشي را هم مي گشت تا نامه اي ليلايي پيدا کند اما مانيفست سياسي پيدا مي کرد و محتاج آب قند مي شد.
ليلا، تهمينه نبود. تهمينه همين شهلاست که چهل و چند سال است قفلي بزرگ بر دهان اش زده است. قفلي که با مرگ بانو به بزرگ ترين قفل جهان تبديل مي شود، بانويي که با سکوت ويرانگرش، نه تنها خود را از ملامت و شماتت مشتي مثلا مرد گوش شکسته نجات نداد بلکه راز آلودگي هاي زندگي و مرگ غلامرضا را هم با سکوت خودويرانگرانه اش تکميل کرد.
او دردي هزار ساله کشيد. دردي که او کشيد را حتي سودابه شاهنامه هم نکشيد که به شمشير رستم، گيسوانش دونيم شد. درد او، دردي مرموز است. به گمانم او حتي برخي رازهاي سياه اش را از سهراب و بابک اش هم مصون نگه داشته است. او را مي توان در زمره زجر کشيده ترين زنان ايران اسم نويسي کرد؛ زني که فارغ از اختلاف طبقاتي و فرهنگي اش با شوي و خانواده اش، فارغ از ناگريزي محتوم اش از جامعه کاملا مردسالارانه کشتي، فارغ از آگاهي ها و ناآگاهي هايش در قبال سياست گرايي هاي شوي اش، فارغ از خنجرهايي که عمري از رسانه ها و هواداران افراطي تختي خورد و فقط به خدا پناه برد، هرگز از شگون و بدشگوني روزي که به عقد پهلوان درآمد خبر نداشت. اين سرنوشتي وحشتناک است که عمري سکوت کني در قبال زهرآلودگي هاي ويرانگر اسطوره سازي هاي عوام.
عمري فرار کني، عمري خودت را قايم کني در مقابل رازهاي غلو شده شوهري که آن ها را از تو پنهان مي داشت.
وقتي عليرضا دبير گوشي اش را دستم داد، ديدم آن طرف سيم، صداي زلالي جاري است. همه عقده هاي سرکوب شده و خواهش هاي ديرسال قديمي ام را در حنجره ام جمع کردم که بگويم تو نبايد قرباني مکانسيم اسطوره سازي ملتي باشي. با جيغ خفه اي که شباهتي عنقريب به التماس داشت خواستم که اجازه بدهد روبه رويش بنشينيم.
حتي اجازه بدهد ساعتي، در سکوت مطلق روبه رويش بنشينيم، حرف نزنيم فقط نگاهش کنيم.
و بانو با ادبي آنتيک گفت که نه. گذشته ها گذشته. حتي ما را به سکوتش هم مهمان نکرد؛ سکوتي که اگر به گريه هاي تنهايي هم گاهي بدل شد هرگز شفافيت پاسخگويي به محضر تاريخ را در پوسته خود نداشت.
اين تنها آرزوي دوران «ژورناليسم عشقي» من بود که مصاحبه اي پر از سکوت و بي واژه داشته باشم. چه آرزوي احمقانه اي! پيچيدگي آدمي در اين است که مي تواند با صبري التيام ناپذير عمري در سکوت به سر ببرد؛ عمري در سکوت. در شاهنامه دنبال چنين زني گشتم. بسيار گشتم. از رودابه که مادر رستم بود و از تهمينه که زن او بود گرفتم تا جريره و فرنگيس که همسران مغموم سياوش بودند تا گرد آفريد، همه را گشتم که زني قفل بر دهان بيابم در اسطوره هاي ايراني؛ زني مرموز نه زياده گو همچون شهرزاد و جنگچو همچون گردآفريد. دنبال زني تسليم مي گشتم. تسليم به مقدرات الهي، که با چه روياهايي زن پهلوان اسطوره اي ايران شد و همه آرزوهايش بر خاک و خاکستر نشست. هيچکس را پيدا نکردم. هر چقدر ضجه زدم که فقط در سکوتي مطلق بنشينيم روبه روي شهلا، نشد. «نه» مودبانه اي گفت. «نه» اي که از تصميمي ازلي-ابدي سرچشمه مي گرفت. من نمي دانم روزي که غلامرضا مي رفت هتل آتلانتيک، فکر اين را نکرد که جواب سکوت هزار ساله شهلا را چه شکلي خواهد داد؟ اين راز آلوده ترين سکوت جهان است. خيلي ها با اسراري که فقط خدا و خود مي دانند به مرده شوي خانه بي سرور جهان مي روند، اما روزي که شهلا به آن دنيا برود ديدار اين زن و شوهر در قيامت، عجيب ترين و ژورناليستي ترين ديدار دنيا خواهد بود. کاش بوديم و فقط در سکوت، چشم هاي اين دو را مي نگريستيم. چشم هاي شبق غلامرضا را که سرش را پايين انداخته و مي گويد دفترچه خاطراتم را با خودت آورده اي؟ و چشم هاي نرگسي شهلا را که غرقه در بهتي زيبا، همچنان در اقيانوس سکوت غوطه ور است. کاش ملائکه اي از آن جا گزارش براي ما بفرستد، تا باور کنيم که لالي، خوشگل ترين فقر آدمي است!
منبع:هفته نامه تماشاگر 39



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
صدور گواهی انحصار وراثت چند روز طول می‌کشد؟
play_arrow
صدور گواهی انحصار وراثت چند روز طول می‌کشد؟
اظهارات طوفانی کارشناس وطن‌پرست در آنتن زنده اینترنشنال
play_arrow
اظهارات طوفانی کارشناس وطن‌پرست در آنتن زنده اینترنشنال
اعتراض در قلب تل‌آویو به جنایات اسرائیل علیه فلسطینیان
play_arrow
اعتراض در قلب تل‌آویو به جنایات اسرائیل علیه فلسطینیان
تشریح قانون نقض مصوبات شورای عالی امنیت ملی توسط بازپرس دادسرای فرهنگ و رسانه
play_arrow
تشریح قانون نقض مصوبات شورای عالی امنیت ملی توسط بازپرس دادسرای فرهنگ و رسانه
حضور گسترده مردم قم در چهلم رهبر شهید ایران
play_arrow
حضور گسترده مردم قم در چهلم رهبر شهید ایران
حنایی که دیگر رنگی ندارد
play_arrow
حنایی که دیگر رنگی ندارد
پاسخ محکم هوش مصنوعی به پروپاگاندای اسرائیل اینترنشنال!
play_arrow
پاسخ محکم هوش مصنوعی به پروپاگاندای اسرائیل اینترنشنال!
چرا رضا پهلوی حرف‌های خودش را انکار می‌کند؟
play_arrow
چرا رضا پهلوی حرف‌های خودش را انکار می‌کند؟
کنایه کمال شرف به پنهان شدن ترامپ در کامیون حمل غذا
play_arrow
کنایه کمال شرف به پنهان شدن ترامپ در کامیون حمل غذا
دستگیری عامل حمله تروریستی به دادگستری بهبهان
play_arrow
دستگیری عامل حمله تروریستی به دادگستری بهبهان
ضدحال بزرگ برای یک کودک هنگام عکس با پادشاه بحرین
play_arrow
ضدحال بزرگ برای یک کودک هنگام عکس با پادشاه بحرین
سکانسی از دادگاه مصدق پس از کودتای 28 مرداد 1332
play_arrow
سکانسی از دادگاه مصدق پس از کودتای 28 مرداد 1332
توصیف شنیدنی پسر جو بایدن درباره ترامپ
play_arrow
توصیف شنیدنی پسر جو بایدن درباره ترامپ
راز صدای «تق‌تق» در انگشتان دست چیست؟
play_arrow
راز صدای «تق‌تق» در انگشتان دست چیست؟
ادعاهای تکراری ترامپ: تنگه هرمز باز است و کشتی‌های زیادی از آن عبور می‌کنند
play_arrow
ادعاهای تکراری ترامپ: تنگه هرمز باز است و کشتی‌های زیادی از آن عبور می‌کنند