تحليلي بر فيلمنامه «21گرم»
ميان عشق حقيقي و مصنوعي
شهري بدون نام در آمريکاي معاصر. پل، استاد دانشگاه، در ليست انتظار عمل پيوند قلب است . همسر انگليسي اش، مري، اميدوار است که بتواند از طريق لقاح مصنوعي باردار شود. کريستينا زن خانه داري از طبقه متوسط جامعه است که روزي به خانه مي رسد و متوجه مي شود که همسر و دو دخترش هنوز به خانه نيامده اند. جک که مدت زيادي را در زندان گذرانده، اکنون خود را اصلاح کرده و با همسرش ماريان و دو فرزندش زندگي فقيرانه اي را مي گذراند و سرش را با مذهب گرم کرده است. فيلم با عقب و جلو پريدن در زمان، تبعات يک تصادف ماشين را نقل مي کند که در آن جک، همسر و دختران کريستينا را زير مي گيرد و مي کشد.
پل قلب مايکل را دريافت مي کند. کريستينا از فرط نااميدي به سمت مواد مخدر کشيده مي شود و جک که مغلوب احساس ندامت شده، خود را به پليس تسليم مي کند. پل مي فهمد که چه کسي قلب را اهدا کرده و پس از اين که رابطه اش با مري را به هم مي زند، رابطه اي با کريستينا آغاز مي کند. او در ضمن مي فهمد که بدنش قلب جديد را قبول نکرده است. کريستينا به پل مي گويد آنها به مايکل مديون هستند و بايد جک را بکشند، وقتي جک از زندان آزاد مي شود، همچنان حس گناه آزارش مي دهد و خانوادهاش را ترک مي کند و در يک متل سکنا مي گزيند. پل و کريستينا جک را تعقيب مي کنند، ولي پل نمي تواند او را بکشد. وقتي جک وارد اتاق آنها در متل مي شود، کريستينا به او حمله مي کند، ولي قلب پل از کار مي ايستد و به سينه خودش شليک مي کند. آنها با عجله خود را به بيمارستان مي رسانند و آنجا کريستينا متوجه مي شود که باردار است.
پيش در آمد
چهارمين سکانس فيلم21گرم ، جک جوردن را نشان ميدهد که مشغول نصيحت کردن يک پسر بزهکار است. او قطعه هاي چوبي کوچکي را روي هم چيده و از پسرک مي خواهد اول فکرش را به کار بيندازد و بعد طوري که شکل قطعه ها به هم نريزد يکي از آنها را بيرون بکشد. پسرک بدون دقت، قطعه اي در مي آورد و برج کوچک فرو مي يزد. سکانس هاي کوتاه فيلم21گرم بي شباهت به اين قطعه هاي اسباب بازي نيستند. شايد بيراه نباشد که سکانس ها را به مولکول هاي مايعي تشبيه کنيم که در دل يکديگر مي لولند و وقتي ناگاه مايع را سرد مي کنيم، هر کجا که هستند، تثبيت مي شوند و بلور زيبايي را شکل مي دهند و هر مولکول با شش مولکول کناري اش پيوند محکمي برقرار مي کند. خارج کردن هر کدام از آنها (همچون آن قطعه هاي بازي) شکل بلور را به هم خواهد ريخت. فيلمنامه 21گرم حاوي 199سکانس است که به صورت دسته هاي تکي، دوتايي و سه تايي در هم تلفيق شده اند. تجربه آمورس پروس که در آن سه داستان متماميز با تصادف ماشين به يکديگر مربوط مي شدند، به ارياگا فرصت داد تا به کنکاش هاي عميق تر و پيچيده تري در باب چنين مضموني بپردازد. 21گرم حاصل اين تجربه گرايي جديد است. فيلمنامه 21گرم در اصل به زبان اسپانيايي و محل وقوع حوادث نيز مکزيکوسيتي بود، ولي تصميم ساخت فيلم در آمريکا موجب شد فيلمنامه به انگليسي ترجمه و مکان فيلم هم جايي نامعلوم در يکي از شهرهاي آمريکا شود. 21گرم در برابر آمورس پروس که ساختاري اجتماعي تر داشت و به نوعي برخورد سه طبقه مختلف جامعه بود، انتزاعي تر است . تصادف (که در هر دو فيلم مرکز ثقل و نيروي پيش برنده داستان است) بيش از آن که مسبب تصادم سه گروه باشد. سه شخصيت اصلي داستان را به هم وصل مي کند. در نتيجه فيلمنامه به نسبت شخصيت محورتر است و به زمان و مکان خاصي نيز وابسته نيست. حتي وقتي به زمان تصادف(10اکتبر) و زمان عمل پيوند قلب (11اکتبر) اشاره مي شود. فقط روز و ماه است و نه سال. هيچ نشانه گذاري صريحي در فيلمنامه نسبت به مکان وقوع داستان(خيابان، شهر و در مقياس وسيع تري حتي کشور) وجود ندارد. ساختار پيچيده و تودرتوي داستان باعث نشده که آرياگا به اين فکر بيفتد که از تاريخ به عنوان سرنخي براي مخاطب استفاده کند. لوکيشن هاي فيلم، محدود به خانه هايي ساده، کليسا، بيمارستان، زندان و در يک کلام مکان هايي است که در هر جايي مي تواند وجود داشته باشند. حتي شخصيت ها نيز بري از هر گونه وابستگي به زمان و مکان هستند. اين بي پيرايگي در به تصوير کشيدن زندگي شهري، در انتقال هر چه بهتر مفاهيم فرامليتي که فيلم به آنها مي پردازد، موثر بوده است.
«اتفاق هاي زيادي بايد رخ بدن تا دو تا آدم همديگه رو ببينن» (پل به کريستينا) اولين نکته اي که در فيلمنامه21گرم به چشم مي خورد، ساختار شکني آن در زمينه بازي با زمان است. هر چند نمونه هاي بسياري از جريان سيال ذهن و فلاش بک و فلاش فوروارد صريح و غير صريح در تاريخ سينما وجود داشته است، ولي آرياگا، آن قدر اين بازي را پيش برده که عملاً اين حس به ما دست مي دهد که زمان حالي در کار نيست و در نتيجه نمي توان در جست و جوي گذشته و آينده نيز بود. زمان نيز همچون مضامين روحاني فيلم، سيال است. هر چند مي توان تصور کرد که برخي از سکانس ها، يادآوري خاطرات شخصيتهاست. ولي شايد ديدگاه درست تر اين باشد که نويسنده را به عنوان خالق اصلي فرض کنيم که با علم کلي به داستان، آن را به شکلي پازل گونه به هم ريخته است. شايد جمله طعنه آميزي که جک جوردن دو بار در فيلم به زبان مي آورد، اشاره اي به همين موضوع باشد: «خدا حتي مي دونه که يه دونه تار مو روي سرت تکون مي خوره.»
«کتي با بند کفش هاي قرمزش مرد»(کريستينا به پل)
«مي خوام جک جوردن رو بکشم. مي خوام اون حرومزاده رو بکشم» (کريستينا به پل)
حالت اوليه: بيماري پل و پرستاري مري از او، زندگي آرام کريستينا با خانواده اش، اخراج جک از محل کار و اعتقاد شديدش به مسيح که در زندگي خصوصي اش نيز تأثير گذاشته است.
سلسله حوادث پس از تصادف: پيوند قلب مايکل به پل، مراسم عزاداري در خانه کريستينا، تسليم شدن جک و آزادي اش به خاطر اجتناب کريستينا از شکايت.
حوادث انتقالي: جست و جوي پل براي يافتن کسي که قلبش به او رسيده، تلاش کريستينا براي کنار آمدن با فاجعه، بازگشت جک به خانه و ادامه عذاب وجدانش که در نهايت باعث مي شود خود را به نقطه اي دور افتاده تبعيد کند.
سلسله حوادث پاياني: جلب اعتماد کريستينا توسط پل، تصميم کريستينا و پل به قتل جک و يافتن رد او، نقطه اوج نهايي که منجر به مرگ پل مي شود.
«مسيح اون ماشين لعنتي رو تو دست هاي من گذاشت و باعث شد من اون مرد و دخترهاش رو بکشم» (جک به پدر مقدس)
«مي دوني چه اتفاقي مي افته؟ احساس گناه تا مغز استخونت نفوذ مي کنه» (جک به پسر بزهکار)
آغوش خانواده بازگردد (سکانس بعد) و کريستينا نيز پا به اتاق دخترانش بگذارد(سکانس بعدتر).
21گرم تلخ است. همه شخصيت ها در اکثر موقعيت ها در حال درد کشيدن، گريستن و غصه خوردن هستند ولي کورسوي اميد همچون اشعه خورشيد که از لابه لاي برگ درختان سترگ برجنگل تاريک نفوذ مي کند، در تاروپود آن رخنه کرده است. 21 گرم داستان قلبي است که از بدن يک مرد در بدن مردي ديگر به يادگار مانده و محرکي مي شود تا مرد دوم نيز در واپسين روزهايش نطفه اي در بدن زني به يادگار بگذارد. وجود اين نطفه، نه تنها باعث مي شود زن از اعتياد به الکل و مواد مخدر دست بردارد، بلکه به او در بخشودن قاتل خانواده اش و آغاز يک زندگي نو کمک مي کند. جالب آن که نطفه ديگر که قرار است از طريق لقاج مصنوعي و به زور مجلات محرک شکل بگيرد، بي نتيجه مي ماند، شايد فرجام اين دو نطفه همان فرق ميان عشق حقيقي و مصنوعي باشد.
21گرم فيلمي است پيچيده که شايد سازندگانش خواسته اند از اين طريق گوشه اي از پيچيدگي هاي زندگي را نشانمان بدهند.
سکانس برگزيده
126. داخلي -رستوران-روز
کريستينا: رياضيات پيشرفته؟ اينو درس مي ديد؟
پل: بله، همينو.
کريستينا نوشابه اش را به آرامي مي نوشد، پل او را نگاه مي کند.
کريستينا: حالا بهشون چه چيزهايي ياد مي ديد؟
پل: اين که اعداد احساس دارند، اين که اعداد زندگي را توصيف مي کنند. اين که گاهي اوقات در اعداد نظم هست و گاهي اوقات آشفتگي. اين که در هر حرکتي از زندگي و در هر جلوه اي از کهکشان، عددي پنهان شده. اينکه عددي هست که مي خواهد جيغ کشان به ما چيزي بگويد. اين که يک عدد...
پل که با هر کلمه بيش از پيش هيجان زده مي شود، ناگهان دست نگه مي دارد و به کريستينا نگاه مي کند.
پل: دارم خسته ات مي کنم؟
کريستينا: نه، به هيچ وجه.
پل: بهشون درس مي دم که يک عدد هميشه دري است رو به معمايي عظيم تر از ما و اين که هيچ معمايي از اين بزرگ تر نيست که دو نفر آدم همديگر رو مي بينن... اوجنيو مونتخو(Montejo Eugenio)رو مي شناسي؟
کريستينا: نه، کيه؟
پل: يه شاعر ونزوئلاييه. شاعر محبوب من، شعري داره که مي گه: «زمين چرخيد تا ما را به هم نزديک تر کند، در خودش و در ما چرخيد تا سرانجام در اين رويا ما را به هم رساند.»
پل همچنان جدي و غرق در فکر است. سرش را مي چرخاند تا به کريستينا نگاه کند.
پل: خيلي اتفاق ها بايد بيفته تا دو تا آدم همديگه رو ببينن.(مکث)رياضيات درباره همينه. پل سيگاري بيرون مي کشد و روشنش مي کند. تقريباً بلافاصله، گارسوني به سمت آنها مي آيد.
گارسون: متأسفم آقا، ولي نمي تونيد اينجا سيگار بکشيد.
پل به دودي که از پنجره باز خارج مي شود، اشاره مي کند.
پل: ولي دود که از پنجره بيرون مي ره . از اين گذشته، کسي هم اينجا نيست.
گارسون: متأسفم آقا، فقط در بالکن مي تونيد سيگار بکشيد.
پل: (به کريستينا): اشکالي نداره ميزمون رو عوض کنيم؟
کريستينا: نه
آنها ليوان هايشان را برمي دارند و به ميز کناري که در بالکن و رو به خيابان است، مي روند.
گارسون مجدداً مزاحم مي شود.
گارسون: متأسفم، قوانين ايالتي مصرف نوشيدني الکلي رو روي بالکن ممنوع کرده.
پل چشمانش را به نشانه اينکه انگار مي خواهد بگويد «جدي که نمي گي؟»مي بندد.
پل(به کريستينا): رازهايي که رياضيات مي تونه بهشون جواب بده محدوديت دارن.
به سمت ميز قبلي مي رود و نوشيدني اش را مي نوشد، دوباره برمي گردد و روي بالکن سيگار مي کشد. کريستينا با رضايت خاطر مي خندد.
127خارجي-رستوران-روز
آنها به سمت ماشين پل مي روند. وقتي که پل مي خواهد در ماشين را باز کند، کريستينا براي لحظه اي مکث مي کند.
کريستينا: اشکالي داره يه کم راه بريم؟
منبع: فيلم نگار شماره 21