طلبگي در سنه 1250
نويسنده: آقانجفي قوچاني
برشي از کتاب «سياحت شرق»
در سال اول طلبگي بسيار به من و رفيق که در خورد و خوراک يکي بوديم سخت و تلخ گذشت، به حدي که پوست خربزه هايي را که بيرون انداخته بودند، صبح ساعت چهار مخفيانه برمي داشتيم و معاش مي کرديم. شد که سه شبانه روز به من و رفيق چيزي نرسيد. ناهار روز سوم از يکي دو نفر طلبه هم استقراض نموديم، نداشتند. بنا شد که هر کس به اتاق خود برود و مثل روزهاي سابق بخوابد و منتظر امر خدا باشد. رفيق رفت به اتاق خودش، من هم در حجره خودم دراز کشيدم. چشمم به طاقچه کتاب ها افتاد که ده- دوازده تومان کتاب دارم. گفتم الان که اکل ميته بر ما حلال شده، فروش اين کتاب ها که حلال تر است،چطور ما غفلت از فروش اين کتاب ها نموده بوديم و سه روز است که از گرسنگي مي خواهد جانمان به در رود و يقين، خدا مي خواسته ما را امتحان کند و مخصوصا ما را به غفلت انداخته و الا اگر کتاب ها به يادمان بود، يک روز هم صبر نمي کرديم. فوراً برخاستم. دست به هر کتابي زدم- از منظومه و رسائل و مکاسب و قوانين- از کتب درس و مباحثه و مطالعه بود.
بالاخره بعد از سير و تقسيم و جرح و تعديل، معالمي که در مشهد خريده بوديم به چهار قران، برداشتيم رفتيم به در دکان کتابفروشي که تا مدرسه قريب هزار قدم مي شد. گفتم:«چند مي خري؟»، گفت«دو قران». گفتم«سه قران». گفت«نمي خرم». گفتم«دو قران و نيم». گفت«نمي خرم». کتاب را برداشتيم رفتم به کتابفروشي ديگر که 200 قدم از اين دورتر بود. پنج- شش قدم از اين دکان دور شدم که تا مگر آن مرد مرا آواز نمايد و به دو قران و نيم راضي شود، آن هم آواز نکرد. خمگاه زانو ها عرق نموده و ضعف سستي نمود. برگشتيم، دو قران را گرفتيم. نان و کباب و افري گرفتيم و سکنجبين و يخ و نعنا گرفتيم. تمام دو قران را خرج نمودم. بردم به حجره خودم، سفره را پهن و سکنجبين و يخ را در کاسه آب نمودم.
رفتم رفيق را از حجره خودش بيدار نمودم. خواب آلوده به سر سفره نشست. بوي کباب به مشامش رسيده، چشمش روشن تر شد.
گفت:«از کجاست؟».
گفتم:«کتاب معالم را فروختم به همين ناهار و به درد هم نمي خورد».
گفت:«چرا فروختي؟ مگر طلبه کتاب مي فروشد؟» و حال آنکه او کتاب از من زيادتر داشت. گفتم معلوم مي شود که تو غفلت از کتاب هايت نداشته اي و اين همه به گرسنگي صبر نموده اي. حقا که تخم يزدي هستي.
اين در اصفهان بود و در عتبات هم که رفتيم وضع به همين منوال بود. يک بار از زيارتي کربلا برگشتم در حالي که هيچ پولي نداشتم. رفتم به حجره ميان طاقچه ها، نان خشک هايي که لقمه لقمه از سابق مانده و بعضي ها بدمزه و سبز شده بود يا خمير و سوخته بود، جهت سدرمق، چند مثقالي خوردم که معده تا شب مشغول به آن باشد تا چه پيش آيد و همچنين شب از آن نان خشک ها جويده تا مگر فردا فرجي حاصل آيد. روز خود را وعده به شب دادم و شب را وعده به روز. تا يک هفته بر اين منوال گذشت و نان خشک هاي سبز شده و گرد و خاک آلود که لقمه لقمه در گوشه و کنار طاقچه ها از کي مانده تمام شد. من در فکر درس و بحث خود بودم و هيچ به فکر خوراک و لباس نبودم. خدا را وکيل خرج خود قرار داده بودم. اگر شل مي کرد و اگر سفت مي کرد و اگر عُسر بود و اگر يُسر، من مثل گاو نر به يک حال بودم و خوشحال بودم.
زماني قرض من که تدريجا دو قران و چهار قران گرفته بودم از رفقا، در بين دو سال، متجاوز به بيست و هفت تومان رسيده بود و من آنچه فکر کردم ديدم به هيچ وسيله ممکن نمي شود اين قرض را بدهم. خجالت مي کشيدم از آنها و آنچه خودم را به کارهاي ديگر مشغول، بلکه خودم را به بي عاري مي زدم و به خود مي گفتم که اين همه مسلمين، مال يکديگر را صدها هزارها عمدا خورده اند، من هم يکي از آنها، معذلک از خيال اين قرض سنگين بيرون نمي شدم و هميشه محزون و غمناک.
يکي از رفقا مي رسيد به ما، مي گفت در چه خيالي و چون اهل حال بود گفتم خيال اين قرض، آخر مرا تمام مي کند. گفت اين قرض را کرده اي جهت امر غير مشروعي؟ گفتم نه. گفت پسر ديوانه اي، تو قرض کن و خرج کن و بمير، روز قيامت به گردن من، حضرت حجت که آمد اين طور قرض ها را مي دهد. گفتم: ولو مرا چند دقيقه خوشحال کردي، لکن ماليخوليا مرا گرفته از خيالات آسوده نيستم. رو آوردم به ختومات مسموعه و مدونه و توسلات به ائمه پيغمبر که يک سفر در غير فصل زيارت، پياده زدم به راه کربلا و يک ختم چهارده هزار صلوات به اسم چهارده معصوم در يک شب جمعه بعد از غسل و نمازمغرب و عشاء رو به قبله، دو زانو نشستم تا نيم ساعت به اذان صبح مانده، سيزده هزار صلوات را تمام و ديدم تا شب جمعه آتيه خبري نشد. بالجمله آنچه از کتب و ادعيه و مندرجات بياض کهنه و خواص سور و آيات قرآني و مسموعات از ختومات براي اداي دين و سعه رزق و مطلق حاجت، ديده و شنيده، معمول شد و اثر حاجت که ظاهر نمي شود بر حزن و اندوه و خيالات من افزوده مي شد و خيالات مشوش تر بود و نزديک بود ديوانه شوم.
عصر جمعه اي از روضه برخاسته رو به صحن مي رفتم و در فکر اين ختومات بودم که اثري ظاهر نشد تا به در مسجد هندي رسيدم. به خاطرم خطور نمود که به هر امام و پيغمبر و ولي متوسل شده، به در خانه خود خدا بدون واسطه، با اين که چيزدارتر و کهنه کارتر از همه است، توسل نجسته ام؛ باز به قول خودمان هر چه هست مي گويند که دود از کنده مي آيد. بايد رفت به مسجد. رفتم و به مسجد، قبا را کندم از گرمي، زير سقف دو رکعت نماز حاجت و شروع به ختم امن يجيب المضطر نمودم. چون تنها بودم به هزار و دويست قناعت کردم و تا نزديک غروب تمام نمودم، بعد از آن به خدا عرض کردم که اگر تو لجت گرفته که به در خانه ديگران رفتم و الله بالله تالله از اين رو بوده که آنان مقربين درگاه تو و وسيله شفعاء و وسائط فيض تو بودند، نه آنکه بدون اذن شما آنها کاري مي توانند بکنند که بر تو ناگوار آيد، بر فرض که آن طور بوده حالا چه مي گويي؟
از مسجد بيرون رفتم. عباسر کشيده اي به من رسيد، هيجده قران به من داد و گفت آخوند از جهت شما داده و گذشت.
من زود سر به آسمان کرده گفتم خدا اگر چه شکمم هم گرسنه بود اين، به موقع رسيد، لکن حاجتي که از تو خواستم اشتباه نشود اداي دين بود نه شکم سيري و آن 27 تومان پول است، يکجا، نه تدريجي که به درد قرضم بخورد و اگر خرده خرده 100 تومان هم بدهي حساب نخواهد شد و سر من بعد از اين شيره ماليده نمي شود، کارد به استخوان رسيده.
گوشتي گرفتم آمدم به حجره، آن شب را با اطمينان قلب و شکم سير گذراندم.
وقتي که بي پول و گرسنه مي ماندم روي نداشتم که از خدا و علي، نان و پول بخواهم و اگر وقتي هم در حرم حضرت علي که جاي دعا کردن است،درضمن طلب مغفرت و توفيق علم و عمل، غفلتا طلب توسعه روزي مي کردم فورا به دلم مي افتاد کانه علي مي گفت گرسنه باشي تا چشمت کور شود اگر چايي و جايگاره نکشي شکمت از نان گندم هميشه سير است و من از نان جو هم سير نبودم معذلک دور من را گرفته ايد و اقتداي به من، ادعا داريد و هيچ چيزتان شبيه به من نيست، آن وقت خجالت زده سر به زير از حرم بيرون مي شدم. غذاي ما نوعا در تابستان و پاييز وقتي که نداشتم معلوم بود و وقتي که بود فقط نان و دوغ بود و گاهي خرما و رطب هم جزئش بود و هفته اي دو مرتبه و يا يک مرتبه آبگوشت بود و در زمستان، ناهار يک دو لقمه نان و گاهي پنير هم جزو مي شد و شب، طبيخ و يا آبگوشت بود. مخارج طبيخ، چهار پول برنج و دو پول زغال و شش پول روغن و سه پول خرما، جمعا پانزده پول و غالبا جهت طبيخ خورش مي ساختيم و خرما نمي گرفتيم و خورش ده پول گوشت و دو پول زغال و دو پول زردک که با کارد مي تراشيديم و استخوان او را دور مي انداختيم و آن زردک تراشيده را با پنج پول سکنجبين که يک استکان مي شد مي ريختم روي گوشت با دو استکان آب. بعد از جوشيدن، آب او مي خشکيد او را در کاسه اي خالي جا مي داديم او را خورش سه شب طبيخ مي کرديم که جمعا دوازده پول خرجي طبيخ بود و شبي شش پول خرج خورش آن بود و خرج ناهار هم شش پول بيش نبود.
و در سالي مخارج سلطنتي ما 36 تومان بود بدون پول لباس و ابريق و شربه آب خوري و حصير حجره و سرداب و کوره غذاپزي و کاسه سفالي و شيشه فانوس و استکان که گاهي شکسته مي شد و حمام و سرتراشي.
سه تومان که لباس مي گرفتيم، شش سال با آن به سر مي برديم که پيراهن در آن اواخر عمرش فقط همان جلو ياخن مي ماند چيزي ديگر نداشت. در هر سال پنج قران لباس لازم بود پنج قران هم اشياء ديگر که اسم برده شد. و سرتراشي دو هفته يک مرتبه و مرتبه اي ده پول، ماهي نيم قران سالي شش قران و در شش ماه تابستان نمي رفتيم حمام. حوض مدرسه، حمام ما بود و يا شط کوفه و شش ماه ديگر هفته اي ده پول حمام، ماهي يک قران و در سال شش قران جمعا12 قران و جمع مخارج در سال38 تومان و دو قران بود و پولي که به من مي رسيد در سال از ممقاني18 تومان و از آقاي آخوند سه تومان. والسلام، نامه تمام. بقيه آنها به قرض و گرسنگي مي گذشت و يا غيب بدون اطلاع ما مي رسيد.
و از ختم امن يجيب.... من، يک هفته گذشته که از خراسان کاغذي رسيد که صد تومان پول جهت آخوند حواله شد و بيست و هفت تومان از آن را به آخوند نوشتم که به شما بدهد و شما از آخوند مطالبه کنيد.
خوشحال شدم که خدا، کار کن و حرف شنوتر از پيغمبر و ائمه است و سريع الاجابه تر است. حرکت کردم رو به منزل آخوند و در بين راه فکر کردم که اين کاغذ، يک ماه قبل نوشته شده پس زمينه کار را ختومات سابق تاثير کرده و کاش معلوم مي شد که به درد بعد از اين هم مي خورد. رسيدم به آخوند عرض کردم چنين کاغذي به من نوشته اند، فرمودند به من هم نوشته اند، ولکن آن تاجر در نجف نيست تا هفته ديگر صبر کنيد وقتي که آمد به نوشته عمل خواهد شد.
من از آن اوج خوشحالي که داشتم پايين آمدم بلکه اوقاتم تلخ شد شايد از اين خيالي که بين راه کردم خدا، سرلج افتاده و انگشتي به مطلب رسانيد که به منعهده تعويق افتاده. بالاخره معلوم نيست که اصلا بدهند، دلم لرزيد، اي کاش اين کاغذ نرسيده بود که باز آسوده بودم.
بالاخره هفته ديگر، پول رسيد. قرض ها ادا شد. گفتم خداوندا بعد از اين هر چه تو بخواهي من همان را مي خواهم، لکن گاه گاهي تو هم زياده سر به سر آدم مي گذاري که آدم را به جز مي آوري.
و در اين مدرسه تازه که حجره هامان کنار هم بود، از ميان طاقچه سوراخ کرديم و ريسماني در آن کشيديم که يک سر ريسماني در آن کشيديم که يک ريسمان، در حجره رفيق بود و يک سر در حجره من. وقت خواب، آن سر ريسمان را رفيق به پا و دست خود مي بست و اين سر ريسمان را من به دست خود مي بستم که سحر هر کدام زودتر بيدار شويم ديگري را بدون اينکه صدايي بزنيم به توسط همان ريسمان بيدار کنيم که مبدا طلبه اي از صداي ما بيدار شود و راضي نباشد. تا آنکه ناخوشي حصبه مرا فرا گرفت. بعد از 15-10 روز دوا خوردن و عرق نکردن، حال ياس از حيات حاصل شد. طبيعت به رفيق با وفا گفت:«اگر امروز و امشب عرق نکند کار مشکل مي شود».
رفيق، شورباي داغي ساخت. گفت:«ولو بي ميل هم باشي تا مي تواني زياد بخور، بلکه عرق کني». ما چند قاشق خورديم و خوابيديم. يک لحاف از خودش بود، روي من انداخت و لحاف ديگري آورد، او را هم انداخت. دو خرقه داشتيم هر دو را انداخت. گفتم:«نفسم تنگي مي کند خفه مي شوم». باز ديدم نمدي دولا کرده، آن را هم انداخت، در بين آنکه داد من بلند بود که حالا خفه مي شوم يک مرتبه خودش را مثل قورباغه از روي همه اثقال به روي من انداخت، دست و پاي خود را باز کرده به اطراف من. مرا محکم گرفته که نمي توانم تکان بخورم، نفس به سينه پيچيده آنچه زور زدم و تلاش کردم که آخوند را دور کنم، ضعف غالب بود زورم نرسيد.
آنچه فحش و ناسزا گفتم اين احمق لجوج نشنيد، گريه گرفت و آنچه التماس و زاري و قسم خوردم که من مي ميرم، بگذار بلکه به آسودگي جان بدهم ثمر نکرد. از صدا افتادم و نفس به شماره افتاد، سر تسليم به اين عزرائيل يزدي به لاعلاجي سپردم و از خود گذشتم.
عرق آمد و آمد، آمد تا لباس و لحاف زيرين تر گرديد. خورده، خورده، گرفتگي و تنگي سينه بر طرف شد. گفتم آخوند حالا بر خيز که من عرق کردم و از مردن برگشتم.
منبع:داستان- خردنامه ش- 53
ارسال توسط کاربر محترم سایت : aziztaeme
در سال اول طلبگي بسيار به من و رفيق که در خورد و خوراک يکي بوديم سخت و تلخ گذشت، به حدي که پوست خربزه هايي را که بيرون انداخته بودند، صبح ساعت چهار مخفيانه برمي داشتيم و معاش مي کرديم. شد که سه شبانه روز به من و رفيق چيزي نرسيد. ناهار روز سوم از يکي دو نفر طلبه هم استقراض نموديم، نداشتند. بنا شد که هر کس به اتاق خود برود و مثل روزهاي سابق بخوابد و منتظر امر خدا باشد. رفيق رفت به اتاق خودش، من هم در حجره خودم دراز کشيدم. چشمم به طاقچه کتاب ها افتاد که ده- دوازده تومان کتاب دارم. گفتم الان که اکل ميته بر ما حلال شده، فروش اين کتاب ها که حلال تر است،چطور ما غفلت از فروش اين کتاب ها نموده بوديم و سه روز است که از گرسنگي مي خواهد جانمان به در رود و يقين، خدا مي خواسته ما را امتحان کند و مخصوصا ما را به غفلت انداخته و الا اگر کتاب ها به يادمان بود، يک روز هم صبر نمي کرديم. فوراً برخاستم. دست به هر کتابي زدم- از منظومه و رسائل و مکاسب و قوانين- از کتب درس و مباحثه و مطالعه بود.
بالاخره بعد از سير و تقسيم و جرح و تعديل، معالمي که در مشهد خريده بوديم به چهار قران، برداشتيم رفتيم به در دکان کتابفروشي که تا مدرسه قريب هزار قدم مي شد. گفتم:«چند مي خري؟»، گفت«دو قران». گفتم«سه قران». گفت«نمي خرم». گفتم«دو قران و نيم». گفت«نمي خرم». کتاب را برداشتيم رفتم به کتابفروشي ديگر که 200 قدم از اين دورتر بود. پنج- شش قدم از اين دکان دور شدم که تا مگر آن مرد مرا آواز نمايد و به دو قران و نيم راضي شود، آن هم آواز نکرد. خمگاه زانو ها عرق نموده و ضعف سستي نمود. برگشتيم، دو قران را گرفتيم. نان و کباب و افري گرفتيم و سکنجبين و يخ و نعنا گرفتيم. تمام دو قران را خرج نمودم. بردم به حجره خودم، سفره را پهن و سکنجبين و يخ را در کاسه آب نمودم.
رفتم رفيق را از حجره خودش بيدار نمودم. خواب آلوده به سر سفره نشست. بوي کباب به مشامش رسيده، چشمش روشن تر شد.
گفت:«از کجاست؟».
گفتم:«کتاب معالم را فروختم به همين ناهار و به درد هم نمي خورد».
گفت:«چرا فروختي؟ مگر طلبه کتاب مي فروشد؟» و حال آنکه او کتاب از من زيادتر داشت. گفتم معلوم مي شود که تو غفلت از کتاب هايت نداشته اي و اين همه به گرسنگي صبر نموده اي. حقا که تخم يزدي هستي.
اين در اصفهان بود و در عتبات هم که رفتيم وضع به همين منوال بود. يک بار از زيارتي کربلا برگشتم در حالي که هيچ پولي نداشتم. رفتم به حجره ميان طاقچه ها، نان خشک هايي که لقمه لقمه از سابق مانده و بعضي ها بدمزه و سبز شده بود يا خمير و سوخته بود، جهت سدرمق، چند مثقالي خوردم که معده تا شب مشغول به آن باشد تا چه پيش آيد و همچنين شب از آن نان خشک ها جويده تا مگر فردا فرجي حاصل آيد. روز خود را وعده به شب دادم و شب را وعده به روز. تا يک هفته بر اين منوال گذشت و نان خشک هاي سبز شده و گرد و خاک آلود که لقمه لقمه در گوشه و کنار طاقچه ها از کي مانده تمام شد. من در فکر درس و بحث خود بودم و هيچ به فکر خوراک و لباس نبودم. خدا را وکيل خرج خود قرار داده بودم. اگر شل مي کرد و اگر سفت مي کرد و اگر عُسر بود و اگر يُسر، من مثل گاو نر به يک حال بودم و خوشحال بودم.
زماني قرض من که تدريجا دو قران و چهار قران گرفته بودم از رفقا، در بين دو سال، متجاوز به بيست و هفت تومان رسيده بود و من آنچه فکر کردم ديدم به هيچ وسيله ممکن نمي شود اين قرض را بدهم. خجالت مي کشيدم از آنها و آنچه خودم را به کارهاي ديگر مشغول، بلکه خودم را به بي عاري مي زدم و به خود مي گفتم که اين همه مسلمين، مال يکديگر را صدها هزارها عمدا خورده اند، من هم يکي از آنها، معذلک از خيال اين قرض سنگين بيرون نمي شدم و هميشه محزون و غمناک.
يکي از رفقا مي رسيد به ما، مي گفت در چه خيالي و چون اهل حال بود گفتم خيال اين قرض، آخر مرا تمام مي کند. گفت اين قرض را کرده اي جهت امر غير مشروعي؟ گفتم نه. گفت پسر ديوانه اي، تو قرض کن و خرج کن و بمير، روز قيامت به گردن من، حضرت حجت که آمد اين طور قرض ها را مي دهد. گفتم: ولو مرا چند دقيقه خوشحال کردي، لکن ماليخوليا مرا گرفته از خيالات آسوده نيستم. رو آوردم به ختومات مسموعه و مدونه و توسلات به ائمه پيغمبر که يک سفر در غير فصل زيارت، پياده زدم به راه کربلا و يک ختم چهارده هزار صلوات به اسم چهارده معصوم در يک شب جمعه بعد از غسل و نمازمغرب و عشاء رو به قبله، دو زانو نشستم تا نيم ساعت به اذان صبح مانده، سيزده هزار صلوات را تمام و ديدم تا شب جمعه آتيه خبري نشد. بالجمله آنچه از کتب و ادعيه و مندرجات بياض کهنه و خواص سور و آيات قرآني و مسموعات از ختومات براي اداي دين و سعه رزق و مطلق حاجت، ديده و شنيده، معمول شد و اثر حاجت که ظاهر نمي شود بر حزن و اندوه و خيالات من افزوده مي شد و خيالات مشوش تر بود و نزديک بود ديوانه شوم.
عصر جمعه اي از روضه برخاسته رو به صحن مي رفتم و در فکر اين ختومات بودم که اثري ظاهر نشد تا به در مسجد هندي رسيدم. به خاطرم خطور نمود که به هر امام و پيغمبر و ولي متوسل شده، به در خانه خود خدا بدون واسطه، با اين که چيزدارتر و کهنه کارتر از همه است، توسل نجسته ام؛ باز به قول خودمان هر چه هست مي گويند که دود از کنده مي آيد. بايد رفت به مسجد. رفتم و به مسجد، قبا را کندم از گرمي، زير سقف دو رکعت نماز حاجت و شروع به ختم امن يجيب المضطر نمودم. چون تنها بودم به هزار و دويست قناعت کردم و تا نزديک غروب تمام نمودم، بعد از آن به خدا عرض کردم که اگر تو لجت گرفته که به در خانه ديگران رفتم و الله بالله تالله از اين رو بوده که آنان مقربين درگاه تو و وسيله شفعاء و وسائط فيض تو بودند، نه آنکه بدون اذن شما آنها کاري مي توانند بکنند که بر تو ناگوار آيد، بر فرض که آن طور بوده حالا چه مي گويي؟
از مسجد بيرون رفتم. عباسر کشيده اي به من رسيد، هيجده قران به من داد و گفت آخوند از جهت شما داده و گذشت.
من زود سر به آسمان کرده گفتم خدا اگر چه شکمم هم گرسنه بود اين، به موقع رسيد، لکن حاجتي که از تو خواستم اشتباه نشود اداي دين بود نه شکم سيري و آن 27 تومان پول است، يکجا، نه تدريجي که به درد قرضم بخورد و اگر خرده خرده 100 تومان هم بدهي حساب نخواهد شد و سر من بعد از اين شيره ماليده نمي شود، کارد به استخوان رسيده.
گوشتي گرفتم آمدم به حجره، آن شب را با اطمينان قلب و شکم سير گذراندم.
وقتي که بي پول و گرسنه مي ماندم روي نداشتم که از خدا و علي، نان و پول بخواهم و اگر وقتي هم در حرم حضرت علي که جاي دعا کردن است،درضمن طلب مغفرت و توفيق علم و عمل، غفلتا طلب توسعه روزي مي کردم فورا به دلم مي افتاد کانه علي مي گفت گرسنه باشي تا چشمت کور شود اگر چايي و جايگاره نکشي شکمت از نان گندم هميشه سير است و من از نان جو هم سير نبودم معذلک دور من را گرفته ايد و اقتداي به من، ادعا داريد و هيچ چيزتان شبيه به من نيست، آن وقت خجالت زده سر به زير از حرم بيرون مي شدم. غذاي ما نوعا در تابستان و پاييز وقتي که نداشتم معلوم بود و وقتي که بود فقط نان و دوغ بود و گاهي خرما و رطب هم جزئش بود و هفته اي دو مرتبه و يا يک مرتبه آبگوشت بود و در زمستان، ناهار يک دو لقمه نان و گاهي پنير هم جزو مي شد و شب، طبيخ و يا آبگوشت بود. مخارج طبيخ، چهار پول برنج و دو پول زغال و شش پول روغن و سه پول خرما، جمعا پانزده پول و غالبا جهت طبيخ خورش مي ساختيم و خرما نمي گرفتيم و خورش ده پول گوشت و دو پول زغال و دو پول زردک که با کارد مي تراشيديم و استخوان او را دور مي انداختيم و آن زردک تراشيده را با پنج پول سکنجبين که يک استکان مي شد مي ريختم روي گوشت با دو استکان آب. بعد از جوشيدن، آب او مي خشکيد او را در کاسه اي خالي جا مي داديم او را خورش سه شب طبيخ مي کرديم که جمعا دوازده پول خرجي طبيخ بود و شبي شش پول خرج خورش آن بود و خرج ناهار هم شش پول بيش نبود.
و در سالي مخارج سلطنتي ما 36 تومان بود بدون پول لباس و ابريق و شربه آب خوري و حصير حجره و سرداب و کوره غذاپزي و کاسه سفالي و شيشه فانوس و استکان که گاهي شکسته مي شد و حمام و سرتراشي.
سه تومان که لباس مي گرفتيم، شش سال با آن به سر مي برديم که پيراهن در آن اواخر عمرش فقط همان جلو ياخن مي ماند چيزي ديگر نداشت. در هر سال پنج قران لباس لازم بود پنج قران هم اشياء ديگر که اسم برده شد. و سرتراشي دو هفته يک مرتبه و مرتبه اي ده پول، ماهي نيم قران سالي شش قران و در شش ماه تابستان نمي رفتيم حمام. حوض مدرسه، حمام ما بود و يا شط کوفه و شش ماه ديگر هفته اي ده پول حمام، ماهي يک قران و در سال شش قران جمعا12 قران و جمع مخارج در سال38 تومان و دو قران بود و پولي که به من مي رسيد در سال از ممقاني18 تومان و از آقاي آخوند سه تومان. والسلام، نامه تمام. بقيه آنها به قرض و گرسنگي مي گذشت و يا غيب بدون اطلاع ما مي رسيد.
و از ختم امن يجيب.... من، يک هفته گذشته که از خراسان کاغذي رسيد که صد تومان پول جهت آخوند حواله شد و بيست و هفت تومان از آن را به آخوند نوشتم که به شما بدهد و شما از آخوند مطالبه کنيد.
خوشحال شدم که خدا، کار کن و حرف شنوتر از پيغمبر و ائمه است و سريع الاجابه تر است. حرکت کردم رو به منزل آخوند و در بين راه فکر کردم که اين کاغذ، يک ماه قبل نوشته شده پس زمينه کار را ختومات سابق تاثير کرده و کاش معلوم مي شد که به درد بعد از اين هم مي خورد. رسيدم به آخوند عرض کردم چنين کاغذي به من نوشته اند، فرمودند به من هم نوشته اند، ولکن آن تاجر در نجف نيست تا هفته ديگر صبر کنيد وقتي که آمد به نوشته عمل خواهد شد.
من از آن اوج خوشحالي که داشتم پايين آمدم بلکه اوقاتم تلخ شد شايد از اين خيالي که بين راه کردم خدا، سرلج افتاده و انگشتي به مطلب رسانيد که به منعهده تعويق افتاده. بالاخره معلوم نيست که اصلا بدهند، دلم لرزيد، اي کاش اين کاغذ نرسيده بود که باز آسوده بودم.
بالاخره هفته ديگر، پول رسيد. قرض ها ادا شد. گفتم خداوندا بعد از اين هر چه تو بخواهي من همان را مي خواهم، لکن گاه گاهي تو هم زياده سر به سر آدم مي گذاري که آدم را به جز مي آوري.
و در اين مدرسه تازه که حجره هامان کنار هم بود، از ميان طاقچه سوراخ کرديم و ريسماني در آن کشيديم که يک سر ريسماني در آن کشيديم که يک ريسمان، در حجره رفيق بود و يک سر در حجره من. وقت خواب، آن سر ريسمان را رفيق به پا و دست خود مي بست و اين سر ريسمان را من به دست خود مي بستم که سحر هر کدام زودتر بيدار شويم ديگري را بدون اينکه صدايي بزنيم به توسط همان ريسمان بيدار کنيم که مبدا طلبه اي از صداي ما بيدار شود و راضي نباشد. تا آنکه ناخوشي حصبه مرا فرا گرفت. بعد از 15-10 روز دوا خوردن و عرق نکردن، حال ياس از حيات حاصل شد. طبيعت به رفيق با وفا گفت:«اگر امروز و امشب عرق نکند کار مشکل مي شود».
رفيق، شورباي داغي ساخت. گفت:«ولو بي ميل هم باشي تا مي تواني زياد بخور، بلکه عرق کني». ما چند قاشق خورديم و خوابيديم. يک لحاف از خودش بود، روي من انداخت و لحاف ديگري آورد، او را هم انداخت. دو خرقه داشتيم هر دو را انداخت. گفتم:«نفسم تنگي مي کند خفه مي شوم». باز ديدم نمدي دولا کرده، آن را هم انداخت، در بين آنکه داد من بلند بود که حالا خفه مي شوم يک مرتبه خودش را مثل قورباغه از روي همه اثقال به روي من انداخت، دست و پاي خود را باز کرده به اطراف من. مرا محکم گرفته که نمي توانم تکان بخورم، نفس به سينه پيچيده آنچه زور زدم و تلاش کردم که آخوند را دور کنم، ضعف غالب بود زورم نرسيد.
آنچه فحش و ناسزا گفتم اين احمق لجوج نشنيد، گريه گرفت و آنچه التماس و زاري و قسم خوردم که من مي ميرم، بگذار بلکه به آسودگي جان بدهم ثمر نکرد. از صدا افتادم و نفس به شماره افتاد، سر تسليم به اين عزرائيل يزدي به لاعلاجي سپردم و از خود گذشتم.
عرق آمد و آمد، آمد تا لباس و لحاف زيرين تر گرديد. خورده، خورده، گرفتگي و تنگي سينه بر طرف شد. گفتم آخوند حالا بر خيز که من عرق کردم و از مردن برگشتم.
منبع:داستان- خردنامه ش- 53
ارسال توسط کاربر محترم سایت : aziztaeme
/ج