سفرنامه عيلامي
نويسنده : دکتر مهرداد بهار
هفت، هشت سال پيش از اين بود که صحبت رود کارون پيش آمد؛ و ريشه واژه «کارون» اصلاً مشخص نبود چي هست. به اين فکر افتادم که نکند واژه «کوهرنگ» هم حتي با واژه «کارون» مربوط باشد. بعد، پنج ، شش سال پيش، به دعوت عده اي از دوستان قرار شد سفري به کوههاي فارس و خوزستان برويم؛ چون مي خواستند فيلمي درباره آب در ايران بردارند. من گفتم: «قديم ترين آثار مربوط به آب و نقشهاي روي سنگ مربوط به آب همه در فارس و لرستان و آن طرفها ديده مي شود.» به اتفاق در بهار از طريق اصفهان و آباده و اقليد رفتيم داخل کوههاي عظيم قشقايي بختياري شديم و به ياسوج رسيديم؛ از توي کوهها، از بيراه. اين منطقه واقعاً خيلي زيباست و جنگل هاي پر و عظيم و ديدني، و رودهاي شگفت و قشنگ. من اسم اين سفر را گذاشتم سفر عيلامي.
از ياسوج- از آثار قديمش که اثري نيست- پله پله پايين آمديم و واقعاً جاده اي زيبا و عظيم است؛ طلوع صبح، غروب خورشيد، اين جنگل هاي بلوط، خيلي زيباست. و من کتابي دارم که نوشته خانمي انگليسي است که دور ايران را گشته و تمام آثار باستاني و لااقل قسمت بسيار عظيم آن را ضبط کرده.(1) پله پله که آمديم پايين، به جايي رسيديم که «کورنگون» نام داشت. رودخانه سور، منطقه کورنگون مثل اينکه از نظر رودخانه، آخرهاي رود نبود و هنوز توي کوهها بود. از هر کسي پرسيديم که: «آقا، اين نقش روي سنگ که اينجاها بايد بالاي کوه باشد، توي کورنگون کجاست؟» هيچ کس کورنگون را نمي شناخت. يک گوشه شده بود رحمت آباد، يک گوشه شده بود حسن آباد؛ همه واقعاً آبادکرده بودند نامهاي تاريخي ما را! بالاخره جواني شريف از درون خيل اين مردم آمد و گفت: «ها! مي دانم چي را مي گويي؛ بالاي کوه را مي خواهي!» اسم را هم بلد نبود؛ ولي ديده بود که نقشي بالاي سنگي آنجا هست. آمد با چنان شوقي ما را از کوه سنگي برد بالا. نيم ساعتي راه بود. نزديکهاي يک ارتفاع کوتاه؛ نيم ساعت، سه ربع راه رفتيم و به سرتيغه کوه که رسيديم؛ آن ور به کلي پرتگاه بود و اگر اشتباه نکنم، وصف نوشتاري اينها را در کتاب آن خانم دقيقاً مي شود ديد.(2) اين پرتگاه آن طرف آن کوه، «يعني» پشت آن صاف ميرفت تا لب رودخانه. رود طي ميليونها سال کوه را بريده بود و يک دره عظيم پهناور شده بود؛ البته نه آنقدر پهناور که آن طرف به اين طرف مربوط نباشد؛ ولي معلوم بود که کوه عميقاً بريده شده و آن پايين جاده ه پيدا بود. جوان نقش روي سنگ را نشان داد که شايد قديم ترين نقش روي سنگ در ايران باشد که هينتس آن را به 2500 پ.م. نسبت مي دهد و مي گويد ممکن هم هست تا 1600 و يا 1700 پ.م. بشود آن را پايين تر و نزديک تر آورد.
به هر حال اين کهنه ترين نقش روي سنگ در ايران است که چقدر بايد از آن محافظت شود و متأسفانه تمام قيافه خدايان پاک شده؛ ولي درباريان و اشراف مشخص هستند. همه روي يک صحنه پنج تا شش متري است که صاف کرده بودند و متعلق به اولين سلسله عيلامي است. آن وسط صندلي گذاشته اند که به سنت عيلامي ماري است ه چند بار روي خودش چنبر زده؛ طوري است که صندلي است و ايزد روي آن نشسته. علت مار بودن صندلي را هم مي شود توجيه کرد: مار به نحوي با برکت و با زندگي و با محافظت و دفاع مربوط است. ما هنوز مار را محافظ گنج ها مي دانيم. آن موقع هم مار را محافظ حيات و آبها مي دانستند و روي کوزه هاي آبشان نقش مار داشته. ايزد کوهستانهاست. ايزد کوهستانها در واقع آب آور است. اين ايزد نشسته؛ از جلوي او آب عظيم بلند مي شود تا آسمان و دست ايزد آن را دو پاره مي کند که نيمي از آن از فراز سر ايزد مي رود پشت سر او از فرا سر همسرش هم مي گذرد. و نيم ديگر آن به سمت مقابل [ايزد] به سمت پادشاه و درباري ها مي رود. خيلي صحنه جالبي است از خداي آب، و اهميت آب در منطقه، در تفکر ما ايراني ها...
نپيِ ريشه(Npinya) خداي کوهستان است و اين آب آوريها با اوست. نپي ريشه ايزد آب بين النهرين است که اسم عيلامي اش اين است. اينها همه نظام خدايانشان با بين النهرين مربوط است. به هر حال، نقش رو سنگ شناخته شده است که متعلق به اولين دوره سلطنت عيلامي در ايران است. چون عيلامي ها حدود دو هزار سال بر بخش هايي از ايران – مستقيم و غيرمستقيم- سلطه داشتند و اين نشان مي دهد که از قديم ترين ايام که ما اثري داريم، آب مطرح است. برعکس آنچه عده اي گمان مي کنند، ايران دو هزار سال پيش يک سرزمين پر آب نبود. قديم ترها بود، ولي مي خشکد؛ به اين علت که از چهار يا پنج هزار سال پيش ديگر باراني به اين سمت به آن صورت نمي آمده و کم کم خشکيده بود.
به هر حال، براي من تنها اين نقش جالب بود، بلکه به فکر رفتم که اينجا کورنگون هم اولش يک «کُر» دارد نه تنها کارون (که توي لهجه محلي اينقدرها «آ»ي روشني ندارد) تلفظش با اين بي ارتباط نيست که در کوهرنگ هم. که آن هم «کو» ست نه «کوه»؛ و آن «ه» محتملاً زيادي بايد باشد، و خواسته اند اتيمولوژي (ريشه شناسي) عاميانه اي برايش درست کنند و به نظر من «کورنگ» است. فوراً يادم افتاد که در فارس هم ما يک رود «کر» داريم، و در جمهوري آذربايجان هم باز رودي به نام «کر» داريم. وقتي همه اينها به ذهنم آمد، اين مسأله برايم مطرح شد که رابطه «کُر» با آب و کُر دادن و اينها از کجا مي آيد؟ چه ارتباطي ميان همه اينها هست، جز مسأله آب؟ من درباره کُر دادن هنوز هيچ تحقيقي نکرده ام و نمي دانم؛(3) ولي بقيه کُرها اسم رودخانه است؛ اينها با آبهاي جاري خاصي مربوط اند. و در فارسي من چيز خيلي زيادي برايش نمي بينم. غير از جزء اول يعني «کُر» در کورنگ و کورنگون و کارون، در جزء دوم اينها دو پسوند داريم: «انگ» در کورنگ، و «اون» در کارون و ترکيب اين دو با هم؛ يعني انگ- اون+ انگون، در کورنگون. شايد اين پسوندها ايراني باشند. خُب من سال هاست با اساطير و روايات تاريخ بين النهريني آشنايم و آنجا هم باز «کُر» داريم، ايزد آبهاي شيرين. و آبهاي شيرين اگر اشتباه نکنم، «کُر» خوانده مي شوند که در زيرزمين پنهان اند که وقتي «انکي» يا «اِاَ» (که يکي هستند؛ دو اسم سومري و بابلي) مي شود خدا «کُر»؛ خداي آبهاي شيرين که در زيرزمن پنهان مانده و آن غول نخستين نمي گذاشته اين آبها بيرون بيايند؛ ولي انگي مي آيد و اين آبها را بيرون مي آورد؛ پس در واقع خداي آبهاي شيرين است.
اين «کُر» و اين داستان آبهاي شيرين بين النهريني که يادم آمد، احساس کردم که اگر ما نتوانيم براي اين هم جزء «کُر» در اسم رودها ريشه و مبناي ايراني گير بياوريم و خصوصاً در منطقه جنوب غربي ايران که سرزمين عيلامي نشين است و عيلام عميقاَ زير تأثير بين النهرين و خدايانش. گاهي عيناً اسم خدايان وام گرفته شده و تمدنش با تمدن بين النهرين بسيار مربوط است. ممکن است که يک فرض جدي باشد و بشود رفت دنبالش؛ و «کُر» تمدن بين النهريني- عيلامي را که با آب شيرين مربوط است، با اين رودخانه ها و آبها و اسم گذاريشان مربوط کنيم، که تاثير زبانهاي ايراني هم روي اين پسوندهايش معلوم است: «آنگ» و «آن». اين يک فرضيه است که اگر درست باشد، براي «کُر» بايد در بين النهرين دنبالش بگرديم و به ويژه در عيلام.
فرضيه دومي که اينجا در ارتباط با کورنگون براي من پيش آمد، اين بود که ناگهان ياد «آتش فرنبغ» افتادم. آتش فرنبغ آتش موبدان است، و قطعاً در فارس قرار داشته. اين آتشکده ها که مربوط به طبقه ها بود: مهربُرزين از آن طبقه روستايي که ظاهراً حدود نيشابور بايد دنبالش گشت؛ فرنبغ در پارس؛ و آتشي که متعلق به ارتشتاران بود، در شيز آذربايجان مي شود گيرش آورد. آثار اين «آخري» مشخص است؛ ولي فرنبغ و بُرزين مهر مشخص نيست کجاست.
در کتاب پهلوي «بُنَدهش» که به فارسي ترجه شده، اسم اين آتش فرنبغ را در جايي مي گذارد که املايش به کورنگون شبيه است، خيلي شبيه؛ ولي ايران شناسان فرنگي از جمله کريستين سن معتقد است که اين بايد کاريان خوانده شود، چون در فارسي بقاياي آتشگاه عظيمي هست که اسمش کاريان است؛ ولي من از بالاي کوه، همان جا که نقش روي سنگ وجود داشت، در طرف مقابل ديدم چشمه خيلي بزرگي از کوه بيرون مي آيد و «مي ريزد» به آن آب که ظاهراً آب کورنگون است؛ آب عظيمي که مناسب اين آتشکده ها باشد، از دل کوه بيرون مي آمد و به رودخانه مي ريخت و بقاياي بناي عظيمي هم در اطراف آب وجود داشت. حداقل قلعه خيلي بزرگي در آنجا بوده. به گمان من، اگر املاي «بُنَدهشي» را ه در نظر بگيريم که به هيچ وجه «کاريان» قرائت نمي شود، به «کورنگون» کاملاً نزديک است؛ اصلاً واقعاً کورنگون است.
من به اين نتيجه رسيدم که اگر املاي بندهشي را در نظر بگيريم، و اين نقش مقدس بالاي کوه را هم در نظر بگيريم...؛ چون در کنار يک آب نامقدس نمي آمدند قديم ترين تصوير مقدس را بکشند (و آن هم مربوط باشد به آب) من حدس زدم که چه بسا آتش فرنبغ را که ما هنوز مشخصاً نمي دانيم کجاست، باشد. بنابراين محتملاً مهمترين جاي مقدس مربوط به آب مي توانسته نزد عيلاميها باشد و تقدسش را تا آن زمان آغاز ساساني حفظ کرده باشد. اگر آنجا باستان شناسي تحقيقاتي بکند، شايد آثار جالبي هم که نظر مرا اثبات کند، پيدا شود.
از ياسوج- از آثار قديمش که اثري نيست- پله پله پايين آمديم و واقعاً جاده اي زيبا و عظيم است؛ طلوع صبح، غروب خورشيد، اين جنگل هاي بلوط، خيلي زيباست. و من کتابي دارم که نوشته خانمي انگليسي است که دور ايران را گشته و تمام آثار باستاني و لااقل قسمت بسيار عظيم آن را ضبط کرده.(1) پله پله که آمديم پايين، به جايي رسيديم که «کورنگون» نام داشت. رودخانه سور، منطقه کورنگون مثل اينکه از نظر رودخانه، آخرهاي رود نبود و هنوز توي کوهها بود. از هر کسي پرسيديم که: «آقا، اين نقش روي سنگ که اينجاها بايد بالاي کوه باشد، توي کورنگون کجاست؟» هيچ کس کورنگون را نمي شناخت. يک گوشه شده بود رحمت آباد، يک گوشه شده بود حسن آباد؛ همه واقعاً آبادکرده بودند نامهاي تاريخي ما را! بالاخره جواني شريف از درون خيل اين مردم آمد و گفت: «ها! مي دانم چي را مي گويي؛ بالاي کوه را مي خواهي!» اسم را هم بلد نبود؛ ولي ديده بود که نقشي بالاي سنگي آنجا هست. آمد با چنان شوقي ما را از کوه سنگي برد بالا. نيم ساعتي راه بود. نزديکهاي يک ارتفاع کوتاه؛ نيم ساعت، سه ربع راه رفتيم و به سرتيغه کوه که رسيديم؛ آن ور به کلي پرتگاه بود و اگر اشتباه نکنم، وصف نوشتاري اينها را در کتاب آن خانم دقيقاً مي شود ديد.(2) اين پرتگاه آن طرف آن کوه، «يعني» پشت آن صاف ميرفت تا لب رودخانه. رود طي ميليونها سال کوه را بريده بود و يک دره عظيم پهناور شده بود؛ البته نه آنقدر پهناور که آن طرف به اين طرف مربوط نباشد؛ ولي معلوم بود که کوه عميقاً بريده شده و آن پايين جاده ه پيدا بود. جوان نقش روي سنگ را نشان داد که شايد قديم ترين نقش روي سنگ در ايران باشد که هينتس آن را به 2500 پ.م. نسبت مي دهد و مي گويد ممکن هم هست تا 1600 و يا 1700 پ.م. بشود آن را پايين تر و نزديک تر آورد.
به هر حال اين کهنه ترين نقش روي سنگ در ايران است که چقدر بايد از آن محافظت شود و متأسفانه تمام قيافه خدايان پاک شده؛ ولي درباريان و اشراف مشخص هستند. همه روي يک صحنه پنج تا شش متري است که صاف کرده بودند و متعلق به اولين سلسله عيلامي است. آن وسط صندلي گذاشته اند که به سنت عيلامي ماري است ه چند بار روي خودش چنبر زده؛ طوري است که صندلي است و ايزد روي آن نشسته. علت مار بودن صندلي را هم مي شود توجيه کرد: مار به نحوي با برکت و با زندگي و با محافظت و دفاع مربوط است. ما هنوز مار را محافظ گنج ها مي دانيم. آن موقع هم مار را محافظ حيات و آبها مي دانستند و روي کوزه هاي آبشان نقش مار داشته. ايزد کوهستانهاست. ايزد کوهستانها در واقع آب آور است. اين ايزد نشسته؛ از جلوي او آب عظيم بلند مي شود تا آسمان و دست ايزد آن را دو پاره مي کند که نيمي از آن از فراز سر ايزد مي رود پشت سر او از فرا سر همسرش هم مي گذرد. و نيم ديگر آن به سمت مقابل [ايزد] به سمت پادشاه و درباري ها مي رود. خيلي صحنه جالبي است از خداي آب، و اهميت آب در منطقه، در تفکر ما ايراني ها...
نپيِ ريشه(Npinya) خداي کوهستان است و اين آب آوريها با اوست. نپي ريشه ايزد آب بين النهرين است که اسم عيلامي اش اين است. اينها همه نظام خدايانشان با بين النهرين مربوط است. به هر حال، نقش رو سنگ شناخته شده است که متعلق به اولين دوره سلطنت عيلامي در ايران است. چون عيلامي ها حدود دو هزار سال بر بخش هايي از ايران – مستقيم و غيرمستقيم- سلطه داشتند و اين نشان مي دهد که از قديم ترين ايام که ما اثري داريم، آب مطرح است. برعکس آنچه عده اي گمان مي کنند، ايران دو هزار سال پيش يک سرزمين پر آب نبود. قديم ترها بود، ولي مي خشکد؛ به اين علت که از چهار يا پنج هزار سال پيش ديگر باراني به اين سمت به آن صورت نمي آمده و کم کم خشکيده بود.
به هر حال، براي من تنها اين نقش جالب بود، بلکه به فکر رفتم که اينجا کورنگون هم اولش يک «کُر» دارد نه تنها کارون (که توي لهجه محلي اينقدرها «آ»ي روشني ندارد) تلفظش با اين بي ارتباط نيست که در کوهرنگ هم. که آن هم «کو» ست نه «کوه»؛ و آن «ه» محتملاً زيادي بايد باشد، و خواسته اند اتيمولوژي (ريشه شناسي) عاميانه اي برايش درست کنند و به نظر من «کورنگ» است. فوراً يادم افتاد که در فارس هم ما يک رود «کر» داريم، و در جمهوري آذربايجان هم باز رودي به نام «کر» داريم. وقتي همه اينها به ذهنم آمد، اين مسأله برايم مطرح شد که رابطه «کُر» با آب و کُر دادن و اينها از کجا مي آيد؟ چه ارتباطي ميان همه اينها هست، جز مسأله آب؟ من درباره کُر دادن هنوز هيچ تحقيقي نکرده ام و نمي دانم؛(3) ولي بقيه کُرها اسم رودخانه است؛ اينها با آبهاي جاري خاصي مربوط اند. و در فارسي من چيز خيلي زيادي برايش نمي بينم. غير از جزء اول يعني «کُر» در کورنگ و کورنگون و کارون، در جزء دوم اينها دو پسوند داريم: «انگ» در کورنگ، و «اون» در کارون و ترکيب اين دو با هم؛ يعني انگ- اون+ انگون، در کورنگون. شايد اين پسوندها ايراني باشند. خُب من سال هاست با اساطير و روايات تاريخ بين النهريني آشنايم و آنجا هم باز «کُر» داريم، ايزد آبهاي شيرين. و آبهاي شيرين اگر اشتباه نکنم، «کُر» خوانده مي شوند که در زيرزمين پنهان اند که وقتي «انکي» يا «اِاَ» (که يکي هستند؛ دو اسم سومري و بابلي) مي شود خدا «کُر»؛ خداي آبهاي شيرين که در زيرزمن پنهان مانده و آن غول نخستين نمي گذاشته اين آبها بيرون بيايند؛ ولي انگي مي آيد و اين آبها را بيرون مي آورد؛ پس در واقع خداي آبهاي شيرين است.
اين «کُر» و اين داستان آبهاي شيرين بين النهريني که يادم آمد، احساس کردم که اگر ما نتوانيم براي اين هم جزء «کُر» در اسم رودها ريشه و مبناي ايراني گير بياوريم و خصوصاً در منطقه جنوب غربي ايران که سرزمين عيلامي نشين است و عيلام عميقاَ زير تأثير بين النهرين و خدايانش. گاهي عيناً اسم خدايان وام گرفته شده و تمدنش با تمدن بين النهرين بسيار مربوط است. ممکن است که يک فرض جدي باشد و بشود رفت دنبالش؛ و «کُر» تمدن بين النهريني- عيلامي را که با آب شيرين مربوط است، با اين رودخانه ها و آبها و اسم گذاريشان مربوط کنيم، که تاثير زبانهاي ايراني هم روي اين پسوندهايش معلوم است: «آنگ» و «آن». اين يک فرضيه است که اگر درست باشد، براي «کُر» بايد در بين النهرين دنبالش بگرديم و به ويژه در عيلام.
فرضيه دومي که اينجا در ارتباط با کورنگون براي من پيش آمد، اين بود که ناگهان ياد «آتش فرنبغ» افتادم. آتش فرنبغ آتش موبدان است، و قطعاً در فارس قرار داشته. اين آتشکده ها که مربوط به طبقه ها بود: مهربُرزين از آن طبقه روستايي که ظاهراً حدود نيشابور بايد دنبالش گشت؛ فرنبغ در پارس؛ و آتشي که متعلق به ارتشتاران بود، در شيز آذربايجان مي شود گيرش آورد. آثار اين «آخري» مشخص است؛ ولي فرنبغ و بُرزين مهر مشخص نيست کجاست.
در کتاب پهلوي «بُنَدهش» که به فارسي ترجه شده، اسم اين آتش فرنبغ را در جايي مي گذارد که املايش به کورنگون شبيه است، خيلي شبيه؛ ولي ايران شناسان فرنگي از جمله کريستين سن معتقد است که اين بايد کاريان خوانده شود، چون در فارسي بقاياي آتشگاه عظيمي هست که اسمش کاريان است؛ ولي من از بالاي کوه، همان جا که نقش روي سنگ وجود داشت، در طرف مقابل ديدم چشمه خيلي بزرگي از کوه بيرون مي آيد و «مي ريزد» به آن آب که ظاهراً آب کورنگون است؛ آب عظيمي که مناسب اين آتشکده ها باشد، از دل کوه بيرون مي آمد و به رودخانه مي ريخت و بقاياي بناي عظيمي هم در اطراف آب وجود داشت. حداقل قلعه خيلي بزرگي در آنجا بوده. به گمان من، اگر املاي «بُنَدهشي» را ه در نظر بگيريم که به هيچ وجه «کاريان» قرائت نمي شود، به «کورنگون» کاملاً نزديک است؛ اصلاً واقعاً کورنگون است.
من به اين نتيجه رسيدم که اگر املاي بندهشي را در نظر بگيريم، و اين نقش مقدس بالاي کوه را هم در نظر بگيريم...؛ چون در کنار يک آب نامقدس نمي آمدند قديم ترين تصوير مقدس را بکشند (و آن هم مربوط باشد به آب) من حدس زدم که چه بسا آتش فرنبغ را که ما هنوز مشخصاً نمي دانيم کجاست، باشد. بنابراين محتملاً مهمترين جاي مقدس مربوط به آب مي توانسته نزد عيلاميها باشد و تقدسش را تا آن زمان آغاز ساساني حفظ کرده باشد. اگر آنجا باستان شناسي تحقيقاتي بکند، شايد آثار جالبي هم که نظر مرا اثبات کند، پيدا شود.
پي نوشت ها :
1- راهنماي باستان شناسانه ايران، نوشته سيلويا مَته سون؛
Sylvia A. Mateson: Persia: An Archaeological Guide London: Faber and faber, 1967
2- نقشهاي عيلامي کورنگون در ده کيلومتري فهليان قرار دارد.
3- تعريف سنتي «آب کُر». آبي که درازا و پهنا و ژرفاي سه وجب و نيم در سه وجب و نيم در سه وجب و نيم. تصوير يک سرچشمه يا مظهر رقنات را به ياد مي آورد. و اين که آب کُر در ملاقات با نجس، نجس نمي شود، معنايش اينست که داراي گونه اي پاکي گوهري و تقدس است.