سگهاي انباري «قسمت دوم» Reservoir Dogs

از طريق دوربين روي دست، آقاي صورتي را دنبال مي کنيم که از اتاق ها و راهروها به سمت انبار مي رود. از پشت سر به دنبال او مي رويم تا به آقاي سفيد برسيم که بالاي سرآقاي نارنجي ايستاده. اقاي صورتي: خب، من چيزي راجع به تو نمي دونم، اما من، من از شما جدا مي شم، مي رم يه هتل خوب و براي چند روزي اونجا مي مونم.
شنبه، 13 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
سگهاي انباري «قسمت دوم» Reservoir Dogs

 سگهاي انباري «قسمت دوم» Reservoir Dogs
سگهاي انباري «قسمت دوم» Reservoir Dogs


 






 
12ـداخلي -انبار -روز
از طريق دوربين روي دست، آقاي صورتي را دنبال مي کنيم که از اتاق ها و راهروها به سمت انبار مي رود. از پشت سر به دنبال او مي رويم تا به آقاي سفيد برسيم که بالاي سرآقاي نارنجي ايستاده.
اقاي صورتي: خب، من چيزي راجع به تو نمي دونم، اما من، من از شما جدا مي شم، مي رم يه هتل خوب و براي چند روزي اونجا مي مونم.
همان طور که نزديک تر مي شود، مي بيند که آقاي نارنجي بيهوش است. به سمت او مي دود.
آقاي صورتي: لعنتي، مرد؟
آقاي سفيد: نه، اون نمرده.
آقاي صورتي: پس چرا اين جوريه؟
آقاي سفيد: فکر مي کنم فقط بيهوش شده باشه.
اقاي صورتي: داشت منو از ترس زهره ترک مي کرد. فکر مي کردم حتماً بايد مرده باشه.
آقاي سفيد بلند مي شود و جلوي ميزي راه مي رود.
آقاي سفيد: اگه نبريمش بيمارستان، حتماً مي ميره.
آقاي صورتي:نمي تونيم ببريمش بيمارستان.
آقاي سفيد: بدون مراقبت هاي پزشکي نمي تونه امشب رو به صبح برسونه. گلوله اي که به شکمش خورده تقصير من بود. ممکنه براي تو زياد فرقي نکنه، ولي براي من چرا... قرار هم نيست آنقدر اينجا بشينم تا شاهد مردنش باشم.
آقاي صورتي: خب، ولي اول بايد به فکر کارهاي مهم تر باشيم. اينجا موندن احمقانه ست، بايد از اينجا بريم.
آقاي سفيد: پيشنهادت چيه؟ بريم هتل؟ يکي با هامونه که گلوله خورده، نمي تونه حرکت کنه، مثل يه خوک سربريده ازش خون مي ره و وقتي بيدار مي شه از درد فرياد مي کشه.
آقاي صورتي :خودت پيشنهادي داري؟ اگه داري بگو.
آقاي سفيد: جو مي تونه بهش کمک کنه. اگه بتونيم با جو تماس بگيريم، ... جو مي تونه اونو ببره پيش يه دکتر، جو حتي مي تونه يه دکتر بياره بالاي سرش.
در حالي که حرف هاي آقاي صورتي را مي شنويم، دوربين به آرامي به نمايي نزديک از آقاي سفيد زوم مي شود.
آقاي صورتي (صداي خارج از قاب): حالا فرض کنيم مي تونيم به جو اعتماد کنيم ... چطوري بايد باهاش تماس بگيريم؟ قرارمون اين بوده که بياد اينجا، ولي هنوز نيومده، به همين دليل اينجا موندن داره عصبانيم مي کنه. حتي اگه جو الان تو راه باشه، احتمالاً زياد خوشش نمياد که با ما باشه. جو ترتيب يه سرقت رو داد، اما حالا يه حمام خون روي دستش مونده. پليس هاي مرده، دزدهاي مرده، مردمي که مردن... يا عيسي مسيح! من شک دارم بدبختي ما اهميت زيادي براش داشته باشه اگه من جاي اون بودم، سعي مي کردم تا جايي که ممکنه از اينجا دور بشم.
آقاي سفيد: قبل از اين که بياي اينجا، آقاي نارنجي از من خواست که ببرمش بيمارستان. الان دوست ندارم که بيفته دست پليس ها. اما اگه نبريمش بيمارستان، مي ميره. اون به من التماس مي کرد که اين کار رو بکنم. بهش گفتم دندون رو جيگر بذاره تا جو پيداش بشه.
آقاي صورتي (صداي خارج از قاب): خب... جو اينجا نمياد. خودمون بايد يه فکري کنيم. الان هيشکي رو نمي شناسم که بتونه کمکش کنه، اگه تو کسي رو مي شناسي بهش تلفن کن.
آقاي سفيد: من کسي رو نمي شناسم.
آقاي صورتي (صداي خارج از قاب): پس... مي تونيم جلوي يه بيمارستان از ماشين بندازيمش بيرون، چون هيچ چيز درباره ما نمي دونه. اتفاقي هم نمي افته.
از چشمديد آقاي سفيد:

نماي نزديک از آقاي صورتي
 

آقاي سفيد (صداي خارج از قاب): خب ... اون يه چيزايي راجع به من مي دونه.
آقاي صورتي: اسمت رو که بهش نگفتي ؟ گفتي؟
آقاي سفيد(صداي خارج از قاب): اسم کوچيکم رو گفتم و همين طور اين که اهل کجا هستم.
سکوتي طولاني و نگاه پر از سکوت آقاي صورتي، که فرياد مي زند:
آقاي صورتي: چرا؟
آقاي سفيد (صداي خارج از قاب): بهش گفتم چند روز پيش کجا بودم. يه صحبت اتفاقي بود.
آقاي صورتي: خب چرا اسمت رو بهش گفتي، در حالي که قرار نبود همچين کاري بکني؟
آقاي سفيد (صداي خارج از قاب): ازم پرسيد.
آقاي صورتي به آقاي سفيد نگاه مي کند، گويي که حرکاتش کند شده باشد.
آقاي صورتي (صداي خارج از قاب): ما تازه از دست پليس ها فرار کرده بوديم. اون تازه تير خورده بود. تقصير من بود که تير خورد. داشت جيغ مي زد. به خدا قسم اوضاع طوري بود که انگار همون جا و همون وقت داشت مي مرد. داشتم سعي مي کردم آرومش کنم، بهش بگم که نگران نباشه، حالش خوب مي شه و من ازش مراقبت مي کنم. و همون وقت ازم پرسيد اسمم چيه، منظورم اينکه که... ببين اون داشت تو دست هاي من مي مرد. من صاب مرده چي مي تونستم بهش بگم؟ بهش مي گفتم «متأسفم من نمي تونم اين اطلاعات رو بهت بدم، اين برخلاف قانون ماست. من به اندازه کافي به تو اعتماد ندارم! » شايد بايد اين کار رو مي کردم، اما نتونستم.
آقاي صورتي: اوه... شک ندارم که صحنه ظريف و زيبايي بوده.
آقاي سفيد (صداي خارج از قاب): نمي خوام اين جوري از من طرفداري کني.
آقاي صورتي: يه سؤال: تو بهش گفتي اهل کجايي؟
آقاي سفيد (صداي خارج از قاب): البته.
اقاي صورتي: خب، به هر حال. منظورم اينه که بابت چيزهايي که احتمال داره اتفاق بيفته نگران باشم. اما حالا اون مي دونه که اولاً توچه شکلي هستي، دوماً اسم کوچيکت چيه، سوماً اهل کجايي و چهارماً تخصص توچيه. به نظر نمي رسه که براي پيدا کردن تو لازم باشه عکس هاي زيادي رو بهش نشون بدن. درست نمي گم؟ چيز ديگه اي بهش نگفتي که پيدا کردنت رو آسون تر کنه؟
آقاي سفيد: اگه بايد دوباره حرف هام رو تکرار کنم، صحبت بين من و تو به تکرار مي افته.
آقاي صورتي از موقعيت نماي نزديک دور مي شود و پشت خود را به آقاي سفيد برمي گرداند.
از چشمديد آقاي سفيد به آقاي صورتي پن مي شود.
آقاي صورتي: نمي بريمش بيمارستان.
آقاي سفيد (صداي خارج از قاب): اگه نبريمش... مي ميره.
آقاي صورتي: و از اين بابت خيلي ناراحت هست. اما بعضي از رفقا خوش شانس هستن و بعضي ها نيستن.
آقاي سفيد (صداي خارج از قاب): اون لعنتي اين کار رو کرد.
از چشمديد آقاي سفيد به سمت آقاي صورتي مي رويم. آقاي صورتي به سوي او برمي گردد و درست همان موقع آقاي سفيد مشت محکمي بردهان او مي کوبد.

پايان نماي چشمديد
 

آقاي سفيد و آقاي صورتي نزاعي بسيار جدي و خشن را شروع مي کنند و همچون دو گربه وحشي به هم مي پرند. در حين حمله و مشت زدن، آقاي سفيد فرياد مي زند.
آقاي سفيد: جوجه فکلي مادر به خطا!
آقاي صورتي: مي خواي دخل منو بياري؟ مي خواي دخل منو بياري؟ حالا بهت نشون مي دم قراره حال کي گرفته بشه.
هيچ کدام از مشت و لگد پراندن به هم روي زمين دست برنمي دارند. آقاي سفيد سرآقاي صورتي را مي گيرد. آقاي صورتي به اسلحه اش که داخل جيبش است دست پيدا مي کند و آن را بيرون مي کشد. آقاي سفيد که وضع را چنين مي بيند، آقاي صورتي را رها مي کند و به سراغ اسلحه خود مي رود. هر دو مقابل هم روي زانوهايشان ايستاده اند، در حالي که اسلحه هايشان را به سمت هم نشانه رفته اند.
آقاي سفيد: تو مي خواي به من شليک کني تيکه آشغال؟ بزن ببينم.
آقاي صورتي: مرده شور تو رو ببرن، سفيد! من اين وضع رو به وجود نياوردم، من فقط تو همچين وضعي گير افتادم. رفتارت مثل يه آدم تازه کار مي مونه. اما من مثل يه حرفه اي عمل مي کنم. اونا به اون تير زدن، مي تونستن تو رو بزنن، مي تونستن به من نزديک تر بشن، مي تونست اصلاً اين اتفاق نيفته. و تو، توي مادر به خطا طوري به من نگاه مي کني انگار تقصير من بود. من بهش اسمم رو نگفتم. نگفتم اهل کجا هستم. نگفتم چه چيزهاي رو مي دونم که مي تونم براش بگم. لعنتي، يه ربع قبل تو تقريباً اسمت رو به من گفتي. توي وضعيتي گير افتادي که خودت به وجود آوردي بنابراين اگه قراره از اين نگاه ها به کسي بندازي بايد بري جلوي آينه.
آقاي صورتي اسلحه اش را پايين مي آورد.
صدا: شما بچه ها زياد هم خشن نيستين. يکي داره فرياد مي کشه.

13ـ داخلي -انبار-روز-نماي متوسط نزديک از اقاي بلوند
 

صدا متعلق به آقاي بلوند است. آقاي بلوند به تيرکي تکيه داده ونوشابه مي خورد.
آقاي صورتي: اقاي بلوند! حالت خوبه؟ ما فکر مي کرديم شايد گير افتاده باشي. چه اتفاقي افتاد؟
آقاي بلوند پاسخي نمي دهد. به آقاي صورتي و آقاي سفيد خيره مي شود و ني نوشابه اش را مک مي زند. اين حرکت او صورتي و سفيد را تا سرحد جنون عصباني مي کند. اما آقاي صورتي سعي مي کند با او صحبت کند.
آقاي صورتي: واقعاً، چطوري فرار کردي؟
آقاي بلوند باز هم سکوت مي کند.
آقاي صورتي: آقاي آبي کجاست؟
سکوت.
آقاي صورتي: فکر مي کرديم شما دو تا بايد با هم باشين.
سکوت.
آقاي صورتي: نگران بوديم که شايد پليس ها شما رو گرفته باشن.
سکوت.
آقاي صورتي: ببين، قهوه اي مرده، نارنجي هم يه گلوله به شکمش خورده.
آقاي سفيد: بسه ديگه! بهتره تو شروع به حرف زدن کني الاغ! چون ما ديگه چيزي واسه گفتن نداريم و مي خوايم بشنويم.
آقاي بلوند با خونسردي به دو شريکش نگاه مي کند و بعد به طرف آنها مي رود.
آقاي بلوند: خب، حرف بزنيم.
آقاي سفيد: ما فکر مي کنيم که يه موش توي خونه داريم که...
آقاي صورتي: من مطمئنم که يه موش توي خونه داريم.
آقاي بلوند: چي باعث شده که همچين فکري بکنين؟
آقاي سفيد: مسخره به نظر مي رسه؟
آقاي صورتي: فکر نمي کنيم اينجا جاي امني باشه.
آقاي سفيد: اينجا ديگه امنيت نداره ما از اينجا مي ريم و تو هم بايد با ما بياي.
آقاي بلوند: هيچ کس هيچ جا نمي ره.
سکوت، فضا را در بر مي گيرد. آقاي بلوند از حرکت باز مي ايستد. با صداي چند ضربه سکوت شکسته مي شود.
آقاي سفيد (به آقاي صورتي): گندش بزنه، ما از اينجا خارج مي شيم.
آقاي سفيد برمي گردد تا خارج شود.
آقاي بلوند: قدم ديگه اي برندار، آقاي سفيد.
آقاي سفيد خشمگين مي شود، اسلحه اش را بالا مي آورد و به طرف آقاي بلوند نشانه مي رود.
آقاي سفيد: لعنت به تو، مرتيکه رواني! تقصير تو حرومزاده بود که توي اين دردسر افتاديم.
آقاي بلوند به آرامي مي نشيند. به آقاي صورتي نگاه مي کند.
آقاي بلوند (به آقاي سفيد نگاه مي کند): مشکل اين بابا چيه؟
آقاي سفيد: مشکل من چيه؟ آره، من مشکل دارم. من با هر آدم ديوونه حرومزاده اي که باعث بشه بهم شليک بشه يه مشکل خيلي بزرگ دارم.
آقاي بلوند: منظورت چيه؟
آقاي سفيد: اون تيراندازي مسخره توي فروشگاه.
آقاي بلوند: مرده شور برده ها، اونها زنگ آژير خطر رو خاموش کرده بودن، اونها هر چيزي رو که گيرشون مي اومد تو بوق مي کردن.
آقاي سفيد: داشتي منو به کشتن مي دادي. الاغ! اگه مي دونستم چه جور آدمي هستي هيچ وقت قبول نمي کردم باهات کار کنم.
آقاي بلوند: قراره تمام روز رو وق وق کني سگ کوچولو، يا قراره گاز بگيري؟
آقاي سفيد: چي گفتي؟ ببخشين نشنيدم. ممکنه دوباره تکرار کني؟
آقاي بلوند (آرام و آهسته): گفتم: «قراره تمام روز رو پارس کني سگ کوچولو، يا قراره گاز هم بگيري؟
آقاي صورتي: شما الاغ ها، هر دوتاتون... آروم بگيرين.
آقاي سفيد (به آقاي بلوند): پس تنت مي خاره... مي خواي گازت بگيرم. آره؟
آقاي صورتي: بس کنين اين اراجيف رو... ما که تو ميدون دعوا نيستيم. (مکث) نمي تونم اين چيزا رو باور کنم، هر دوي شما ده سال از من بيشتر تجربه دارين و فقط من هستم که دارم مث يه حرفه اي عمل مي کنم. شماها عين دسته هاي سياهپوست هاي حرومزاده رفتار مي کنين. تا حالا با يه گروه سياهپوست کار کردين؟ درست عين شما دوتا هستن، همه ش دعوا مي کنن، مرتب به هم مي گن مي کشمت... دخلت رو ميارم.
آقاي سفيد (به آقاي صورتي): تو خودت گفتي، يادته؟ به اين فکر مي کردي که از گروه بيرون کنيمش.
آقاي صورتي: خب، اون موقع گذشت. الان، آقاي بلوند تنها کسيه که بهش اعتماد مي کنم. اون قدر کله خر به نظر مي رسه که بعيده با پليس ها همکاري داشته باشه.
آقاي سفيد: تو طرف اونو مي گيري؟
آقاي صورتي: مرده شور طرف رو ببره! چيزي که الان بهش نياز داريم يه خورده همبستگي واتفاق نظره... يکي مي خواد بدجوري حال ما رو بگيره و ما بايد بفهميم دست کي تو کاره. الان مي دونم که خودم هيچ غلطي نکردم... (اشاره به آقاي سفيد) و کاملاً مطمئنم که تو هم پسرخيلي خوبي هستي... (اشاره به آقاي بلوند) و نظرم نسبت به توهم کاملا ً مساعد ه بنابراين بياييد ببينم کي مي تونه اين وسط آدم بده باشه.
آقاي صورتي آرام تر مي شود و اسلحه اش را کنار مي گذارد.
آقاي بلوند: خب، معلومه که خيلي پرهيجان بود. (به آقاي سفيد) تو بايد کشته مرده لي ماروين باشي، مگه نه؟ من هم همين طور. من راجع به بقيه رفقا چيزي نمي دونم، اما قلبم داره تند تند مي زنه. (مکث براي يک لحظه) خب، شماها، دنبالم بياين.
آقاي بلوند از صندلي اش بلند مي شود و به سمت در مي رود. آن دو نفر ديگر فقط با چشم هايشان او را دنبال مي کنند.
آقاي سفيد: دنبالت بيايم کجا؟
آقاي بلوند: بياين بريم سراغ ماشين من.
آقاي سفيد: چرا؟
آقاي بلوند: براتون يه سورپريز دارم.
آقاي بلوند از در بيرون مي رود.

14ـ خارجي-انبار-روز
 

سه اتومبيل آن رو به رو پارک شده اند . آقاي بلوند به سمت اتومبيلي که سوارش بوده مي رود. آقاي سفيد و آقاي صورتي پشت سرش راه افتاده اند. دوربين پشت سرآنها حرکت مي کند.
آقاي صورتي: من هنوز هم مي گم بايد از اينجا خارج بشيم.
آقاي بلوند: ما همين جا مي شينيم و منتظر مي مونيم.
آقاي سفيد: منتظر کي؟ منتظر پليس ها؟
آقاي بلوند: منتظر ادي.
آقاي صورتي: ادي؟ چرا فکر نمي کني که اون الان مي تونه سوارهواپيما تو راه کاستاريکا باشه؟
آقاي بلوند: چون که همين الان باهاش صحبت کردم. تو راه رسيدن به اينجاست و هيچ کس هيچ جا نمي ره تا اون برسه اينجا.
آقاي سفيد: تو با ادي صحبت کردي؟ لعنتي چرا اينو همون اول نگفتي؟
آقاي بلوند: ازم نپرسيدي.
آقاي سفيد: اون چي گفت.
آقاي بلوند: گفت صبر کنين. خيلي خب، رفقا، بياين يه نگاهي به اين سورپريزي که واسه تون آوردم بندازين.
آقاي بلوند صندوق عقب اتومبيل خود را باز مي کند. يک پليس کت بسته داخل آن افتاده است.
آقاي بلوند: چون به هر حال بايد منتظر ادي بمونيم، بياين با اين آقا پسر راجع به آبي صحبت کنيم و ببينيم از موشي که بين ماست و کارهاش چيزي مي دونه يا نه. هر سه نفر خنده اي وحشتناک سر مي دهند. به آرامي به نماي نزديک از چهره پليس زوم مي کنيم.
ميان نويس: «آقاي بلوند»

15ـ داخلي -دفتر کار جو کابوت-روز
 

در دفتر کار جو هستيم. جو با تلفن صحبت مي کند و پشت ميز کارش نشسته است.
جو(با تلفن): سيد، بهت مي گم نگران نباشد. تو دو ماه خيلي سختي رو گذروندي، پيش مياد ديگه.(مکث) سيد... بس کن. داري منو شرمنده مي کني. نيازي ندارم بهم گفته بشه که چي ها مي دونم. وقتي تو ماه هاي بدي رو پيش رو داشتي، همون کاري رو کردي که هر کس ديگه اي هم مي کرد. اهميتي نداره . جي . پي . مورگان باشه يا ايرونيگ خياط.
ضربه اي به در اتاق جو زده مي شود.
جو: بيا تو
يکي از آدم هاي کابوت که نامش تدي است، در را باز مي کند و داخل مي آيد. کابوت، دست خود را روي دهني گوشي مي گذارد و به او نگاهي مي اندازد.
تدي: ويک و گا اون بيرونه.
جو: بهش بگو بياد تو.
تدي بيرون مي رود.
جو(با تلفن): سيد، يکي از دوست هام اينجاست. من بايد برم. (مکث) خب، خوبه، خداحافظ.
تلفن را قطع مي کند، مي ايستد و جلوي ميزش راه مي رود. تدي در دفتر را باز مي کند و ويک وگا خلال دندون وارد مي شود ويک وگا خلال دندون کسي نيست به جز همان آقاي بلوند خودمان. ويک يک کت چرمي سياه و بلند مدل دهه هفتاد به تن دارد. جو از پشت ميزش بلند مي شود و بازوانش را به سوي او مي گشايد. يکديگر را در آغوش مي گيرند، تدي از اتاق خارج مي شود و در را مي بندد.
جو: از آزادي لذت مي بري پسر؟ خيلي خوبه... نه؟
ويک: البته اين وسط يه تغييري به وجود اومده.
جو: يه واقعيت تلخ. رمي مارتين؟
ويک: آره
جو: بشين.
جو به سمت کابينت نوشيدني هاي خود مي رود. ويک روي يک صندلي مقابل ميز چوبي مي نشيند.
جو (در حالي که نوشابه مي ريزد) مأمور آزادي مشروط تو کي بود؟
ويک: يکي به اسم اسکانيتي. سيمور اسکانيتي.
جو: چه جور آدميه؟
ويک: الاغ عوضي، نذاشت نصف راه خونه رو گز کنم.
جو ريختن نوشابه را تمام مي کند، به سمت ويک مي رود و نوشابه اش را به او مي دهد.
جو: هيچ وقت راحتم نمي ذاره . احمق بي شعور براي بيست و پنج سنت سر يه پيرزن رو مي بره. بعد دوريس دي مي شه مأمور آزادي مشروطش. اما يه دوست خيلي خوبي مثل تو بايد با آدمي مثل اسکانيتي روبه رو باشه.
جو پشت ميزش برمي گردد و روي صندلي اش مي نشيند. ويک قدري رمي قورت مي دهد.
ويک: فقط مي خوام اينو بدوني جو، که چقدر ممنوم به خاطر بسته هايي که وقتي اون تو بودم برام مي فرستادي.
جو: توقع داشتي چي کار کنم؟ فراموشت کنم؟
ويک: فقط خواستم بدوني که ارزش زيادي برام داشتن.
جو: اين حداقل کاري بود که مي تونستم انجام بدم، ويک. کاش مي تونستم کار بيشتري بکنم. (جو با نيش باز، لبخند مبسوطي تحويل ويک مي دهد)ويک. ويک خلال دندون . تعريف کن چي کارا مي کني؟
ويک: خب، کاري که مي خوام بکنم اينه که برگردم سرکار. اما اين اسکانيتي بدجوري موي دماغم شده. تا وقتي يه شغل مسخره پيدا نکردم نمي تونم راحت از خونه بيام بيرون. برنامه م هميشه اين بوده که باز هم عضو گروه باشم.
ضربه اي به در نواخته مي شود.
جو: بيا تو.
در باز مي شود و پسرجو، ادي وارد مي شود. ويک برمي گردد و او را مي بيند.
ادي(به ويک): مي بينم که اينجا نشستي، اما باورم نمي شه.
ويک از صندلي بلند مي شود و ادي را در آغوش مي فشارد.
ادي: حالت چطوره خلال دندون؟
ويک: خوبم.
ادي: خيلي متأسفم، من بايد تو رو شخصاً انتخاب مي کردم. تمام اين هفته اوضاع خيلي شير تو شير بود. تمام وقت دور خودم گيج مي زدم.
ويک: بايد به اين موضوع توجه کني. اين همون چيزيه که من و پدرت داشتيم راجع بهش صحبت مي کرديم.
ادي: درباره همين که من بايد تو رو انتخاب کرده باشم؟
ويک: نه. اين که سرت با تهت بازي مي کنه. من پام رو از در مي ذارم تو و جو مي گه «ويک،تو برگشتي، خدا رو شکر. بالاخره يکي پيداش شد که مي دونه داره چي کار مي کنه. ويک، ويک، ويک، ادي، پسرم معرکه ست. » و من مي گم «خب،جو، مي تونستم بهت بگم که من درب و داغون شدم! پسرم، من پسرم رو دوست دارم، اما اون داره کارم رو از دستم مي گيره و سيفونش رو توي توالت مي کشه! » (رو به جو) من خارج از موضوع براش قصه نمي گم. تو بهش بگو جو. خودت بهش بگو.
جو: ادي، برايم خيلي سخته که اين چيزها رو بشنوم . اما وقتي ويک ازم پرسيد کار و بار چطوره. خب نمي شه به کسي که چهار سال تمام به خاطر من توي هلفدوني بوده دروغ گفت.
ادي سرش را به بالا و پايين تکان مي دهد.
ادي: اوه واقعاً؟ حقيقت داره؟
ادي روي ويک مي پرد و هر دو روي زمين مي افتند. دو دوست به همديگر مي خندند و فحش مي دهند و کف دفتر کار جو کشتي مي گيرند. جو مي ايستد و سرآنها داد مي کشد.
جو (با فرياد ): خيلي خب، خيلي خب، کافيه،بسه! وقت بازي تموم شد! اگر مي خواين کف اتاق بغلتين و لگد پروني کنين، برين تو دفتر ادي، نه دفتر کار من! هر دو مرد دست از کارشان مي کشند. کاملاً نامرتب و ژوليده و آشفته شده اند، گوشه پيراهنشان از شلوار بيرون آمده و موهايشان پف کرده. همان طور که خودشان را مرتب مي کنند، به متلک گفتن و خنديدن به يکديگر ادامه مي دهند.
ادي: ديدي چي شد بابا؟
جو: چي؟
ادي: تو سعي داشتي تو دفتر کار پدرم [...] ببين، ويک، هر کاري مي خواي تو خلوت خونه ت انجام بدي بده، اما سعي نکن [...] من اين جوري راجع بهت فکر نمي کنم. منظورم اينه که خيلي دوستت دارم.
ويک: ادي، اگه من يه سردسته دزداي حرفه اي بودم، تو رو توي دار و دسته م نمي ذاشتم.
ادي: خيلي باعث تأسفه پدر، يه سفيد پوست پاشو مي ذاره توي زندون و وقتي مياد بيرون، عين يه سياهپوست حرف مي زنه. به رگ و ريشه هم ربطي نداره. احتمالاً يکي از اين سياه ها...
ويک: ادي، مث يه جادوگر حرومزاده يه ريز حرف مي زني، مي خوام مث يه حرومزاده تو رو ادب کنم.
جو: شما دوتا قرار نيست بس کنين؟ وقتي تو اومدي ادي، ما داشتيم راجع به يه قضيه خيلي جدي صحبت مي کرديم. مشکل خيلي مهمي داريم که داشتيم سعي مي کرديم حلش کنيم. حالا ادي، ممکنه بشيني و کمک کني راه حلي پيدا کنيم؟ يا قراره شما دو تا هي به جون هم بيفتين و گند بزنين به اوضاع؟
بازي تمام شده و ويک و ادي اين را مي دانند. بنابراين هر دو روي صندلي مقابل ميز چوبي مي نشينند.
جو: ويک داشت بهم مي گفت که براي استفاده از آزادي مشروطش يه کم مشکل داره.
ادي : واقعاً؟ کي طرف حسابته؟
ويک: سايمور اسکانيتي
ادي:اسکانيتي؟ اکّه هي، شنيدم خيلي مادربه خطاست!
ويک: زير و روي آدم رو يکي مي کنه. تا وقتي يه کار به قول خودشون درست و حسابي پيدا نکردم، نمي ذاره جم بخورم.
ادي: تو داري دوباره براي ما کار مي کني، درسته؟
ويک: دلم مي خواد. اما قبلش بايد به اين مرتيکه الاغ نشون بدم که يه کار قابل اعتماد پيدا کردم، تا بتونم از دستش راحت بشم. نمي توانم هم براي شما کار کنم و هم نگران اين باشم که بايد قبل از ساعت ده شب خونه باشم.
جو(رو به ادي): اين مسئله رو مي تونيم حل کنيم، نمي تونيم؟
ادي: اين اصلاً بد نيست. مي تونيم يه عالمه کار قانوني برات جور کنيم. از همين الان توي لانگ بيچ به عنوان کارگر بارانداز استخدم شدي.
ويک: اصلاً خوش ندارم صندوق و جعبه و اين چيزا رو بلند کنم.
ادي: لزومي نداره چيزي جا به جا کني. تو عملاً اونجا کاري نمي کني. فقط تا زماني اونجا مي پلکي که حضورت ثبت مي شه. به سرکارگرمون ماتيو زنگ مي زنم و بهش مي گم يه کارگر جديد براش گرفتم. بوم!حالا ديگه تو توي برنامه خودموني، توي دار و دسته خودمون! از آخر هفته چک حقوقت رو مي گيري و بايد اين رو بدوني که کارگرهاي بارانداز کمتر کاراي بد انجام مي دن. بنابراين مي توني بدون اين که نگران اسکانيتي باشي، هر جا مي خواي بري. قضيه پول هم جوره و اگه يه روز اسکانيتي بخواد بدون اطلاع قبلي، سرزده تو رو ببينه، تو به طور اتفاقي اون روز نرفتي سرِکار. اون روز ما تو رو فرستاديم به تاستين. «متأسفم آقاي اسکانيتي. ما به چند تا از کارگرامون نياز داشتيم تا بارهاي اونجا رو تخليه کنن.» يا «بدبختانه بايد بگم سايمور عزيز، که نمي تونيد اونو ببينيد، فرستاديمش به باند موقت هواپيما در تافت. که پنج ساعت از اينجا فاصله داره که بره يه مشت خرت و پرت بار بزنه و بياره. مي بيني، بخشي از کار تو رفتن به جاهاي مختلفه و ما براي هر جايي که لازمه بري يه جايي رو داريم که بري!
جو(رو به ويک): بهت نگفتم نگران نباش؟ (رو به ادي)ويک نگران بود.
ادي: من و تو فردا صبح با هم مي ريم لانگ بيچ. تو رو به ماتيو معرفي مي کنم و بهش مي گم قضيه از چه قراره.
ويک: خيلي عاليه، کلي ازت ممنونم(مکث) فکر مي کني منو واقعاً براي کار لازم داشته باشي؟
جو: خب، الان موقعيت خيلي عجيبيه، اوضاع شبيه...
ادي :يه کم قاطي پاتيه هنوز معلوم نيست تو و گاس يه جلسه مهم و بزرگ داريم . الان فقط کارمون اينه که خودمون رو براي اون جلسه آماده کنيم.
جو: فعلاً بذار ادي تو رو در لانگ بيچ مستقر کنه. يه مقدار پول نقد بهت بده و اون اسکانيتي لعنتي رو ازت دور کنه تا بعد باهات صحبت کنيم.
ادي: بابا، من يه نظري دارم... حالا فعلاً فقط گو ش بده، مي دونم که دوست نداري از هيچ کدوم از اين بچه ها تو اين شغل ها استفاده کني، اما به لحاظ تکنيکي ويک جزو اين بچه ها نيست. چهار سال تمومه که اون اين ورا نبوده. توي ليست هيشکي نيست. مي دوني که مي تونه از عهده خودش بربياد. مي دوني که مي توني بهش اعتماد کني.
جو به ويک نگاه مي کند. ويک نمي داند آنها راجع به چه صحبت مي کنند.
جو: نظرت راجع به اين که با پنج نفر ديگه يه سرقت مسلحانه رو ترتيب بديم چيه؟ تصوير رو به سياهي مي رود.

16ـ داخلي -اتومبيل ادي(در حال حرکت)-روز
 

ادي به سمت محل قرار ملاقات مي راند و در حال رانندگي با تلفن پرتابل اتومبيل خود صحبت مي کند. صداهاي ترانه اي متعلق به دهه هفتاد از راديوي اتومبيل شنيده مي شود. آواز «عشق جايي مي رويد که رزماري من مي رود. » از اديسون لايت هاوس است.
ادي(با تلفن): هي ، داو، ما يه موقعيت عمده اينجا داريم.(مکث) مي دونم که درباره ش مي دوني. با پدر صحبت کردم و فهميديم چيزي که مي خواد انجام شده.
فلاش

17ـ داخلي-انبار-روز
 

مأمور پليس در حالي که دستانش از پشت بسته است، وسط انبار ايستاده. آقاي سفيد، آقاي صورتي و آقاي بلوند دوره اش کرده اند و کتکش مي زنند. آواز «عشق جايي مي رويد که ... » در حاشيه صوتي شنيده مي شود.

18ـ برمي گرديم به ادي
 

ادي(با تلفن): تمام چيزايي که مي دونم همون هاييه که ويک بهم گفت. بهم گفت که اونجا به يه ميدون جنگ تبديل شده. اون يه پليس رو گروگان گرفته فقط براي اين که بتونن از اونجا خارج بشن.
فلاش

19ـ انبار
 

هر سه نفر، پليس را با عصبانيت به وسط انبار مي برند.

20ـ برمي گرديم به ادي
 

ادي(با تلفن): واقعاً به نظر مياد من دارم جوک مي گم؟ اون لعنتي داره با ماشينش که پليسه توي صندوق عقبش خوابيده رانندگي مي کنه.(مکث)من نمي دونم که چي کار کرده. نمي دونم الماس ها پيش کيه. البته اگه الماسي در کار باشه. کي مرده، کي زنده ست. کي گير افتاده، کي در رفته... قراره اينها رو بفهمم، من تقريباً دارم مي رسم اونجا، اما به اينها راجع به بابا چي بگم؟ (مکث)خيلي خب، همين رو بهشون مي گم.

21ـ خارجي -انبار-روز
 

سه اتومبيل که متعلق به ديگران است بيرون انبار پارک شده. ادي با اتومبيل خود درست تا مقابل انبار مي آيد. پياده مي شود و به ماشين هاي ديگري که پارک شده اند نگاه مي کند.
ادي(با خودش): الاغ هاي عوضي.
ادي مستقيم به سراغ در مي رود. آن را باز مي کند و يکراست وارد انبار مي شود.

22ـ داخلي-انبار-روز
 

پليس را به صندلي بسته اند و هنوز برسرش فرياد مي زنند. ادي وارد مي شود و همه از جا مي پرند.
ادي: تو سام هيل چه خبره؟
آقاي سفيد و آقاي صورتي همزمان با هم صحبت مي کنند.
آقاي صورتي: هي، ادي، ما يه پليس رو گرفتيم.
آقاي سفيد(در همان زمان): پرسيدي چه خبره؟ جو لعنتي کدوم گوريه؟ ادي، آقاي نارنجي را مي بيند.
ادي: اکّه هي ، نارنجي که آش و لاش شده.
آقاي سفيد: اگه ازش مراقبت پزشکي نشه مي ميره.
آقاي صورتي: رو دست خورديم، پليس ها منتظرمون بودن.
ادي: چي؟ هيشکي رو دست کسي نزده.
آقاي صورتي: پليس ها اونجا منتظرمون بودن.
ادي: مزخرفه.
آقاي صورتي: مرده شورت رو ببرن. تو که اونجا نبودي، ما بوديم . دارم بهت مي گم، پليس ها مراقب فروشگاه بودن.
ادي: خيلي خب آقاي کارآگاه. کي اين کار رو کرده؟
آقاي صورتي: پس تو لعنتي فکر مي کني ما تا حالا داشتيم چي از هم مي پرسيديم؟
ادي: و به چه جوابي رسيدين؟ من بودم؟ فکر مي کنين من به شما رو دست زدم؟
آقاي صورتي: نمي دونم، ولي يکي اين کار رو کرده.
ادي: هيشکي اين کار رو نکرده. شما کابوها جواهر فروشي رو به يه شوي غرب وحشي تبديل کردين... بعد توقع داشتين سروکله پليس ها پيدا نشه؟
آقاي بلوند: جوزف کجاست؟
ادي: باهاش صحبت نکردم. با داو صحبت کردم. داو مي گه بابا داره مياد اينجا، گفت حسابي مست کرده.
آقاي صورتي(به آقاي سفيد): بهت که گفتم بايد مست کرده باشه.
آقاي بلوند: جو چي مي گفت؟
ادي: بهت که گفتم، باهاش صحبت نکردم. فقط مي دونم که مست کرده.
آقاي سفيد(اشاره مي کند به آقاي نارنجي): واسه اين مي خواي چي کار کني؟
ادي: يا عيسي مسيح، بذار نفسم بالا بياد... مي دوني، اولش خودم چند تا سؤال دارم.
آقاي سفيد: تو نمي ميري، اما اون داره مي ميره.
ادي: خودم چشم دارم مي تونم ببينم، آقاي عطوفت! به يکي تلفن مي کنم بياد.
آقاي سفيد: کي؟
ادي: يه مارگير، چي فکر کردي؟... خب به يه دکتر زنگ مي زنم ديگه. مياد اوضاعش رو مرتب مي کنه، خب... آقاي قهوه اي و آقاي آبي کجا هستن؟
آقاي صورتي: قهوه اي رو کشتن؟... مطمئن هستين؟
آقاي سفيد: اره ...مطمئن هستم. خودم اونجا بودم گلوله خورد به صورتش، يکي هم به گردنش.
ادي: و هيشکي نفهميد براي آبي چه اتفاقي افتاد؟
آقاي بلوند: خب... يا مرده، يا نمرده و پليس ها گرفتنش، يا که نگرفتنش.
حرکت دالي دوربين به نماي متوسط از پليس(روي صندلي)
ادي(صداي خارج از قاب): اينو باش! (اشاره مي کند به پليس)اين بدبخت رو واسه چي به اين روز انداختين؟
آقاي صورتي: قراره بهمون بگه کي به ما رو دست زده.
ادي: مي شه ديگه بس کنين! به قدر کافي کتکش زدين... بيجاره قراره قصه رو از همون اولش تعريف کنه. خوب بگين کي با خودش چي آورده؟
آقاي صورتي: من يه کيف با خودم آوردم. قايمش کردم تا وقتي که مطمئن بشم اين ابناري مرکز پليس نيست.
ادي: باريکلا به تو. خب، بيا بريم ورش داريم. از شر اون ماشين ها هم خلاص مي شيم. اون بيرون شده مث مراسم قرعه کشي ماشين. (به آقاي بلوند اشاره مي کند) تو همين جا مي موني و از نارنجي و اين پليس مراقبت مي کني (رو به آقاي صورتي و آقاي سفيد) شما دوتا هر کدوم يه ماشين بردارين، من دنبالتون مي يام. ماشين ها رو مي ذارين يه گوشه و من شما رو سوار مي کنم. بعدش هم کيف جواهرات رو برمي داريم. و همون موقعي که من دنبالتون راه مي افتم، ترتيبي مي دم که يه دکتر بياد رفيقمون رو ببينه.
آقاي سفيد: ما نمي تونيم اين دو تا رو پيش اين تنها بذاريم.
منظورش آقاي بلوند است.
ادي: چرا نمي تونيم؟
آقاي سفيد از کنار آقاي بلوند رد مي شود
آقاي سفيد: به خاطر رواني بودن اين آدم لعنتي. و اگه فکر مي کنين جو از دست ما ناراحته، ناراحتي من اصلاً قابل مقايسه با اون نيست، اگه منو تو اتاقي ول کنن که اين حرومزاده هم توش باشه...
آقاي بلوند(رو به ادي): مي بيني من با کي طرفم؟ به محض اين که از در وارد مي شم، به اين عوضي برمي خورم. بهش مي گم تو گفتي اينجا بمونيم، اما ايشون واسه من اسلحه مي کشه و فرو مي کنه تو صورتم و داد مي زنه «حرومزاده! نفله ت مي کنم! نفله... »
آقاي سفيد: همه ش تقصير اون بود که جواهر فروشي تبديل شد به باشگاه تيراندازي (رو به آقاي صورتي) تو اين وسط چيکار ه اي؟ يه همدست لال و ساکت؟ خب اين چيزارو تو هم جون بکن بهش بگو ديگه.
آقاي صورتي: الان خيلي آروم و منطقي به نظر مي رسه... اما تو فروشگاه بد جوري زده بود به سرش.
آقاي سفيد: کاري که کرد اين بود.
آقاي سفيد اداي آقاي بلوند را که به همه در فروشگاه تيراندازي مي کند، در مي آورد.
آقاي بلوند: بهشون گفتم دست به آژير خطر نزنن. اما اونها اين کار رو کردن. من هم دخل همه شون رو آوردم... اگر کاري که گفته بودم انجام ندن رو انجام نداده بودن الان هنوز زنده بودن.
آقاي سفيد: اين مثلاً عذرخواهيته به خاطر کار وحشيانه اي که کردي؟
آقاي بلوند: من آژيرخطر رو دوست ندارم.
ادي: چه فرقي مي کنه کي پيش پليس بمونه؟ قرار نيست بذاريم از اينجا بره. اون هم بعد از اين که همه ماها رو ديده. نبايد همون اول از توي صندوق عقب بيرون مي آورديمش.
آقاي صورتي: مي خواستيم سعي کنيم ته و توي قضيه رو در بياريم و ببينيم کي به ما رو دست زده؟
ادي: رو دستي وجود نداره! (ادي محکم تر صحبت مي کند) ببين، اوضاع از اين قرار ه بلوند. تو اينجا مي موني و از اين دو تا مواظبت مي کني. سفيد و صورتي با من ميان، چون اگه جو بياد و اون ماشين هاي لعنتي رو که بيرون پارک شدن ببينه، آنقدر عصباني مي شه که خدا رحم کنه.
ادي، آقاي سفيد و آقاي صورتي در حالي که با هم صحبت مي کنند، از انبار خارج مي شوند.

23ـ داخلي-انبار-روز-اقاي بلوند و پليس
 

آقاي بلوند

نماي نزديک از صورت پليس
 

آقاي بلوند(صداي خارج از قاب): خب، کجا بوديم؟
پليس: بهت که گفتم من راجع به قضيه رو دست زدن به شما هيچي نمي دونم. من فقط هشت ماهه که وارد نيروي پليس شدم، هيچ کس به من چيزي نگفته. من هيچي نمي دونم! اگه بخواي مي توني شکنجه م کني.
آقاي بلوند(صداي خراج از قاب): ممنون، پس اشکالي نداره اين کار رو بکنم...
پليس: رئيست گفت که رودستي در کار نبوده.
آقاي بلوند(صداي خار ج از قاب): اول ازهمه بهت بگم که من رئيس ندارم برات روشنه؟
يک سيلي به صورت پليس مي زند.
آقاي بلوند(صداي خارج از قاب): ازت يه سؤال پرسيدم، برات روشنه؟
پليس: بله.
آقاي بلوند(صداي خارج از قاب): نمي خوام حرف مفت بهت بزنم. نمي خوام تو رو سرکار بذارم. واقعاً اهميتي نمي دم که چي مي دوني و چي نمي دوني. قراره براي يه مدت همين جوري تو رو شکنجه بدم. نه به خاطر گرفتن اطلاعات، فقط به اين خاطر که شکنجه يه پليس منو سرگرم مي کنه. چيزي نيست که تو بتوني بگي، همه رو قبلاً شنديم. کاري هم نمي توني بکني. به جز دعا که براي يک مرگ سريع، که نمي توني به دستش بياري.
روي دهان پليس را با تکه بزرگي از چسب مي پوشاند.
از چشمديد پليس
آقاي بلوند از پليس دور مي شود.
آقاي بلوند: خب... بذار ببينم توي برنامه پايان هفته «بهترين هاي دهه هفتاد» ک -بيلي چي ها مي شه پيدا کرد.
راديو را روشن مي کند. ترانه «گرفتار در ميان راه با تو» استيلر از راديو پخش مي شود. [توجه: در تمامي اين سکانس موسيقي شنيده مي شود]
آقاي بلوند به آرامي به سمت پليس گام برمي دارد. چاقوي بزرگي را باز مي کند يک صندلي برمي دارد، مقابل پليس مي گذارد و روي آن مي نشيند. آقاي بلوند فقط به صورت پليس/ما خيره مي شود، چاقو را در دست نگه مي دارد و همراه ترانه مي خواند. بعد مثل يک مار کبرا خود را تکان مي دهد. يک جراحت روي صورت پليس... پليس/دوربين وحشيانه به اطراف مي چرخد. آقاي بلوند فقط به صورت پليس/ما خيره مي شود و به خواندن. همراه با ترانه معروف دهه هفتادي ادامه مي دهد. بعد از آن، گوش پليس/ما را مي برد. پليس/دوربين دوباره وحشيانه به اطراف مي چرخد. آقاي بلوند لاله گوش را بالا مي گيرد تا مقابل چشمان پليس /ما قرار گيرد. آقاي بلوند برمي خيزد و با لگد، صندلي اي را که رويش نشسته بود، به کناري پرتاب مي کند.

24ـ داخلي/خارجي-انبار-روز-نماي دوربين روي دست
 

آقاي بلوند را دنبال مي کنيم که به سمت خارج از انبار مي رود... به سمت اتومبيل خود. در صندوق عقب را باز مي کند، يک ظرف بزرگ بنزين بيرون مي آورد و به داخل انبار برمي گردد.

25ـ داخلي-انبار-روز
 

قوطي بنزين را با خود مي آورد. آقاي بلوند بنزين را روي تمام بدن پليس مي ريزد، پليس به او التماس مي کند که اين کار را انجام ندهد. آقاي بلوند فقط با ترانه همراهي مي کند. آقاي بلوند همان طور که زمزمه مي کند، فندکي روشن مي کند.
آقاي بلوند: «دلقک ها سمت چپ من و بذله گويان سمت راست من. من اينجا ايستاده ام، اين وسط، با تو. »
فندک را بالا ي سرپليس مي گيرد.
... و در همان حال گلوله اي سينه آقاي بلوند را مي شکافد.
دوربين روي دست به سمت راست مي چرخد و ما آقاي نارنجي آغشته به خون را مي بينيم که اسلحه اش را آتش کرده است.
تصوير مدام به آقاي بلوند که تير مي خورد و آقاي نارنجي که اسلحه اش را خالي مي کند، قطع مي شود. آقاي بلوند برزمين مي افتد و مي ميرد.
آقاي نارنجي تا کنار پليس مي خزد و ردي از خون پشت سرش باقي مي گذارد. وقتي به پاهاي پليس مي رسد، به صورتش نگاهي مي اندازد.
آقاي نارنجي(با ضعف): اسمت چيه؟
پليس: ماروين
آقاي نارنجي: ماروين چي؟
پليس: ماروين ناش
اقاي نارنجي :گوش کن ماروين ناش، من يه پليس هستم
ماروين:مي دونم
آقاي نارنجي(متعجب): مي دوني؟
ماروين: اسمت فردي چيزه.
آقاي نارنجي: فردي نيونديک.
ماروين: فرانکي فرچتي يه بارما رو به هم معرفي کرد، حدود پنج ماه پيش.
آقاي نارنجي: لعنتي. اصلاً يادم نمياد.
ماروين: من يادمه(مکث) قيافه م الان چطوره؟
آقاي نارنجي زخمي نگاهي به صورت زخمي پليس و سوراخي در آن طرف صورت او که بايستي گوشش آنجا مي بود، مي اندازد.
آقاي نارنجي: نمي دونم چي بهت بگم ماروين.
ماروين شروع مي کند به اشک ريختن.
ماروين: اون حرومزاده عوضي! حرومزاده مريض عوضي!
آقاي نارنجي: ماروين، ازت مي خوام يه کم صبر کني. افسرهاي پليس سر جاهاشون مستقر شدن و منتظر موقع مناسب هستن.
ماروين(با فرياد): منتظر چي هستن؟ منتظرن که اون مادر به خطا گوش منو ببره؟ اون صورتم رو داغون کرد! از قيافه افتادم.
آقا ي نارنجي: و من هم دارم مي ميرم. اونها خبرندارن . فقط مي دونن که تا موقعي که جو کابوت پيداش نشده نبايد حرکتي بکنن. من به طور نفوذي وارد شبکه شدم تا جو رو گير بيارم. خودت شنيدي که گفتن تو راهه. حالا گير نده ماروين. ما فقط مي شينيم اينجا و هي از مون خون مي ره تا سروکله جو از اين در پيدا بشه.
ميان نويس: «آقاي نارنجي»

26ـداخلي-رستوران دني-شب
 

مرد سياهپوستي به نام هولداوي با ظاهري خشن، که يک کت ارتشي پوشيده و ريش مالکوم ايکسي گذاشته و يک کلاه چرمن مائو که ستاره اي رويش است برسردارد، پشت ميزي تنها نشسته و با ولع ساندويچ ژامبون و پنير و آووکادو مي خورد و به نظر مي آيد که منتظر کسي است. همان طور که به انتظار نشسته، يک شيشه کامل سس را روي غذاي سرخ شده اش مي ريزد، نه به خاطر اين که حواسش نبوده، ظاهراً اين طوري دوست دارد.
ما آقاي نارنجي را مي بينيم، که حالا مي دانيم اسمش فردي نيونديک است، يک کت لترمان پوشيده، وارد کافي شاپ مي شود. هولداوي را مي بيند و راهش را به سمت او ادامه مي دهد.
دوربين با حرکت سريع دالي به نماي متوسط هولداوي مي رسد. ما صداي فردي را خارج از قاب مي شنويم.
فردي(صداي خارج از قب): به [...] که مياد تو سلام کن. کابوت داره يه کاري رو شروع مي کنه. نمي خواي بدوني کي ها رو مي خواد براي تيمش؟
هولداوي: بهتره چرند نگي.
نماي سربالا
به بالا و به فردي نگاه مي کند، که جلوي ميز ايستاده.
فردي: اصلاً هم چرند نيست. من اونجا بودم.
نماي نزديک از هولداوي
هولداوي براي چند لحظه فقط به مردمک چشمش خيره مي شود، بعد لبخند مي زند.
هولداوي: تبريک.

27ـ خارجي-رستوران دني-شب
 

از پنجره رستوران فردي را مي بينيم که از کنار هولداوي از پشت ميز بيرون مي آيد. فردي کلي حرف مي زند. اما نمي شنويم آنها درباره چي صحبت مي کنند.

28ـ داخلي-رستوران دني-شب
 

نماي ثابت روي هولداوي
روي نماي متوسط نزديکي از هولداوي که به فردي گوش مي دهد، ثابت مي شويم. صداي فردي و همهمه داخل رستوران را خارج از کادر مي شنويم.
فردي(صداي خارج زا قاب): ادي بهم گفت جو مي خواد منو ببينه. مي گه بايد تو آپارتمانم بمونم و منتظر تلفنش باشم. خب، بعد از سه روز، آخرش ديشب بهم زنگ زد و گفت جو آماده ست و پونزده دقيقه بعد اومد دنبالم.
نماي ثابت به پايان مي رسد. هولداوي ناگهان به سرعت جا به جا مي شود و مي گويد:
هولداوي: کي اومد دنبالت؟
از اينجا تا پايان سکانس، تصوير مدام به نماهاي پي در پي از هر دو قطع مي شود.
فردي: ادي، وقتي به بار رسيديم...
هولداوي: کدوم بار؟
فردي: بار چکمه ها و جوراب ها در گاردِنا. وقتي رسيديم اونجا، جورو ديدم و يه نفر ديگه که اسمش آقاي سفيد بود. اسم مستعاره. اسم من هم نارنجيه.
هولداوي: قبلاً اين عوضي رو ديده بودي؟
فردي: کي رو؟ آقاي سفيد؟
هولداوي: آره.
فردي: نه، آشنا نبود. قبلاً از آدم هاي کابوت نبود. ظاهراً از خارج از اين شهر پيداش شده. اما جو اونو خيلي خوب مي شناسه.
هولداوي: از کجا مي دوني؟
فردي: از طرز حرف زدنشون. مي تونم بگم که خيلي با هم رفيق هستن.
هولداوي: شما دو تا باهم حرف هم زدين؟
فردي: من و آقاي سفيد؟
هولداوي: آره.
فردي: يه کمي.
هولداوي: درباره چي؟
فردي: راجع به شرکت هاي آبجوسازي.
هولداوي: آبجو سازي ميلواکي؟
فردي: آره اونها شب قبلش ازش برده بودن و... اونم همه شونو کشته.
هولداوي: خب، اگه موضوع مورد علاقه اش آبجوساز ها باشن، احتمالاً بايد اهل ويسکانسن باشه. باهات سرهر چي بگي شرط مي بندم که توي ميلواکي هيچي بار آقاي سفيد نمي کنن. دلم مي خواد بري بررسي کني و ببيني تو تاريخ سرقت هاي مسلحانه، اسم آقاي سفيد کجا آورده شده...
هولداوي يک گاز محکم به ساندويچ خود مي زند.
هولداوي(با دهان پر): اين کابوت چه جور سؤال هايي ازت پرسيد؟
فردي: اهل کجام، کي رو مي شناسم، ادي رو از کجا مي شناسم. قبلاً چي کارا کردم... از اين مزخرفا.
هولداوي که به قدر کافي حرف زده، حالا دارد ساندويچ خود را مي خورد. فردي را وا مي دارد قضيه را بيشتر توضيح دهد.
فردي: ازم پرسيد قبلاً تو سرقت مسلحانه دست داشتم يا نه. براش سابقه م رو خوندم. يه کم خرده ريز دزديدم. يه مقدار هم ماري جوانا فروختم. بهش گفتم وقتي با دوستم مي خواستيم توي پورتلند يه بازي پوکر رو به هم بريزيم، هفت تير کشي کرديم.
هولداوي: صحبت درباره مايک لانگ بيچ چطور بود؟
فردي: عالي! به شکل جالبي به نفعم تموم شد. بهش گفتم مايک لانگ بيچ بود که باهاش پوکر بازي کردم. وقتي ادي گفت نظرش رو بده، گفت از نظر من قابل قبوله. بهشون گفت که من يه دزد قابل هستم. بي سر و صدا هستم و آماده حرکت و کار. حالا سرمايک چي اومده؟
هولداوي: ازش مراقبت مي کنيم.
فردي: هواش رو داشته باشين، پسرخوبيه. فقط به خاطر اون بود که حاضر شدم برم زندون.
هولداوي: اون آميگوي تو نيست، جزو اراذل و اوباشه. يه کثافته که دوست هاي واقعيش رو مي فروشه. ما خيلي حواسمون بهش بود. ولي آخر سر نفهميديم که کله ش قاطي داره و بد جوري به پول فکر مي کنه.
دوربين از نماي متوسط فردي به نماي نزديک مي آيد.
هولداوي(صداي خارج از قاب): از ترفندهاي ديگه هم استفاده کردين؟
فردي: ولش کن، اونو هم رديف مي کنم.
منبع: فيلم نگار شماره 21



 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
حضرت زهرا (س) و حدیث کساء؛ سند، نام‌ها و فضایل
حضرت زهرا (س) و حدیث کساء؛ سند، نام‌ها و فضایل
من منتظرت بودم، خدا بیشتر...
من منتظرت بودم، خدا بیشتر...
متکی: وقت خروج ایران از NPT فرا رسیده است + فیلم
play_arrow
متکی: وقت خروج ایران از NPT فرا رسیده است + فیلم
رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی: هرگونه اقدام محاسبه‌نشده و غلط دشمنان با پاسخی دردناک و عذاب‌آور روبرو خواهد شد + فیلم
play_arrow
رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی: هرگونه اقدام محاسبه‌نشده و غلط دشمنان با پاسخی دردناک و عذاب‌آور روبرو خواهد شد + فیلم
عراقچی: طرح هفت‌روزه ایران با پیشنهادهای قطر و پاکستان به طرح دو روزه تبدیل شده است + فیلم
play_arrow
عراقچی: طرح هفت‌روزه ایران با پیشنهادهای قطر و پاکستان به طرح دو روزه تبدیل شده است + فیلم
عراقچی به الجزیره: غیبت رهبری دلایل امنیتی دارد و تصمیمات ایشان مکتوب می‌رسد + فیلم
play_arrow
عراقچی به الجزیره: غیبت رهبری دلایل امنیتی دارد و تصمیمات ایشان مکتوب می‌رسد + فیلم
پدافند هوایی اطراف محل استقرار ترامپ در مارآلاگو + فیلم
play_arrow
پدافند هوایی اطراف محل استقرار ترامپ در مارآلاگو + فیلم
خشم و عقده‌گشایی اینترنشنال از ارادت کشتی‌گیران به اهل‌بیت!
play_arrow
خشم و عقده‌گشایی اینترنشنال از ارادت کشتی‌گیران به اهل‌بیت!
بازداشت جاسوس مراکز تولید قطعات موشک و پهپاد
play_arrow
بازداشت جاسوس مراکز تولید قطعات موشک و پهپاد
رسوایی بزرگ شهرک‌نشینان صهیونیست روی آنتن زنده
play_arrow
رسوایی بزرگ شهرک‌نشینان صهیونیست روی آنتن زنده
ترامپ در پاسخ به احتمال آغاز جنگ با ایران: مگه به تو می‌گفتم، احمق؟ + فیلم
play_arrow
ترامپ در پاسخ به احتمال آغاز جنگ با ایران: مگه به تو می‌گفتم، احمق؟ + فیلم
جان کری: ترامپ بازی را به ایران باخت + فیلم
play_arrow
جان کری: ترامپ بازی را به ایران باخت + فیلم
اعتراضات معیشتی به سوئیس رسید + فیلم
play_arrow
اعتراضات معیشتی به سوئیس رسید + فیلم
نخودی بازهم به مدال نقره رسید + فیلم
play_arrow
نخودی بازهم به مدال نقره رسید + فیلم
هدیه آرش یوشیدا به ملی‌پوشان ایران + فیلم
play_arrow
هدیه آرش یوشیدا به ملی‌پوشان ایران + فیلم