دفاع نامقدس از دفاع مقدس

سينماي دفاع مقدس مظلوم است. نمي دانم جمله قبل چقدر گوياست؛ شايد احتمال نارسايي جمله مذکور از آنجايي ناشي مي شود که صفت مقدس به گونه اي از سينماي وطني الصاق شده که بسياري از منتسبان به آن، چندان اعتباري براي اين صفت قائل نيستند. هر چند در مقام حرف، سخناني کليشه اي ورد زبانشان باشد يا در مقام عمل منت گذاشته و چند پلاني هم از اين مفهوم تمجيد کنند. دفاع سينمايي از امر مقدسي به نام دفاع مقدس، لاجرم بايد از تفکري
يکشنبه، 14 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
دفاع نامقدس از دفاع مقدس

دفاع نامقدس از دفاع مقدس
دفاع نامقدس از دفاع مقدس


 

نويسنده: محمد باقر مفيدي کيا




 

سيزده 59، يا دغه دغه هاي کليشه اي يک ذهن کليشه اي
 

سينماي دفاع مقدس مظلوم است. نمي دانم جمله قبل چقدر گوياست؛ شايد احتمال نارسايي جمله مذکور از آنجايي ناشي مي شود که صفت مقدس به گونه اي از سينماي وطني الصاق شده که بسياري از منتسبان به آن، چندان اعتباري براي اين صفت قائل نيستند. هر چند در مقام حرف، سخناني کليشه اي ورد زبانشان باشد يا در مقام عمل منت گذاشته و چند پلاني هم از اين مفهوم تمجيد کنند. دفاع سينمايي از امر مقدسي به نام دفاع مقدس، لاجرم بايد از تفکري مقدس يا لااقل متمايل به قدسيت نشأت گرفته باشد. اگر جنگ ما امر مقدسي بوده، حکما جنگاورانمان گرايش هاي قدسي داشته اند و الا امر مقدس نا مقدس محقق نمي شد! آيا سينماي دفاع مقدس ما پيش از آنکه به نقد کژي هاي عارض شده بر اين فرهنگ غني بپردازد، گوشه اي از تقدس آن را به ذائقه تشنه مخاطبانش چشانده است؟... شايد بهتر بود مي گفتيم دفاع مقدس مظلوم است و سينما از مصاديق ظلم به اين مفهوم.
لطفا سطور قبل را به هيچ وجه به فيلم يا فيلمساز خاصي نسبت ندهيد. اگر چه اين نوشتار درباره فيلم «سيزده 59» است اما آنچه در مقدمه آمد به ما حصل کل سينماي دفاع مقدس مربوط است، نه فقط اين فيلم همه چيز از يک ايده جذاب شروع مي شود. سردار جنگ پس از بيست و اندي سال از کما بيرون مي آيد؛ يعني از وسط معرکه آتش و خون، يکهو سر از بيست و اندي سال آينده، کنج يک بيمارستان در مي آورد.زنش به رحمت خدا رفته و ظاهر و باطن جامعه هم کن فيکون شده است. به توصيه پزشک معالج قرار است با صحنه سازي بيست و اندي سال قبل، از بروز شوک به بيمار جلوگيري و تغيير و تحولات، نم نم منتقل شود تا تجربه تلخ ماکسيمليانوس در داستان اصحاب کهف تکرار نشود اما... ايده جذاب تمام شد! حالا نوبت کليشه ها، شعارها، کنايه ها و به مقدار لازم چاشني اشک و اه است تا در انتها، اين اثر درخشان به همه آنان که در راه وطن فداکاري کردند تقديم شود.
سيزده 59 با صحنه نبرد شروع مي شود تا هنرنمايي تکنيکي مجموعه عوامل فيلم به منصه ظهور برسد، حالا اگر اين جنگ نمايان بيشتر از آنکه يادآور سلحشوري و فداکاري رزمندگان وطني باشد، دست کم کپي دست چندم پلان هاي جنگي هاليوودي شد، گناهي متوجه فيلمساز نيست؛ فرمانده ميدان بود که دستور داد کسي از افرادش قهرمان بازي در نياورد چرا که اين اداها محصول همان سينماي دفاع مقدس کليشه اي و شعاري پيش از اين است و جنگ شوخي بردار نيست و ممکن است گلوله آر پي جي، يک آدم را نا غافل چند تکه کند، حتي اگر تکه هايش به شکل ملموسي دست تقدير ديجيتالي اش را رو کند. اشتباه برداشت نشود! غرض، کنايه زدن به توانايي هر چند نورس اما قابل تقدير متخصصان جلوه هاي بصري مان نيست. همينش هم جاي شکر دارد و اميد اما وقتي هنرنمايي فيلمساز بر هنرنمايي قهرمان فيلم، غلبه داشته باشد، نتيجه اش آن است که مخاطب به جاي آنکه تحت تاثير کنش غير منتظره يا ويژگي ويژه قهرمان قصه قرار بگيرد، هوش و حواسش پي مهارت قهرمان پشت دوربين گم و گور شود. اين يعني فيلمساز بر خلاف نظر فرمانده، اهل قهرمان بازي است؛ آن قدر که قهرمان فيلمش به حاشيه رانده مي شود تا حتي اگر بر اثر انفجار رايانه اي به هوا نرفته زمين افتاد، کسي ذره اي دلش نسوزد و نماي آهسته دستي که در آب مي نشيند، آه از نهاد کسي بلند نکنذ! ياد حاج کاظم به خير که حتي وقتي روي خودي هم اسلحه مي کشيد، زير زيرکي دلمان برايش مي لرزيد. براي آنکه پز انتقادي اين نوشتار در حد پز نماند و ملاک و معيار حداقلي نگارنده براي قضاوت مخاطبان اين نوشته مشخص شود، بايد از صحنه هاي نبرد فيلم شريف «سفر به چزابه» ياد کنم، آنجا که در حضور مقتدر جلوه هاي ويژه ميداني، نه در حق هيبت و هولناکي ميدان نبرد اجحاف شد و نه در حق رشادت و خلوص قهرمانان نبرد. فرمانده مقتدر و مظلوم سفر به چزابه کجا و فرمانده تک بعدي و بي مايه سيزده 59 کجا!

دفاع نامقدس از دفاع مقدس

معجزه رخ مي دهد. سردار بعد از عمري، درنمايي آهسته، نامي مقدس را فرياد مي زند و مانند نوزادي که تازه متولد شده تمام دنيا روي سرش آوار مي شود. مي بينيد؟ توصيف اين نما زيباست اما نمي دانم چرا همين پلان در فيلم بيش از آنکه تاثير گذار و اعجاز گون باشد، با مزه از آب در آمده! اگر موقع ديدن صورت دفرمه سردار بر پرده، لبخندي هم گوشه لبنان نشسته، از خود شرمگين نشويد. تقصير شما نيست که دلتان به دل سيد جلال گره نخورده بود تا در احساسش شريک شويد. گره نزده بودند چون قلابي نبود که گرهي به آن متصل شود. ببخشيد که اين نوشته از اصطلاحات رايج فني مثل «کاراکتر»، «پرداخت» يا «دراماتيک» بي بهره است تا بشود اسمش را گذاشت نقد شايد هم در ادامه بهرمند شد اما فعلابي تکلف تر از اين نمي توانم مصدع اوقات شريفتان بشوم.
نمي خواهم در اين باره که بازيگر نقش دختر سردار انتخاب خوبي نبوده، چيزي بنويسم اما سوالم اين است که آيا به صرف شکستن کليشه ها، مي توان واقعيت را انکار کرد؟ آيا در حافظه عمومي مردم، ظاهر و باطن دختر رنج کشيده يک سردار دفاع مقدس-آن هم بااين سابقه رشادت و خلوص و ايثار و اعجاز و دبدبه و کبکبه-با يک دختر معمولي فرقي ندارد؟ البته جاي شکرش باقي است که دختر سردار مذکور اهل رقابت با دختر سردار فيلم «دموکراسي تو روز روشن» آن هم در نوع پوشش نبود! چطور مي شود که حاصل عمر پدري اين چنين که با معجزه سيدالشهدا (ع) زنده مي شود و مادر مذهبي (با نماد کليشه اي! چادر) دختري است که مثل همه دخترهاي معمولي است؟! حتي احساساتش هم ويژگي خاصي ندارد و از او شخصيت متمايزي نمي سازد و مثل دختران خيل عظيم فيلم هاي دختر-پسري، عاشق پسري است که از دانشگاه اخراج شده و خدمات ماهواره اي ارائه مي دهد! (از فضا بازيگر مربوطه هم قبلا در فيلم «دايره زنگي» به همين شغل شريف شاغل بود!) بعيد مي دانم دانشجوي اخراجي نصاب ديش و دستک، به خاطر اعتقادات عدالت طلبانه و انقلابي (مثلا از جنس همين چند دانشجويي که اخيرا از دانشگاه شيراز اخراج شدند) از دانشگاه اخراج شده و دختر سردار هم دلش براي روحيه داماد، غش و ضعف رفته باشد!...
متاسفم! چند سطر خيلي کليشه اي شد تقصير ذهن بسته نگارنده است که به اين همه خرق عادت که سينماي محبوبش را فرا گرفته، عادت ندارد! وقتي مدت هاست در همين سينماي محبوب به شکلي غير واقع و منزجر کننده، بازماندگان ايراني جنگ عراق با ايران حال و روزشان از بازماندگان آمريکايي جنگ آمريکا با ويتنام بدتر است، ديگر چه فرقي مي کند که سيد جلال چگونه و تحت چه شرايطي بعد بيست و چند سال کما در يک سفر درون شهري معمولا به راحتي (البته کمي به راحتي) سر از پاتوق قديمي رفقاي معتاد و قهوه چي و مارگير و رانت خوار و اطلاعاتي اش در مي آورد و در دلش آب هم تکان نمي خورد! چرا... تکان مي خورد!... با ديدن اين جماعت مفلوک، هوس خودکشي به سرش مي زند؛ چه فينال خارق العاده اي! باز خدا پدر «پاداش سکوت» را بيامرزد که پرويز پرستويي اش، يکي دو رفيق شهيد و جانباز درست درمان هم داشت که وقتي سراغ انها مي رود، زخم ملاقات رفقاي لنگ و لوکش قدري التيام بيابد. خدا پدر «اخراجي ها» را بيامرزد که لابه لاي آن همه شعار کليشه اي و سطحي، به جاي لگن لگن اشک تمساح هندي، لااقل قدري خنده بابت بهاي بليت پرداخت مي کرد.
افتتاحيه با شکوه هاليوودي فيلم در نهايت به اختتاميه با شکوه باليوودي ختم مي شود و رزمندگاني که ارتشي نبودند و احتمالا! جزو نيروهاي داوطلب (ننوشتم بسيجي چون ممکن بود کليشه اي باشد) محسوب مي شدند، به فرمانده از آن برگشته شان، احترام نظامي مي گذارند، آن هم بدون کلاه! (عرض کردم که از برادران ارتشي نبودند) صحنه تاثير گذاري که شايد در سينماي هند هم مسبوق به سابقه نباشد، لااقل با آن مار وطن پرستش!
فيلم هنوز تمام نشده بود که سوالي ذهنم را مشغول کرد. سردار قصه ما چرا هيچ وقت سراغ پيرو مرادي را که به فرمان او به جنگ دشمن رفته بود نگرفت؟ آن قدر که براي رفيق معتادش دل سوزاند، فقدان امامش را احساس نکرد؟! براي بار چندم بابت اين سوال شعاري و کليشه اي عذر نگارنده را بپذيريد و نگران جوابش هم نباشيد. احتمالا براي آنکه شوکه نشود، همه شهر دست به يکي کرده بودند و به جاي عکس امام (ره)، روي بيل بوردها تبليغات اسپانسر فيلم را چسبانده بودند. البته گمانم پاسخ مکتوب فيلم بلافاصله بعد از قيد نهايي به سياهي نمايان شد. جنگاور ميهن پرستمان به حکم غيرت جغرافيايي و براي دفاع از وطن رفته بود، حالا چه فرقي مي کند به دستور سلسله مراتب نظامي باشد يا ام ولي امر!
منبع: ماهنامه فرهنگي همشهري آيه- شماره 4



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط