هم دردي با شيطان
نويسنده: جاناتان رامني
ترجمه: احسان نوروزي
ترجمه: احسان نوروزي
در «همدردي با آقاي انتقام» اثر پارک چان ووک، زني جوان براي دوستش داستان مردي را تعريف مي کند که دو سر داشته است؛ اين مرد از سر درد رنج مي برد، به همين دليل به يکي از سرهايش شليک کرد. پسري که مخاطب زن جوان است پس از مدتي مکث و فکر کردن به داستان مي پرسد:«سرچپ يا سر راست؟»
هرچند اين لحظه اي گذراست. نمونه مهم منطق روايي سياه پارک، فيلم ساز کره جنوبي، است. اين داستان تجسم معنا باختگي، بيهودگي و چاره ناپذيري است: شخصيت هاي پارک هميشه به سر خودشان شليک مي کنند و اگرچه هميشه همان سري را نشانه مي روند که درد مي کند، آن سر بي عيب ديگر هم نابود مي شود؛ زيرا در جهان پارک همه کارها سرانجام به فاجعه منجر مي شوند.
اما اين فلسفه به چيزي بيشتر از «هرچه کني باز هم به لعنت گرفتار مي شوي» مي انجامد. در فيلم هاي پارک، مي شود پيش بيني کرد که وقتي کسي دندان دشمنانش را مي کشد، دست آخر زبان خود را مي برد («رفيق قديمي»،2003). کسي که بچه اي را مي دزدد تا هزينه پيوند کليه خواهرش را تأمين کند، دست آخر خواهر و بچه اي مرده برايش مي ماند و خودش هم يک کليه اش را از دست مي دهد (هم دردي با آقاي انتقام) و زني که در فيلم آخر پارک، «هم دردي با بانو انتقام»، به دنبال انتقام و کفاره گناهانش است حتي بعد از سلاخي آيين دشمنش هم تسکين نمي يابد.
پارک چان ووک، يکي از آخرين ستاره هاي موج ساز در جشنواره هاي فيلم است. چهره به واقع بحث برانگيزي است که هديه اي براي جهان سينما به شمار مي آيد. او خودش را در سال 2000م، با فيلم پر فروش و رکورد شکن «منطقه امنيتي مشترک» (سومين فيلم بلندش)، که درباره منطقه غير نظامي ميان کره شمالي و جنوبي است، در کره جنوبي تثبيت کرد. اين فيلم تريلر خوش رنگ و لعاب را، که درباره ي رابطه سربازان دو طرف درگير است، مي توان تقاطع «مخمصه» مايکل مان و «توهم بزرگ» رنوار دانست. در مقابل، فيلم بعدي اش يعني «هم دردي با آقاي انتقام» - اولين فيلم سه گانه انتقام- خيلي کم فروخت که احتمالاً به دليل فاصله گيري کنايي و خونسردانه اش بود. موفقيت جهاني پارک در سال 2004م رخ داد؛ وقتي فيلم بعدي اش «رفيق قديمي»، که آن هم درباره انتقام بود، برنده جايزه هيئت داوران کن به سرپرستي کوئنتين تارانتينو شد. آخرين فيلم اين سه گانه، «بانوي انتقام»، سال بعد در جشنواره ونيز با استقبال روبه رو شد و در کره جنوبي بيش از چهار ميليون تماشاگر را به سالن هاي نمايش کشاند.
بي شک پارک از ناخوشايندي هاي افراطي خوشش مي آيد. هر چقدر هم که فيلم هايش را به عرف تريلر انتقام منتسب کنيد، باز هم او در تصويربرداري اش از سوراخ کردن ها، شقه کردن ها و دندان پزشکي ها پارتيزاني، صحنه هاي تازه اي رو مي کند. حتي صبورترين تماشاگران هم ممکن است حس کنند که پارک به زياده روي گرايش دارد؛ مثالش صحنه اي است در فيلم «آقاي انتقام» که سوختن جسد يک دختربچه را نشان مي دهد و گويي راضي نيست که فقط غمگساري مادر جنون زده را نشان دهد، دوربينش را به داخل تابوت مي برد تا شاهد باشيم که چطور دست بچه خاکستر مي شود. در «بانوي انتقام» به گروهي از والدين تصويري از کودکان ترسانشان را نشان مي دهد؛ تصويري که بچه دزد از آنها گرفته و دست آخر همه شان را کشته است. پارک به هيچ کس رحم نمي کند، نه به والدين توي داستان و نه به تماشاگران واقعي و فرد حس مي کند که احتمالاً بچه ها هم هنگام فيلمبرداري اين صحنه ها چندان راحت نبوده اند.
حتي وقتي هم کسي مفتون زرق و برق تصويري، شور شوم تخيل پارک و پيچيدگي بيزانسي روايت هايش مي شود، از زياده روي هاي او احساس رقت مي کند. هيچ ترديدي درباره امضاي سبکي پارک نيست: مي شود آرزو کرد اي کاش فيلم هاي پارک، کمتر از اين گونه صحنه هاي روي اعصاب داشت، ولي بايد به ياد داشته باشيم که با حذف اين نوع صحنه ها ديگر چيز چنداني از اين فيلم ساز نخواهد ماند. در ضمن، فراموش نکنيم که فيلم هاي او چندان افراطي تر و طاقت فرساتر از درام هاي بزرگ ژاکوبي (درام هاي اوايل قرن هفدهم بريتانيا) نيستند. فيلم هاي وي متعلق به سنتي از سينماهاي کره اند که دير زماني است از سويه اي نکبت بار تغذيه شده اند: يکي از کارگردانان محبوب پارک، کيم کي يونگ است که از دهه 1950 تا دهه 1990م فيلم ساخت. به گفته چاک استيونز منتقد، اين کارگردان تجسم «شور عشق سينماي کره جنوبي به امر فاسد و منحرفانه» است. پارک در اين تمايل در ميان کارگردانان کره اي هم دوره اش تنها نيست؛ از جمله فيلم هايي که به همين اندازه بحث برانگيزند مي توان به آثار کالت کيم کي دوک اشاره کرد که ويژگي شان در شقاوت حسي است، در حالي که داستان انتقام در فيلم «سياره سبز را نجات دهيد؟» (2003) اثر جانگ جون هوان همين تصاوير شکنجه را دربافت فارس يا مضحکه هاي تمام عيار قرار مي دهند.
روايت هاي پارک در منطق منحرف و بي رحمشان نه تنها يادآور درام هاي انتقام دوران ژاکوبي، بلکه يادآور رمان هاي جنايي «روث رندل»اند که در آنها آدمي بي گناه اشتباهي مي کند که به تباهي اش مي انجامد. در فيلم «هم در دي با آقاي انتقام»، ريو (با بازي شيم کانگ هو)، که کر و لال است، براي عمل پيوند کليه خواهرانش به پول نياز دارد؛ او کليه خودش را به مافياي قاچاق کليه مي فروشند و آنها سرش کلاه مي گذارند. سپس، ريو و دوستش چا يونگ مي (با بازي بائه دونا) دختر تاجري را مي دزدند، ولي درست هنگامي که کليه جديدي فراهم مي شود، خواهر ريو خودش را مي کشد. بعد دختري که ربوده اند به طور اتفاقي غرق مي شود و پدرش (با بازي سانگ کانگ هو) تصميم مي گيرد انتقام بگيرد. همه اين شخصيت ها عاقبت غم انگيزي دارند.
در «رفيق قديمي» عده اي ناشناس کارمندي ميانسال به نام اوه دائه سو (با بازي چوي مين سيک) را به گونه اي اسرار آميز مي ربايند و به مدت پانزده سال در اتاق سلول مانند هتلي زنداني مي کنند. وقتي اوه با موهاي بلند و آشفته به ناگاه آزاد مي شود درمي يابيم که او حالا به هيولايي صاحب سبک تبديل شده است که مي خواهد چرايي اين قضايا را بفهمند و انتقام بگيرند. ولي به تدريج درمي يابيم که خود اوه، به خاطر اشاره غير محتاطانه اي در چندين سال پيش، گرفتار انتقام مرد ثروتمندي است. هرچه که اوه بيشتر در هزار توي عميقي فرو مي رود که برايش تعبيه کرده اند، همه تلاش هايش براي گرفتن از انتقام از آن مرد ثروتمند بي رحم، به ابزاري براي نابودي خودش تبديل مي شود: وقتي اوه به مرکز اين هزارتو مي رسد مي فهمد که فريب خورده و با دختر خودش هم بستر شده است.
«رفيق قديمي» هم به همين ترتيب بر تماشاگرانش تأثير مي گذارد. وقتي پارک داستاني پر از جزئيات درباره انتقام به ما نشان مي دهد، ممکن است خيال کنيم شاهد نمايشي سراسر سورئال از خشونت و مهمل گويي تصويري هستيم: روايتي دوگانه و تردستي هايي شيادانه که هزينه اش را تماشاگر مي دهد. «بانوي انتقام»، که در طراحي بيزانسي اش از فيلم هاي ديگر پارک کم ندارد، احتمالاً در انسجام هيولاوارش به پاي فيلم هاي قبلي او نمي رسد. در نگاه اول همچون پازلي است که در وهله نخست براي گيج و سردرگم کردن مخاطبش در نظر گرفته شده است. روايت اين فيلم با راويان متعدد و ساختار پيچيده فلاش بک هايش، مدام ميان شفافيت و ابهام در نوسان است و در مقايسه با دو فيلم قبلي پارک، تقطيع نماهاي پر زرق و برق بيش از معمول، کمتر و غير محسوس تر کنترل شده اند و البته هيجان انگيزترند.
«بانوي انتقام» با آزادي لي گوم جا، که سال هاي حبس، او را از يک بچه کش به قديسي زميني تبديل کرده است. آغاز مي شود؛ ستايشگران زاهدمآب مسيحي اش بيرون دروازه زندان منتظرش ايستاده (به شکل آبزوردي لباس بابانوئل پوشيده اند) و مطابق رسم و سنت براي او تافو آورده اند. نجابت روحاني گوم جا او را به يک اسطوره تبديل کرده و هاله فرشته گونه اش هم با انتخاب لي يونگ آئه، بازيگر محبوب تلويزيون که نقش بازپرس را در فيلم «منطقه امنيتي مشترک» بازي کرده بود، تقويت شده است. ولي گوم جا بعد از رهايي از زندان هديه هوادارانش را با لبخندي سرد رد مي کند، از اين جاي فيلم به بعد مي بينيم که رفتار و حالت هاي گوم جا مدام ميان بي حس و حالي در ظاهر فرشته مانندش و فوران ناگهاني شقاوت و غمگساري ديوانه وارش تغيير مي کند. با اين حال پارک به ما اجازه نمي دهد که چندان گوم جا را بشناسيم؛ طبيعت رنگ به رنگش در ساختار کولاژگونه اپيزودهاي کوتاه فيلم به چشم مي آيد.
يکي از والدين از ديگري، که فقط چوب کوتاهي در دست دارد، مي پرسد آيا نمي خواهد اسلحه اي حسابي تر بردارد و مرد در پاسخ مي گويد که اين تکه چوب در واقع فقط دسته بزرگي است که با خود آورده است.
«بانوي انتقام» از راهي بسيار غيرمستقيم به هدف هوشمندانه اش مي رسد. بيشتر روايت فيلم با صداهايي روي تصوير زنان گوناگون پيش مي رود. هم سلولي هاي گوم جا با فلاش بک ها چيزهايي درباره زندگي او در سال هاي زندان و گذشته هاي خودشان تعريف مي کنند، که بيشترشان به بدنه فيلم ارتباطي ندارند. يکي از همين داستان هاي فرعي است که ما را با دشمن اصلي گوم جا در زندان آشنا مي کند؛ زن زاغه نشين همجنس خواه و قلچماقي که شوهرش را کباب کرده و خورده است؛ صحنه کارتون مانندي که او را در حال بي عفتي نشان مي دهد و در اين ويژگي با فيلم سازان زياده از حد خلافي مثل وس اندرسن مشترک است؛ وس اندرسن هم به همين ترتيب از مسير اصلي روايت داستانش خارج مي شود تا تصاوير يگانه پر جزئياتي نشان دهد که در حکم «پانوشت»هاي تصويري موجزند.
برخلاف اين پارک در جايي ديگر برش افراطي ديگري مي زند؛ براي مثال، او اطلاعات اندکي درباره نقش گوم جا در جنايت هاي بائک در اختيارمان قرار مي دهد. تنها نشانه مان از اينکه دخترش در استرالياست. عکس بچه اي در کنار کانگوروست. در جاي ديگر اين برش فرعي بهانه اي مي شود تا مشتي مهارت و زبردستي تکنيکي به نمايش بگذارد. در جايي از فيلم گوم جا را مي بينيم که در خيابان قدم مي زند؛ دوربين ناگهان به طبقه هاي بالاتر مي رود و او را مي بينيم که هنوز در دفترش است- نوعي تکنيک حذف مصنوعي هيجان انگيز.
جاي تعجب نيست که پارک ايده فيلم هايش را از همان نخست به شکل تصويري مي نويسد. در مصاحبه اي که دو سال پيش در «پلي تلگراف» چاپ لندن منتشر شد، پارک اشاره کرد که «سبک بصري وقتي معلوم مي شود که فيلم نامه را بنويسم. صحنه ها را خط به خط مي نويسم». پنداري فيلم ها از همان نخست همان قدر فيلم نامه اند که استوري بورد - مثل اين است که بگوييم پارک تخيلي کميک استريپي دارد («رفيق قديمي» را بر اساس مانگا (کميک استريپ) ژاپني ساخته است). صحنه ستايش شده «رفيق قديمي» هماني است که در آن دوربين در امتداد راهرو به عقب و جلو مي رود و اوه را نشان مي دهد که دست تنها با ارتشي از قلچماق ها مبارزه مي کند، اما به طور مشخص اين سکانس بيشتر از اينکه وامدار منطق تک فريم کميک استريپ باشد وامدار الگوي تخيل کنش پيوسته تصويرسازي هاي چرخان يادوار است.
فيلم هاي پارک انباشته از لايت موتيف هاي بصري قدرتمند است. در «هم دردي با آقاي انتقام»، نشانه هاي رنگي درخشان ما از اپيزودي به اپيزود ديگر هدايت مي کنند. جزوه هاي سياسي اي که يونگ مي توزيع مي کند - و مستقيماً باعث مرگش مي شود- هم رنگ تي شرتش و صورتي اند، در حالي که ريو هميشه موهايش سبز رنگ اند و لباس هاي راه راه مي پوشد. در صحنه دلخراشي از دور بچه دزديده شده را مي بينيم که غرق مي شود. در عمق پس زمينه، بچه با لباس نارنجي درخشانش به داخل آب مي افتد و از چشم انداز محو مي شود.
زيبايي شناختي ترين فيلم پارک، «بانوي انتقام» با الگوي رنگ هاي قرمز و سفيد طرح بندي شده است؛ از سکانس استيليزه عنوان بندي خالکوبي هاي روي پوست سفيد تا لايت موتيف هاي برف و خون. صحنه پردازي ضدناتوراليستي چو هواسونگ، برانگيزاننده جهاني از فروبستگي عيني و رواني است. گوم جا به سالن آرايشگاهي مي رود که دايره ها و سطح ها و کاغذ ديواري هاي راه راهش به ميله هاي زندان اشاره مي کنند و نشانه نابساماني ذهني و احساس زنداني بودن اوست؛ همچنين بازتابي است از سلول کابوس گونه فيلم «رفيق قديمي». با آن پنجره اي که نه به جهان واقعي، بلکه به يک تصوير بدلي واقع نما گشوده مي شود.
در واقع فيلم هاي پارک همان قدر در واقعيت اجتماعي کره ريشه دارند که فيلم هاي آلمادوار در زندگي اجتماعي مادريد. در «آقاي انتقام» يونگ مي با حسن نيت در مقام انقلابي اي يک لاقبا هجو شده است که جزوه هايي پخش مي کند عليه کسب و کار امريکايي ها و «ليبراليسم نويني که زندگي مردم را نابود مي کند». در يکي از سکانس هاي «رفيق قديمي» وقتي اوه داسو را نشان مي دهد که پس از گذشت يک دهه از پايان حکومت نظامي ها در کره جنوبي، همچون يک بيگانه سرو کله اش در کره پيدا مي شود. پانزده سال تاريخ محلي و بين المللي مرور مي شود. ممکن است خود اين مضمون انتقام بيانگر تنش هاي خاص کره معاصر باشد، ولي سه گانه ي پارک به هيچ وجه به اندازه فيلم «سياره سبز را نجات دهيد؟» اثر جانگ سياسي نيست؛ زيرا که در اين فيلم جانگ ريشه خشم قهرمان فيلم را سرکوب هاي نيروهاي رژيم سابق، از جمله سرکوب تظاهرات هاي گوانگجو در 1980م، عقب مي برد. ولي به طور مسلم مي توان گفت که فيلم هاي انتقام محور پارک به ضايعات رواني تغييرات اجتماعي اخير کره توجه مي کند؛ فيلم هايي درباره حبس هاي رنج آور و آزادي هايي که اگر دردناک تر از حبس نباشند، بهتر نيستند (در «هم دردي با آقاي انتقام»، اين حبس شدگي با محل کار ريو و محله هاي تنگناهراسانه نشان داده مي شوند). اين فيلم ها، همچون تريلر پليسي «خاطرات قتل» (2003م) اثر بونگ جون هو، که در دهه ي 1980م رخ مي دهد، نشان دهنده آن اند که بعضي از زخم هاي اجتماعي هرگز به طور کامل ترميم نمي شوند.
خود پارک مدعي است که علاقه اش به مضمون انتقام فقط به خاطر اين است که موضوع جهاني است. در عين حال، او هميشه مي کوشد خودش را فردي اخلاق گرا نشان دهد؛ حال چه موفق شده باشد و چه نه. پارک در مصاحبه اش با «ديلي تلگراف» در سال 2004م گفت:« مي خواهم نشان دهم که چگونه خشونت باعث مي شود، مقصر و قرباني هر دو خودشان را نابود کنند. فکر مي کنم من بيشتر از والت ديزني درس اخلاق مي دهم». به شکلي عجيب تر، در مصاحبه اي که مدتي بعد با تايمر انجام داد گفت:« انتقام بازنمايي شده صرفاً انتقال حس عذاب وجدان به کسي که خودشان حاضر نيستند تقصير را بپذيرند.» از همين گونه اند مکافات نهايي پدر داغدار در فيلم «هم دردي با آقاي انتقام» و اوه داسو در «رفيق قديمي»، که مي فهمد به خاطر جناياتي مجازات مي شود که اصلاً نمي دانست مرتکب آنها شده است.
اما «بانوي انتقام» تغييري در اين مضمون به وجود مي آورد؛ گوم جا همان قدر که به دنبال انتقام جويزي از کساني که اين همه بلا بر سرش آورده اند، طلب آمرزش هم است. هنگام ترک زندان، خشن ترين حرکتش همان است که جلوي والدين کودکي که گمان مي کنند گوم جا او را به قتل رسانده است انگشتش را مي برد، ولي اين احساس گناه دست از سرش - و نيز سر ما- برنمي دارد. او سرانجام به جاي بخشش جنايات بائک، آنها را اشاعه مي دهد و عام مي کند؛ به اين ترتيب به قربانيان محترم ياد مي دهد که آنها هم مي توانند بدترين اعمال را انجام دهند. نکته مورد نظر پارک در اينجاست که خشونت حق ويژه «هيولاها» نيست و مي تواند نرم خوترين بورژوا را هم وسوسه کند. بنابراين به غير از اينکه او را با نوعي دل زدگي ترک مي کنيم: به خاطر آگاهي از اين نکته که در اين فيلم ها به طور سربسته به خود ما هم اشاره شده است. پارک جان ووک آثار ترسناکش را در حلقمان فرو مي کند و تا به خودمان مي آييم، مي بينيم داريم آنها را مي بلعيم؛ آن هم مشتاقانه. شايد فيلم هاي پارک مطبوع نباشند، ولي ناگريزيم ببينيمشان؛ بسيار شبيه به بلعيدن هشت پايي زنده.
منبع: نشريه زمانه، شماره 93.
هرچند اين لحظه اي گذراست. نمونه مهم منطق روايي سياه پارک، فيلم ساز کره جنوبي، است. اين داستان تجسم معنا باختگي، بيهودگي و چاره ناپذيري است: شخصيت هاي پارک هميشه به سر خودشان شليک مي کنند و اگرچه هميشه همان سري را نشانه مي روند که درد مي کند، آن سر بي عيب ديگر هم نابود مي شود؛ زيرا در جهان پارک همه کارها سرانجام به فاجعه منجر مي شوند.
اما اين فلسفه به چيزي بيشتر از «هرچه کني باز هم به لعنت گرفتار مي شوي» مي انجامد. در فيلم هاي پارک، مي شود پيش بيني کرد که وقتي کسي دندان دشمنانش را مي کشد، دست آخر زبان خود را مي برد («رفيق قديمي»،2003). کسي که بچه اي را مي دزدد تا هزينه پيوند کليه خواهرش را تأمين کند، دست آخر خواهر و بچه اي مرده برايش مي ماند و خودش هم يک کليه اش را از دست مي دهد (هم دردي با آقاي انتقام) و زني که در فيلم آخر پارک، «هم دردي با بانو انتقام»، به دنبال انتقام و کفاره گناهانش است حتي بعد از سلاخي آيين دشمنش هم تسکين نمي يابد.
پارک چان ووک، يکي از آخرين ستاره هاي موج ساز در جشنواره هاي فيلم است. چهره به واقع بحث برانگيزي است که هديه اي براي جهان سينما به شمار مي آيد. او خودش را در سال 2000م، با فيلم پر فروش و رکورد شکن «منطقه امنيتي مشترک» (سومين فيلم بلندش)، که درباره منطقه غير نظامي ميان کره شمالي و جنوبي است، در کره جنوبي تثبيت کرد. اين فيلم تريلر خوش رنگ و لعاب را، که درباره ي رابطه سربازان دو طرف درگير است، مي توان تقاطع «مخمصه» مايکل مان و «توهم بزرگ» رنوار دانست. در مقابل، فيلم بعدي اش يعني «هم دردي با آقاي انتقام» - اولين فيلم سه گانه انتقام- خيلي کم فروخت که احتمالاً به دليل فاصله گيري کنايي و خونسردانه اش بود. موفقيت جهاني پارک در سال 2004م رخ داد؛ وقتي فيلم بعدي اش «رفيق قديمي»، که آن هم درباره انتقام بود، برنده جايزه هيئت داوران کن به سرپرستي کوئنتين تارانتينو شد. آخرين فيلم اين سه گانه، «بانوي انتقام»، سال بعد در جشنواره ونيز با استقبال روبه رو شد و در کره جنوبي بيش از چهار ميليون تماشاگر را به سالن هاي نمايش کشاند.
بي شک پارک از ناخوشايندي هاي افراطي خوشش مي آيد. هر چقدر هم که فيلم هايش را به عرف تريلر انتقام منتسب کنيد، باز هم او در تصويربرداري اش از سوراخ کردن ها، شقه کردن ها و دندان پزشکي ها پارتيزاني، صحنه هاي تازه اي رو مي کند. حتي صبورترين تماشاگران هم ممکن است حس کنند که پارک به زياده روي گرايش دارد؛ مثالش صحنه اي است در فيلم «آقاي انتقام» که سوختن جسد يک دختربچه را نشان مي دهد و گويي راضي نيست که فقط غمگساري مادر جنون زده را نشان دهد، دوربينش را به داخل تابوت مي برد تا شاهد باشيم که چطور دست بچه خاکستر مي شود. در «بانوي انتقام» به گروهي از والدين تصويري از کودکان ترسانشان را نشان مي دهد؛ تصويري که بچه دزد از آنها گرفته و دست آخر همه شان را کشته است. پارک به هيچ کس رحم نمي کند، نه به والدين توي داستان و نه به تماشاگران واقعي و فرد حس مي کند که احتمالاً بچه ها هم هنگام فيلمبرداري اين صحنه ها چندان راحت نبوده اند.
حتي وقتي هم کسي مفتون زرق و برق تصويري، شور شوم تخيل پارک و پيچيدگي بيزانسي روايت هايش مي شود، از زياده روي هاي او احساس رقت مي کند. هيچ ترديدي درباره امضاي سبکي پارک نيست: مي شود آرزو کرد اي کاش فيلم هاي پارک، کمتر از اين گونه صحنه هاي روي اعصاب داشت، ولي بايد به ياد داشته باشيم که با حذف اين نوع صحنه ها ديگر چيز چنداني از اين فيلم ساز نخواهد ماند. در ضمن، فراموش نکنيم که فيلم هاي او چندان افراطي تر و طاقت فرساتر از درام هاي بزرگ ژاکوبي (درام هاي اوايل قرن هفدهم بريتانيا) نيستند. فيلم هاي وي متعلق به سنتي از سينماهاي کره اند که دير زماني است از سويه اي نکبت بار تغذيه شده اند: يکي از کارگردانان محبوب پارک، کيم کي يونگ است که از دهه 1950 تا دهه 1990م فيلم ساخت. به گفته چاک استيونز منتقد، اين کارگردان تجسم «شور عشق سينماي کره جنوبي به امر فاسد و منحرفانه» است. پارک در اين تمايل در ميان کارگردانان کره اي هم دوره اش تنها نيست؛ از جمله فيلم هايي که به همين اندازه بحث برانگيزند مي توان به آثار کالت کيم کي دوک اشاره کرد که ويژگي شان در شقاوت حسي است، در حالي که داستان انتقام در فيلم «سياره سبز را نجات دهيد؟» (2003) اثر جانگ جون هوان همين تصاوير شکنجه را دربافت فارس يا مضحکه هاي تمام عيار قرار مي دهند.
روايت هاي پارک در منطق منحرف و بي رحمشان نه تنها يادآور درام هاي انتقام دوران ژاکوبي، بلکه يادآور رمان هاي جنايي «روث رندل»اند که در آنها آدمي بي گناه اشتباهي مي کند که به تباهي اش مي انجامد. در فيلم «هم در دي با آقاي انتقام»، ريو (با بازي شيم کانگ هو)، که کر و لال است، براي عمل پيوند کليه خواهرانش به پول نياز دارد؛ او کليه خودش را به مافياي قاچاق کليه مي فروشند و آنها سرش کلاه مي گذارند. سپس، ريو و دوستش چا يونگ مي (با بازي بائه دونا) دختر تاجري را مي دزدند، ولي درست هنگامي که کليه جديدي فراهم مي شود، خواهر ريو خودش را مي کشد. بعد دختري که ربوده اند به طور اتفاقي غرق مي شود و پدرش (با بازي سانگ کانگ هو) تصميم مي گيرد انتقام بگيرد. همه اين شخصيت ها عاقبت غم انگيزي دارند.
در «رفيق قديمي» عده اي ناشناس کارمندي ميانسال به نام اوه دائه سو (با بازي چوي مين سيک) را به گونه اي اسرار آميز مي ربايند و به مدت پانزده سال در اتاق سلول مانند هتلي زنداني مي کنند. وقتي اوه با موهاي بلند و آشفته به ناگاه آزاد مي شود درمي يابيم که او حالا به هيولايي صاحب سبک تبديل شده است که مي خواهد چرايي اين قضايا را بفهمند و انتقام بگيرند. ولي به تدريج درمي يابيم که خود اوه، به خاطر اشاره غير محتاطانه اي در چندين سال پيش، گرفتار انتقام مرد ثروتمندي است. هرچه که اوه بيشتر در هزار توي عميقي فرو مي رود که برايش تعبيه کرده اند، همه تلاش هايش براي گرفتن از انتقام از آن مرد ثروتمند بي رحم، به ابزاري براي نابودي خودش تبديل مي شود: وقتي اوه به مرکز اين هزارتو مي رسد مي فهمد که فريب خورده و با دختر خودش هم بستر شده است.
«رفيق قديمي» هم به همين ترتيب بر تماشاگرانش تأثير مي گذارد. وقتي پارک داستاني پر از جزئيات درباره انتقام به ما نشان مي دهد، ممکن است خيال کنيم شاهد نمايشي سراسر سورئال از خشونت و مهمل گويي تصويري هستيم: روايتي دوگانه و تردستي هايي شيادانه که هزينه اش را تماشاگر مي دهد. «بانوي انتقام»، که در طراحي بيزانسي اش از فيلم هاي ديگر پارک کم ندارد، احتمالاً در انسجام هيولاوارش به پاي فيلم هاي قبلي او نمي رسد. در نگاه اول همچون پازلي است که در وهله نخست براي گيج و سردرگم کردن مخاطبش در نظر گرفته شده است. روايت اين فيلم با راويان متعدد و ساختار پيچيده فلاش بک هايش، مدام ميان شفافيت و ابهام در نوسان است و در مقايسه با دو فيلم قبلي پارک، تقطيع نماهاي پر زرق و برق بيش از معمول، کمتر و غير محسوس تر کنترل شده اند و البته هيجان انگيزترند.
«بانوي انتقام» با آزادي لي گوم جا، که سال هاي حبس، او را از يک بچه کش به قديسي زميني تبديل کرده است. آغاز مي شود؛ ستايشگران زاهدمآب مسيحي اش بيرون دروازه زندان منتظرش ايستاده (به شکل آبزوردي لباس بابانوئل پوشيده اند) و مطابق رسم و سنت براي او تافو آورده اند. نجابت روحاني گوم جا او را به يک اسطوره تبديل کرده و هاله فرشته گونه اش هم با انتخاب لي يونگ آئه، بازيگر محبوب تلويزيون که نقش بازپرس را در فيلم «منطقه امنيتي مشترک» بازي کرده بود، تقويت شده است. ولي گوم جا بعد از رهايي از زندان هديه هوادارانش را با لبخندي سرد رد مي کند، از اين جاي فيلم به بعد مي بينيم که رفتار و حالت هاي گوم جا مدام ميان بي حس و حالي در ظاهر فرشته مانندش و فوران ناگهاني شقاوت و غمگساري ديوانه وارش تغيير مي کند. با اين حال پارک به ما اجازه نمي دهد که چندان گوم جا را بشناسيم؛ طبيعت رنگ به رنگش در ساختار کولاژگونه اپيزودهاي کوتاه فيلم به چشم مي آيد.
يکي از والدين از ديگري، که فقط چوب کوتاهي در دست دارد، مي پرسد آيا نمي خواهد اسلحه اي حسابي تر بردارد و مرد در پاسخ مي گويد که اين تکه چوب در واقع فقط دسته بزرگي است که با خود آورده است.
«بانوي انتقام» از راهي بسيار غيرمستقيم به هدف هوشمندانه اش مي رسد. بيشتر روايت فيلم با صداهايي روي تصوير زنان گوناگون پيش مي رود. هم سلولي هاي گوم جا با فلاش بک ها چيزهايي درباره زندگي او در سال هاي زندان و گذشته هاي خودشان تعريف مي کنند، که بيشترشان به بدنه فيلم ارتباطي ندارند. يکي از همين داستان هاي فرعي است که ما را با دشمن اصلي گوم جا در زندان آشنا مي کند؛ زن زاغه نشين همجنس خواه و قلچماقي که شوهرش را کباب کرده و خورده است؛ صحنه کارتون مانندي که او را در حال بي عفتي نشان مي دهد و در اين ويژگي با فيلم سازان زياده از حد خلافي مثل وس اندرسن مشترک است؛ وس اندرسن هم به همين ترتيب از مسير اصلي روايت داستانش خارج مي شود تا تصاوير يگانه پر جزئياتي نشان دهد که در حکم «پانوشت»هاي تصويري موجزند.
برخلاف اين پارک در جايي ديگر برش افراطي ديگري مي زند؛ براي مثال، او اطلاعات اندکي درباره نقش گوم جا در جنايت هاي بائک در اختيارمان قرار مي دهد. تنها نشانه مان از اينکه دخترش در استرالياست. عکس بچه اي در کنار کانگوروست. در جاي ديگر اين برش فرعي بهانه اي مي شود تا مشتي مهارت و زبردستي تکنيکي به نمايش بگذارد. در جايي از فيلم گوم جا را مي بينيم که در خيابان قدم مي زند؛ دوربين ناگهان به طبقه هاي بالاتر مي رود و او را مي بينيم که هنوز در دفترش است- نوعي تکنيک حذف مصنوعي هيجان انگيز.
جاي تعجب نيست که پارک ايده فيلم هايش را از همان نخست به شکل تصويري مي نويسد. در مصاحبه اي که دو سال پيش در «پلي تلگراف» چاپ لندن منتشر شد، پارک اشاره کرد که «سبک بصري وقتي معلوم مي شود که فيلم نامه را بنويسم. صحنه ها را خط به خط مي نويسم». پنداري فيلم ها از همان نخست همان قدر فيلم نامه اند که استوري بورد - مثل اين است که بگوييم پارک تخيلي کميک استريپي دارد («رفيق قديمي» را بر اساس مانگا (کميک استريپ) ژاپني ساخته است). صحنه ستايش شده «رفيق قديمي» هماني است که در آن دوربين در امتداد راهرو به عقب و جلو مي رود و اوه را نشان مي دهد که دست تنها با ارتشي از قلچماق ها مبارزه مي کند، اما به طور مشخص اين سکانس بيشتر از اينکه وامدار منطق تک فريم کميک استريپ باشد وامدار الگوي تخيل کنش پيوسته تصويرسازي هاي چرخان يادوار است.
فيلم هاي پارک انباشته از لايت موتيف هاي بصري قدرتمند است. در «هم دردي با آقاي انتقام»، نشانه هاي رنگي درخشان ما از اپيزودي به اپيزود ديگر هدايت مي کنند. جزوه هاي سياسي اي که يونگ مي توزيع مي کند - و مستقيماً باعث مرگش مي شود- هم رنگ تي شرتش و صورتي اند، در حالي که ريو هميشه موهايش سبز رنگ اند و لباس هاي راه راه مي پوشد. در صحنه دلخراشي از دور بچه دزديده شده را مي بينيم که غرق مي شود. در عمق پس زمينه، بچه با لباس نارنجي درخشانش به داخل آب مي افتد و از چشم انداز محو مي شود.
زيبايي شناختي ترين فيلم پارک، «بانوي انتقام» با الگوي رنگ هاي قرمز و سفيد طرح بندي شده است؛ از سکانس استيليزه عنوان بندي خالکوبي هاي روي پوست سفيد تا لايت موتيف هاي برف و خون. صحنه پردازي ضدناتوراليستي چو هواسونگ، برانگيزاننده جهاني از فروبستگي عيني و رواني است. گوم جا به سالن آرايشگاهي مي رود که دايره ها و سطح ها و کاغذ ديواري هاي راه راهش به ميله هاي زندان اشاره مي کنند و نشانه نابساماني ذهني و احساس زنداني بودن اوست؛ همچنين بازتابي است از سلول کابوس گونه فيلم «رفيق قديمي». با آن پنجره اي که نه به جهان واقعي، بلکه به يک تصوير بدلي واقع نما گشوده مي شود.
در واقع فيلم هاي پارک همان قدر در واقعيت اجتماعي کره ريشه دارند که فيلم هاي آلمادوار در زندگي اجتماعي مادريد. در «آقاي انتقام» يونگ مي با حسن نيت در مقام انقلابي اي يک لاقبا هجو شده است که جزوه هايي پخش مي کند عليه کسب و کار امريکايي ها و «ليبراليسم نويني که زندگي مردم را نابود مي کند». در يکي از سکانس هاي «رفيق قديمي» وقتي اوه داسو را نشان مي دهد که پس از گذشت يک دهه از پايان حکومت نظامي ها در کره جنوبي، همچون يک بيگانه سرو کله اش در کره پيدا مي شود. پانزده سال تاريخ محلي و بين المللي مرور مي شود. ممکن است خود اين مضمون انتقام بيانگر تنش هاي خاص کره معاصر باشد، ولي سه گانه ي پارک به هيچ وجه به اندازه فيلم «سياره سبز را نجات دهيد؟» اثر جانگ سياسي نيست؛ زيرا که در اين فيلم جانگ ريشه خشم قهرمان فيلم را سرکوب هاي نيروهاي رژيم سابق، از جمله سرکوب تظاهرات هاي گوانگجو در 1980م، عقب مي برد. ولي به طور مسلم مي توان گفت که فيلم هاي انتقام محور پارک به ضايعات رواني تغييرات اجتماعي اخير کره توجه مي کند؛ فيلم هايي درباره حبس هاي رنج آور و آزادي هايي که اگر دردناک تر از حبس نباشند، بهتر نيستند (در «هم دردي با آقاي انتقام»، اين حبس شدگي با محل کار ريو و محله هاي تنگناهراسانه نشان داده مي شوند). اين فيلم ها، همچون تريلر پليسي «خاطرات قتل» (2003م) اثر بونگ جون هو، که در دهه ي 1980م رخ مي دهد، نشان دهنده آن اند که بعضي از زخم هاي اجتماعي هرگز به طور کامل ترميم نمي شوند.
خود پارک مدعي است که علاقه اش به مضمون انتقام فقط به خاطر اين است که موضوع جهاني است. در عين حال، او هميشه مي کوشد خودش را فردي اخلاق گرا نشان دهد؛ حال چه موفق شده باشد و چه نه. پارک در مصاحبه اش با «ديلي تلگراف» در سال 2004م گفت:« مي خواهم نشان دهم که چگونه خشونت باعث مي شود، مقصر و قرباني هر دو خودشان را نابود کنند. فکر مي کنم من بيشتر از والت ديزني درس اخلاق مي دهم». به شکلي عجيب تر، در مصاحبه اي که مدتي بعد با تايمر انجام داد گفت:« انتقام بازنمايي شده صرفاً انتقال حس عذاب وجدان به کسي که خودشان حاضر نيستند تقصير را بپذيرند.» از همين گونه اند مکافات نهايي پدر داغدار در فيلم «هم دردي با آقاي انتقام» و اوه داسو در «رفيق قديمي»، که مي فهمد به خاطر جناياتي مجازات مي شود که اصلاً نمي دانست مرتکب آنها شده است.
اما «بانوي انتقام» تغييري در اين مضمون به وجود مي آورد؛ گوم جا همان قدر که به دنبال انتقام جويزي از کساني که اين همه بلا بر سرش آورده اند، طلب آمرزش هم است. هنگام ترک زندان، خشن ترين حرکتش همان است که جلوي والدين کودکي که گمان مي کنند گوم جا او را به قتل رسانده است انگشتش را مي برد، ولي اين احساس گناه دست از سرش - و نيز سر ما- برنمي دارد. او سرانجام به جاي بخشش جنايات بائک، آنها را اشاعه مي دهد و عام مي کند؛ به اين ترتيب به قربانيان محترم ياد مي دهد که آنها هم مي توانند بدترين اعمال را انجام دهند. نکته مورد نظر پارک در اينجاست که خشونت حق ويژه «هيولاها» نيست و مي تواند نرم خوترين بورژوا را هم وسوسه کند. بنابراين به غير از اينکه او را با نوعي دل زدگي ترک مي کنيم: به خاطر آگاهي از اين نکته که در اين فيلم ها به طور سربسته به خود ما هم اشاره شده است. پارک جان ووک آثار ترسناکش را در حلقمان فرو مي کند و تا به خودمان مي آييم، مي بينيم داريم آنها را مي بلعيم؛ آن هم مشتاقانه. شايد فيلم هاي پارک مطبوع نباشند، ولي ناگريزيم ببينيمشان؛ بسيار شبيه به بلعيدن هشت پايي زنده.
منبع: نشريه زمانه، شماره 93.